یکی از قهرمانان مشهور گلف جهان، وقتی در یک مسابقه پیروز شد، زنی به سویش دوید و گفت:
بچه ام مریض است، به من کمک کن و گرنه خواهد مُرد.
او بلافاصله همه ی پولی را که برنده شده بود به آن زن داد.
هفته بعد، یکی از مقامات ورزش گلف با او تماس گرفت و گفت:
خبر بدی برایت دارم. آن زن کلاه بردار بوده و اصلا ازدواج نکرده بوده که بچه ای داشته باشد.
قهرمان مشهور گلف در پاسخ گفت:
این که خبر خوبی است، یعنی بچه ای مریض نبوده که در حال مرگ باشد، خدا را شکر.
مدل ذهنی انسان های بزرگ و موفق این گونه است... بزرگ فکر کنیم ...
📚 @PDFsCom
بچه ام مریض است، به من کمک کن و گرنه خواهد مُرد.
او بلافاصله همه ی پولی را که برنده شده بود به آن زن داد.
هفته بعد، یکی از مقامات ورزش گلف با او تماس گرفت و گفت:
خبر بدی برایت دارم. آن زن کلاه بردار بوده و اصلا ازدواج نکرده بوده که بچه ای داشته باشد.
قهرمان مشهور گلف در پاسخ گفت:
این که خبر خوبی است، یعنی بچه ای مریض نبوده که در حال مرگ باشد، خدا را شکر.
مدل ذهنی انسان های بزرگ و موفق این گونه است... بزرگ فکر کنیم ...
📚 @PDFsCom
❤121👍60🔥11👎3
دو کَس رنج بیهوده بردند و سعی بی فایده کردند: یکی آنکه اندوخت و نخورد و دیگر آنکه آموخت و نکرد.
علم چندانکه بیشتر خوانی
چون عمل در تو نیست نادانی
نه محقّق بوَد نه دانشمند
چارپایی بر او کتابی چند
آن تهی مغز را چه علم و خبر
که بر او هیزم است یا دفتر
📕 گلستان سعدی (جلد اول)
✍🏻 #سعدی
🎙 #گوینده #اسماعیل_آذر (ایرانصدا)
📚 @PDFsCom
علم چندانکه بیشتر خوانی
چون عمل در تو نیست نادانی
نه محقّق بوَد نه دانشمند
چارپایی بر او کتابی چند
آن تهی مغز را چه علم و خبر
که بر او هیزم است یا دفتر
📕 گلستان سعدی (جلد اول)
✍🏻 #سعدی
🎙 #گوینده #اسماعیل_آذر (ایرانصدا)
📚 @PDFsCom
👍38👎1
گلستان سعدی- جلد اول
👍26❤9
در تعیین اهداف خود قاطعیت داشته باشید، اما در مورد روش دستیابی به آنها انعطافپذیر باشید. در عصر تحولات سریع، رقابت شدید و کهنهشدنِ مدامِ همه چیز، انعطافپذیری و سازگاری از شرایط اساسی موفقیت است.
📕 قوانین جهانی موفقیت
✍🏻 #برایان_تریسی
📚 @PDFsCom
📕 قوانین جهانی موفقیت
✍🏻 #برایان_تریسی
📚 @PDFsCom
👍15❤2
📎 #_یک_تکه_کتاب
خداوند هرگز قولی نداده که ما را از مشکلات دور نگه می دارد. ولی گفته که در دل طوفان ،به ما آرامش می دهد. خداوند این را آرامشی بالاتر از درک و فهم ما می نامد. به این معنی که با وجود مشکلات زندگی، شما هنوز آرامش خود را دارید.
مثلا گزارشات پزشکی خوب نبود، اما من نگران نیستم چون می دانم که خدا حواسش به من هست.
من آن مقامی که برایش زحمت کشیدم را نتوانستم کسب کنم ولی ناراحت نیستم چون می دانم که خداوند مقام بالاتری برایم در نظر گرفته.
📕 چگونه با آرامش و بدون نگرانی زندگی کنیم
✍🏻 #جول_اوستین
لینک و آدرس دانلود این کتاب 👇
https://news.1rj.ru/str/PDFsCom/7611
📚 @PDFsCom
خداوند هرگز قولی نداده که ما را از مشکلات دور نگه می دارد. ولی گفته که در دل طوفان ،به ما آرامش می دهد. خداوند این را آرامشی بالاتر از درک و فهم ما می نامد. به این معنی که با وجود مشکلات زندگی، شما هنوز آرامش خود را دارید.
مثلا گزارشات پزشکی خوب نبود، اما من نگران نیستم چون می دانم که خدا حواسش به من هست.
من آن مقامی که برایش زحمت کشیدم را نتوانستم کسب کنم ولی ناراحت نیستم چون می دانم که خداوند مقام بالاتری برایم در نظر گرفته.
📕 چگونه با آرامش و بدون نگرانی زندگی کنیم
✍🏻 #جول_اوستین
لینک و آدرس دانلود این کتاب 👇
https://news.1rj.ru/str/PDFsCom/7611
📚 @PDFsCom
👍29❤15👎2🔥2
صحبت کردن درباره تجریبات مثبت با دیگران آن تجربه را تقویت میکند.
انسانها اجتماعیترین موجودات کائنات هستند، بنابراین ما شبکه عصبی بسیار پیشرفتهای برای همدلی و درک متقابل داریم و میتوانیم خود را جای دیگران بگذاریم.
مادام که دو یا چند نفر تجربه مثبت مشترکی دارند، احساس مثبت تولید شده در این شبکههای همدلی دوباره خود را نشان میدهد و به صورت زنجیروار در عکسالعمل نمایان میشود. همانطور که جان میلتون در کتاب «بهشت گمشده» خود مینویسد: «هرچه از خوبی بیشتر یاد کنید، بیشتر رشد میکنند.»
📕 شادکامی ماندگار
✍🏻 #ریک_هانسون
📚 @PDFsCom
انسانها اجتماعیترین موجودات کائنات هستند، بنابراین ما شبکه عصبی بسیار پیشرفتهای برای همدلی و درک متقابل داریم و میتوانیم خود را جای دیگران بگذاریم.
مادام که دو یا چند نفر تجربه مثبت مشترکی دارند، احساس مثبت تولید شده در این شبکههای همدلی دوباره خود را نشان میدهد و به صورت زنجیروار در عکسالعمل نمایان میشود. همانطور که جان میلتون در کتاب «بهشت گمشده» خود مینویسد: «هرچه از خوبی بیشتر یاد کنید، بیشتر رشد میکنند.»
📕 شادکامی ماندگار
✍🏻 #ریک_هانسون
📚 @PDFsCom
👍22❤5👎1
هرگز آن روز را که مادرم مجبورم کرد به جشن تولد دوستم بروم، فراموش نمی کنم. من در کلاس سوم خانم بلاک در ویرچیتای تگزاس بودم و آن روز دعوتنامه فقیرانه ای را که با دست نوشته شده بود، به خانه بردم و گفتم: «من به این جشن تولد نمی روم. او تازه به مدرسه ما آمده است. اسمش روت است. برنیس و پت هم نمی روند. او تمام بچه های کلاس را دعوت کرده است!»
مادرم دعوتنامه را نگاه کرد و سخت اندوهگین شد. بعد گفت: «تو باید بروی. من همین فردا یک هدیه برای دوستت می خرم.»
باورم نمی شد. مادرم هیچ وقت مرا مجبور نمی کرد به مهمانی بروم.. ترجیح می دادم بمیرم، اما به آن مهمانی نروم. اما بی تابی من بی فایده بود.
روز شنبه مادرم مرا از خواب بیدار کرد و وادارم کرد آئینه صورتی مروارید نشانی را که خریده بود، کادو کنم و راه بیفتم.
بعد مرا با ماشین سفیدش به خانه روت برد و آنجا پیاده ام کرد.
از پله های قدیمی خانه بالا می رفتم، دلم گرفت. خوشبختانه وضع خانه به بدی پله هایش نبود. دست کم روی مبلهای کهنه شان ملافه های سفید انداخته بودند. بزرگترین کیکی را که در عمرم دیده بودم، روی میز قرار داشت و روی آن نه شمع گذاشته بودند.
۳۶ لیوان یک بار مصرف پر از شربت کنار میز قرار داشت. روی تک تک آن ها اسم بچه های کلاس نوشته شده بود. با خود گفتم خدا را شکر که دست کم وقتی بچه ها می آیند، اوضاع خیلی بد نیست. از روت پرسیدم: «مادرت کجاست؟» به کف اتاق نگریست و گفت: «بیمار است.»
_ «پدرت کجاست؟»
_ «رفته.»
جز صدای سرفه های خشکی که از اتاق بغلی می آمد، هیچ صدایی سکوت آنجا را نمی شکست.
ناگهان از فکری که در ذهنم نقش بست، وحشت کردم: «هیچ کس به مهمانی روت نمی آید.» من چطور می توانستم از آنجا بیرون بروم؟
اندوهگین و ناراحت بودم که صدای هق هق گریه ای را شنیدم. سرم را بلند کردم و دیدم روت دارد گریه می کند. دل کودکانه ام از حس همدردی نسبت به روت و خشم نسبت به ۳۵ نفر دیگر کلاس لبریز شد و در دل فریاد زدم: «کی به آنها احتیاج دارد؟»
دو نفری با هم بهترین جشن تولد را برگزار کردیم. کبریت پیدا نکردیم. برای آنکه مادر روت را اذیت نکنیم، وانمود کردیم که شمعها روشن هستند. روت در دل آرزویی کرد و شمعها را مثلا فوت کرد!
خیلی زود ظهر شد و مادرم دنبالم آمد. من دائم از روت تشکر می کردم، سوار ماشین مادرم شدم و راه افتادیم. من با خوشحالی گفتم: «مامان نمی دانی چه بازیهایی کردیم. روت بیشتر بازیها را برد، اما چون خوب نیست که مهمان برنده نشود، جایزه ها را با هم تقسیم کردیم.
روت آئینه ای که خریدی، خیلی دوست داشت. نمی دانم چطور تا فردا صبح صبر کنم، باید به همه بگویم که چه مهمانی خوبی را از دست داده اند!
مادرم ماشین را متوقف کرد و مرا محکم در آغوش گرفت. با چشمانی پر از اشک گفت: « من به تو افتخار می کنم.»
آن روز بود که فهمیدم حتی حضور یک نفر هم تأثیر دارد. من بر جشن تولد نه سالگی روت تأثیر گذاشتم و مادرم بر زندگی من اثر گذاشت.
📚 @PDFsCom
مادرم دعوتنامه را نگاه کرد و سخت اندوهگین شد. بعد گفت: «تو باید بروی. من همین فردا یک هدیه برای دوستت می خرم.»
باورم نمی شد. مادرم هیچ وقت مرا مجبور نمی کرد به مهمانی بروم.. ترجیح می دادم بمیرم، اما به آن مهمانی نروم. اما بی تابی من بی فایده بود.
روز شنبه مادرم مرا از خواب بیدار کرد و وادارم کرد آئینه صورتی مروارید نشانی را که خریده بود، کادو کنم و راه بیفتم.
بعد مرا با ماشین سفیدش به خانه روت برد و آنجا پیاده ام کرد.
از پله های قدیمی خانه بالا می رفتم، دلم گرفت. خوشبختانه وضع خانه به بدی پله هایش نبود. دست کم روی مبلهای کهنه شان ملافه های سفید انداخته بودند. بزرگترین کیکی را که در عمرم دیده بودم، روی میز قرار داشت و روی آن نه شمع گذاشته بودند.
۳۶ لیوان یک بار مصرف پر از شربت کنار میز قرار داشت. روی تک تک آن ها اسم بچه های کلاس نوشته شده بود. با خود گفتم خدا را شکر که دست کم وقتی بچه ها می آیند، اوضاع خیلی بد نیست. از روت پرسیدم: «مادرت کجاست؟» به کف اتاق نگریست و گفت: «بیمار است.»
_ «پدرت کجاست؟»
_ «رفته.»
جز صدای سرفه های خشکی که از اتاق بغلی می آمد، هیچ صدایی سکوت آنجا را نمی شکست.
ناگهان از فکری که در ذهنم نقش بست، وحشت کردم: «هیچ کس به مهمانی روت نمی آید.» من چطور می توانستم از آنجا بیرون بروم؟
اندوهگین و ناراحت بودم که صدای هق هق گریه ای را شنیدم. سرم را بلند کردم و دیدم روت دارد گریه می کند. دل کودکانه ام از حس همدردی نسبت به روت و خشم نسبت به ۳۵ نفر دیگر کلاس لبریز شد و در دل فریاد زدم: «کی به آنها احتیاج دارد؟»
دو نفری با هم بهترین جشن تولد را برگزار کردیم. کبریت پیدا نکردیم. برای آنکه مادر روت را اذیت نکنیم، وانمود کردیم که شمعها روشن هستند. روت در دل آرزویی کرد و شمعها را مثلا فوت کرد!
خیلی زود ظهر شد و مادرم دنبالم آمد. من دائم از روت تشکر می کردم، سوار ماشین مادرم شدم و راه افتادیم. من با خوشحالی گفتم: «مامان نمی دانی چه بازیهایی کردیم. روت بیشتر بازیها را برد، اما چون خوب نیست که مهمان برنده نشود، جایزه ها را با هم تقسیم کردیم.
روت آئینه ای که خریدی، خیلی دوست داشت. نمی دانم چطور تا فردا صبح صبر کنم، باید به همه بگویم که چه مهمانی خوبی را از دست داده اند!
مادرم ماشین را متوقف کرد و مرا محکم در آغوش گرفت. با چشمانی پر از اشک گفت: « من به تو افتخار می کنم.»
آن روز بود که فهمیدم حتی حضور یک نفر هم تأثیر دارد. من بر جشن تولد نه سالگی روت تأثیر گذاشتم و مادرم بر زندگی من اثر گذاشت.
📚 @PDFsCom
❤201👍78🔥13
سونیا: من زشتم.
یلنا: تو موهای قشنگی داری.
سونیا: نه! اینطور نیست. وقتی که زنی زیبا نباشد به او میگویند: «چه چشمان زیبایی داری و یا موهایت قشنگ است....»
📕 دایی وانیا
✍🏻 #آنتوان_چخوف
📚 @PDFsCom
یلنا: تو موهای قشنگی داری.
سونیا: نه! اینطور نیست. وقتی که زنی زیبا نباشد به او میگویند: «چه چشمان زیبایی داری و یا موهایت قشنگ است....»
📕 دایی وانیا
✍🏻 #آنتوان_چخوف
📚 @PDFsCom
👍54❤16👎5🔥5
لازمه گاهی وقتها دست از این تظاهر کردن برداری ، باید دست بکشی از بخشیدن کسی که هیچوقت بخشیدنت را نفهمید ! ﺗﺎ ﺍﯾﻦﺑﺎﺭ ﺩﺭ ﺁﺭﺯﻭﯼ ﺑﺨﺸﺶ ﺗﻮ ﺑﺎﺷﺪ ! وقتی میمانی و میبخشی ، فکر میکنند رفتن را بلد نیستی . ﺑﺎﯾﺪ ﺑﻪ ﺁﺩمها ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺩﺍﺩﻥ ﺭﺍ ﻣﺘﺬﮐﺮ ﺷﺪ، ﺁﺩمها ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻧﻤﯽﻣﺎﻧﻨﺪ، یک جا ﺩﺭ ﺭﺍ ﺑﺎﺯ ﻣﯽﮐﻨﻨﺪ ﻭ ﺑﺮﺍﯼ ﻫﻤﯿﺸﻪ میرﻭﻧﺪ ...!
📕 کتاب : گریز دلپذیر
✍ اثر : #آنا_گاوالدا
📚 @PDFsCom
📕 کتاب : گریز دلپذیر
✍ اثر : #آنا_گاوالدا
📚 @PDFsCom
❤18👍15🔥1
ظاهرا من برای مواظبت از پاره نشدن زنجیر پیوستگی گاوهای پیشانی سفید نسل خود برگزیده شده ام یکی بایست اینکار را به پیمانه می گرفت و آن شخص من بودم هیچ کس فکرش را هم نمی کرد اما نمی توان در آن تغییری داد من یک گاو پیشانی سفیدم
📕 گاوهای پیشانی سفید
✍🏻 #هاینریش_بل
📚 @PDFsCom
📕 گاوهای پیشانی سفید
✍🏻 #هاینریش_بل
📚 @PDFsCom
👍10❤1
انسان عاقل اول مغزش را بکار می اندازد سپس زبان را و نادان اول میگوید سپس فکر میکند
بهمین سادگی تفاوت بین یک ابله و خردمند قابل تشخیص است ...
#احمد_شاملو
📚 @PDFsCom
بهمین سادگی تفاوت بین یک ابله و خردمند قابل تشخیص است ...
#احمد_شاملو
📚 @PDFsCom
👍57❤7🔥4
📎 #_یک_تکه_کتاب
چقدر راه رفتن برایش مشکل است! نمیخواهد به خانه برسد و جای خالی رضا را ببیند. سعی میکند مسیر را دورتر کند، اما عاقبت میرسد. در نیمه باز است، وارد نخلستان میشود. تا چشم کار میکند نخلهای خرماست که سر آن به آسمان رفته و سایهای در آن گرمای هلاک کننده ایجاد کرده. چشم به آسمان دوخته و راه میرود. حالا دیگر چادر از سرش افتاده و باد موهایش را رقصان به هر طرف میبرد. چشم سالومه به خورشید سوزان است که موقع راه رفتن با او قایم موشکبازی میکند؛ لحظهای خود را نشان میدهد و دوباره لابهلای نخلها پنهان میشود. احساس خوبی به او دست میدهد از این حرکت خورشید.
📕 سالومه
✍🏻 #اسکار_وایلد
لینک و آدرس دانلود این کتاب 👇
https://news.1rj.ru/str/PDFsCom/8248
📚 @PDFsCom
چقدر راه رفتن برایش مشکل است! نمیخواهد به خانه برسد و جای خالی رضا را ببیند. سعی میکند مسیر را دورتر کند، اما عاقبت میرسد. در نیمه باز است، وارد نخلستان میشود. تا چشم کار میکند نخلهای خرماست که سر آن به آسمان رفته و سایهای در آن گرمای هلاک کننده ایجاد کرده. چشم به آسمان دوخته و راه میرود. حالا دیگر چادر از سرش افتاده و باد موهایش را رقصان به هر طرف میبرد. چشم سالومه به خورشید سوزان است که موقع راه رفتن با او قایم موشکبازی میکند؛ لحظهای خود را نشان میدهد و دوباره لابهلای نخلها پنهان میشود. احساس خوبی به او دست میدهد از این حرکت خورشید.
📕 سالومه
✍🏻 #اسکار_وایلد
لینک و آدرس دانلود این کتاب 👇
https://news.1rj.ru/str/PDFsCom/8248
📚 @PDFsCom
👍21❤3👎3
خورخه لوئیس بورخس یک نویسنده و شاعر اهل کشور آرژانتین است
که داری سبک خیال پردازی ، داستان کوتاه است. کتاب مرگ و پرگار یکی از داستان های کوتاه این نویسنده است
📕 مرگ و پرگار
✍🏻 #خورخه_لوئیس_بورخس
📚 @PDFsCom
که داری سبک خیال پردازی ، داستان کوتاه است. کتاب مرگ و پرگار یکی از داستان های کوتاه این نویسنده است
📕 مرگ و پرگار
✍🏻 #خورخه_لوئیس_بورخس
📚 @PDFsCom
❤9👍9
بسیار مهم است که بگذارید بعضی چیزها از بین بروند. خودتان را از آنها رها سازید و از دستشان خلاص شوید. منتظر نباشید تا قدر تلاشهایتان را بشناسند و عشقتان را بفهمند.
در را ببندید،
آهنگ را عوض کنید،
خانه تکانی کنید،
گرد و غبارها را بتکانید،
از آنچه هستید دست بردارید
و به آنچه که واقعا هستید روی آورید.
📕 انسان جدید زندگی جدید
✍🏻 #پائولو_کوئيلو
📚 @PDFsCom
در را ببندید،
آهنگ را عوض کنید،
خانه تکانی کنید،
گرد و غبارها را بتکانید،
از آنچه هستید دست بردارید
و به آنچه که واقعا هستید روی آورید.
📕 انسان جدید زندگی جدید
✍🏻 #پائولو_کوئيلو
📚 @PDFsCom
❤35👍26
چقدر برای خودتان ارزش قائل هستید؟
اگر به جای آموختن، فقط روزهایتان را می گذرانید و هرساله فقط تولد می گیرید و سن تان را زیاد می کنید، بازنده محسوب می شوید.
اگر فقط برای داشتن آسایش، اتومبیل و خانه، زندگی می کنید، بازنده هستید.
اگر طولانی ترین مسافرت های شما، تا منزل خواهر و مادرتان است.
اگر هر روز و هرشب، سریال های بیشتری می بینید.
اگر هنوز نمیتوانید روزی ده صفحه کتاب بخوانید.
و اگر نمیتوانید روش زندگی تان را مثل همان هایی کنید که مدام از آنها مثال می زنید، بازنده محسوب می شوید.
اگر آموختن و ارتقای شخصیت خودتان را متوقف کرده اید.
اگر تمام عمر، فقط یک الگو را زندگی می کنید، جز بازنده ها محسوب می شوید.
اگر خوشحال بودن و شاد کردن دیگران را نیاموخته اید.
اگر نمیتوانید خود و دیگران را ببخشید.
اگر بازی و تفریح در برنامه ی شما نیست.
اگر شنا نمی کنید.
اگر نمی توانید یک روز از وقت تان را برای دیدن دریاچه ای در ۵۰ کیلومتری شهرتان آزاد کنید.
یا غروب آفتاب را در دشت و کویر ۲۰ کیلو متری تان تماشا کنید.
اگر خانواده، مهمانان و همه باید حتی در روزهای تعطیل، تا دیروقت منتظر شما بمانند تا با شما شام میل کنند، شما بازنده واقعی هستید.
اگر تاکنون آدم برفی نساخته اید.
اگر تاکنون به سالن تئاتر نرفته اید.
اگر گالری هنری یا مسابقه فوتبال یا والیبال را به صورت زنده ندیده اید.
شما بازنده اید.
اگر بعد از خواندن این متن می گویید: "ای بابا دلتان خوش است" شما زندگی را باخته اید.
برای خودتان احترام قایل شوید.
شما یک بار زندگی میکنید.
شادی و خوشبختی ذخیره کردنی نیستند!
قابل بازیافت هم نیستند.
📚 @PDFsCom
اگر به جای آموختن، فقط روزهایتان را می گذرانید و هرساله فقط تولد می گیرید و سن تان را زیاد می کنید، بازنده محسوب می شوید.
اگر فقط برای داشتن آسایش، اتومبیل و خانه، زندگی می کنید، بازنده هستید.
اگر طولانی ترین مسافرت های شما، تا منزل خواهر و مادرتان است.
اگر هر روز و هرشب، سریال های بیشتری می بینید.
اگر هنوز نمیتوانید روزی ده صفحه کتاب بخوانید.
و اگر نمیتوانید روش زندگی تان را مثل همان هایی کنید که مدام از آنها مثال می زنید، بازنده محسوب می شوید.
اگر آموختن و ارتقای شخصیت خودتان را متوقف کرده اید.
اگر تمام عمر، فقط یک الگو را زندگی می کنید، جز بازنده ها محسوب می شوید.
اگر خوشحال بودن و شاد کردن دیگران را نیاموخته اید.
اگر نمیتوانید خود و دیگران را ببخشید.
اگر بازی و تفریح در برنامه ی شما نیست.
اگر شنا نمی کنید.
اگر نمی توانید یک روز از وقت تان را برای دیدن دریاچه ای در ۵۰ کیلومتری شهرتان آزاد کنید.
یا غروب آفتاب را در دشت و کویر ۲۰ کیلو متری تان تماشا کنید.
اگر خانواده، مهمانان و همه باید حتی در روزهای تعطیل، تا دیروقت منتظر شما بمانند تا با شما شام میل کنند، شما بازنده واقعی هستید.
اگر تاکنون آدم برفی نساخته اید.
اگر تاکنون به سالن تئاتر نرفته اید.
اگر گالری هنری یا مسابقه فوتبال یا والیبال را به صورت زنده ندیده اید.
شما بازنده اید.
اگر بعد از خواندن این متن می گویید: "ای بابا دلتان خوش است" شما زندگی را باخته اید.
برای خودتان احترام قایل شوید.
شما یک بار زندگی میکنید.
شادی و خوشبختی ذخیره کردنی نیستند!
قابل بازیافت هم نیستند.
📚 @PDFsCom
👍118❤25👎9