📎 #_یک_تکه_کتاب
یکی دیگر از دلایلی که کودکان همه به موفقیت نمیرسند ترسهایی است که از دوران بچگی با خود حمل میکنند و به سن بزرگسالی میبرند. این ترسها اگر در کودکی رفع نشود باعث بروز خیلی از مشکلات برای انسان میشوند و خیلی از فرصتها را از فرزندان ما میگیرد چون با وجود این ترسها انسان جرات دست زدن به کارهای بزرگ را ندارد و خود لایق و شایسه موفقیت های بزرگ نمیداند.یکی از راه های موفقیت که پایه و اساس پیشرفت در هر کاری است، آشنایی با اصول فن بیان و غلبه بر ترس از صحبت کردن در جمع و بدنبال آن افزایش مهارت های ارتباطی است.
📕 کتاب : اعتماد به نفس و فن بیان کودکان
✍ اثر : #مهناز_دریایی
لینک دانلود این کتاب 👇
https://news.1rj.ru/str/PDFsCom/4586
📚 @PDFsCom
یکی دیگر از دلایلی که کودکان همه به موفقیت نمیرسند ترسهایی است که از دوران بچگی با خود حمل میکنند و به سن بزرگسالی میبرند. این ترسها اگر در کودکی رفع نشود باعث بروز خیلی از مشکلات برای انسان میشوند و خیلی از فرصتها را از فرزندان ما میگیرد چون با وجود این ترسها انسان جرات دست زدن به کارهای بزرگ را ندارد و خود لایق و شایسه موفقیت های بزرگ نمیداند.یکی از راه های موفقیت که پایه و اساس پیشرفت در هر کاری است، آشنایی با اصول فن بیان و غلبه بر ترس از صحبت کردن در جمع و بدنبال آن افزایش مهارت های ارتباطی است.
📕 کتاب : اعتماد به نفس و فن بیان کودکان
✍ اثر : #مهناز_دریایی
لینک دانلود این کتاب 👇
https://news.1rj.ru/str/PDFsCom/4586
📚 @PDFsCom
👍34❤8👎1
بسیاری از ما قادریم ندای درون مان را بشنویم، اما تعداد کمی از ما درکش میکنیم و حتی عدهی کمتری یاد گرفتهایم که به آن اعتماد کنیم. و فقط به چیزهایی اعتماد میکنیم که ذهن منطقی ما آن را درست میداند و تجربه کرده است.
📕 کتاب : چگونه به صدای درون خود گوش کنیم
✍ اثر : #جول_اوستین
📚 @PDFsCom
📕 کتاب : چگونه به صدای درون خود گوش کنیم
✍ اثر : #جول_اوستین
📚 @PDFsCom
👍28❤2👎1🙏1
در تاریخ بشر سابقه نداشته شاعری همچون سعدی بتونه در یک بیت چند ده کتاب برخورد با انسان رو جا بده!
هرکه عیب دگران پیش تو آورد و شمرد،
بی گمان عیب تو پیش دگران خواهد برد
مطمئن باشید اگر کسی از دیگری پیش شما حرفی آورد از خانه ی شما هم برای دیگران حرف میبرد
📚 @PDFsCom
هرکه عیب دگران پیش تو آورد و شمرد،
بی گمان عیب تو پیش دگران خواهد برد
مطمئن باشید اگر کسی از دیگری پیش شما حرفی آورد از خانه ی شما هم برای دیگران حرف میبرد
📚 @PDFsCom
👍117❤6🔥6
داستانهای عاشقانه کوتاه، اما واقعی
عشق فقط تعریف کردن، گل و موسیقی نیست، عشق کار سختی است که نیاز به تلاش از هر دو طرف دارد. گاهی اوقات کاری که میکنیم بیشتر از جملات عاشقانه، عشق ما را نشان میدهند.
در اینجا چند داستان کوتاه عاشقانه و زیبای واقعی میخوانید.
- در حال رانندگی به سمت محل کارم بودم که یک زوج جالب توجهم را جلب کردند. یک خانواده جوان که یک بچه کوچک داشتند. دختر مشکل شنوایی و گفتاری داشت بنابراین آنها با زبان اشاره با هم حرف میزدند و به خاطر او زبان اشاره را یاد گرفته بودند. در حالی که ما گاهی یک «ببخشید» ساده هم نمیتوانیم بگوییم.
این عشق واقعی است.
- پدربزرگ و مادربزرگ من ۸۰ سال، یعنی از ۱۵ سالگی با هم بودند. آنها در جنگ هم با هم بودند، پدربزرگم دستش و مادربزرگم شنواییش را از دست داد. آنها فقیر و گرسنه بودند، شش بچه بزرگ کردند و خانوادهشان را حفظ کردند. وقتی بازنشسته شدند، نزدیک دریا رفتند. مادربزرگم دو بار سرطان را شکست داد و پدربزرگم یک بار سکته کرد. او همیشه برای مادربزرگم گل میخرید و یکدیگر را واقعا دوست داشتند. سرانجام آنها در ۹۵ سالگی و به فاصله یک روز درگذشتند.
- هر سال، سالگرد ازدواجمان، همسرم برای من یک پیام میفرستد: «خانم جانسون، آقای اسمیت را به عنوان همسر آیندهات قبول میکنی؟»
من لبخند میزنم و جواب میدهم: «بله»
- وقتی پدرم ۳۵ ساله بود، نیاز به عمل قلب فوری داشت. تمام مدتی که در بیمارستان بود مادرم کنارش بود. روز جراحیِ پدرم ۵ روز قبل از تولد مادرم بود و پدرم درد زیادی داشت. مادرم روز تولدش بیدار شد و پدرم را ندید. او ترسید و دنبالش گشت. او از بیمارستان بیرون دوید و پدرم را با یک دسته گل، یک کیک و شکلات دید. او به سختی راه میرفت، اما لبخند میزد و عشق در چشمانش بود.
- من ۱۹ ساله بودم و او ۲۴ ساله بود. او اولین عشق من بود. ما دو سال با هم بودیم و من عاشقش بودم. یک روز به من گفت: «دیگر نمیخواهم با هم قرار بگذاریم.» من نابود شدم. سپس یک حلقه درآورد و گفت: «می خواهم با تو ازدواج کنم.»
پنج سال بعد به او گفتم عاشق کسی دیگر شده ام. او بهت زده پرسید: «چه کسی؟»
گفتم: «پسر یا دخترمان، هنوز نمیدانم، من آن روز جواب آزمایش بارداری ام را گرفته بودم.»
انتقام شیرینی بود.
- سه سال بود با هم زندگی میکردیم و او اصلا احساساتی نبود. من در حال پختن شام بودم که از پنجره بیرون را نگاه کردم و دیدم روی زمین با گل رز نوشته شده «ماری، دوستت دارم» من برای دختری که این پیام برایش نوشته شده خوشحال شدم و بعد فهمیدم خودم هم ماری هستم. با خودم فکر کردم «یعنی کار اوست؟» درست همان لحظه پیام داد: «کمی گوشت سرخ کن، گرسنه هستم. خیلی طول کشید با گلبرگهای رز برایت آن جمله را بنویسم.»
- وقتی از من خواستگاری کرد به او گفتم «اگر با هم ازدواج کنیم، هیچ وقت اجازه نمیدهم بروی» او خندید و گفت: «پس محکم نگهم دار» ما به ماه عسل رفتیم. فکر شیرجه زدن از صخره در دریاچه احمقانه بود. او بازنگشت. وقتی او را به ساحل کشیدم و احیای قلبی ریوی را انجام دادم، گریه میکردم و فریاد میزدم: «نمی گذارم بروی» او صدای مرا شنید و شروع به نفس کشیدن کرد.
- پدر و مادرم ۳۵ سال است ازدواج کرده اند. در دو سال اخیر مادرم مبتلا به زوال عقل شده و هر روز که پدرم را میبیند انگار اولین بار است. او هر بار تا پایان روز عاشق پدرم میشود، چون هیچکس به اندازه پدرم عاشق او نیست.❤️
📚 @PDFsCom
عشق فقط تعریف کردن، گل و موسیقی نیست، عشق کار سختی است که نیاز به تلاش از هر دو طرف دارد. گاهی اوقات کاری که میکنیم بیشتر از جملات عاشقانه، عشق ما را نشان میدهند.
در اینجا چند داستان کوتاه عاشقانه و زیبای واقعی میخوانید.
- در حال رانندگی به سمت محل کارم بودم که یک زوج جالب توجهم را جلب کردند. یک خانواده جوان که یک بچه کوچک داشتند. دختر مشکل شنوایی و گفتاری داشت بنابراین آنها با زبان اشاره با هم حرف میزدند و به خاطر او زبان اشاره را یاد گرفته بودند. در حالی که ما گاهی یک «ببخشید» ساده هم نمیتوانیم بگوییم.
این عشق واقعی است.
- پدربزرگ و مادربزرگ من ۸۰ سال، یعنی از ۱۵ سالگی با هم بودند. آنها در جنگ هم با هم بودند، پدربزرگم دستش و مادربزرگم شنواییش را از دست داد. آنها فقیر و گرسنه بودند، شش بچه بزرگ کردند و خانوادهشان را حفظ کردند. وقتی بازنشسته شدند، نزدیک دریا رفتند. مادربزرگم دو بار سرطان را شکست داد و پدربزرگم یک بار سکته کرد. او همیشه برای مادربزرگم گل میخرید و یکدیگر را واقعا دوست داشتند. سرانجام آنها در ۹۵ سالگی و به فاصله یک روز درگذشتند.
- هر سال، سالگرد ازدواجمان، همسرم برای من یک پیام میفرستد: «خانم جانسون، آقای اسمیت را به عنوان همسر آیندهات قبول میکنی؟»
من لبخند میزنم و جواب میدهم: «بله»
- وقتی پدرم ۳۵ ساله بود، نیاز به عمل قلب فوری داشت. تمام مدتی که در بیمارستان بود مادرم کنارش بود. روز جراحیِ پدرم ۵ روز قبل از تولد مادرم بود و پدرم درد زیادی داشت. مادرم روز تولدش بیدار شد و پدرم را ندید. او ترسید و دنبالش گشت. او از بیمارستان بیرون دوید و پدرم را با یک دسته گل، یک کیک و شکلات دید. او به سختی راه میرفت، اما لبخند میزد و عشق در چشمانش بود.
- من ۱۹ ساله بودم و او ۲۴ ساله بود. او اولین عشق من بود. ما دو سال با هم بودیم و من عاشقش بودم. یک روز به من گفت: «دیگر نمیخواهم با هم قرار بگذاریم.» من نابود شدم. سپس یک حلقه درآورد و گفت: «می خواهم با تو ازدواج کنم.»
پنج سال بعد به او گفتم عاشق کسی دیگر شده ام. او بهت زده پرسید: «چه کسی؟»
گفتم: «پسر یا دخترمان، هنوز نمیدانم، من آن روز جواب آزمایش بارداری ام را گرفته بودم.»
انتقام شیرینی بود.
- سه سال بود با هم زندگی میکردیم و او اصلا احساساتی نبود. من در حال پختن شام بودم که از پنجره بیرون را نگاه کردم و دیدم روی زمین با گل رز نوشته شده «ماری، دوستت دارم» من برای دختری که این پیام برایش نوشته شده خوشحال شدم و بعد فهمیدم خودم هم ماری هستم. با خودم فکر کردم «یعنی کار اوست؟» درست همان لحظه پیام داد: «کمی گوشت سرخ کن، گرسنه هستم. خیلی طول کشید با گلبرگهای رز برایت آن جمله را بنویسم.»
- وقتی از من خواستگاری کرد به او گفتم «اگر با هم ازدواج کنیم، هیچ وقت اجازه نمیدهم بروی» او خندید و گفت: «پس محکم نگهم دار» ما به ماه عسل رفتیم. فکر شیرجه زدن از صخره در دریاچه احمقانه بود. او بازنگشت. وقتی او را به ساحل کشیدم و احیای قلبی ریوی را انجام دادم، گریه میکردم و فریاد میزدم: «نمی گذارم بروی» او صدای مرا شنید و شروع به نفس کشیدن کرد.
- پدر و مادرم ۳۵ سال است ازدواج کرده اند. در دو سال اخیر مادرم مبتلا به زوال عقل شده و هر روز که پدرم را میبیند انگار اولین بار است. او هر بار تا پایان روز عاشق پدرم میشود، چون هیچکس به اندازه پدرم عاشق او نیست.❤️
📚 @PDFsCom
❤143👍64👎5
اگر شما به تکرار باورهای منفی و نامطلوب دربارهی خودتان ادامه دهید، دیگران نیز همان چیزها را در مورد شما باور میکنند.
چرا که میگویند هر آدمی خودش را بهتر از هر کس دیگر میشناسد.
پس دیگران باور میکنند که شما همان چیزی هستید که خودتان میگویید.
📕 آدم های سمی
✍🏻 #لیلیان_گلاس
📚 @PDFsCom
چرا که میگویند هر آدمی خودش را بهتر از هر کس دیگر میشناسد.
پس دیگران باور میکنند که شما همان چیزی هستید که خودتان میگویید.
📕 آدم های سمی
✍🏻 #لیلیان_گلاس
📚 @PDFsCom
👍67❤7👎3
معرفی ۹ کتاب در بابِ خودشناسی:
◽️ "موهبت کامل نبودن"
نوشته ی "برنه براون"
◽️ "ارزش خود را بدانید"
نوشته ی "جول اوستن"
◽️"خودت را به فنا نده"
نوشته ی "گری جان بیشاپ"
◽️"هنر و علم خودشناسی"
نوشته ی "پیتر هالینز"
◽️"خودشناسی با روش یونگ"
نوشته ی "مایکل دانیلز"
◽️"خودت باش دختر"
نوشته ی "ریچل هالیس"
◽️"کیمیاگر"
نوشته ی "پائولو کوئلیو"
◽️"زندگی خود را دوباره بیافرینید"
نوشته ی "حرفی یانگ"
◽️"خودشناسی"
نوشته ی "آلن دوباتن"
📚 @PDFsCom
◽️ "موهبت کامل نبودن"
نوشته ی "برنه براون"
◽️ "ارزش خود را بدانید"
نوشته ی "جول اوستن"
◽️"خودت را به فنا نده"
نوشته ی "گری جان بیشاپ"
◽️"هنر و علم خودشناسی"
نوشته ی "پیتر هالینز"
◽️"خودشناسی با روش یونگ"
نوشته ی "مایکل دانیلز"
◽️"خودت باش دختر"
نوشته ی "ریچل هالیس"
◽️"کیمیاگر"
نوشته ی "پائولو کوئلیو"
◽️"زندگی خود را دوباره بیافرینید"
نوشته ی "حرفی یانگ"
◽️"خودشناسی"
نوشته ی "آلن دوباتن"
📚 @PDFsCom
👍90❤13🔥8👎5🕊1
زنی جوان، در زمانی نابهجا، در مکانی نابهجا، به طور ناخواسته درگیر ماجرای یک قتل میشود... او ناگزیر است با هویتی دروغین به شهری دیگر برود تا راز قتل را آشکار کند... او مرد دلخواهش را مییابد، اما از اظهار عشق ناتوان است، چرا که...
📕 وانمود کن او را نمی بینی
✍🏻 #مری_هیگینز_کلارک
📚 @PDFsCom
📕 وانمود کن او را نمی بینی
✍🏻 #مری_هیگینز_کلارک
📚 @PDFsCom
👍25❤2👎2🔥1
پول مهمتر است یا وطن؟!
بعد از مقاومت محمدکریم مبارز مصری، در مقابل فرانسویها و شکست او، قرار بر اعدامش شد، ناپلئون او را فراخواند و گفت: سخت است برایم کسی را اعدام کنم که برای آزادی وطنش مبارزه میکرد،...
من به تو فرصتی میدهم تا ده هزار سکه طلا بابت غرامت سربازهای کشته شده به من بدهی... محمدکریم گفت: من الان این پول را ندارم اما صدهزار سکه از تاجران میخواهم، میروم تهیه میکنم و باز میگردم... محمدکریم به مدت چند روز در بازارها با زنجیر برای تهیه پول گردانیده شد...
اما هیچ تاجری حاضر به پراخت پولی جهت آزادی او نشد و حتی بعضی طلبکارانه میگفتند که با جنگهایش وضعیت اقتصادی را نابسامان کرد پس نزد ناپلئون برگشت!! ناپلئون به او گفت:
چاره ای جز اعدام تو ندارم، نه به خاطر کشتن سربازهایم، بلکه به دلیل جنگیدن برای مردمی که پول را مقدم بر وطن خود میدانند...
📚 @PDFsCom
بعد از مقاومت محمدکریم مبارز مصری، در مقابل فرانسویها و شکست او، قرار بر اعدامش شد، ناپلئون او را فراخواند و گفت: سخت است برایم کسی را اعدام کنم که برای آزادی وطنش مبارزه میکرد،...
من به تو فرصتی میدهم تا ده هزار سکه طلا بابت غرامت سربازهای کشته شده به من بدهی... محمدکریم گفت: من الان این پول را ندارم اما صدهزار سکه از تاجران میخواهم، میروم تهیه میکنم و باز میگردم... محمدکریم به مدت چند روز در بازارها با زنجیر برای تهیه پول گردانیده شد...
اما هیچ تاجری حاضر به پراخت پولی جهت آزادی او نشد و حتی بعضی طلبکارانه میگفتند که با جنگهایش وضعیت اقتصادی را نابسامان کرد پس نزد ناپلئون برگشت!! ناپلئون به او گفت:
چاره ای جز اعدام تو ندارم، نه به خاطر کشتن سربازهایم، بلکه به دلیل جنگیدن برای مردمی که پول را مقدم بر وطن خود میدانند...
📚 @PDFsCom
👍120❤11🔥3
📎 #_یک_تکه_کتاب
پس تمایل بر آن بود که تنبیه و مجازات به پنهان ترین بخش فرایند کیفری بدل شود و این امر چند نتیجه در پی داشت: تنبیه، عرصه ی دریافت حسی تقریبا روزمره را ترک کرد تا وارد عرصه ی آگاهی انتزاعی شود؛ اثرگذاری تنبیه، محصول حتمیت آن تلقی شد و نه شدت قابل دیدن بودن آن؛ آنچه باید از ارتکاب جرم جلوگیری کند نه نمایش نفرت انگیز مجازات در ملاءعام بلکه قطعی بودن تنبیه و مجازات است؛ ساز و کار عبرت دهنده ی تنبیه، چرخ دنده هایش را تغییر داد.
📕 مراقبت و تنبیه
✍🏻 #میشل_فوکو
لینک و آدرس دانلود این کتاب 👇
https://news.1rj.ru/str/PDFsCom/4596
📚 @PDFsCom
پس تمایل بر آن بود که تنبیه و مجازات به پنهان ترین بخش فرایند کیفری بدل شود و این امر چند نتیجه در پی داشت: تنبیه، عرصه ی دریافت حسی تقریبا روزمره را ترک کرد تا وارد عرصه ی آگاهی انتزاعی شود؛ اثرگذاری تنبیه، محصول حتمیت آن تلقی شد و نه شدت قابل دیدن بودن آن؛ آنچه باید از ارتکاب جرم جلوگیری کند نه نمایش نفرت انگیز مجازات در ملاءعام بلکه قطعی بودن تنبیه و مجازات است؛ ساز و کار عبرت دهنده ی تنبیه، چرخ دنده هایش را تغییر داد.
📕 مراقبت و تنبیه
✍🏻 #میشل_فوکو
لینک و آدرس دانلود این کتاب 👇
https://news.1rj.ru/str/PDFsCom/4596
📚 @PDFsCom
👍22👎2❤1
خداوند هرگز قولی نداده که ما را از مشکلات دور نگه می دارد. ولی گفته که در دل طوفان ،به ما آرامش می دهد. خداوند این را آرامشی بالاتر از درک و فهم ما می نامد. به این معنی که با وجود مشکلات زندگی، شما هنوز آرامش خود را دارید.
مثلا گزارشات پزشکی خوب نبود، اما من نگران نیستم چون میدانم که خدا حواسش به من هست
من آن مقامی که برایش زحمت کشیدم را نتوانستم کسب کنم ولی ناراحت نیستم چون می دانم که خداوند مقام بالاتری برایم در نظر گرفته
من نتوانستم به عشقم برسم اما مهم نیست چون حتما او گزینه های بهتری برای من در نظر گرفته
📕 چگونه با آرامش و بدون نگرانی زندگی کنیم
✍🏻 #جول_اوستین
📚 @PDFsCom
مثلا گزارشات پزشکی خوب نبود، اما من نگران نیستم چون میدانم که خدا حواسش به من هست
من آن مقامی که برایش زحمت کشیدم را نتوانستم کسب کنم ولی ناراحت نیستم چون می دانم که خداوند مقام بالاتری برایم در نظر گرفته
من نتوانستم به عشقم برسم اما مهم نیست چون حتما او گزینه های بهتری برای من در نظر گرفته
📕 چگونه با آرامش و بدون نگرانی زندگی کنیم
✍🏻 #جول_اوستین
📚 @PDFsCom
👍70❤18👎14🔥4
مادرش آلزایمر داشت...
بهش گفت مادر یه بیماری داری باید بخاطر همین ببرمت آسایشگاه سالمندان ...
مادر گفت: چه بیماریی؟
گفت: آلزایمر...
گفت: چی هست...
گفت: یعنی همه چی و فراموش میکنی...
گفت مثل اینکه خودتم همین بیماری و داری
گفت: چطور..؟؟
گفت: انگار یادت رفته با چه زحمتی بزرگت کردم، چقدر سختی کشیدم تا بزرگ بشی، قامت خم کردم تا قد راست کنی..
پسر رفت توی فکر...
برگشت به مادرش گفت: مادر منو ببخش...
گفت: برای چی؟
گفت: به خاطر کاری که میخواستم بکنم...
مادر گفت:
من که چیزی یادم نمیاد!!!
📚 @PDFsCom
بهش گفت مادر یه بیماری داری باید بخاطر همین ببرمت آسایشگاه سالمندان ...
مادر گفت: چه بیماریی؟
گفت: آلزایمر...
گفت: چی هست...
گفت: یعنی همه چی و فراموش میکنی...
گفت مثل اینکه خودتم همین بیماری و داری
گفت: چطور..؟؟
گفت: انگار یادت رفته با چه زحمتی بزرگت کردم، چقدر سختی کشیدم تا بزرگ بشی، قامت خم کردم تا قد راست کنی..
پسر رفت توی فکر...
برگشت به مادرش گفت: مادر منو ببخش...
گفت: برای چی؟
گفت: به خاطر کاری که میخواستم بکنم...
مادر گفت:
من که چیزی یادم نمیاد!!!
📚 @PDFsCom
❤139👍58🔥14👎9🤩2
کجاها نباید خندید!!!
به سرآستین پاره ی کارگری که دیوارت را می چیند و به تو می گوید ارباب ، نخند !
به پسرکی که آدامس می فروشد و تو هرگز نمی خری ، نخند !
به پیرمردی که در پیاده رو به زحمت راه می رود و شاید چند ثانیه ی کوتاه معطلت کند ، نخند !
به دبیری که دست و عینکش گچی ست و یقه ی پیراهنش جمع شده ، نخند !
به دستان پدرت...
به جارو کردن مادرت...
به راننده ی چاق اتوبوس...
به رفتگری که در گرمای تیر ماه کلاه پشمی به سردارد...
به راننده ی آژانسی که چرت می زند
به پارگی ریز جوراب کسی در مجلسی...
به پشت و رو بودن چادر پیرزنی در خیابان...
نخند ...
نخند که دنیا ارزشش را ندارد ...
که هرگز نمی دانی چه دنیای بزرگ و پر دردسری دارند:
آدم هایی که هر کدام برای خود و خانواده ای، همه چیز و همه کسند.
آدم هایی که برای زندگی تقلا می کنند...
بار می برند...
بی خوابی می کشند...
کهنه می پوشند...
جار می زنند...
سرما و گرما را تحمل می کنند...
و گاهی خجالت هم می کشند
خیلی ساده
هرگز به آدم هایی که تنها پشتیبانشان "خدا"ست، نخند!
📚 @PDFsCom
به سرآستین پاره ی کارگری که دیوارت را می چیند و به تو می گوید ارباب ، نخند !
به پسرکی که آدامس می فروشد و تو هرگز نمی خری ، نخند !
به پیرمردی که در پیاده رو به زحمت راه می رود و شاید چند ثانیه ی کوتاه معطلت کند ، نخند !
به دبیری که دست و عینکش گچی ست و یقه ی پیراهنش جمع شده ، نخند !
به دستان پدرت...
به جارو کردن مادرت...
به راننده ی چاق اتوبوس...
به رفتگری که در گرمای تیر ماه کلاه پشمی به سردارد...
به راننده ی آژانسی که چرت می زند
به پارگی ریز جوراب کسی در مجلسی...
به پشت و رو بودن چادر پیرزنی در خیابان...
نخند ...
نخند که دنیا ارزشش را ندارد ...
که هرگز نمی دانی چه دنیای بزرگ و پر دردسری دارند:
آدم هایی که هر کدام برای خود و خانواده ای، همه چیز و همه کسند.
آدم هایی که برای زندگی تقلا می کنند...
بار می برند...
بی خوابی می کشند...
کهنه می پوشند...
جار می زنند...
سرما و گرما را تحمل می کنند...
و گاهی خجالت هم می کشند
خیلی ساده
هرگز به آدم هایی که تنها پشتیبانشان "خدا"ست، نخند!
📚 @PDFsCom
👍215❤37🔥6👎4
🔥9👎8👍4
PDF | پی دی اف
به تعداد خیلی زیادی دانشجو نیازمندیم👇 https://news.1rj.ru/str/+GqMw_nqHiI84NGZk
کاره پاره وقت دانشجویی
با پایه حقوق۳_۸میلیون درماه💰👆
با پایه حقوق۳_۸میلیون درماه💰👆
👎13👍11
از شک تا یقین، راه درازی است که اگر علاقه یا انگیزه خاصی دستاندر کار نباشد، هر تازه آمده ناتوانی قادر به طی آن نیست.
📕 کتاب:دکتر بکتاش
✍🏻 اثر: #علی_محمد_افغانی
📚 @PDFsCom
📕 کتاب:دکتر بکتاش
✍🏻 اثر: #علی_محمد_افغانی
📚 @PDFsCom
👍20❤3👎2