مطمئنم همه میدانند که باید پنیر و ماست را گذاشت توی یخچال یا شیشهی شربت را قبل از مصرف تکان داد.
ولی همیشه روی در پنیر و کاغذ روی شربت این نکات را مینویسند. برای اطمینان شاید... برای یادآوری...
برای آنها که اولین بار است پنیر میخرند شاید.
فکر بدی نیست! چه اشکالی دارد؟
آنهایی که همیشه میدانستند و میدانند که نوشابه را باید خنک و تگری خورد اصلا جملهی «خنک بنوشید» به چشمشان نمیآید
ولی اگر بنده خدایی اولین برخوردش با بطری نوشابه باشد، این جملهی کوتاه دو کلمهای میتواند آیندهی رابطهی او و این نوشیدنی را عوض کند.
میگویم ای کاش خدا هم یک اتیکت روی هرکداممان نصب میکرد و با حداقل کلمات وصفمان میکرد. شاید روابطمان با آدمهای اطراف بهتر میشد. ساده و روشن...
چیزهایی شبیه:
«اعصاب پرحرفی ندارد» یا
«در گرما بداخلاق میشود
«هرچیز را یکبار بهش بگو»
«غیر قابل دوستی»
«طول میکشد تا یخش باز شود؛ صبور باش»...
خب آنها که میشناختند آدم را به مرور زمان مثل تمام نوشتههای روی بستهها، دیگر به آن توجه نمیکردند و همانطور که کیسههای خرید را جابهجا می کنند با چشم بسته هم پنیر و شیر را میگذارند توی یخچال...
و آدمهای جدید حین برخورد با آدم "بیاحساس و غیرمنطقی"
خیلی ساده راهشان را کج میکنند و میروند و وقتشان را صرف کسی میکنند که روی اتیکتش نوشته باشد: «صمیمی و با معرفت»
#فاطمه_شاهبگلو
📚 @PDFsCom
ولی همیشه روی در پنیر و کاغذ روی شربت این نکات را مینویسند. برای اطمینان شاید... برای یادآوری...
برای آنها که اولین بار است پنیر میخرند شاید.
فکر بدی نیست! چه اشکالی دارد؟
آنهایی که همیشه میدانستند و میدانند که نوشابه را باید خنک و تگری خورد اصلا جملهی «خنک بنوشید» به چشمشان نمیآید
ولی اگر بنده خدایی اولین برخوردش با بطری نوشابه باشد، این جملهی کوتاه دو کلمهای میتواند آیندهی رابطهی او و این نوشیدنی را عوض کند.
میگویم ای کاش خدا هم یک اتیکت روی هرکداممان نصب میکرد و با حداقل کلمات وصفمان میکرد. شاید روابطمان با آدمهای اطراف بهتر میشد. ساده و روشن...
چیزهایی شبیه:
«اعصاب پرحرفی ندارد» یا
«در گرما بداخلاق میشود
«هرچیز را یکبار بهش بگو»
«غیر قابل دوستی»
«طول میکشد تا یخش باز شود؛ صبور باش»...
خب آنها که میشناختند آدم را به مرور زمان مثل تمام نوشتههای روی بستهها، دیگر به آن توجه نمیکردند و همانطور که کیسههای خرید را جابهجا می کنند با چشم بسته هم پنیر و شیر را میگذارند توی یخچال...
و آدمهای جدید حین برخورد با آدم "بیاحساس و غیرمنطقی"
خیلی ساده راهشان را کج میکنند و میروند و وقتشان را صرف کسی میکنند که روی اتیکتش نوشته باشد: «صمیمی و با معرفت»
#فاطمه_شاهبگلو
📚 @PDFsCom
👍102❤6🔥6👎4
«ساعت نحس» از جمله آثار معروف گابریل گارسیا مارکز است این رمان از جمله آثار شاخص مارکز است که به محض انتشار در سال 1961 میلادی جایزه ادبی کلمبیا را نصیب نویسنده اش کرد.
📕 ساعت نحس
✍🏻 #گابریل_گارسیا_مارکز
📚 @PDFsCom
📕 ساعت نحس
✍🏻 #گابریل_گارسیا_مارکز
📚 @PDFsCom
👍22❤3
زنی بود روستایی، تنها زن باسواد دهکده اش. درتمام عمر بدبختی به سرش باریده بود.
یک روز از او پرسیدم مامان بزرگ چه چیزی در زندگی از همه مهم تر است؟
جوابش را فراموش نکرده ام، فقط یک چیز در زندگی به حساب می آید آن نشاط است. هیچ وقت اجازه نده کسی آن را از تو بگیرد.
📕 دیوانه وار
✍🏻 #کریستین_بوبن
📚 @PDFsCom
یک روز از او پرسیدم مامان بزرگ چه چیزی در زندگی از همه مهم تر است؟
جوابش را فراموش نکرده ام، فقط یک چیز در زندگی به حساب می آید آن نشاط است. هیچ وقت اجازه نده کسی آن را از تو بگیرد.
📕 دیوانه وار
✍🏻 #کریستین_بوبن
📚 @PDFsCom
👍67❤15👎3
سياستمدارى تعريف ميكرد كه: از دختر یکی از دوستان پرسیدم که وقتی بزرگ شدی میخوای چیکاره بشی؟ گفت که میخواد رئیس جمهور بشه. دوباره پرسیدم که اگه رئیس جمهور بشی اولین کاری که دوست داری انجام بدی چیه؟
جواب داد: به مردم گرسنه و بی خانمان کمک میکنه.
بهش گفتم: نمیتونی منتظر بمونی که وقتی رئیس جمهور شدی این کار رو انجام بدی، میتونی از فردا بیای خونه ی من و چمن ها رو بزنی، درخت ها رو وجین کنی و پارکینگ رو جارو کنی. اونوقت من به تو 50 دلار میدم و تو رو میبرم جاهایی که بچه های فقیر هستن و تو میتونی این پول رو بدی بهشون تا برای غذا و خونه ی جدید خرج کنن.
توی چشمام نگاه کرد و گفت:چرا همون بچه های فقیر رو نمیبری خونه ات تا این کارها رو انجام بدن و همون پول رو به خودشون بدی؟!
نگاهی بهش کردم و گفتم: به دنیای سیاست خوش اومدی...!
📚 @PDFsCom
جواب داد: به مردم گرسنه و بی خانمان کمک میکنه.
بهش گفتم: نمیتونی منتظر بمونی که وقتی رئیس جمهور شدی این کار رو انجام بدی، میتونی از فردا بیای خونه ی من و چمن ها رو بزنی، درخت ها رو وجین کنی و پارکینگ رو جارو کنی. اونوقت من به تو 50 دلار میدم و تو رو میبرم جاهایی که بچه های فقیر هستن و تو میتونی این پول رو بدی بهشون تا برای غذا و خونه ی جدید خرج کنن.
توی چشمام نگاه کرد و گفت:چرا همون بچه های فقیر رو نمیبری خونه ات تا این کارها رو انجام بدن و همون پول رو به خودشون بدی؟!
نگاهی بهش کردم و گفتم: به دنیای سیاست خوش اومدی...!
📚 @PDFsCom
👍169👎8🔥4
تغییر دادن عادتهای فکری ک هدر طول مدتها ملکه ذهن انسان شده است کار آسانی نمی باشد. ولی چارهای نخواهیم داشت جز اینکه به تغییر دادن این عادت فکری همت گماریم.همچنان اسلحه هستهای میباشد که بزرگترین سختی و دشواری را ایجاد کرده است.
📕 کتاب : آینده بشر
✍ اثر : #برتراند_راسل
📚 @PDFsCom
📕 کتاب : آینده بشر
✍ اثر : #برتراند_راسل
📚 @PDFsCom
👍21❤1
عاشقانه ترین دیه یک زن که در ایران پرداخت شد
قاضی اجرای احکام تعریف میکرد؛
در تبریز بودم یک خانمی در حین گذر از خیابان با یک پیکان برخورد و فوت شده بود راننده پیکان خود را فروخته و خرج هزینه بیمارستان قبل از فوت مصدوم کرده بود.
اولیای دم متوفی چند پسر و دختر بودند که مرتب به اجرای احکام مراجعه می کردند و پیگیر پرونده بودند تا دیه بگیرند ولی ضارب و محکوم علیه به دلیل نداشتن دیه در زندان بود.
من اولیای دم را که همگی فرهنگی بودند از وضعیت زندان آگاه کردم یکی از اولیای دم مطلبی گفت که خیلی آموزنده بود او گفت ما دنبال دیه نیستیم چون راننده و محکوم علیه یک پیکان داشت و کل دارایی او که همین ماشین بود به حساب ما واریز کرده است ما می خواهیم با گرفتن دیه از بیمه برای او منزلی تهیه کنیم و به او زندگی بدهیم و ما احتیاجی به دیه مادرمان نداریم!
📚 @PDFsCom
قاضی اجرای احکام تعریف میکرد؛
در تبریز بودم یک خانمی در حین گذر از خیابان با یک پیکان برخورد و فوت شده بود راننده پیکان خود را فروخته و خرج هزینه بیمارستان قبل از فوت مصدوم کرده بود.
اولیای دم متوفی چند پسر و دختر بودند که مرتب به اجرای احکام مراجعه می کردند و پیگیر پرونده بودند تا دیه بگیرند ولی ضارب و محکوم علیه به دلیل نداشتن دیه در زندان بود.
من اولیای دم را که همگی فرهنگی بودند از وضعیت زندان آگاه کردم یکی از اولیای دم مطلبی گفت که خیلی آموزنده بود او گفت ما دنبال دیه نیستیم چون راننده و محکوم علیه یک پیکان داشت و کل دارایی او که همین ماشین بود به حساب ما واریز کرده است ما می خواهیم با گرفتن دیه از بیمه برای او منزلی تهیه کنیم و به او زندگی بدهیم و ما احتیاجی به دیه مادرمان نداریم!
📚 @PDFsCom
👍230❤51🔥15👎5
بهلول بعد از طی یک راه طولانی به
حوالی روستایی رسید و زیر درختی
مشغول به استراحت شد .او پاهای
خود را دراز کرد و دستانش را زیر
سرش قرار داد. پیرمردی با مشاهده
او به طرفش رفت و با ناراحتی فریاد کشید:
تو دیگر چه کافری هستی؟
بهلول که آرامش خود را از دست داده بود
جواب داد: چرا به من ناسزا می گویی؟
به چه دلیل گمان می کنی که من کافر
و گستاخ هستم؟
پیرمرد جواب داد: تو با گستاخی دراز
کشیده ای در صورتی که پاهایت به طرف
مکه قرار دارند و به همین دلیل به
خداوند توهین کرده ای!
بهلول دوباره دراز کشید و در حالی که
چشم های خود را می بست گفت:
اگر می توانی مرا به طرفی بچرخان
که خداوند در آن جا نباشد!
📚 @PDFsCom
حوالی روستایی رسید و زیر درختی
مشغول به استراحت شد .او پاهای
خود را دراز کرد و دستانش را زیر
سرش قرار داد. پیرمردی با مشاهده
او به طرفش رفت و با ناراحتی فریاد کشید:
تو دیگر چه کافری هستی؟
بهلول که آرامش خود را از دست داده بود
جواب داد: چرا به من ناسزا می گویی؟
به چه دلیل گمان می کنی که من کافر
و گستاخ هستم؟
پیرمرد جواب داد: تو با گستاخی دراز
کشیده ای در صورتی که پاهایت به طرف
مکه قرار دارند و به همین دلیل به
خداوند توهین کرده ای!
بهلول دوباره دراز کشید و در حالی که
چشم های خود را می بست گفت:
اگر می توانی مرا به طرفی بچرخان
که خداوند در آن جا نباشد!
📚 @PDFsCom
👍172❤29🔥5👎2
ابوسعید ابوالخیر با پیری در حمام بود. پیر از گرمای دلکش و هوای خوش حمام فصلی تمام گفت. ابوسعید گفت: می دانی چرا این جایگاه خوش است؟ پیر گفت: چون شیخی مثل تو در این حمام است.
چون در این حمام شیخی چون تو هست
خوش شد و خوش گشت و خوش آمد نشست
شیخ گفت: من جواب بهتری دارم. پیر گفت: بگو که هرچه تو بگویی عین صواب است.
شیخ گفت: حمام از این جهت خوش است که از مال دنیا فقط یک سطل و یک پارچه بیشتر نداری که آن هم عاریت حمامی است...
مصیبت نامه عطار
📚 @PDFsCom
چون در این حمام شیخی چون تو هست
خوش شد و خوش گشت و خوش آمد نشست
شیخ گفت: من جواب بهتری دارم. پیر گفت: بگو که هرچه تو بگویی عین صواب است.
شیخ گفت: حمام از این جهت خوش است که از مال دنیا فقط یک سطل و یک پارچه بیشتر نداری که آن هم عاریت حمامی است...
مصیبت نامه عطار
📚 @PDFsCom
👍73🔥7❤4👎1🙏1
زندگی دست به دست میشود و انسان هرگز به تمام نمیمیرد. شخص او میرود و جوهر زندگی او در پیکری و جامهای دیگر حلول میکند. ما امروز میراثدار بسیار مردمانیم که آمدند و به ما سپردند و رفتند، تا ما به که بسپاریم.
📕سوگ مادر
✍🏻 #شاهرخ_مسکوب
📚 @PDFsCom
📕سوگ مادر
✍🏻 #شاهرخ_مسکوب
📚 @PDFsCom
👍29❤4👎1
خاطره ای زیبا از دکتر حسابی
پرفسور حسابی میگفت: در دوره تحصیلاتم در آمریکا در یک کار گروهی با یک دختر آمریکایی به نام "کاترینا و همینطور فیلیپ" که نمیشناختمش هم گروه شدم از کاترینا پرسیدم
فیلیپ رو میشناسی؟! کاترینا گفت: آره
همونپسر که موهای بلوندِ قشنگی داره و ردیف
نخست جلو میشینه...گفتم نمیدونم کیو میگی
گفت: همون پسرِ خوشتیپ که معمولا
پیراهن و شلوار روشن شیکی تنش میکنه گفتم
بازم نفهمیدم منظورت کیه! گفت همون پسر که:
کیف و کفشش رو با هم ست میکنه! بازم
نفهمیدم منظورش کی بود. کاترینا تن صداشو
یکم آورد پایین و گفت: فیلیپ دیگه! همون پسر
«مهربونی که روی ویلچر میشینه...»
این بار دقیقا فهمیدم کیو میگه ولی به طرز غیر
قابل باوری رفتم تو فکر آدم چقدر باید نگاهش
به اطرافش مثبت باشه که بتونه از ویژگی
منفی چشم پوشی کنه. چقدر خوبه مثبت دیدن!
با خودم گفتم اگه که کاترینا از من «در مورد»
فیلیپ میپرسید چی میگفتم؟ حتما سریع
میگفتم همون معلوله دیگه! وقتی، نگاه کاترینا
رو با نگاه خودم مقایسه کردم خیلی خجالت کشیدم...
حالا ما با چه دیدگاهی به اطراف
نگاه میکنیم؟ مثبت یا منفی؟
📚 @PDFsCom
پرفسور حسابی میگفت: در دوره تحصیلاتم در آمریکا در یک کار گروهی با یک دختر آمریکایی به نام "کاترینا و همینطور فیلیپ" که نمیشناختمش هم گروه شدم از کاترینا پرسیدم
فیلیپ رو میشناسی؟! کاترینا گفت: آره
همونپسر که موهای بلوندِ قشنگی داره و ردیف
نخست جلو میشینه...گفتم نمیدونم کیو میگی
گفت: همون پسرِ خوشتیپ که معمولا
پیراهن و شلوار روشن شیکی تنش میکنه گفتم
بازم نفهمیدم منظورت کیه! گفت همون پسر که:
کیف و کفشش رو با هم ست میکنه! بازم
نفهمیدم منظورش کی بود. کاترینا تن صداشو
یکم آورد پایین و گفت: فیلیپ دیگه! همون پسر
«مهربونی که روی ویلچر میشینه...»
این بار دقیقا فهمیدم کیو میگه ولی به طرز غیر
قابل باوری رفتم تو فکر آدم چقدر باید نگاهش
به اطرافش مثبت باشه که بتونه از ویژگی
منفی چشم پوشی کنه. چقدر خوبه مثبت دیدن!
با خودم گفتم اگه که کاترینا از من «در مورد»
فیلیپ میپرسید چی میگفتم؟ حتما سریع
میگفتم همون معلوله دیگه! وقتی، نگاه کاترینا
رو با نگاه خودم مقایسه کردم خیلی خجالت کشیدم...
حالا ما با چه دیدگاهی به اطراف
نگاه میکنیم؟ مثبت یا منفی؟
📚 @PDFsCom
👍174❤44🔥3
جلال آل احمد در این کتاب به شرح یکی از خصوصی ترین مسائل زندگی اش می پردازد، پس از گذشت ده سال از فوت جلال، برادرش شمس آل احمد برای چاپ این کتاب اقدام می کند
به همین خاطر شاید هنگام خواندن کتاب احساس کنید که دارید در زندگی یک نفر سرک می کشید.
جلال در سنگی بر گوری از بچه دار نشدنشان می گوید، از نازایی خود. و راه هایی که برای داشتن بچه امتحان کرده اند و چرا و چگونه شد که افاقه نکرد...
گاه با طنز و گاه با غم و گاه هردو...
📕 سنگی بر گوری
✍🏻 اثر: #جلال_آل_احمد
📚 @PDFsCom
به همین خاطر شاید هنگام خواندن کتاب احساس کنید که دارید در زندگی یک نفر سرک می کشید.
جلال در سنگی بر گوری از بچه دار نشدنشان می گوید، از نازایی خود. و راه هایی که برای داشتن بچه امتحان کرده اند و چرا و چگونه شد که افاقه نکرد...
گاه با طنز و گاه با غم و گاه هردو...
📕 سنگی بر گوری
✍🏻 اثر: #جلال_آل_احمد
📚 @PDFsCom
👍32👎7
عشق، یک عکس یادگاری نیست.
عشق، محصولِ ترس از تنها ماندن نیست.
عشق، فرزند اضطراب نیست.
عشق، آویختنِ بارانی به نخستین میخی که دستمان به آن میرسد نیست.
عشق، یک تَوَهُّم بازیگوشانهی تَن گرایانه نیست.
عشق، گرانبهاترین کالای مصرفی جهان است.
یک کاسه آبِ خنک، برای تشنهی همیشه تشنه.
📕 یک عاشقانه ی آرام
✍🏻#نادر_ابراهیمی
📚 @PDFsCom
عشق، محصولِ ترس از تنها ماندن نیست.
عشق، فرزند اضطراب نیست.
عشق، آویختنِ بارانی به نخستین میخی که دستمان به آن میرسد نیست.
عشق، یک تَوَهُّم بازیگوشانهی تَن گرایانه نیست.
عشق، گرانبهاترین کالای مصرفی جهان است.
یک کاسه آبِ خنک، برای تشنهی همیشه تشنه.
📕 یک عاشقانه ی آرام
✍🏻#نادر_ابراهیمی
📚 @PDFsCom
👍40❤18👎1
حکایت کوزه عسل ملانصرالدین و قاضی
ملانصر الدین سندی داشت که باید قاضی شهر آن را تایید می کرد اما از بخت بد او قاضی هیچ کاری را بدون رشوه انجام نمی داد .
ملا هم آه در بساط نداشت که با قاضی شریک شود و کار تایید سند را به انجام برساند این بود که کوزه ای برداشت و آن را پر از خاک کرد و روی آن عسل ریخت بعد کوزه ی عسل و سند را برداشت و نزد قاضی رفت کوزه را پیشکش کرد و درخواستش را گفت
قاضی همین که در پوش کوزه را برداشت و عسل را دید بی فوت وقت سند را تایید کرد و هر دو شاد و خندان از هم خداحافطی کردند .
چند روز گذشت قاضی به حیله ی ملانصرالدین پی برد یکی از نزدیکان خود را به خانه ی ملا فرستاد و پیغام داد که در سند اشتباهی شده
ملا به فرستاده قاضی جواب داد از طرف من سلامی گرم به قاضی برسان و بگو اشتباه در سند نیست در کوزهی عسل است !
📚 @PDFsCom
ملانصر الدین سندی داشت که باید قاضی شهر آن را تایید می کرد اما از بخت بد او قاضی هیچ کاری را بدون رشوه انجام نمی داد .
ملا هم آه در بساط نداشت که با قاضی شریک شود و کار تایید سند را به انجام برساند این بود که کوزه ای برداشت و آن را پر از خاک کرد و روی آن عسل ریخت بعد کوزه ی عسل و سند را برداشت و نزد قاضی رفت کوزه را پیشکش کرد و درخواستش را گفت
قاضی همین که در پوش کوزه را برداشت و عسل را دید بی فوت وقت سند را تایید کرد و هر دو شاد و خندان از هم خداحافطی کردند .
چند روز گذشت قاضی به حیله ی ملانصرالدین پی برد یکی از نزدیکان خود را به خانه ی ملا فرستاد و پیغام داد که در سند اشتباهی شده
ملا به فرستاده قاضی جواب داد از طرف من سلامی گرم به قاضی برسان و بگو اشتباه در سند نیست در کوزهی عسل است !
📚 @PDFsCom
👍136❤17🔥4
معجزه بودنت را نمیتوانستم باور نکنم و انسان بیسر که شعر بگوید و راه برود و از درد و عشق خدا نغمه سرکند برایم معجزهای زیبا بود.
📕 کتاب:صدای بال سیمرغ
✍🏻 اثر: #عبدالحسین_زرین_کوب
📚 @PDFsCom
📕 کتاب:صدای بال سیمرغ
✍🏻 اثر: #عبدالحسین_زرین_کوب
📚 @PDFsCom
👍16🔥8👎3❤1