PDF | پی دی اف – Telegram
PDF | پی دی اف
286K subscribers
10.4K photos
566 videos
3.1K files
2.66K links
Download Telegram
بهلول بعد از طی یک راه طولانی به
حوالی روستایی رسید و زیر درختی
مشغول به استراحت شد .او پاهای
خود را دراز کرد و دستانش را زیر
سرش قرار داد. پیرمردی با مشاهده
او به طرفش رفت و با ناراحتی فریاد کشید:
تو دیگر چه کافری هستی؟

بهلول که آرامش خود را از دست داده بود
جواب داد: چرا به من ناسزا می گویی؟
به چه دلیل گمان می کنی که من کافر
و گستاخ هستم؟

پیرمرد جواب داد: تو با گستاخی دراز
کشیده ای در صورتی که پاهایت به طرف
مکه قرار دارند و به همین دلیل به
خداوند توهین کرده ای!
بهلول دوباره دراز کشید و در حالی که
چشم های خود را می بست گفت:
اگر می توانی مرا به طرفی بچرخان
که خداوند در آن جا نباشد!

📚 @PDFsCom
👍17229🔥5👎2
📕 گزیده اشعار

✍️🏻 #سیمین_بهبهانی


📚 @PDFsCom
6👍5
ابوسعید ابوالخیر با پیری در حمام بود. پیر از گرمای دلکش و هوای خوش حمام فصلی تمام گفت. ابوسعید گفت: می دانی چرا این جایگاه خوش است؟ پیر گفت: چون شیخی مثل تو در این حمام است.

چون در این حمام شیخی چون تو هست
خوش شد و خوش گشت و خوش آمد نشست

شیخ گفت: من جواب بهتری دارم. پیر گفت: بگو که هرچه تو بگویی عین صواب است.
شیخ گفت: حمام از این جهت خوش است که از مال دنیا فقط یک سطل و یک پارچه بیشتر نداری که آن هم عاریت حمامی است...

مصیبت نامه عطار

📚 @PDFsCom
👍73🔥74👎1🙏1
زندگی دست به دست می‌شود و انسان هرگز به تمام نمی‌میرد. شخص او می‌رود و جوهر زندگی او در پیکری و جامه‌ای دیگر حلول می‌کند. ما امروز میراث‌دار بسیار مردمانیم که آمدند و به ما سپردند و رفتند، تا ما به که بسپاریم.

📕سوگ مادر
✍🏻 #شاهرخ_مسکوب

📚 @PDFsCom
👍294👎1
خاطره ای زیبا از دکتر حسابی

پرفسور حسابی می‌گفت: در دوره تحصیلاتم در آمریکا در یک کار گروهی با یک دختر آمریکایی به نام "کاترینا و همین‌طور فیلیپ" که نمی‌شناختمش هم‌ گروه شدم از کاترینا پرسیدم
فیلیپ رو می‌شناسی؟! کاترینا گفت: آره
همون‌پسر که موهای بلوندِ قشنگی داره و ردیف
نخست جلو می‌شینه...گفتم نمی‌دونم کیو میگی
گفت: همون پسرِ خوش‌تیپ که معمولا
پیراهن ‌و شلوار روشن شیکی تنش می‌کنه گفتم
بازم نفهمیدم منظورت کیه! گفت همون پسر که:
کیف و کفشش رو با هم ست می‌کنه! بازم
نفهمیدم منظورش کی بود. کاترینا تن صداشو
یکم آورد پایین و گفت: فیلیپ دیگه! همون پسر
«مهربونی که روی ویلچر می‌شینه...»

این بار دقیقا فهمیدم کیو میگه ولی به طرز غیر
قابل باوری رفتم تو فکر آدم چقدر باید نگاهش
به اطرافش مثبت باشه که بتونه از ویژگی
منفی چشم‌ پوشی کنه. چقدر خوبه مثبت دیدن!

با خودم گفتم اگه که کاترینا از من «در مورد»
فیلیپ می‌پرسید چی می‌گفتم؟ حتما سریع
می‌گفتم همون معلوله دیگه! وقتی، نگاه کاترینا
رو با نگاه خودم مقایسه کردم خیلی خجالت کشیدم...

حالا ما با چه دیدگاهی به اطراف
نگاه می‌کنیم؟ مثبت یا منفی؟
📚 @PDFsCom
👍17444🔥3
هیچ چیز به اندازه ی تنهایی ما را آسیب پذیر نمی کند، به جز طمع.

📕سکوت بره ها
✍🏻#توماس_هریس

📚 @PDFsCom
👍364👎1
جلال آل احمد در این کتاب به شرح یکی از خصوصی ترین مسائل زندگی اش می پردازد، پس از گذشت ده سال از فوت جلال، برادرش شمس آل احمد برای چاپ این کتاب اقدام می کند
به همین خاطر شاید هنگام خواندن کتاب احساس کنید که دارید در زندگی یک نفر سرک می کشید.
جلال در سنگی بر گوری از بچه دار نشدنشان می گوید، از نازایی خود. و راه هایی که برای داشتن بچه امتحان کرده اند و چرا و چگونه شد که افاقه نکرد...
گاه با طنز و گاه با غم و گاه هردو...

📕 سنگی بر گوری
✍🏻 اثر: #جلال_آل_احمد

📚 @PDFsCom
👍32👎7
عشق، یک عکس یادگاری نیست.
عشق، محصولِ ترس از تنها ماندن نیست.
عشق، فرزند اضطراب نیست.
عشق، آویختنِ بارانی به نخستین میخی که دستمان به آن میرسد نیست.
عشق، یک تَوَهُّم بازیگوشانه‌ی تَن گرایانه نیست.

عشق، گرانبهاترین کالای مصرفی جهان است.
یک کاسه آبِ خنک، برای تشنه‌ی همیشه تشنه.

📕 یک عاشقانه ی آرام
✍🏻#نادر_ابراهیمی

📚 @PDFsCom
👍4018👎1
حکایت کوزه عسل ملانصرالدین و قاضی

ملانصر الدین سندی داشت که باید قاضی شهر آن را تایید می کرد اما از بخت بد او قاضی هیچ کاری را بدون رشوه انجام نمی داد .

ملا هم آه در بساط نداشت که با قاضی شریک شود و کار تایید سند را به انجام برساند این بود که کوزه ای برداشت و آن را پر از خاک کرد و روی آن عسل ریخت بعد کوزه ی عسل و سند را برداشت و نزد قاضی رفت کوزه را پیشکش کرد و درخواستش را گفت

قاضی همین که در پوش کوزه را برداشت و عسل را دید بی فوت وقت سند را تایید کرد و هر دو شاد و خندان از هم خداحافطی کردند .

چند روز گذشت قاضی به حیله ی ملانصرالدین پی برد یکی از نزدیکان خود را به خانه ی ملا فرستاد و پیغام داد که در سند اشتباهی شده
ملا به فرستاده قاضی جواب داد از طرف من سلامی گرم به قاضی برسان و بگو اشتباه در سند نیست در کوزه‌ی عسل است !
📚 @PDFsCom
👍13617🔥4
معجزه بودنت را نمی‌توانستم باور نکنم و انسان بی‌سر که شعر بگوید و راه برود و از درد و عشق خدا نغمه سرکند برایم معجزه‌ای زیبا بود.

📕 کتاب:صدای بال سیمرغ
✍🏻 اثر: #عبدالحسین_زرین_کوب

📚 @PDFsCom
👍16🔥8👎31
@PDFsCom صدای بال سیمرغ.pdf
7.3 MB
📕 کتاب:صدای بال سیمرغ
✍🏻 اثر: #عبدالحسین_زرین_کوب

📚 @PDFsCom
👍13
اگر بر مسلمانان تکلیف شده بود
که روزانه به جای هفده رکعت نماز؛
هفده دقیقه مطالعه کنند؛
امروزه نه تنها هیچ مسلمان بیسوادی
وجود نداشت؛
که اصلا هیچ مسلمانی وجود نداشت!

#صادق_هدایت

📚 @PDFsCom
👍255👎1236🔥4
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
بدقت مرور کن خواهی دید

آدمهای بزرگ،
برای موفقیت دیگران تلاش میکنند.

آدمهای عادی،
موفقیت دیگران رو تماشا میکنند.

آدمهای کوچیک،
با حرف زدن پشت سر آدمهای موفق،
بهشون حسودی میکنند.

📚 @PDFsCom
👍804👎3
باخودت‌‌همیشه‌تکرار‌کن

زندگی‌خیلی‌ساده‌ست!
تویِ‌پنج‌عبارت‌خلاصه‌میشه؛‌که‌‌اسرا‌رِحیات‌ِآدمیه!

1-آدمی‌باید‌بتونه‌سهم‌ِخطایِ‌خودش‌روببینه؛
تا‌بتونه‌بگه:"متاسفم"

2-‌آدمی‌باید‌شجاعت‌داشته‌باشه؛‌
تا‌بتو‌نه‌بگه:"منو‌ببخش"

3-آدمی‌باید‌عشق‌داشته‌باشه؛
تا‌بتونه‌بگه:"دوستت‌دارم"

4-‌آدمی‌باید‌شاکر‌ِداشته‌و‌نعمت‌هاش‌باشه؛‌
تا‌بتونه‌بگه:"متشکرم"

5-‌و‌َدر‌نهایت‌آدمی‌باید‌به‌درک‌ِراز‌ِنهفته‌
در‌این‌چهار‌عبارت‌برسه؛
تا‌بتونه‌مسئولیت‌ِزندگی‌خودش‌روبه‌تمامی‌بپذیره.

📚 @PDFsCom
53👍41👎4
دلیل این که دوست داریم در دامانِ طبیعت باشیم این است که طبیعت هیچ نظری درباره‌ی ما ندارد.

#فردریش_نیچه

از کتاب "انسانی زیاده انسانی"
نقاشی: مزرعه ذرت و سروها اثر ون‌گوگ

📚 @PDFsCom
👍7510🔥6
از آدم‌ها بت نسازید !
این خیانت است، هم به خودتان، هم به خودشان، خدایی می‌شوند که خدایی کردن نمیدانند !
و شما در آخر می‌شوید، سر تا پا کافر خدای خود ساخته

📕 کتاب:غروب بتان
✍🏻 اثر: #فردریش_نیچه

📚 @PDFsCom
👍947🔥6
غروب بتان1.pdf
87.1 MB
📕 کتاب:غروب بتان
✍🏻 اثر: #فردریش_نیچه

📚 @PDFsCom
👍9🔥3
در یکی از روستاها کشاورزی زندگی می کرد که الاغ پیری داشت؛ از بد روزگار یک روز، الاغ به درون یک چاه عمیق افتاد! کشاورز هر چه سعی کرد، نتوانست الاغ را از درون چاه بیرون بیاورد! تصمیم گرفت برای این که حیوان بیچاره بیشتر زجر نکشد، چاه را با خاک پر کند تا زودتر الاغ بمیرد و مرگ تدریجی او را عذاب ندهد!

هر بار که با سطل روی سر الاغ خاک می ریخت، الاغ خاک ها را می تکاند و زیر پایش می ریخت! کشاورز همین طور بر سر الاغ خاک می ریخت و او هم خاک ها را زیر پایش می گذاشت و بالا می آمد تا این که به لب چاه رسید و از آن خارج شد !

مشکلات نیز همانند خاک بر سر ما می ریزند و ما همواره دو انتخاب داریم: یا زنده به گور شویم یا از آن ها سکویی بسازیم برای صعود!

📚 @PDFsCom
👍12918🔥4
چندان فرقی‌ میان شخصی که کتاب نمی‌خواند با کسی‌ که سواد خواندن ندارد، وجود ندارد!

#نیوتن

📚 @PDFsCom
👍1369👎4