PDF | پی دی اف – Telegram
PDF | پی دی اف
286K subscribers
10.4K photos
566 videos
3.1K files
2.66K links
Download Telegram
ما فقط بعد از مبتلا شدن به هر مصیبت و گرفتاری، آن هم دم آخر، با احساساتی پرشور، تنها به فکر خلاص شدن از آن مخمصه هستیم، نه به فکر معالجه قطعی آن. نتیجه این می شود که تمام مشکلات ما همیشه باقی است و دائما نیز تکرار می شود.
برای همین است بسیاری از مردم اعتقاد راسخ پیدا می کنند به اینکه تاریخ تکرار می شود.
در حالی که این ما هستیم که وقتی باران می آید و کوچه ها را آب می گیرد بطوریکه راه را بند می آورد. تنها با کوله کردن دیگران و گذراندن آنها از مخمصه، مسئله مان را موقتا حل می کنیم.
بنابراین همین گرفتاری را در طول تمام زمستان ها داریم و تاریخ رفتار و نحوه تفکر ماست که تکرار می شود، زیرا هیچگاه به فکر راهی همیشگی و اصولی که در موقع باران آمدن آب در کوچه ها نایستد و یا در موقع بندآمدن گرد و خاک آزارمان ندهد و آلوده مان نکند نیستیم و قهرا با هر بارانی، گرفتاری آب ایستادن و با هر بادی تیره و تار شدن هوا ، برایمان تکرار می شود.

📕 چرا عقب مانده ایم

📚 @PDFsCom
👍555👎1🔥1
هنگامی که جامعه‌ای به دروغ‌ گوییِ سازمان یافته روی آورد و دروغ گفتن تبدیل به اصل کلّی شود و به دروغ گفتن در موارد استثنایی و جزئی اکتفا نکند؛
"صداقت" به خودی خود تبدیل به یک عمل سیاسی می شود و گوینده‌ حقیقت ، حتی اگر به دنبال کسب قدرت یا هیچ منفعتی دیگر هم نباشد، یک کنشگر سیاسی محسوب می شود !
در چنین شرایطی شما نمی توانید از سیاست کناره بگیرید و راه خود را بروید. شما ناچارید یکی از این دو راه را انتخاب کنید :

یا به تشکیلات دروغ می پیوندید
یا یک مخالف سیاسی محسوب می شوید !

📚 @PDFsCom
👍754🔥3
به‌طور کلی صلاح در این است که آدمی شعور خویش را با نگفتن نشان دهد نه با گفتن، زیرا سکوت از هوشمندی است و گفتن از خودپسندی...!

📕 در باب حکمت زندگی
✍🏻 #آرتور_شوپنهاور

📚 @PDFsCom
👍839👏7
تنها کسی که بیشترین درجه بدبختی را شناخته باشد میتواند بیشترین درجه خوشبختی را نیز درک کند انسان باید در حال مرگ باشد تا بداند زنده بودن چقدر خوب است.

📕 کنت مونت کریستو
✍🏻 #الکساندر_دوما

📚 @PDFsCom
👍9520👎6👌2
وقتی یک موش حس می‌کند تلاش‌هایش به نتیجه نمی‌رسد، روش خود را عوض می‌کند، اما وقتی آدم‌ها حس می‌کنند کاری که انجام می‌دهند به نتیجه نمی‌رسد، عصبانی و خسته می‌شوند و دوست ندارند روش خود را عوض کنند. حتی گاهی اگر کسی راهکار تازه‌ای را به آنها نشان دهد، حالت دفاعی به خود می‌گیرند و می‌گویند: «من همیشه این کار را همین طور انجام داده‌ام. «یا» من آدمی این مدلی هستم.»

در اصل این آدم‌ها از پذیرفتن راهکار تازه و انجام آن می‌ترسند و حس می‌کنند ترسشان به این معناست که دیگر روش‌ها اشتباه است.

اگر واقعا می‌‌خواهید در زندگی خود نتایج متفاوتی به دست بیاورید باید از حصاری که به منظور راحتی دور خود کشیده‌اید، پا را فراتر بگذارید و راهکارهای متفاوتی را امتحان کنید.

📕 چه کسی پنیر مرا برداشت؟!
✍🏻 #اسپنسر_جانسون

📚 @PDFsCom
👍85👏63🔥2
با ضمیر ناخودآگاهتون شوخی نکنید..
اوایل شما دارین شوخی میکنین اما ضمیر ناخودآگاه مثل یه بچه ست که هر حرفی رو به سادگی باور میکنه..
ضمیر ناخودآگاه فرق شوخی و جدی رو متوجه نمیشه حتی وقتی به شوخی خودتو تحقیر میکنی، باور می کنه که انگار بی ارزش و پر از اشتباهی و کم کم می بینید که واقعا بدبیاری هاتون بیشتر شده، دلتون نمیخواد ازدواج کنید یا اگه هم دلتون بخواد فرد مناسبی رو پیدا نمی کنید!
چون وقتی این حرفها رو زدید، ضمیر ناخودآگاهتون به کائنات وصله، باور می کنه و کائنات هم به ارتعاش ضمیر ناخودآگاهتون پاسخ میده..
یادتون باشه به شوخی برای خودتون باورسازی نکنید، به شوخی خودتونو تحقیر و سرزنش نکنین، برای جلب توجه و مظلوم نمایی به خودتون برچسب های منفی و ناجور نزنین،
مثلا نگو
"آره از من احمق تر جایی پیدا نکردی!" اگر هم به شوخی حرف و باوری می سازید فقط حرفها و باورهای مثبت باشه..
مثلا بگو "جديداً همش اتفاقات خوب برام میوفته. آدمای خوب سر راهم میان" به همین سادگی

فرکانس ۹۶۳

📚 @PDFsCom
👍12627👎7🤩3
زمانی که شهریار برای خواندن درس پزشکی به تهران آمد، عاشق دختر صاحبخانه می شود.

صحبتی بین مادران آنها مطرح می شود و یک حالت نامزدی بوجود می آید. قرار بر این می شود دکترای پزشکی را گرفت با دختر عروسی کند.
بعد از دوره پزشکی متوجه میشود پدر دختر او را به یک سرهنگ داده و با هم ازدواج کرده اند.

شهریار دچار ناراحتی روحی شدیدی می شود و حتی مدتی هم بستری می شود و در این دوران غزل های خوب شهریار سروده می شوند.

بهجت آباد سابق بر این تفرجگاه تهران بود و مثل امروز آپارتمان سازی نشده بود. این محل، جایی بود که بیشتر اوقات شهریار با دختر برای گردش به آنجا می رفت. بعد از اینکه دختر ازدواج می کند، شهریار یک روز سیزده بدر برای زنده کردن خاطرات آنجا می رود و دختر هم با شوهر و بچه آنجا می آیند. شهریار با دختر روبرو می شود و این غزل را آنجا می سراید:

یار و همسر نگرفتم که گرو بود سرم
تو شدی مادر و من با همه پیری پسرم


📚 @PDFsCom
230👍51👎6👏1
تعریف دین از دیدگاه " احمد کسروی "

دین، شناخت معنی جهان و زندگانی و زیستن به آیینِ خِرَد است. دین آن است که امروز ایرانیان بدانند که این سرزمینی که خدا به ایشان داده را چگونه باید آباد گردانند و از آن سود جویند و همگی با هم آسوده زندگانی کنند.

دین آن است که کسانی گرسنه نمانند و دهی ویران نماند و زمینی بی بهره نباشد. دین آن است که امروز توانگران ایران سرمایه های خود را در راه آباد گردانیدن ایران به کار گیرند که هم این ویرانی ها از میان برخیزد و هم هزاران گرسنه و بی نوا از بدبختی رها گردند.

"دین" همان خرد است و خدا از این دین خشنود خواهد بود‌. وگرنه گفت و گو از کشاکش امام علی با ابوبکر و عمر و عثمان بر سر خلافت چه فایده است که پروردگار آن را خوش دارد؟!

📚 @PDFsCom
👍170👏2316👎14
غلط زیادی که جریمه ندارد!

چوپانی گله را به صحرا برد ؛ به درخت گردوی تنومندی رسید . از آن بالا رفت و به چیدن گردو مشغول شد که ناگهان گرد باد سختی در گرفت ، خواست فرود آید ، ترسید . باد شاخه ای را که چوپان روی آن بود به این طرف و آن طرف می برد. دید نزدیک است که بیفتد و دست و پایش بشکند. مستاصل شد...

از دور بقعه امامزاده ای را دید و گفت: «ای امام زاده گله ام نذر تو ، از درخت سالم پایین بیایم.» قدری باد ساکت شد و چوپان به شاخه قوی تری دست زد و جای پایی پیدا کرده و خود را محکم گرفت.

گفت:«ای امام زاده خدا راضی نمی شود که زن و بچه من بیچاره از تنگی و خواری بمیرند و تو همه گله را صاحب شوی. نصف گله را به تو می دهم و نصفی هم برای خودم» ...

قدری پایین تر آمد. وقتی که نزدیک تنه درخت رسید گفت:«ای امام زاده نصف گله را چطور نگهداری می کنی؟ آنها ر ا خودم نگهداری می کنم در عوض کشک و پشم نصف گله را به تو می دهم .»

وقتی کمی پایین تر آمد گفت : «بالاخره چوپان هم که بی مزد نمی شود کشکش مال تو ، پشمش مال من به عنوان دستمزد.»

وقتی باقی تنه را سُرخورد و پایش به زمین رسید نگاهی به گنبد امامزاده انداخت و گفت: «مرد حسابی چه کشکی چه پشمی؟ ما از هول خودمان یک غلطی کردیم . غلط زیادی که جریمه ندارد》

 📚 @PDFsCom
👍92🤩16👏12👎4
آخر هفته‌تون بینظیر
امروز برای تک تکتون
از خدا میخوام
بهترین طعم ها را بچشید
طعم روزگارتون شیرین
طعم لحظه هاتون شادی
طعم عشقتـون پاکی و
طعم زندگیتـون خوشبختی باشـه 🌼

📚 @PDFsCom
👍147🤩1
برای ملاقات شخصی به یکی از بیمارستان های روانی رفتیم. بیرون بیمارستان غُلغله بود. چند نفر سر جای پارک ماشین دست به یقه بودند. چند راننده مسافرکش سر مسافر با هم دعوا داشتند و بستگان همدیگر را مورد لطف قرار می دادند.
وارد حیاط بیمارستان که شدیم ، دیدیم جایی است آرام و پردرخت. بیماران روی نیمکت ها نشسته بودند و با ملاقات کنندگان گفت وگو می کردند.
بیماری از کنار ما بلند شد و با کمال ادب گفت: من می روم روی نیمکت دیگری می نشینم که شما راحت تر بتوانید صحبت کنید.

پروانه زیبایی روی زمین نشسته بود، بیماری پروانه را نگاه می کرد و نگران بود که مبادا زیر پا له شود.
آمد آهسته پروانه را برداشت و کف دست گذاشت تا پرواز کند و برود.

ما بالاخره نفهمیدیم بیمارستان روانی این وَر دیوار است یا آن ور دیوار؟

📕 کمال تعجب
✍🏻 #عمران_صلاحی

📚 @PDFsCom
👍16428👏14👎1🤩1
مردي نزد جوانمردی آمد و گفت : تبرکی ميخواهم. جامه ات را به من بده تا من نيز همچون تو از جوانمردي بهره ای ببرم.

جوانمرد گفت: جامهٔ مرا بهايي نيست.
اما سوالی دارم؟ مرد گفت: بپرس. جوانمرد گفت: اگر مردی چادر بر سر کند زن ميشود؟
مرد گفت: نه
جوانمرد گفت اگر زنی جامهٔ مردانه بپوشد مرد ميشود؟ مرد گفت: نه
جوانمرد گفت: پس در پی آن نباش که جامهٔ از جوانمردان را در بر کنی که اگر پوست جوانمرد را هم در بر کشی جوانمرد نخواهی شد زيرا جوانمردی به جان است نه به جامه

📚 @PDFsCom
👍14628👏18
هر چقدر که یک بیماری خطرناک‌تر و شایع‌تر باشد شناخت و مقابله با آن ضروری‌تر است.
اما بیشعوری مهلک‌ترین عارضه‌ی کل تاریخ بشریت است که تاکنون راهکاری علمی برای مقابله با آن ارايه نشده است.

بیشوری حماقت نیست و بیشتر بی‌شعورها نه تنها احمق نیستند که نسبت به مردم عادی از هوش و استعداد بالاتری برخوردارند.

خودخواهی وقاحت و تعرض آگاهانه به حقوق دیگران که بُن‌مایه‌های بی‌شعوری هستند بیشتر از سوی کسانی اعمال می‌شود که از نظر هوش، معلومات، موقعیت اجتماعی و سیاسی و وضع مالی اگر بهتر از عموم مردم نباشند بدتر نیستند.

📕 بی‌شعوری
✍🏻 #خاویر_کرمنت 

📚 @PDFsCom
👍757👎1
واقعیت دردناک آن است که در طول تاریخ مسبب بیشترین آسیب هایی که بشریت متحمل شده است آدم های بیشعور بوده اند و نه آدم های نادان!
بیشعوری مهلک ترین عارضه کل تاریخ بشریت است که هنوز راهکاری علمی برای مقابله با آن ارائه نشده است!

بیشعوری حماقت نیست و بیشتر بیشعورها نه تنها احمق نیستند که نسبت به مردم عادی از هوش و استعداد بالاتری برخوردارند.

خودخواهی، وقاحت و تعرض اگاهانه به حقوق دیگران که بُن مایه های بیشعوری هستند، بیشتر از سوی کسانی اعمال میشوند که از نظر هوش، معلومات،موقعیت اجتماعی و سیاسی و وضع مالی اگر بهتر از عموم مردم نباشند بدتر نیستند.

📚منبع: بیشعوری، خاویر کرمنت

📚 @PDFsCom
👍755🤩4
حاجی آقا خطاب به مجمع الشرعیه:

هر جوری که میتونی نگذار مردم فهمشون زیاد بشه. بهشون بگو هر چی هست همینه که ما به شما میگیم و خارج از گفته ما کفر است و باطل. هیچ وقت نگذار قمه و زنجیر و الم و کتل از دست مردم بیفته.

اگر روزی بیاد که مردم این ها رو زمین بندازن و کتاب بدست بگیرن، اون روز باید بریم و این عیش مدام رو رها کنیم.
اگر تونستی این جوری مردم رو حفظ کنی، هزاران سال بر اون ها سواریم و ثروتمند و محترم زندگی می کنیم.

📚 از کتاب حاجی آقا،صادق هدایت

📚 @PDFsCom
👍18916👎6🤩3😢1
واسه پروازه پرنده گاهی وقتا آسمون باش
بی دلیل و بی بهونه هر جا رفتی مهربون باش

تو یه ذره آسمون شی، آدما پرنده میشن
بذار آدمای دنیا آدمای بهتری شن

صبحتون بخیر

📚 @PDFsCom
👍3517👎4👏3🤩1
ميگويند سفير انگلیس در دهلى از مسيری در حال گذر بود که يك جوان هندی لگدی به گاوی ميزند و گاو كه در هندوستان مقدس است ، فرماندار انگلیسی پياده شده و به سوی گاو می‌دود و گاو را ميبوسد و تعظیم می‌کند !

بقيه مردمِ حاضر كه می‌بينند يک غريبه اينقدر گاو را محترم می‌شمارد ، در جلوى گاو سجده می‌كنند و آن جوان را به شدت مجازات می‌كنند

همراه فرماندار با تعجب ميپرسد چرا اين كار را كرديد ؟ فرماندار ميگويد : لگد اين جوانِ آگاه ميرفت كه فرهنگ هندوستان را هزار سال جلو بيندازد ، ولی من نگذاشتم !

📕 جهانی که من ميشناسم
#برتراند_راسل

📚 @PDFsCom
👍13112👎4👌1
داستانی بسیار اموزنده از شمس و مولانا👌

روزی مولانا ،شمس تبریزی را به خانه اش دعوت کرد.شمس به خانه ی مولانا رفت و پس از این که وسائل پذیرایی میزبانش را مشاهده کرد از او پرسید:آیا برای من شراب فراهم نموده ای؟
مولانا حیرت زده پرسید:مگر تو شراب خوارهستی؟!
شمس پاسخ داد:بلی.
مولانا:ولی من از این موضوع اطلاع نداشتم!!
ـ حال که فهمیدی برای من شراب مهیا کن.
ـ در این موقع شب ،شراب از کجا گیر بیاورم؟!
ـ به یکی از خدمتکارانت بگو برود و تهیه کند.
- با این کار آبرو و حیثیتم بین خدام از بین خواهد رفت.
- پس خودت برو و شراب خریداری کن.
- در این شهر همه مرا میشناسند،چگونه به محله نصاری نشین بروم و شراب بخرم؟!
ـ اگر به من ارادت داری باید وسیله راحتی مرا هم فراهم کنی چون من شب ها بدون شراب نه میتوانم غذا بخورم ،نه صحبت کنم و نه بخوابم.
مولوی به دلیل ارادتی که به شمس دارد خرقه ای به دوش می اندازد، شیشه ای بزرگ زیر آن پنهان میکند و به سمت محله نصاری نشین راه می افتد.
تا قبل از ورود او به محله مذکور کسی نسبت به مولوی کنجکاوی نمیکرد اما همین که وارد آنجا شد.
مردم حیرت کردند و به تعقیب وی پرداختند.آنها دیدند که مولوی داخل میکده ای شد و شیشه ای شراب خریداری کرد و پس از پنهان نمودن آن از میکده خارج شد.
هنوز از محله مسیحیان خارج نشده بود که گروهی از مسلمانان ساکن آنجا، در قفایش به راه افتادند و لحظه به لحظه بر تعدادشان افزوده شد تا این که مولوی به جلوی مسجدی که خود امام جماعت آن بود و مردم همه روزه در آن به او اقتدا می کردند رسید.در این حال یکی از رقیبان مولوی که در جمعیت حضور داشت فریاد زد:”ای مردم!شیخ جلاالدین که هر روز هنگام نماز به او اقتدا میکنید به محله نصاری نشین رفته و شراب خریداری نموده است.” آن مرد این را گفت و خرقه را از دوش مولوی کشید. چشم مردم به شیشه افتاد.مرد ادامه داد:”این منافق که ادعای زهد میکند و به او اقتدا میکنید، اکنون شراب خریداری نموده و با خود به خانه میبرد!” سپس بر صورت جلاالدین رومی آب دهان انداخت و طوری بر سرش زد که دستار از سرش باز شد و بر گردنش افتاد. زمانی که مردم این صحنه را دیدند و به ویژه زمانی که مولوی را در حال انفعال و سکوت مشاهده نمودند یقین پیدا کردند که مولوی یک عمر آنها را با لباس زهد و تقوای دروغین فریب داده و درنتیجه خود را آماده کردند که به او حمله کنند و چه بسا به قتلش رسانند.در این هنگام شمس از راه رسید و فریاد زد:”ای مردم بی حیا!شرم نمیکنید که به مردی متدین و فقیه تهمت شرابخواری میزنید،این شیشه که میبینید حاوی سرکه است زیرا که هرروز با غذای خود تناول میکند.”
رقیب مولوی فریاد زد:”این سرکه نیست بلکه شراب است.”
شمس در شیشه را باز کرد و در کف دست همه ی مردم از جمله آن رقیب قدری از محتویات شیشه ریخت و بر همگان ثابت شد که درون شیشه چیزی جز سرکه نیست.
رقیب مولوی بر سر خود کوبید و خود را به پای مولوی انداخت ،دیگران هم دست های او را بوسیدند و متفرق شدند.آنگاه مولوی از شمس پرسید:برای چه امشب مرا دچار این فاجعه نمودی و مجبورم کردی تا به آبرو و حیثیتم چوب حراج بزنم؟
شمس گفت:برای این که بدانی آنچه که به آن مینازی جز یک سراب نیست،تو فکر میکردی که احترام یک مشت عوام برای تو سرمایه ایست ابدی، در حالی که خود دیدی،با تصور یک شیشه شراب همه ی آن از بین رفت و آب دهان به صورتت انداختند و بر فرقت کوبیدند و چه بسا تو را به قتل میرساندند.این سرمایه ی تو همین بود که امشب دیدی و در یک لحظه بر باد رفت.پس به چیزی متکی باش که با مرور زمان و تغییر اوضاع از بین نرود...

📚 @PDFsCom
👍32957👏29👎7🙏2
روزی سقراط با یکی از بزرگ زادگان روبرو گشت، بزرگ زاده نام پدران خود را بر سقراط شمرد و به آنان افتخار کرد و سقراط را تحقیر نمود و به او گفت:
تو از خاندان بی قدر و پستی هستی ! سقراط در جواب گفت: ای فلان! پدران تو همه اشخاص بزرگ و عالی قدر و صاحب مقامات و درجات بسیار بوده اند،

ولی تو خود نتوانستی مقام و منزلتی برای خود بسازی. و اما نسب من از خودم شروع میشود. من در راس خانواده ای هستم که از من آغاز شده است، ولی خانواده تو، به تو ختم میشود! پس تو ننگ خاندان خویش هستی و من شرف و افتخار خاندان خود میباشم.

📚 @PDFsCom
👍162👏3516
این اتاق «لئو تولستوی» است
نویسنده‌ای که تنها در یک رمان (جنگ و صلح) 580شخصیت خلق کرد.
میگویند وقتی به پشتیبانی از هوادارانش که در دفاع از او بازداشت شده بودند، برخاست و مسئولیت اتهامات آنها را پذیرفت، یک مقام پلیس تزاری به او گفت:
«جبروت شما به قدری‌ست که زندان‌ ما گنجایش آن را ندارد»

📚 @PDFsCom
👍14848👏9🤩4👎2
من با کسانی که به تقدیر معتقدند هم‌نظر نیستم. آن‌ها آه‌و‌ناله سر می‌دهند و مسئولیت همه چیز را از شانه‌های خود برمی‌دارند و منتظر ترحم دیگران می‌مانند. من معتقدم آدم خودش مسیر زندگی‌اش را تعیین می‌کند. من خودم مسیر زندگی‌ام را تعیین کرده‌ام و همین است که به آن ارزش می‌بخشد. و مسئولیت همه‌چیز را هم بر عهده می‌گیرم.

📕 به هوای دزدیدن اسب ها 
✍🏻 #پر_پترسون 

📚 @PDFsCom
👍6811👏3👎2