ما که در اردوگاه كار اجباری زندگی میكرديم، به چشم میديديم مردانی را كه به كلبههای ديگر میرفتند و ديگران را دلداری میدادند و آخرين تكه نانشان را هم به آنها میبخشيدند.
درست است كه شمار اين مردان زياد نبود، اما همين هم ثابت میكند كه همه چيز را میتوان از یک انسان گرفت مگر یک چيز:
آخرين آزادی بشر را در گزينش رفتار خود در هر شرايط موجود و گزينش راه خود.
📕 انسان در جستجوی معنا
✍🏻 #ویکتور_فرانکل
📚 @PDFsCom
درست است كه شمار اين مردان زياد نبود، اما همين هم ثابت میكند كه همه چيز را میتوان از یک انسان گرفت مگر یک چيز:
آخرين آزادی بشر را در گزينش رفتار خود در هر شرايط موجود و گزينش راه خود.
📕 انسان در جستجوی معنا
✍🏻 #ویکتور_فرانکل
📚 @PDFsCom
👍122❤24👏4
در زمانِ ما خنده ارزان نیست.
خنده از ته دل!
تا بخواهی پوزخند و زهرخند و ریشخند اما یک خندهی پاک...
کاش می جستی، قایمش می کردی و به دیوار اتاقت می کوبیدی!
📕 آتش بدون دود
✍🏻 #نادر_ابراهیمی
📚 @PDFsCom
خنده از ته دل!
تا بخواهی پوزخند و زهرخند و ریشخند اما یک خندهی پاک...
کاش می جستی، قایمش می کردی و به دیوار اتاقت می کوبیدی!
📕 آتش بدون دود
✍🏻 #نادر_ابراهیمی
📚 @PDFsCom
👍92❤18👏4🕊3
بابا شَرخر هم یک حرمتی برای کارش قائل است. زیرِ پنجاه شصت تومن خط روی صورت کسی نمیندازد. کاش حداقل فیشحقوقی آبانماهت را منتشر کنی ببینیم هر ساچمهای که توی تنِ فلان دخترِ دبیرستانیِ شانزدهساله عفونت کرده چند افتاده برات؟ هر باتوم که توی سر کسی زدهای و توی کُماست را چند حساب کردهاند پات؟ هر مادری که شب جلوی اوین پتو دور خودش پیچیده و منتظر خبری از بچهاش است را چند فروختهای؟ بابت هر پلّهای که پدری همهی شهر را، همهی بازداشتگاهها و دادسراها و بیمارستانها را دنبال نشانی از پسرش بالاپایین کرده و شب خسته و پسرنیافته به خانه برگشته چقدر انداختهاند جلوت؟ آن لحظهای که در پزشکی قانونی، کشوی مجهولالهویهها را باز کردهاند و برادری برادرش را شناخته چند؟... حداقل برو خِفتگیر شو که پولش بیَرزد به نانی که موقع شام بچهات میخورد و رویش نمیشود بپرسد "بابا چرا این روزها هرچه میخوریم تهش مزهی خون میدهد؟"...
"مامورِ معذور" افسانهایست که شارلاتانترین آدمها نوشتهاند و بیوجدانترین آدمها باورش کردهاند. مأمورِ معذور را ساختهاند تا قسمت چرک ماجرا را گردن تو بیندازند تا یقهی آخوندی یا دیپلماتِ خودشان سفید بماند... مامورِ معذور نداریم. فقط دو جور مامور داریم: مامور باشرف و مامور بیشرف... قبل از اینکه مامور باشی، قبل از آنکه معذور باشی، آدمی... آدم باش...
📚 @PDFsCom
"مامورِ معذور" افسانهایست که شارلاتانترین آدمها نوشتهاند و بیوجدانترین آدمها باورش کردهاند. مأمورِ معذور را ساختهاند تا قسمت چرک ماجرا را گردن تو بیندازند تا یقهی آخوندی یا دیپلماتِ خودشان سفید بماند... مامورِ معذور نداریم. فقط دو جور مامور داریم: مامور باشرف و مامور بیشرف... قبل از اینکه مامور باشی، قبل از آنکه معذور باشی، آدمی... آدم باش...
📚 @PDFsCom
👍715😢36👎28❤27🕊19👏12👌11
قربانی، قربانی تولید میکند...
آدمهایی که ما را رنج میدهند،
خیلی اوقات رنج کشیدههایی هستند
که از زخمهای خودشان نتوانستند عبور کنند.
#اروین_د_یالوم
📚 @PDFsCom
آدمهایی که ما را رنج میدهند،
خیلی اوقات رنج کشیدههایی هستند
که از زخمهای خودشان نتوانستند عبور کنند.
#اروین_د_یالوم
📚 @PDFsCom
👍205👏10❤9😢5🕊1
۳۰ ویژگی افراد توانا
1-وقت ندارند علیه کسی، کاری انجام دهند
2-وقت ندارند پشت سر دیگران صحبت کنند
3-وقت ندارند در وقایع گذشته، متوقف شوند
4-وقت ندارند که دروغ بگویند
5-بسیار انتخاب می کنند چون ذهن اولویتبندی شده دارند
6-تفاوتهای انسانها را میستایند
7-بدنبال این نیستند کسی را مانند خود کنند
8-حجم و کیفیت غذای خود را با دقت زیر نظر دارند
9-بد بودن بعضی انسانها را، عادی میدانند
10-با دو زبان مهم، آشنایی ندارند بلکه بر آنها مسلط اند
11-در فهم رفتار انسانها، اول منافع آنها را می شکافند
12-کارآمدی را بر مساوات ترجیح میدهند زیرا که مساوات خود نتیجه کارآمدی است
13-کارآمدی را نتیجۀ رقابت میدانند
14-راستگو هستند چون منافع دراز مدت دارند
15-حتی در استفاده از حروف اضافه دقت می کنند تا اعتماد دیگران را حفظ کنند
16-از افراد توانا، با مهارت و باهوش، هراسی ندارند
17-دائما در حال گسترش شعاع شبکههای ارتباطی خود هستند
18-بعد از شش ماه که آنها را میبینید، بهتر شدن آنها را متوجه میشوید
19-اطرافشان، مملو از افراد تواناست
20-میلیمتری مراقب سخنانشان هستند
21-مبنای تواناییهایشان، قدرت نرم است
22-یک تا صد هر مسئله ای را، دقیق طراحی و مانیتور میکنند
23-به ندرت از کسی، درخواستی داشته باشند
24-اگر لازم باشد، ظرفیت تنها ماندن را دارند
25-آنقدر تلاش میکنند، درخواب هم اغلب، مسئله حل میکنند
26-با هر فردی، دوست نمیشوند
27-وقتی با فردی آشنا میشوند میپرسند: چه کتابی این روزها میخوانید؟
28-سلولهای مغزشان، فرصت استراحت ندارند
29-شناخت عمیقی از طبع بشر دارند
30-سؤالاتشان از پاسخهایشان به مراتب مهمتر است.
📚 @PDFsCom
1-وقت ندارند علیه کسی، کاری انجام دهند
2-وقت ندارند پشت سر دیگران صحبت کنند
3-وقت ندارند در وقایع گذشته، متوقف شوند
4-وقت ندارند که دروغ بگویند
5-بسیار انتخاب می کنند چون ذهن اولویتبندی شده دارند
6-تفاوتهای انسانها را میستایند
7-بدنبال این نیستند کسی را مانند خود کنند
8-حجم و کیفیت غذای خود را با دقت زیر نظر دارند
9-بد بودن بعضی انسانها را، عادی میدانند
10-با دو زبان مهم، آشنایی ندارند بلکه بر آنها مسلط اند
11-در فهم رفتار انسانها، اول منافع آنها را می شکافند
12-کارآمدی را بر مساوات ترجیح میدهند زیرا که مساوات خود نتیجه کارآمدی است
13-کارآمدی را نتیجۀ رقابت میدانند
14-راستگو هستند چون منافع دراز مدت دارند
15-حتی در استفاده از حروف اضافه دقت می کنند تا اعتماد دیگران را حفظ کنند
16-از افراد توانا، با مهارت و باهوش، هراسی ندارند
17-دائما در حال گسترش شعاع شبکههای ارتباطی خود هستند
18-بعد از شش ماه که آنها را میبینید، بهتر شدن آنها را متوجه میشوید
19-اطرافشان، مملو از افراد تواناست
20-میلیمتری مراقب سخنانشان هستند
21-مبنای تواناییهایشان، قدرت نرم است
22-یک تا صد هر مسئله ای را، دقیق طراحی و مانیتور میکنند
23-به ندرت از کسی، درخواستی داشته باشند
24-اگر لازم باشد، ظرفیت تنها ماندن را دارند
25-آنقدر تلاش میکنند، درخواب هم اغلب، مسئله حل میکنند
26-با هر فردی، دوست نمیشوند
27-وقتی با فردی آشنا میشوند میپرسند: چه کتابی این روزها میخوانید؟
28-سلولهای مغزشان، فرصت استراحت ندارند
29-شناخت عمیقی از طبع بشر دارند
30-سؤالاتشان از پاسخهایشان به مراتب مهمتر است.
📚 @PDFsCom
👍143❤22👏12
در دنیا خفتگانی هستند که بیداریشان
همچو بیداری اژدها وحشتناک است.
تاریخ بشر اثبات کرده است ...
که مذهبیون متعصب و ابلهان خرافاتی
بدترین نوع آن هستند.
#ناپلئون_بناپارت
📚 @PDFsCom
همچو بیداری اژدها وحشتناک است.
تاریخ بشر اثبات کرده است ...
که مذهبیون متعصب و ابلهان خرافاتی
بدترین نوع آن هستند.
#ناپلئون_بناپارت
📚 @PDFsCom
👍269👏22❤15👌6🕊2
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
بیا تا گل برافشانیم و می در ساغر اندازیم
فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو دراندازیم...
👤 حافظ - دکلمه غزل شاکری
📚 @PDFsCom
فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو دراندازیم...
👤 حافظ - دکلمه غزل شاکری
📚 @PDFsCom
👍72❤11👎6🕊6👏2
عشق باید صبر میکرد، جوانیمان باید به تعویق میافتاد، موهامان باید سفید نمیشد و ریشههامان باید سبز میماند تا کارهامان تمام شود و برگردیم. همه چیز باید میماند برای بعد. برای وقتی که جنگها را تمام کردیم و طلسمها را شکستیم و دغدغههای حیاتیِ کمتری داشتیم. همه چیز باید میماند برای بعد، برای وقتی که «عشق» مسئلهی مضحک و دور از ذهنی نبود و آغوش، آلام و رنجهای آدمی را التیام میبخشید.
کدام آدمی وسط میدان جنگ، دلش برای کسی تنگ میشود و کدام مبارزی، روی مین ایستاده و به چشمهای خمار کسی فکر میکند؟
اینجا که ما ایستادهایم، «عشق» اولویت هیچکس نیست. ما کارهای بزرگتری داریم و تمام تمرکز و احساسمان را برای انسانهای بیگناهی گذاشتهایم که قربانی سیاست میشوند و برای کودکانی که پر میکشند و برای بالهای سنگینی که روی زمین جا مانده...
زمان باید به احترام جبر جغرافیایی که ما ناخواسته تحمل کردیم، از حرکت میایستاد و عشق باید صبر میکرد و جوانیمان باید به درازا میکشید تا ما هم به وقتش عاشقی کنیم و بخندیم و نگران هیچ چیز نباشیم.
#نرگس_صرافیان_طوفان
📚 @PDFsCom
کدام آدمی وسط میدان جنگ، دلش برای کسی تنگ میشود و کدام مبارزی، روی مین ایستاده و به چشمهای خمار کسی فکر میکند؟
اینجا که ما ایستادهایم، «عشق» اولویت هیچکس نیست. ما کارهای بزرگتری داریم و تمام تمرکز و احساسمان را برای انسانهای بیگناهی گذاشتهایم که قربانی سیاست میشوند و برای کودکانی که پر میکشند و برای بالهای سنگینی که روی زمین جا مانده...
زمان باید به احترام جبر جغرافیایی که ما ناخواسته تحمل کردیم، از حرکت میایستاد و عشق باید صبر میکرد و جوانیمان باید به درازا میکشید تا ما هم به وقتش عاشقی کنیم و بخندیم و نگران هیچ چیز نباشیم.
#نرگس_صرافیان_طوفان
📚 @PDFsCom
❤79👍55😢14👏8👎5🕊2
بهش گفتم : زندگی ما زندگی جالبیه هُما. بینِ تراژدی محض و کمدی ناب، دائم داره پیچ و تاب می خوره!
یعنی یه جورِ غم انگیز، خنده داره.
یا شایدم یک جورِ خنده دار، غم انگیز باشه...
📕 کافه پیانو
✍🏻 #فرهاد_جعفری
لینک دانلود این کتاب 👇
https://news.1rj.ru/str/PDFsCom/7801
📚@PDFsCom
یعنی یه جورِ غم انگیز، خنده داره.
یا شایدم یک جورِ خنده دار، غم انگیز باشه...
📕 کافه پیانو
✍🏻 #فرهاد_جعفری
لینک دانلود این کتاب 👇
https://news.1rj.ru/str/PDFsCom/7801
📚@PDFsCom
👍71❤16😢4👏3🤩1
تو فکر میکنی چرا برای من شنیدن مشکلات دیگران تا این حد مهم است؟ مگر من به حد کافی درد و رنج ندارم؟ مگر من به درد خودم گرفتار نیستم؟ البته که به درد خودم گرفتارم. اما سهیم شدن با دیگران من را مجبور میکند احساس کنم زنده هستم، نه اتومبیل یا خانهام. نه قیافهام در آینه.
وقتی برای کسی وقت میگذارم، وقتی مجبورش میکنم که پس از حس کردن غم و غصهاش بخندد، سلامتی فوقالعادهای را احساس میکنم.
#میچ_آلبوم
📚 @PDFsCom
وقتی برای کسی وقت میگذارم، وقتی مجبورش میکنم که پس از حس کردن غم و غصهاش بخندد، سلامتی فوقالعادهای را احساس میکنم.
#میچ_آلبوم
📚 @PDFsCom
👍174❤34👏7👎4👌4
من مايلم امور دولت را به نحوی اداره كنم
كه اگر در پايان فرمانروايی خود
همه دوستانم را از دست دادم،
دست كم يكی از دوستانم باقی بماند
و آن وجدان و قلب من است...
#آبراهام_لینکلن
📚 @PDFsCom
كه اگر در پايان فرمانروايی خود
همه دوستانم را از دست دادم،
دست كم يكی از دوستانم باقی بماند
و آن وجدان و قلب من است...
#آبراهام_لینکلن
📚 @PDFsCom
👍181❤18👏16👌5
این سرود، سرود ملت من نیست. از همان اولش که میگوید "سر زد از افق، مهر خاوران" یاد گورستان خاوران و اعدامهای شصتوهفت میفتم... یادِ اینکه بهمن فَرِ ایمانِ ما نبود، فریبِ ایمان ما بود... حتی آن "پاینده مانی و جاودان" که بهزور آخرش چپاندهاید هم دیگر غرورم را تحریک نمیکند. فقط لبخند تلخی بر لبم میاورد و شعری در یادم... همان که شفیعی کدکنی میگفت... "پيش از شما/ بسان شما بیشمارها/ با تار عنکبوت نوشتند روی باد/ کاین دولت خجستهی جاوید، زندهباد"...
#حمید_باقرلو
📚 @PDFsCom
#حمید_باقرلو
📚 @PDFsCom
👍734👎83🕊33👏30❤22😢14👌8🤩2
ملانصرالدین با نوکرش عباد برای گردش به باغ های اطراف شهر می رفت. یک روز در باغی قاضی را دیدند که مست و مدهوش، خودش یک طرف افتاده و قبایش یک طرف دیگر. ملا قبا را برداشت و پوشید و رفت.
قاضی به هوش آمد و قبا را ندید. به نوکرش سپرد: قبا را تن هر که دیدی، او را پیش من بیاور. اتفاقا نوکر قاضی در بازار چشمش به ملانصرالدین افتاد که قبا را پوشیده بود و داشت سلانه سلانه برای خودش می رفت. جلوی او را گرفت و گفت: باید با من به محضر قاضی بیایی! ملا بی آنکه اعتراض کند همراه او رفت. به محضر قاضی که رسیدند، ملا گفت : دیروز با نوکرم عباد برای گردش به اطراف شهر رفته بودم، مستی را دیدم که قبایش افتاده بود. قبایش را برداشتم و پوشیدم. شاهد هم دارم. هر وقت آن مرد مست را پیدا کردید، مرا خبر کنید تا بیایم قبایش را پس بدهم. قاضی گفت:
من چه می دانم کدام احمقی بوده! قبایش پیش شما باشد؛ اگر صاحبش پیدا شد، شما را خبر می کنیم.
📚 @PDFsCom
قاضی به هوش آمد و قبا را ندید. به نوکرش سپرد: قبا را تن هر که دیدی، او را پیش من بیاور. اتفاقا نوکر قاضی در بازار چشمش به ملانصرالدین افتاد که قبا را پوشیده بود و داشت سلانه سلانه برای خودش می رفت. جلوی او را گرفت و گفت: باید با من به محضر قاضی بیایی! ملا بی آنکه اعتراض کند همراه او رفت. به محضر قاضی که رسیدند، ملا گفت : دیروز با نوکرم عباد برای گردش به اطراف شهر رفته بودم، مستی را دیدم که قبایش افتاده بود. قبایش را برداشتم و پوشیدم. شاهد هم دارم. هر وقت آن مرد مست را پیدا کردید، مرا خبر کنید تا بیایم قبایش را پس بدهم. قاضی گفت:
من چه می دانم کدام احمقی بوده! قبایش پیش شما باشد؛ اگر صاحبش پیدا شد، شما را خبر می کنیم.
📚 @PDFsCom
👍251🤩26👌16👏13❤10👎3🙏2
از یک سنی به بعد، زیاد حرف نمیزنی، زیاد ذوق نمیکنی، زیاد نمیخندی و زیاد به دل نمیگیری.
از یک سنی به بعد، منطقی میشوی، دنبال عشق نمیگردی، موزیکهای تازه گوش نمیکنی، لباسهای ساده میپوشی، رنگهای ساده انتخاب میکنی، ساده راه میروی و هرچه روانت را زیر و رو میکنی، هیجان چندانی برای ابراز نمییابی.
از یک سنی به بعد، به آرزوهای دیرینهات میرسی، اما انگار دیر شده و تو دیگر دلی برای اشتیاق نداری و از وقایع و رویدادها، مانند گذشته متاثر نمیشوی و لذت نمی بری!
از یک سنی به بعد، ارزشها در ذهنت تغییر میکنند و مثل قبل به دنیا و آدمها نگاه نمیکنی، مثل قبل فکر نمیکنی و تا جای ممکن فاصله میگیری و بحث نمیکنی و هرکس را در دنیای عقاید و برداشتهای خودش رها میکنی و به دنیای آرام و امن خودت پناه میبری.
از یک سنی به بعد، انگار زیاد دویدهای و زیاد جنگیدهای و خستهای، مانند جنگجویی که از خط مقدم بازگشته و از شدت درد و خستگی، وسط سنگر دراز کشیده و در حال حاضر هیچ چیز دیگری برایش اهمیت ندارد!
#نرگس_صرافیان_طوفان
📚 @PDFsCom
از یک سنی به بعد، منطقی میشوی، دنبال عشق نمیگردی، موزیکهای تازه گوش نمیکنی، لباسهای ساده میپوشی، رنگهای ساده انتخاب میکنی، ساده راه میروی و هرچه روانت را زیر و رو میکنی، هیجان چندانی برای ابراز نمییابی.
از یک سنی به بعد، به آرزوهای دیرینهات میرسی، اما انگار دیر شده و تو دیگر دلی برای اشتیاق نداری و از وقایع و رویدادها، مانند گذشته متاثر نمیشوی و لذت نمی بری!
از یک سنی به بعد، ارزشها در ذهنت تغییر میکنند و مثل قبل به دنیا و آدمها نگاه نمیکنی، مثل قبل فکر نمیکنی و تا جای ممکن فاصله میگیری و بحث نمیکنی و هرکس را در دنیای عقاید و برداشتهای خودش رها میکنی و به دنیای آرام و امن خودت پناه میبری.
از یک سنی به بعد، انگار زیاد دویدهای و زیاد جنگیدهای و خستهای، مانند جنگجویی که از خط مقدم بازگشته و از شدت درد و خستگی، وسط سنگر دراز کشیده و در حال حاضر هیچ چیز دیگری برایش اهمیت ندارد!
#نرگس_صرافیان_طوفان
📚 @PDFsCom
👍246❤30👎20👏9👌9😢6🤩1
فریب نخورید!
در زمان حضرت سلیمان پرنده ای برای نوشیدن آب به سمت حوضی که کنار چشمه ای بود پرواز کرد اما چند کودک را به سر برکه دید پس آنقدر صبر کرد تا کودکان از آنجا متفرق شدند.
همینکه قصد فرود به سوی برکه را کرد این بار مردی را با ریش بلند و آراسته دید که برای نوشیدن آب به آن برکه مراجعه نمود. پرنده با خود گفت که این مرد خوبی است از وی آزاری به من نمیرسد.
وقتی نزدیک شد آن مرد سنگی بسویش پرتاب کرد و چشم پرنده کور شد!
پرنده از مرد نزد حضرت سلیمان شکایت برد.
پیامبر آن مرد را احضار کرد او را محاکمه و فرمان کور کردن چشم او را داد.
اما پرنده به حکم صادر شده اعتراض کرد و گفت :
چشم این مرد هیچ آزاری بمن نرساند
بلکه ریش او بود که مرا فریب داد و گمان بردم
که از سوی او آزاری به من نمیرسد.
پس به عدالت نزدیکتر است اگر ریش او را بتراشید تا دیگران مثل من فریب ریش او را نخورند.
📚 @PDFsCom
در زمان حضرت سلیمان پرنده ای برای نوشیدن آب به سمت حوضی که کنار چشمه ای بود پرواز کرد اما چند کودک را به سر برکه دید پس آنقدر صبر کرد تا کودکان از آنجا متفرق شدند.
همینکه قصد فرود به سوی برکه را کرد این بار مردی را با ریش بلند و آراسته دید که برای نوشیدن آب به آن برکه مراجعه نمود. پرنده با خود گفت که این مرد خوبی است از وی آزاری به من نمیرسد.
وقتی نزدیک شد آن مرد سنگی بسویش پرتاب کرد و چشم پرنده کور شد!
پرنده از مرد نزد حضرت سلیمان شکایت برد.
پیامبر آن مرد را احضار کرد او را محاکمه و فرمان کور کردن چشم او را داد.
اما پرنده به حکم صادر شده اعتراض کرد و گفت :
چشم این مرد هیچ آزاری بمن نرساند
بلکه ریش او بود که مرا فریب داد و گمان بردم
که از سوی او آزاری به من نمیرسد.
پس به عدالت نزدیکتر است اگر ریش او را بتراشید تا دیگران مثل من فریب ریش او را نخورند.
📚 @PDFsCom
👍516👏37🕊23❤20👎13😢2🤩1
20 سال دیگه، نه تو خیابون قراره شماره بگیری، نه کسی توی اینستا مختو بزنه، نه قراره از کافه رفتنت استوری بگیری یا با کسی برنامه کنی، ۲۰ سال دیگه، وارد دوران میانسالی و پیری میشی. اون موقع یه پسر خوشتیپ یا یه دختر سکسی نیستی، اون موقع چیزی به جز اینکه چقدر برای خودت تلاش کردی، چقدر به خودت رسیدی و چقدر پیشرفت کردی چقدر دوستای مثبت و عاقل یا یه پارتنر درست و خوب پیدا کردی به چشمت نمیآد، پس یکیو پیدا کن که تو دوران میانسالیت، بتونی کنارش لبخند بزنی. و با آرامش یه قهوه ی گرم دو نفره بخورید. یکی که بری تعطیلات کنارش خوش بگذرونی، یکی که مطمئن باشی توی هر شرایطی کنارت میمونه و امنه. دنیارو قرار نیست تا همیشه اینجوری بگذرونی. پس اینم یه تلنگر تا بیشتر به فکر خودت باشی :)
📚 @PDFsCom
📚 @PDFsCom
❤242👍138😢9👎5👏1🕊1
میخواهم خیال کنم همه چیز تمام شده و به روزهای بعد از اینهمه اضطراب و اندوه فکر کنم. به نشاطی که رقصان رقصان از لای شاخههای بید کنار خیابان از راه میرسد و آدمهایی که شادانه میخندند، به اندوهی که اشکریزان، بار سفر میبندد و به عشقی که از پسِ پرده بیرون آمده و آشکارا و بدون هراس، دلها را به هم نزدیک کرده و به کالبد آدمها روحی تازه میبخشد.
دارم فکر میکنم به روزی که زمستان و پاییزش هم بهار است و شهر دائما بوی عطر و عود و اسپند میدهد و آوای شادِ موسیقی از پنجرهها طنینانداز میشود و انگار همیشه در تمام کوچهها و خیابانهامان عروسیست.
دارم فکر میکنم به گونههای براق و گلانداختهی پدربزرگها و مادربزرگها وقتی به تماشای شادی و پایکوبی جوانان این دیار نشستهاند و از تنفس هوای آرامش و آزادی چند صدسال جوانتر میشوند و عمرهاشان درازتر و اشتیاقشان هر لحظه برای زیستن، بیشتر.
دارم به آغوشهای از سر مهربانی و شوق فکر میکنم، وقتی آدمها اندوه فرساینده و دلواپسیِ آزاردهندهای ندارند و به شاد کردنِ دیگران و سفر رفتن و عمیقتر زیستن و تجربههای لذتبخشِ تازهای داشتن فکر میکنند.
دارم فکر میکنم به شبهایی آرام و روزهایی سبز و آسمانی پاک و محیطی با نشاط و اقتصادی سالم و دلهایی امیدوار.
درد و اندوه که بسیار کشیدهایم و بیش از تحملمان رنج بردهایم، اما همیشه که اینجور نخواهد ماند!
تاریخ را خواندم که پر بود از روزها و شبهای پیاپی و براساس شواهد، ما شب را با نهایت انزجار و سیاهیاش از سر گذراندهایم و داریم به صبح میرسیم.
#نرگس_صرافیان_طوفان
📚 @PDFsCom
دارم فکر میکنم به روزی که زمستان و پاییزش هم بهار است و شهر دائما بوی عطر و عود و اسپند میدهد و آوای شادِ موسیقی از پنجرهها طنینانداز میشود و انگار همیشه در تمام کوچهها و خیابانهامان عروسیست.
دارم فکر میکنم به گونههای براق و گلانداختهی پدربزرگها و مادربزرگها وقتی به تماشای شادی و پایکوبی جوانان این دیار نشستهاند و از تنفس هوای آرامش و آزادی چند صدسال جوانتر میشوند و عمرهاشان درازتر و اشتیاقشان هر لحظه برای زیستن، بیشتر.
دارم به آغوشهای از سر مهربانی و شوق فکر میکنم، وقتی آدمها اندوه فرساینده و دلواپسیِ آزاردهندهای ندارند و به شاد کردنِ دیگران و سفر رفتن و عمیقتر زیستن و تجربههای لذتبخشِ تازهای داشتن فکر میکنند.
دارم فکر میکنم به شبهایی آرام و روزهایی سبز و آسمانی پاک و محیطی با نشاط و اقتصادی سالم و دلهایی امیدوار.
درد و اندوه که بسیار کشیدهایم و بیش از تحملمان رنج بردهایم، اما همیشه که اینجور نخواهد ماند!
تاریخ را خواندم که پر بود از روزها و شبهای پیاپی و براساس شواهد، ما شب را با نهایت انزجار و سیاهیاش از سر گذراندهایم و داریم به صبح میرسیم.
#نرگس_صرافیان_طوفان
📚 @PDFsCom
❤112👍56🕊15👎10😢9🤩1
این حکایت رو بخونید و ببینید براتون آشنا نیست؟!
"ابن هرمه" شاعر مدح سرای حجازی به نزد منصور، خلیفه عباسی آمد، منصور وی را عزیز داشت و تکریم کرد و پرسید؛ چیزی از من بخواه! ابن هرمه گفت: به کارگزارت در مدینه بنویس که هر گاه مرا مست گرفتند، مرا شلاق نزنند!
منصور گفت: باید حد جاری شود، را راهی نیست، چیز دیگری بخواه و اصرار کرد. اما ابن هرمه بیشتر اصرار کرد!
سرانجام منصور گفت به کارگزار مدینه بنویسند: هر گاه "ابن هرمه" را مست نزد تو آورند وی را هشتاد تازیانه بزنید و آورنده اش را صد تازیانه!!
از آن پس ابن هرمه مست در کوچه ها میرفت و کسی از ترس شلاق خوردن معترضش نمیشد!
این حکایت منو یاد نحوه برخورد با افشا کنندگان مفاسد اقتصادی میندازه...
📚 @PDFsCom
"ابن هرمه" شاعر مدح سرای حجازی به نزد منصور، خلیفه عباسی آمد، منصور وی را عزیز داشت و تکریم کرد و پرسید؛ چیزی از من بخواه! ابن هرمه گفت: به کارگزارت در مدینه بنویس که هر گاه مرا مست گرفتند، مرا شلاق نزنند!
منصور گفت: باید حد جاری شود، را راهی نیست، چیز دیگری بخواه و اصرار کرد. اما ابن هرمه بیشتر اصرار کرد!
سرانجام منصور گفت به کارگزار مدینه بنویسند: هر گاه "ابن هرمه" را مست نزد تو آورند وی را هشتاد تازیانه بزنید و آورنده اش را صد تازیانه!!
از آن پس ابن هرمه مست در کوچه ها میرفت و کسی از ترس شلاق خوردن معترضش نمیشد!
این حکایت منو یاد نحوه برخورد با افشا کنندگان مفاسد اقتصادی میندازه...
📚 @PDFsCom
👍308👏22❤13👎5👌2
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
❤359👍51👎34🕊27👏10