PDF | پی دی اف – Telegram
PDF | پی دی اف
286K subscribers
10.4K photos
566 videos
3.1K files
2.66K links
Download Telegram
تو مملکتی که به ازای هر ۱۲ ازدواج ۶ تا طلاق ثبت میشه روز ولنتاین یا مناسب های دیگه به هم کتاب کادو بدید. رابطه نیاز به فهم و درک داره نه شکلات و عروسک.

📚 @PDFsCom
👍32528👌18👏10👎5
معرفی چند کتاب خوب روانشناسی:

۱)وقتی نیچه گریست- اروین یالوم
۲)مسئله اسپینوزا- اروین یالوم
٣)خاطرات، رویاها و اندیشه ها- یونگ
۴)پیشنویس های زندگی- کلود استینر
۵)انسان و سمبول هایش- یونگ
۶)انسان در جستجوی معنا- ویکتور فرانکل
٧)مامان و معنی زندگی - یالوم
۸)فروید در مقام یک فیلسوف- بوتنی
۹)در انتظار گودو- ساموئل بکت
۱۰)کرگدن - اوژن یونسکو
۱۱)بازی ها- اریک برن
۱۲)روانکاوی برای همه - فروید
۱۳)چرا عاشق میشویم - هلن فیشر
۱۴)نگران نباش زندگی کن- دیل کارنگی
۱۵)۲۳ راه غلبه بر تنبلی- جی اسکات
۱۶)انواع مردان و زنان- شیندا بولن
۱۷)اسیب شناسی روانی در زندگی روزمره- فروید
۱۸)عصبیت و رشد ادمی- کارن هورنای
۱۹)بار هستی - میلان کوندرا

📚 @PDFsCom
👍11110👎6👏3🙏2😢1🕊1
"به سود ايران و ايرانيان بود، اگر نفت نمی‌داشتند؛ ملت كارآمد، فساد اقتصادی در حد اقل، دمكراسی برقرار و ايران بركنار از اصطكاک منافع قدرت‌ها و بازی‌های آنها بود، روی پای خود می‌ايستاد و آسان نفس می‌كشيد و چون ثروت بادآورده‌ای هم در كار نبود؛ كسي جز دوستداران خدمت به ملت داوطلب مقام دولتی نمی‌شد و جرائم دولتی هم كمتر اتفاق می‌افتاد."

👤 بخشی از نوشته‌های کتابی از ابوالفضل لسانی سناتور مجلس سنای ایران در دهه 30

📚 @PDFsCom
👍1566👎6👌4👏3
حكایت مرد و مرغ ...

مردی مرغ چکاوکی را به دام انداخت و خواست که او را بخورد. چکاوک که خود را اسیرمرد دید گفت ای بزرگوار تو در زندگی ات این همه مرغ و خروس و گاو و گوسفند خورده ای و از خوردن آن زبان بسته ها هرگز سیر نشده ای و از خوردن من هم سیر نخواهی شد. پس مرا آزاد کن تا به جای آن سه پند به تو بدهم که در زندگی ات به دردت بخورند و با به کار گیری آنها نیکبخت شوی.

اولین پند این است که هرگز سخن محال را باور نکن ...

مرد که از شنیدن اولین پند خشنود شده بود چکاوک را رها کرد و چکاوک بر سر دیوار نشست و گفت پند دیگر اینکه هرگز بر گذشته غم نخور و بر آنچه از دست داده ای حسرت نخور.

سپس ادامه داد. اما در بدن من مرواریدی گرد و گرانبها وجود داشت به وزن 300 گرم که با آزاد کردن من بخت خود و سعادت فرزندانت را بر باد دادی زیرا مانند آن در عالم وجود ندارد.

مرد از شنیدن این سخن از حسرت و ناراحتی به خود پیچید و شیون کرد . چکاوک که حال او را دید گفت مگر نگفتم بر گذشته غم نخور و حسرت چیزی را که از دست دادی نخور ؟ و مگر نگفتم حرف محال را باور مکن من 100 گرم هم نیستم چگونه مرواریدی 300 گرمی در بدن ما جا می گیرد؟

مرد که به خودش آمده بود، خوشحال شد که چکاوک دروغ گفته و پرسید خوب پند سومت ‌چیست؟

چکاوک گفت: با آن دو پند چه کردی که سومی را به تو بدهم؟

📕 مثنوی معنوی

📚 @PDFsCom
👍196👏2614🤩5👎3
يك كلمه، يك كلمه را به خاطر بسپار
و ديگر مشكلی نخواهی داشت.
كلمه "متفاوت" را به ياد داشته باش.
تو با هر كس ديگر در دنيا فرق داری!

📕 گريز از سرزمين امن
✍🏻 #ريچارد_باخ

📚 @PDFsCom
👍12515👏3👎2🤩2
داشتم کتاب "اتاقی از آن خود" رو میخوندم، رسیدم به این تیکه اش، انگار دقیقا داشت منم توصیف میکرد:

«می‌دونی من خیلی با آدم‌ها مهربونم، دیفالتم نسبت به همه مثبته، ولی وای به وقتی که حس کنم کسی داره ازم سواستفاده می‌کنه یا اون دوستی و رابطه یک‌طرفه‌ست، دیگه خنثی‌ترین میشم نسبت به اون آدم.
نه چیزی میگم نه کاری می‌کنم و این تووی خطِ رفتاریِ من بدترین مجازاتیه که می‌تونم برای یک نفر قائل بشم..!»

📚 @PDFsCom
👍35722👎8🕊6👏4
هنوز تحمل داریم یا فشار کافیه؟

در ایام قدیم وقتی با الاغ بار می‌کشیدن
اول بار را می گذاشتن و بعد هم سر بار را و بعد سر بار را ذره ذره آنقدر بر بار اصلی میچیدن تا آنجا که الاغ زیر بار بادی در میکرد و یا پاهایش به لرزیدن می افتاد. این علایم ظاهریِ الاغ به انها میفهماند که بار خر کافیست یا نه...

امروزه اما مردم زیر هر فشاری که باشد نه بادی در میدهند و نه لرزشی بر اندامشان می افتد این بی علایمی دولتمردان بیچاره را سرگردان میکند کِه بدانند آیا این فشارها کافیست یا که هنوز کم است ...

📚 @PDFsCom
👍163😢2210🕊7👌5
یه تیکه از یه کتاب خوندم که واقعا حالمو خوب کرد، میگفت:
«از رها کردن نترس…
هیچکس نمیتواند چیزی که مال توست را از تو بگیرد؛ و تمام دنیا نمیتوانند؛ چیزی که مال تو نیست را حفظ کنند...»

همینقدر ساده و قشنگ!

📚 @PDFsCom
👍29040👏10👎9👌7
#برتراند_راسل می‌نویسد:
"در دوران ویکتوریا، پاهای زنان هرگز در مکان‌های عمومی دیده نمی‌شد. زیرا لباسی که می‌پوشیدند، زمین را جارو می‌کرد و پاهایشان را کاملاً می‌پوشاند. حتی اگر انگشت پای زنی دیده می‌شد، همان کافی بود که مردان را شهوانی کند و میل جنسی را در آنان بر انگیزاند!

اما اینک زنان تقریبا نیمه برهنه می‌گردند و بیشتر قسمت پاهای ایشان دیده می‌شود ولی مردان ابدا آنگونه تحت تاثیر قرار نمی‌گیرند.

همین نکته ثابت می‌کند که ما هرچه بیشتر، چیزی را پنهان کنیم، یک جاذبه‌ی انحرافی بیشتر برای آن تولید می‌شود."

ما قادر نیستیم ببینیم مردمانی که این پنهان کردن و پوشش دادنِ بدن را بر ما تحمیل کرده‌اند، همان کسانی هستند که ناخواسته چنان جاذبه‌ای عظیم و چنان وسواسی در ذهن‌هایمان برای آن خلق کرده‌اند...

اگر انسان بخواهد از دام جنسیت رها شود باید بتواند سه چیز را درست درک کند - سکس چیست، جاذبه‌ و ریشه‌ی آن در چیست و چرا منحرف شده است؟! - آنگاه ذهن می‌تواند به ورای جنسیت برود.

#اشو

📚 @PDFsCom
👍28637👎22👏5🤩3👌3
تو کتاب ملت عشق یه جا میگه:
"ساعتی دقیق‌تر از ساعت خدا نیست.
آن‌قدر دقیق است که در سایه‌اش همه چیز سر موقعش اتفاق می‌افتد.
نه یک ثانیه زودتر، نه یک ثانیه دیرتر"
همینقدر زیبا و امیدوار کننده

📚 @PDFsCom
👌303110👍68👎43👏12🤩5😢4
ای خدا جان، فکرش را بکن که خدای پیر بیچاره چه باید بکشد؛ وقتی دنیا را آفرید حتم دارم که خود را توی هچل انداخت!

ماهی فریاد می زند ای خدا مرا کور نکن، نگذار وارد تور شوم؛ ماهیگیر داد می زند خدایا ماهی را کور کن وادارش کن وارد تور شود.

خدا به کدامشان گوش کند؟

📕 آخرین وسوسه مسیح
✍🏻 #نیکوس_کازانتراکیس

📚 @PDFsCom
👍19214👎10😢8🕊4👏3
آدم‌ها مثل کتابند
از روی بعضی
باید مشق نوشت
و بعضی جریمه
بعضی را باید بارها خواند
و بعضی را نخوانده کنار گذاشت
آدم‌ها به لبخندی که به لب مینشانند
و به احساس خوبی که
برجا می نهند ماندگارند...

📚 @PDFsCom
👍10320👌3🕊3👏2
‏تو کتاب دسته دلقکها، نویسنده یه جایی گفته: «یه جایی هست توی زندگی، که دلت گرفته ولی مجبوری بخندی و شاد باشی. میدونی به این میگن اوج بدبختی...»

📚 @PDFsCom
😢190👍8621👏5
فردی فقیر که برای نگه داری روغن اندک خود خیک نداشت، روباهی شکار کرد و از پوست آن خیک روغن ساخت.
به او گفتند؛ پوست روباه حرام است!
او برای نظر خواهی نزد یک مکتب دار رفت و از او سوال کرد، مکتب دار عصبانی شد و گفت؛ تو نمیدانی که روباه حرام است؟!
مرد گفت؛ ای داد و بیداد، بد شد!
مکتب دار پرسید؛ مگر چه شده؟
گفت؛ روغنی که در آن هست را برای حضرتعالی آورده ام!
مکتب دار گفت؛ آن جانور روبه بوده یا روباه؟!
مرد گفت نمیدانم، روبه دیگر چیست؟!
مکتب دار گفت؛ حیوانی است بسیار شبیه روباه،
برو و آن را برایم بیاور! انشالله که روبه است! بد به دل راه نده...!

و اینگونه است که چه نشدن هایی،
شدنی میشود...!

📚 @PDFsCom
👍258👌329👏3👎2🤩1
چرچیل سیاستمدار بزرگ انگلیسی در کتاب خاطرات خود می‌نویسد:

زمانی که پسر بچه ای یازده ساله بودم روزی سه نفر از بچه‌های قلدر مدرسه جلو من را گرفتند و کتک مفصلی به من زدند و پول من را هم به زور از من گرفتند. وقتی به خانه رفتم با چشمانی گریان قضیه را برای پدرم شرح دادم. پدرم نگاهی تحقیر آمیز به من کرد و گفت: من از تو بیشتر از اینها انتظار داشتم؛ واقعاً که مایه ی شرم است که از سه پسر بچه ی پاپتی و نادان کتک بخوری. فکر می‌کردم پسر من باید زرنگ تر از این‌ها باشد ولی ظاهراً اشتباه می‌کردم. بعد هم سری تکان داد و گفت این مشکل خودته باید خودت حلش کنی!

چرچیل می‌نویسد وقتی پدرم حمایتش را از من دریغ کرد تصمیم گرفتم خودم راهی پیدا کنم. اول گفتم یکی یکی می‌توانم از پسشان بر بیایم. آنها را تنها گیر می‌آورم و حسابشان را می‌رسم اما بعد گفتم نه آن‌ها دوباره با هم متحد می‌شوند و باز من را کتک می زنند. ناگهان فکری به خاطرم رسید! سه بسته شکلات خریدم و با خودم به مدرسه بردم. وقتی مدرسه تعطیل شد به آرامی پشت سر آن‌ها حرکت کردم، آنها متوجه من نبودند. سر یک کوچه ی خلوت صدا زدم: هی بچه ها صبر کنید! بعد رفتم کنار آنها ایستادم و شکلاتها را از جیبم بیرون آوردم و به هر کدام یک بسته دادم. آن‌ها اول با تردید به من نگاه کردند و بعد شکلات‌ها را از من گرفتند و تشکر کردند. من گفتم چطور است با هم دوست باشیم؟ بعد قدم زنان با هم به طرف خانه رفتیم. معلوم بود که کار من آن‌ها را خجالت زده کرده بود.

پس از آن ما هر روز با هم به مدرسه می‌رفتیم و با هم برمی گشتیم. به واسطه ی دوستی من و آنها تا پایان سال همه از من حساب می‌بردند و از ترس دوستهای قلدرم هیچ‌کس جرات نمی‌کرد با من بحث کند.

روزی قضیه را به پدرم گفتم. پدرم لبخندی زد و دست من را به گرمی فشرد و گفت: آفرین! نظرم نسبت به تو عوض شد. اگر آن روز من به تو کمک کرده بودم تو چه داشتی؟ یک پدر پیر غمگین و سه تا دشمن جوان  و عصبانی و انتقام جو. اما امروز تو چه داری؟! یک پدر پیر خوشحال و سه تا دوست جوان و قدرتمند.
دوستانت را نزدیک خودت نگه دار و دشمنانت را نزدیکتر!

📚 @PDFsCom
👍48749👏21👎9👌5
حالا اسمش را بگذارید ولنتاین...
یا همان سپندارمذگان خودمان...
چه فرقی می‌کند؟
اصلا هر اسمی دوست دارید رویش بگذارید..
اما حتما یاد داشته باشیدش..
سالی یک روز سعی کنید از اول عاشق هم شوید!
درست مثل روز اول
از اول همدیگر را ببینید.
ذوق کنید.
ته دلتان بگویید این همان است که می‌خواستم.
بروید جلو و حرف دلتان را بزنید،
گل بدهید، هدیه بدهید‌، خوب‌تر می‌شود حالِ دلتان.
چه ضرری دارد؟ مگر زندگی همه‌اش جلو رفتن است؟
گاهی هم باید عقب برگشت و دوباره شروع کرد.
مگر زندگی همه‌اش جدیت و نظم و ترتیب است؟
به هم بزنید این ترتیبات و تشریفات را.
از سر شروع کنید دوست داشتن را
ببینید چه کیفی دارد!

#زهرا_سرکارراه

📚 @PDFsCom
👍12441👏6👎4👌2
واسش کتاب بخر
اینو صفحه اولش بنویس :)

📚 @PDFsCom
161👍22🤩9👎8🕊5👌3
یک عاشقانه آرام.pdf
2.6 MB
من هرگز نمی‌گویم در هیچ لحظه‌ای
از این سفر دشوار، گرفتار ناامیدی نباید شد.
من می‌گویم: به امید بازگردیم،
قبل از اینکه ناامیدی نابودمان کند!

📕 یک عاشقانه آرام
✍🏻 #نادر_ابراهیمی

برای رهایی از حس های منفی این کتاب پیشنهاد میشه!

📚 @PDFsCom
👍718🙏1👌1
یک شرکت بزرگ قصد استخدام تنها یک نفر را داشت. بدین منظور آزمونی را برگزار کرد که تنها یک پرسش داشت.

پرسش این بود: شما در یک شب طوفانی سرد در حال رانندگی از خیابانی هستید. از جلوی یک ایستگاه اتوبوس در حال عبور کردن هستید.

سه نفر داخل ایستگاه منتظر اتوبوس هستند. یک پیرزن که در حال مرگ است. یک پزشک که قبلا جان شما را نجات داده و یک نفر که در رویاهایتان خیال ازدواج با او را دارید.

شما می توانید تنها یکی از این سه نفر را برای سوار نمودن انتخاب کنید. کدامیک را انتخاب خواهید کرد؟ دلیل خود را بطور کامل شرح دهید.

قاعدتا این آزمون نمی تواند نوعی تست شخصیت باشد زیرا هر پاسخی دلیل خاص خودش را دارد.

پیرزن در حال مرگ است، شما باید او را نجات دهید هر چند او خیلی پیر است و به هر حال خواهد مرد.

شما باید پزشک را سوار کنید زیرا او قبلا جان شما را نجات داده و این فرصتی است که می توانید جبران کنید. اما شاید هم بتوانید بعدا جبران کنید.

شما باید شخص مورد علاقه تان را سوار کنید زیرا اگر این فرصت را از دست بدهید ممکن است هرگز قادر نباشید مثل او پیدا کنید.

از دویست نفری که در این آزمون شرکت کردند، تنها شخصی که استخدام شد دلیلی برای پاسخ خود نداد. او نوشته بود:
سوئیچ ماشین را به پزشک می دهم تا پیرزن را به بیمارستان برساند و خودم به همراه همسر رویاهایم زیر باران منتظر اتوبوس می مانیم.

پاسخی زیبا و سرشار از متانتی که ارائه شد گویای بهترین پاسخ است و مسلما همه می پذیرند که پاسخ فوق بهترین پاسخ است اما هیچکس در ابتدا به این پاسخ فکر نمی کند.

چرا؟ زیرا ما هرگز نمی خواهیم داشته ها و مزیت های خودمان را (ماشین) (قدرت) (موقعیت) از دست بدهیم.

اگر قادر باشیم خودخواهی ها، محدودیت ها و مزیت های خود را از خود دور کرده یا ببخشیم گاهی اوقات می توانیم چیزهای بهتری به دست بیاوریم.

📚 @PDFsCom
👍39660👏24👎6👌4
ﺭﻭﺯﯼ ﭘﺴﺮﯼ ﻫﻤﺮﺍﻩ ﭘﺪﺭ ﺧﻮﺩ ﺳﻮﺍﺭ ﺑﺮ ﻣﺎﺷﯿﻨﯽ ﺑﻮﺩ ﺩﺭ ﺟﺎﺩﻩ ﺍﯼ ﭘﺮپیچ ﻭ ﺧﻢ ﻣﺸﻐﻮﻝ ﺣﺮﮐﺖ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﮐﻪ ﻧﺎﮔﻬﺎﻥ ﮐﻨﺘﺮﻝ ﻣﺎﺷﯿﻦ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﭘﺪﺭ ﺧﺎﺭﺝ ﺷﺪﻩ ﻭ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﯾﮏ ﺗﺼﺎﺩﻑ ﺳﺨﺖ ﻣﺎﺷﯿﻦ ﺑﻪ ﺩﺭﻩ ﺳﻘﻮﻁ می کند ،
ﭘﺪﺭ ﺩﺭ ﺟﺎ ﻓﻮﺕ می کند ﺍﻣﺎ ﭘﺴﺮ ﺗﻮﺳﻂ ﻧﯿﺮﻭﻫﺎﯼ ﺍﻣﺪﺍﺩﯼ ﻧﺠﺎﺕ می یاﺑﺪ ﻭ ﺑﻪ ﺑﯿﻤﺎﺭﺳﺘﺎﻥ ﺍﻧﺘﻘﺎﻝ داده می شود

ﺯﻣﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﺭﯾﯿﺲ ﺑﯿﻤﺎﺭﺳﺘﺎﻥ ﺑﺮﺍﯼ ﺑﺮﺭﺳﯽ ﻭﺿﻌﯿﺖ ﺟﺴﻤﺎﻧﯽ ﮐﻮﺩﮎ ﺑﻪﻣﻼﻗﺎﺕ ﺍﻭ می رود، ﺑﻪ ﯾﮑﺒﺎﺭﻩ ﻭ ﺑﺎ ﺷﮕﻔﺘﯽ ﻣﺘﻮﺟﻪ می شود ﮐﻪ ﺁﻥ ﮐﻮﺩﮎ، ﭘﺴﺮ ﺧﻮﺩ ﺍﻭﺳﺖ!

ﺳﻮﺍﻝ:
ﺍﮔﺮ ﭘﺪﺭ ﮐﻮﺩﮎ ﻓﻮﺕ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﺳﺖ، ﭘﺲ ﺭﯾﯿﺲ ﺑﯿﻤﺎﺭﺳﺘﺎﻥ ﭼﻪ ﮐﺴﯽ ﺍﺳﺖ؟!
چندثانیه فکر کنید سپس بخوانید؛

ﮔﺎﻫﯽ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﺑﻪ ﺻﻮﺭﺕ ﻧﺎﺧﻮﺩﺁﮔﺎﻩ ﺑﻪ ﺍﻓﮑﺎﺭﯼ ﭼﻨﮓ ﻣﯿﺰﻧﺪ ﮐﻪ ﻫﯿﭻ ﭘﺸﺘﻮﺍﻧﻪ ﻣﻨﻄﻘﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﺁﻥ ﻧﺪﺍﺭد!
ﺁﯾﺎ ﮐﺴﯽ ﺑﻪ ﻓﮑﺮﺵ ﺭﺳﯿﺪ ﮐﻪ ﺭﺋﯿﺲ ﺑﯿﻤﺎﺭﺳﺘﺎﻥ ﻣﻤﮑﻦ ﺍﺳﺖ ﯾﮏ ﺯﻥ ﺑﺎﺷﺪ؟!

ﺍﮔﺮ ﺗﻔﮑﺮ ﻗﺎﻟﺒﯽ ﺩﺭ ﻣﻮﺭﺩ ﺟﻨﺴﯿﺖ ﻭﺟﻮﺩ ﻧﺪﺍﺷﺖ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﻣﺎ ﺑﻪ ﺍﯾﻦﺳﻮﺍﻝ ﺟﻮﺍﺏ ﺩﺭﺳﺖ می دادیم،
ﺑﻠﻪ ﺭﺋﯿﺲ ﺑﯿﻤﺎﺭﺳﺘﺎﻥ ﻣﺎﺩﺭ ﭘﺴﺮ ﺑﻮﺩ
ﻣﮕﺮ ﻓﻘﻂ یک ﻣﺮﺩ ﻣﯿﺘﻮﺍﻧﺪ ﺭﺋﯿﺲ ﺑﺎﺷﺪ؟!

ﺍﻣﺮﻭﺯه ﻣﺎ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺍﺯ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺍﺳﯿﺮ ﺗﻔﮑﺮﺍﺕ ﻗﺎﻟﺒﯽ ﺧﻮﺩ ﻫﺴﺘﯿﻢ، ﺗﻔﮑﺮ ﻗﺎﻟﺒﯽ ﻓﻘﻂ ﺩﺭ ﻣﻮﺭﺩ ﺟﻨﺴﯿﺖ ﻧﯿﺴﺖ ...

«ﺗﻔﮑﺮ ﻗﺎﻟﺒﯽ ﺩﺭ ﻫﺮ ﺯﻣﯿﻨﻪ ﺍﯼ می تواند ﺑﺎشد.»

📚 @PDFsCom
👍455👏4628👌9👎7🤩1