پدرم الکلی بود و در سن چهل سالگی مرد. چند هفته قبل از مرگش، یک شب مرا به نزد خود خواند و تاریخچهی زندگی خود را برای من حکایت کرد، یعنی تاریخچهی شکستش را. ابتدا از مرگ پدرش، یعنی پدربزرگم با من شروع به صحبت کرد. پدرش به او چنین گفته بود: “من فقیر و ناکام میمیرم، ولی همهی امیدم به تو است، شاید تو بتوانی آنچه را که زندگی به من نداده است، از او بگیری!” پدر من نیز وقتی حس کرد که اجلش فرا رسیده است به من گفت که حرفی به جز تکرار آنچه پدرش به او گفته بوده است، ندارد: “من نیز ای فرزند عزیزم، اینک فقیر و ناکام میمیرم. امیدم به تو است و آرزومندم بتوانی آنچه را که زندگی به من نداده است، تو از او بگیری! “بنابراین آرزوها هم مثل بدهیها از نسلی به نسل دیگر منتقل میشوند. من اکنون سی و پنج سال دارم، و میبینم در همان نقطهای هستم که پدر و پدربزرگم بودند. من نیز آدمی هستم شکست خورده و زنم پا به زا است. فقط همین حماقتم باقی هست که معتقد شوم، فرزندم خواهد توانست آنچه را که زندگی به من نداده است از او بگیرد. من میدانم که او نیز نخواهد توانست از این سرنوشت محتوم بگریزد، او نیز از گرسنگی خواهد مرد، یا از آن بدتر نوکر دولت خواهد شد!
📕 نان و شراب
✍️ #اینیاتسیو_سیلونه
📚 @PDFsCom
📕 نان و شراب
📚 @PDFsCom
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
👍85😢25❤15👌7👏2
پسر، موقعی که آدم میمیرد، این مردم خوب آدم را از چهار طرف محاصره میکنند. من امیدوارم که وقتی مُردم، یک آدم بافهم و شعوری پیدا بشود و جنازهی مرا توی رودخانهای، جایی بیندازد. هرجا که میخواهد باشد، ولی فقط توی قبرستان، وسط مردهها، چالم نکنند. روزهای یکشنبه میآیند و روی شکم آدم دسته گل میگذارند، و از این جور کارهای مسخره. وقتی که آدم زنده نباشد، گل را میخواهد چه کار؟ مرده که به گل احتیاجی ندارد… آدم تا زنده است باید از کسی که دوستش دارد گل هدیه بگیرد…
📕 ناتور دشت
✍️ #سلینجر
📚 @PDFsCom
📕 ناتور دشت
📚 @PDFsCom
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
👍123❤46👌14😢9
فقط زندگی در جهانی را تصور کن که در آن آیینه نباشد. تو درباره ی صورتت خیالبافی می کنی و تصورت این است که صورتت بازتاب آن چیزی است که در درون تو است.
و بعد وقتی چهل ساله شدی، کسی برای اولین بار آیینه ای در برابرت می گیرد. وحشت خودت را مجسم کن!
تو صورت یک بیگانه را خواهی دید و به روشنی به چیزی پی خواهی برد که قادر به پذیرفتنش نیستی: صورتِ تو، خودِ تو نیست.
📕 جاودانگی
✍️ #میلان_کوندرا
📚 @PDFsCom
و بعد وقتی چهل ساله شدی، کسی برای اولین بار آیینه ای در برابرت می گیرد. وحشت خودت را مجسم کن!
تو صورت یک بیگانه را خواهی دید و به روشنی به چیزی پی خواهی برد که قادر به پذیرفتنش نیستی: صورتِ تو، خودِ تو نیست.
📕 جاودانگی
📚 @PDFsCom
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
❤72👍34👌9👏6😢2
۸ چیزی که امروز باید ترک کنی :
- زیاد فکر کردن
- ترس از تغییر
- زندگی کردن در گذشته
- دست کم گرفتن خودت
- ترسیدن
- تلاش برای راضی نگه داشتن همه
- جلب نظرات مردم
- قربانی کردن خوشحالیت
📚 @PDFsCom
- زیاد فکر کردن
- ترس از تغییر
- زندگی کردن در گذشته
- دست کم گرفتن خودت
- ترسیدن
- تلاش برای راضی نگه داشتن همه
- جلب نظرات مردم
- قربانی کردن خوشحالیت
📚 @PDFsCom
👍106❤34👌14👏10
تو توی مدت خیلی کم یاد گرفتی فن بیانتو قوی کنی چون این کتابارو خوندی :
- اصول و مبانی سخنوری و فن بیان به روش تد
- چگونه با هرکسی صحبت کنیم
- چگونه ارتباط کلامی موثر داشته باشیم
- آیین سخنرانی
- چطور کوتاه و موثر صحبت کنیم
- زبان بدن
- کلماتی که ذهن را تغییر میدهند
- قدرت بیان
- هنر حاضر جوابی
📚 @PDFsCom
- اصول و مبانی سخنوری و فن بیان به روش تد
- چگونه با هرکسی صحبت کنیم
- چگونه ارتباط کلامی موثر داشته باشیم
- آیین سخنرانی
- چطور کوتاه و موثر صحبت کنیم
- زبان بدن
- کلماتی که ذهن را تغییر میدهند
- قدرت بیان
- هنر حاضر جوابی
📚 @PDFsCom
👍31❤17🙏5🤩4👌4😢1
ناتور دشت.pdf
5.3 MB
«میدونم مُرده! خیال میکنی حواسم نیست؟ ولی هنوزم میتونم دوسِش داشته باشم، نمیتونم؟ چون یکی مُرده دلیل نمیشه که دیگه دوسش نداشته باشی... مخصوصاً اگه هزار بار از جماعتِ زنده بهتر باشه.»
این کتاب درمورد نوجوان طغیانگری به نام «هولدن کالفیلد» است که منزوی و ازاجتماع فراری است. کالفیلد درشرایط روحی نا به سامانی قرار دارد و در خیابان های «منهتن» نیویورک پریشان حال پرسه می زند.
📕 ناطور دشت
✍️ #جی_دی_سلینجر
📚 @PDFsCom
این کتاب درمورد نوجوان طغیانگری به نام «هولدن کالفیلد» است که منزوی و ازاجتماع فراری است. کالفیلد درشرایط روحی نا به سامانی قرار دارد و در خیابان های «منهتن» نیویورک پریشان حال پرسه می زند.
📕 ناطور دشت
📚 @PDFsCom
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
👍47❤16👏6👌2
در کتاب «بخشش، شاهراه نجات انسان و جهان از رنج» نوشته دِسموند توتو و امفو توتو آمده است که: مایل هستم دو واقعیت ساده را با شما در میان بگذارم: هیچچیزی وجود ندارد که نتوان آن را بخشید و هیچ کسی وجود ندارد که سزاوار بخشش نباشد.
📚 @PDFsCom
📚 @PDFsCom
👍70❤26😢21👌11
مهمترین چیز در زندگی چیست؟ اگر این سوال را از کسی بکنیم که سخت گرسنه است، خواهد گفت غذا. اگر از کسی بپرسیم که از سرما دارد می میرد، خواهد گفت گرما. و اگر از آدمی تک و تنها همین سوال را بکنیم، لابد خواهد گفت مصاحبت آدم ها. ولی هنگامی که این نیازهای اولیه برآورده شد، آیا چیزی می ماند که انسان بدان نیازمند باشد؟ فیلسوفان می گویند بلی. به عقیده آن ها آدم نمی تواند فقط دربند شکم باشد. البته همه خورد و خوراک لازم دارند. البته که همه محتاج محبت و مواظبت اند. ولی از اینها که بگذریم، یک چیز دیگر هم هست که همه لازم دارند و آن این است که بدانیم ما کیستیم و در اینجا چه می کنیم.
📕 دنیای سوفی
✍️ #یوستین_گردر
📚 @PDFsCom
📕 دنیای سوفی
📚 @PDFsCom
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
👍76❤27👌11👏6😢2
صد تا کتاب میخونی ، ۹۹ تاش تاثیری نداره
یکیش زندگیت رو تغییر میده
صد تا روش رو امتحان میکنی ، ۹۹ تاش شکست میخوره
یکیش زندگیت رو تغییر میده
صد تا آدم رو میبینی ، ۹۹ تاش بدرد نمیخوره
یکیش زندگیت رو تغییر میده ...
📚 @PDFsCom
یکیش زندگیت رو تغییر میده
صد تا روش رو امتحان میکنی ، ۹۹ تاش شکست میخوره
یکیش زندگیت رو تغییر میده
صد تا آدم رو میبینی ، ۹۹ تاش بدرد نمیخوره
یکیش زندگیت رو تغییر میده ...
📚 @PDFsCom
👍142❤25👏22👌15🤩4😢1
آخر واقعا چطور میشود آدم خوشحال باشد از اینکه ساعت ۶:۳۰ با زنگ ساعت بیدار بشود، از تخت بیاید بیرون، لباس بپوشد، زورکی چیزی بخورد، بریند، بشاشد، مسواک بزند، شانه کند، و بعد از یک نبرد طولانی با ترافیک، برسد جایی که درواقع زور میزند برای کس دیگری کلی پول دربیاورد و درنهایت هم ازش میخواهند بابت این فرصتی که در اختیارش گذاشته شده، قدردان باشد؟
📕 هزار پیشه
✍️ #چارلز_بوکوفسکی
📚 @PDFsCom
📕 هزار پیشه
📚 @PDFsCom
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
👏133👍59❤19👌17😢12🤩11
امروز میدانیم که اگر فرزند من و شما "درسخوان" شود احتمالا در اولین فرصت از درس خواندن باز می ایستد درحالیکه اگر "کتابخوان" شود تا آخر عمر کتاب را به عنوان دوست و رفیق بسیار با ارزش با خود خواهد داشت.
#فرهنگ_هلاکویی
📚 @PDFsCom
#فرهنگ_هلاکویی
📚 @PDFsCom
👍132❤13👌10👏9🙏2
زن ها، گاهی اوقات حرفی نمی زنند چون به نظرشان لازم نیست که چیزی گفته شود! تنها با نگاهشان حرف می زنند… به اندازه یک دنیا با نگاهشان حرف می زنند. اگر زنی برایتان اهمیت دارد، از چشمانش به سادگی نگذرید! به هیچ وجه…
📕 سوءتفاهم
✍️ #سیمون_دوبوار
📚 @PDFsCom
📕 سوءتفاهم
📚 @PDFsCom
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
👍104❤28👌13
انسان خود را محور جهان می پندارد؛
اما در برابر دنیای به این بزرگی که بدون حضور
او نیز همچنان می چرخد خیلی کوچک است و این
حقیقت برایش ننگ آور است و از سر نا امیدی سعی
میکند همه را تحت فرمان خود دربیاورد...
📕 بازگشت شازده کوچولو
✍️ #ژان_پیر_داوید
📚 @PDFsCom
اما در برابر دنیای به این بزرگی که بدون حضور
او نیز همچنان می چرخد خیلی کوچک است و این
حقیقت برایش ننگ آور است و از سر نا امیدی سعی
میکند همه را تحت فرمان خود دربیاورد...
📕 بازگشت شازده کوچولو
📚 @PDFsCom
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
👍65❤12🙏6👌4
رامترین نوع بیشعورها، بیشعورهای آبزیرکاهند. البته منظور این نیست که این نوع بیشعورها کمخطرتر از بقیه بیشعورهایند، بلکه منظور این است که زیاد به چشم نمیآیند. بیشعورهای آبزیرکاه با مشاهده واکنش جامعه نسبت به بیشعورهای تمامعیار ترجیح میدهند که پشت نقابی از مهربانی و خونسردی پنهان شوند، اما در عین حال همواره میدانند که چگونه این خنجر غلافشده را بهموقع بیرون بکشند و بدون اینکه هیچکس تصورش را بکند، کار خودشان را بکنند.
📕 بیشعوری
✍️ #خاویر_کرمنت
📚 @PDFsCom
📕 بیشعوری
📚 @PDFsCom
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
👍118❤13👌8
صبر میکنم پنجشنبه شود.
باران بگیرد. ببارد نم نم. آسفالت را پر رنگ کند. بوی خاک بپیچد توی خیابان باریک درختیتان. دنبال پلاک بگردم. ۳۲. ۳۴. ۳۶ نباشد. همه جای خیابان را دنبال پلاک ۳۶ بگردم و پیدایت نکنم. خسته شوم. سرم را بالا ببرم. آسمان را نبینم. شاخه درختهای خیابان باریکتان گره خورده باشد به هم. برگ ببینم و برگ. برگ های خیس که گه گاه قطرهای از رویشان سر میخورد و میچکد روی پیشانی و گیر می کند لای ابروهایم. پیرمردی از رو به رو بیاید. با کت پاییزه قهوه ای و موهای سفید و کیسه پرتقال آبگیری در دست. شبیه پدرهایی که دو دختر دارند. یکی دانشجوی حقوق و افتخار خانواده و دیگری کارمند شرکتی خصوصی٬ هات و پرطرفدار. بگویم «ببخشید آقا» کفش های چرمی اش چند متر جلوتر از من ترمز کند. بپرسم «پلاک ۳۶ کجاست؟» بدون مکث بگوید «خیلی وقته که از اینجا رفته» یکی توی دلم با مچ بند مشکی اسکواش بازی کند. سردم شود. بپرسم «کجا؟» بگوید نمی داند. انگشتهای سردم را بکشم روی کاغذ کادوی بنفش پر رنگ. انگشت اشاره را ببرم توی گردی پاپیون زرد. بخواهم بازش کنم. همان جا روی آسفالت خیس چهار زانو بنشینم و برای تویی که نیستی تولد بگیرم. شاید بگویم پیرمرد هم بیاید. کادوی من را باز کنیم و پرتقال های او را بخوریم. شاید از دخترهایش بگوید. شاید من هم برایش از خاطراتمان بگویم.
بگویم این پنجشنبه تولد تو بود. می خواستم غافلگیرت کنم. پیراهن دکمه دار آبی ام را پوشیدم٬ موهایم را صاف کردم و بیخبر راهی این خیابان باریک درختی شدم. میخواستم با دیدنم غافلگیر شوی. نفست بند بیاید. دوست داشتم صورت کبود شده ات را ببینم. خدا خدا میکردم مهمان نداشته باشی. خدا خدا میکردم کسی با کلاه بوقیای بر سر و کفشهای پاشنه بلند بر پا٬ برایت «تولد تولد تولدت مبارک» نخواند. چه میدانستم رفتهای. چه میدانستم خیلی وقت است که رفتهای و خانهات را هم با خودت بردی.
شاید هم به آن زودی تسلیم نشوم. شاید بیشتر بگردم. شاید کل خیابان های باریک درختی را دنبال پلاک ۳۶ با دیوارهای سنگی بگردم و پیدایت کنم. شاید تو را ببینم که توی بالکن خانهات، خودت را پیچیدی لای پتویی نازک٬ پاهایت را دراز کردی روی میز و داری هوای بارانی پنجشنبه بارانی را نفس می کشی. چه می دانم. شاید پیدایت کنم. شاید خودم فرو رفته در کلاه بوقیای خنده دار با موهایی که زیر باران فر شده٬ برایت شعر تولد بخوانم. کسی چه میداند. فعلاً صبر میکنم تا پنجشنبه شود.
📕 کار من جادو کردن است
✍️ #آنالی_اکبری
📚 @PDFsCom
باران بگیرد. ببارد نم نم. آسفالت را پر رنگ کند. بوی خاک بپیچد توی خیابان باریک درختیتان. دنبال پلاک بگردم. ۳۲. ۳۴. ۳۶ نباشد. همه جای خیابان را دنبال پلاک ۳۶ بگردم و پیدایت نکنم. خسته شوم. سرم را بالا ببرم. آسمان را نبینم. شاخه درختهای خیابان باریکتان گره خورده باشد به هم. برگ ببینم و برگ. برگ های خیس که گه گاه قطرهای از رویشان سر میخورد و میچکد روی پیشانی و گیر می کند لای ابروهایم. پیرمردی از رو به رو بیاید. با کت پاییزه قهوه ای و موهای سفید و کیسه پرتقال آبگیری در دست. شبیه پدرهایی که دو دختر دارند. یکی دانشجوی حقوق و افتخار خانواده و دیگری کارمند شرکتی خصوصی٬ هات و پرطرفدار. بگویم «ببخشید آقا» کفش های چرمی اش چند متر جلوتر از من ترمز کند. بپرسم «پلاک ۳۶ کجاست؟» بدون مکث بگوید «خیلی وقته که از اینجا رفته» یکی توی دلم با مچ بند مشکی اسکواش بازی کند. سردم شود. بپرسم «کجا؟» بگوید نمی داند. انگشتهای سردم را بکشم روی کاغذ کادوی بنفش پر رنگ. انگشت اشاره را ببرم توی گردی پاپیون زرد. بخواهم بازش کنم. همان جا روی آسفالت خیس چهار زانو بنشینم و برای تویی که نیستی تولد بگیرم. شاید بگویم پیرمرد هم بیاید. کادوی من را باز کنیم و پرتقال های او را بخوریم. شاید از دخترهایش بگوید. شاید من هم برایش از خاطراتمان بگویم.
بگویم این پنجشنبه تولد تو بود. می خواستم غافلگیرت کنم. پیراهن دکمه دار آبی ام را پوشیدم٬ موهایم را صاف کردم و بیخبر راهی این خیابان باریک درختی شدم. میخواستم با دیدنم غافلگیر شوی. نفست بند بیاید. دوست داشتم صورت کبود شده ات را ببینم. خدا خدا میکردم مهمان نداشته باشی. خدا خدا میکردم کسی با کلاه بوقیای بر سر و کفشهای پاشنه بلند بر پا٬ برایت «تولد تولد تولدت مبارک» نخواند. چه میدانستم رفتهای. چه میدانستم خیلی وقت است که رفتهای و خانهات را هم با خودت بردی.
شاید هم به آن زودی تسلیم نشوم. شاید بیشتر بگردم. شاید کل خیابان های باریک درختی را دنبال پلاک ۳۶ با دیوارهای سنگی بگردم و پیدایت کنم. شاید تو را ببینم که توی بالکن خانهات، خودت را پیچیدی لای پتویی نازک٬ پاهایت را دراز کردی روی میز و داری هوای بارانی پنجشنبه بارانی را نفس می کشی. چه می دانم. شاید پیدایت کنم. شاید خودم فرو رفته در کلاه بوقیای خنده دار با موهایی که زیر باران فر شده٬ برایت شعر تولد بخوانم. کسی چه میداند. فعلاً صبر میکنم تا پنجشنبه شود.
📕 کار من جادو کردن است
📚 @PDFsCom
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
👍61❤37👌8😢6
سلفی دیده نشده از صادق هدایت و معشوقش ژیزل لابوشوآ.
هدایت در سفر اول به فرانسه با ژیزل آشنا شد. شدت علاقه او به حدی بود که حاضر شد به خاطرش سبیل معروف خود را بتراشد.
📚 @PDFsCom
هدایت در سفر اول به فرانسه با ژیزل آشنا شد. شدت علاقه او به حدی بود که حاضر شد به خاطرش سبیل معروف خود را بتراشد.
📚 @PDFsCom
❤152👍14🤩5👌4🙏1
قشنگ ترین تیکه ی که از کتاب تکه های کل منسجم خوندم این بود:
"آدم ها مسئول کمبود های ما نیستند.
گریه کنید، درد بکشید،فریاد بزنید
اما بلند شوید و جلو بروید.
حفرههای قدیمی را خالی باقی بگذارید
و توقع نداشته باشید آدمها جاهای خالیتان را پر کنند!
جلو بروید و از باقی راه با تمام کمبود هایتان لذت ببرید
جلو بروید و به ادامهی زندگی سلام بگوید!"
همچنان فکر میکنم که ما تا زمانی که نپذیریم تنها کسی که میتونه ما رو خوشحال یا ناراحت، موفق یا ناامید، شکست خورده یا جنگنده، قوی یا سست کنه فقط خودمون هستیم و خودمون، به چیزی دست پیدا نمیکنیم و این بزرگترین فکت غیر قابل انکاره!🌱
📚 @PDFsCom
"آدم ها مسئول کمبود های ما نیستند.
گریه کنید، درد بکشید،فریاد بزنید
اما بلند شوید و جلو بروید.
حفرههای قدیمی را خالی باقی بگذارید
و توقع نداشته باشید آدمها جاهای خالیتان را پر کنند!
جلو بروید و از باقی راه با تمام کمبود هایتان لذت ببرید
جلو بروید و به ادامهی زندگی سلام بگوید!"
همچنان فکر میکنم که ما تا زمانی که نپذیریم تنها کسی که میتونه ما رو خوشحال یا ناراحت، موفق یا ناامید، شکست خورده یا جنگنده، قوی یا سست کنه فقط خودمون هستیم و خودمون، به چیزی دست پیدا نمیکنیم و این بزرگترین فکت غیر قابل انکاره!🌱
📚 @PDFsCom
❤129👍64👌14👏7🙏2
اگر نظر مخالف شما را عصبانی میکند، نشان آن است که شما ناخودآگاه میدانید که دلیل خوبی، برای آنچه فکر میکنید درست است، ندارید. اگر کسی اصرار کند که جمع دو با دو برابر پنج است یا ایسلند روی خط استوا قرار دارد شما بیشتر احساس دلسوزی میکنید تا خشم؛ مگر اینکه آنقدر کم از حساب و جغرافی بدانید که نظر او عقیدهی شما را به لرزه درآورد!
#برتراند_راسل
📚 @PDFsCom
#برتراند_راسل
📚 @PDFsCom
👍81👏8❤5👌4
بلاگرهای "عشق و پارتنر" که از رابطهی عاشقانهشان "محتوای روزمره" تولید میکنند بلای جان مردماند. توصیهام این است که هرجا این جماعت "شاد، خوشبخت، عاشقپیشه و شیک" را دیدید، فرار کنید.
حواسشان هست که دست روی حسرتها و نداشتهها بگذارند. فرمول ثابت است. اصلا وجه مشترک اکثر بلاگرها همین است: تمرکز روی محرومیتها، رویاها و فقدانهای مخاطب. به این صورت که "ببین من حتی غذا پختنم هم شیک، رویایی و زیباست. زیر سایهی معشوقِ امن و همیشگی خودم هستم. این پرتوی آفتاب رو ببین که چطور روی میز و قابلمه افتاده. ببین ما چقدر همدیگه رو دوست داریم. حین آشپزی میخندیم و میرقصیم و..."
مخاطب این تصویرِ طراحیشده، قلابی و فریبکارانه را میبيند و باور میکند، فوراً با تبر سراغ واقعیتِ زندگی خودش میرود: "پس چرا غذا پختن من شیک نیست. چرا پرتوی نور نمیاد و چرا پارتنرم موقع آشپزی منو بغل نکرد و نرقصید و چرا جلوی دوربین نمیاد و چرا..."
شما قاتلِ زندگیتان را لایک میکنید. مدام برای مقایسه تحریک میشوید و تقریبا همیشه در این مقایسه شکست میخورید و چیزهایی در شما فرو میریزد. بهقول کامو: "منشأ تمام رنجهای بشر قیاس است". گمان نمیکنم حتی آگاهی از "ساختگی بودن و گزینشی بودن محتوا" بتواند جلوی تاثیرش را بگیرد. تا وقتی در فضای این پیجها نفس میکشید، آلودهاش خواهید شد. چنین بلاگری [که البته مانع آزادیاش نیستم] فعالیتی مضر و بیمارکننده دارد، که با منجنیقش هر روز مشغول سنگپرانی به زندگی و روان شماست.
#معین_دهاز
📚 @PDFsCom
حواسشان هست که دست روی حسرتها و نداشتهها بگذارند. فرمول ثابت است. اصلا وجه مشترک اکثر بلاگرها همین است: تمرکز روی محرومیتها، رویاها و فقدانهای مخاطب. به این صورت که "ببین من حتی غذا پختنم هم شیک، رویایی و زیباست. زیر سایهی معشوقِ امن و همیشگی خودم هستم. این پرتوی آفتاب رو ببین که چطور روی میز و قابلمه افتاده. ببین ما چقدر همدیگه رو دوست داریم. حین آشپزی میخندیم و میرقصیم و..."
مخاطب این تصویرِ طراحیشده، قلابی و فریبکارانه را میبيند و باور میکند، فوراً با تبر سراغ واقعیتِ زندگی خودش میرود: "پس چرا غذا پختن من شیک نیست. چرا پرتوی نور نمیاد و چرا پارتنرم موقع آشپزی منو بغل نکرد و نرقصید و چرا جلوی دوربین نمیاد و چرا..."
شما قاتلِ زندگیتان را لایک میکنید. مدام برای مقایسه تحریک میشوید و تقریبا همیشه در این مقایسه شکست میخورید و چیزهایی در شما فرو میریزد. بهقول کامو: "منشأ تمام رنجهای بشر قیاس است". گمان نمیکنم حتی آگاهی از "ساختگی بودن و گزینشی بودن محتوا" بتواند جلوی تاثیرش را بگیرد. تا وقتی در فضای این پیجها نفس میکشید، آلودهاش خواهید شد. چنین بلاگری [که البته مانع آزادیاش نیستم] فعالیتی مضر و بیمارکننده دارد، که با منجنیقش هر روز مشغول سنگپرانی به زندگی و روان شماست.
#معین_دهاز
📚 @PDFsCom
👏123👍50❤22👌16