تأملات علمی‌تخیلی و فانتزی – Telegram
تأملات علمی‌تخیلی و فانتزی
1.83K subscribers
22 photos
1 video
23 files
48 links
وبلاگ تلگرامی حسین شهرابی
hosseinshahrabi@gmail.com
Download Telegram
پیله نوشته‌ی رابرت چارلز ویلسون
#کتابام

بالاخره پیله منتشر شد. این کتاب بدجور برایم عزیز است. تازه بعد از این کتاب بود که فهمیدم چطور باید کتاب انتخاب کنم و چطور ترجمه کنم. حتی حاضرم بگویم هر چیزی که تا الان ترجمه و منتشر کرده‌ام بگذارید کنار؛ تازه کارِ ترجمه را شروع کرده‌ام.

رمانِ یگانه‌ای هم هست؛ از همان‌هایی که همه چیز دارد: شخصیت‌پردازیِ پیچیده، هسته‌ی سختِ علمی، نثرِ زلال، دنیاسازیِ منحصربه‌فرد. اولین بار که پیله را می‌خواندم دچارِ همه‌جور احساسی می‌شدم: وحشت به جانم می‌افتاد که اگر گرفتارِ چنان دنیایی بشوم چه کار باید بکنم، از فرط استیصال دلم می‌خواست گاهی شخصیت‌ها را کتک بزنم، گاهی چنان دلم می‌سوخت که بغض می‌کردم. (یک بار بغضم شکست و برای یکی‌شان گریه کردم مثل ابرِ بهار. این جمله به‌زودی حذف و نوشتنِ آن تکذیب می‌شود.)

آخ که چه تنوعِ مضامینی دارد. انگار داری ده تا رمان را با هم می‌خوانی: زیست‌فناوری، نانوفناوری، برخوردِ اول، مهاجرتِ درون‌منظومه‌ای، مرگِ زمین، سفر در زمان، حیاتِ مصنوعی، جنگ با موجوداتِ بیگانه دارد به‌علاوه آنکه داستانِ عاشقانه و مذهبی و بلوغ و اختلافاتِ خانوادگی و غیره و غیره هم هست. اما اما اما «تقریباً هیچ مضمونی در این داستان همانی نیست که در رمان‌های علمی‌تخیلیِ دیگر می‌بینیم. نه بیگانگان و برخوردِ اولش مثل بیگانه‌ها و برخوردهای اولِ دیگر است، نه تأسیسِ مهاجرنشین‌های درون‌منظومه‌ای و برون‌منظومه‌ایش، نه بازی‌اش با زمان، نه نوعِ مرگِ زمین. تقریباً هرآنچه در این رمان می‌آید نغز و تازه است.»

هیچ بقالی نمی‌گوید ماستش ترش است؛ ولی صادقانه و با تمامِ وجود خواهش می‌کنم که باور کنید که این ماست ترش نیست. ترجمه‌ی هر دوستِ دیگری هم بود راه می‌افتادم و یقه‌ی تک‌تک‌تان را می‌گرفتم و می‌گفتم که بخوانیدش. از آن رمان‌هایی است که ذره‌ذره‌اش یادِ خواننده می‌مانَد.

فقط یک خواهشی دارم: اگر کتاب را خواندید سعی کنید چیزی از داستان را به کسی لو ندهید. بگذارید هر خواننده‌ای که آن را برمی‌دارد ناگهان توی داستانی بیفتد که سرتاسر سرشار از ناشناخته‌هاست و همراه با شخصیت‌ها قدم‌به‌قدم همه چیز برایش رازگشایی بشود. داستان چنان زیباست که اگر کسی اتفاقاتِ اصلی را هم بداند لذت خواهد برد، ولی حیف است تجربه‌ی حیرت و سرگشتگیِ نابِ علمی‌تخیلی را تجربه نکرد.

مقدمه‌ای را هم که برای کتاب نوشتم اینجا می‌گذارم. از این نظر که چیزی از محتوای داستان در آن مقدمه لو نمی‌رود، مثل همین مطلب است. اما قدری اضافات دارد.

امیدوارم، از ته دل امیدوارم، که اگر پیله را بخوانید همان‌قدر لذت ببرید که من بردم و مثل من احساس کنید که زندگی‌تان به دو روزگارِ پیشاپیله و پساپیله تقسیم شده.

@PersianSFF
61🆒51
پیشگفتار پیله.pdf
319.9 KB
پیشگفتارِ #پیله نوشته‌ی رابرت چارلز ویلسون
#علمی_تخیلی
18👾12
طرح جلدِ رمانِ #پیله نوشته‌ی رابرت چارلز ویلسون
#علمی_تخیلی
81🦄8👍52
سرنوشتِ غاییِ کیهان و وحشتِ عرفانی

ویکی‌پدیا مدخل‌های عجیب‌غریب (به هر معنایی از این کلمه) کم ندارد. مثلاً بعضی از نمونه‌هایش اینجاست. اما بعضی از مدخل‌هایش اسبابِ حیرانیِ آدمیزاد می‌شود و احساسِ گمگشتی به او می‌دهد.

سال‌ها پیش مقاله‌ای علمی را توی ویکی‌پدیا دیدم و بلافاصله کلِ روزم صرفِ خواندن و بازخوانی‌اش و چندباره‌خوانی‌اش شد. مدخلِ سخت‌فهم و عجیبی است. حالا دیگر سالی یکی دو بار می‌روم و هی می‌خوانمش. برایم حُکمِ شعائر و مناسکِ آیینی دارد. رویدادی چندوجهی است و از چند جهت تکانم می‌دهد. مثلاً خودِ خواندن و تقلا برای فهمیدنش حالتی خلسه‌مانند دارد و بُنیه‌ی ذهنی‌ام را می‌خشکاند: بخش‌های ابتدایی‌اش را خیلی راحت درک می‌کنم و پیش می‌روم. چشم‌اندازِ خوشایندی در اطرافم خلق می‌کند. گاهی مدارهای علمی‌تخیلیِ مغزم طوری برانگیخته می‌شوند که انگار دارم داستان می‌خوانم. اما هرچه جلوتر می‌روم دست‌اندازهای راه و تکه‌های سنگلاخیِ مسیر بیشتر و بیشتر می‌شود؛ هرچند خوشبختانه لینک‌ها و ارجاعات به مدخل‌های دیگر کمک می‌کند بهتر بفهممش. می‌روم و برمی‌گردم و در مسیرِ اصلی به راهم ادامه می‌دهم. جلوتر باز هم دشوارتر می‌شود. آن‌وقت باید دو سه پیچه‌ی دیگر در این هزارتوی ارجاع‌ها فروبروم و انشعاب‌های آن مدخل‌ها را ذره‌ذره بخوانم؛ گم بشوم و احساس کنم توی ظلمات‌زار، بیابان، راهِ بی‌نهایت، گُمخانه افتاده‌ام. به‌هرحال آن‌قدر توی تاریکی «دست‌ها می‌سایم تا دری بگشایم» که بالاخره برمی‌گردم به اصلِ مقاله. اما سرآخر حرف‌های مقاله چنان صعب می‌شود که کلماتش برای ذهنِ من دیگر معنای مشخصی ندارد. کیفیتی لاوکرافتی پیدا می‌کند. انگار هیولایی از جایی دور آمده و رنگِ ناشناخته‌ای توی کُنج‌های اکتشاف‌نشده‌ی مغزم می‌پاشد یا نُتی هراس‌انگیز از ناکجا پخش می‌شود که همه‌ی صداهای دیگر را خفه می‌کند.

این جمله‌ها را به این دلیل نمی‌نویسم که با تصویرسازی‌های بی‌معنا به حرفی ساده عمق بدهم. دارم با کلمه‌ها بازی می‌کنم تا بلکه بتوانم احساسِ واقعی‌ام را بیان کنم؛ دنبال طرز و طریقِ تازه‌ای هستم که احساسم برای خودم ملموس‌تر بشود. خلاصه آنکه هرچه هست، صادقانه است؛ حتی اگر لوس باشد.

این مقاله را می‌گویم: Timeline of the Far Future. ولی الان نخوانیدش. صبر کنید تا خلوتی گیرتان بیاید و با آرامش ذره‌ذره پیش بروید و مزمزه‌اش کنید. مقاله‌ی «گاه‌شمارِ آینده‌ی دور» در مورد سرنوشتِ غاییِ جهان است. اولِ مقاله، با زمان‌های تقریباً نزدیک به روزگارِ ما شروع می‌شود: هزار سالِ دیگر «سالِ» زمین چند ثانیه درازتر می‌شود و ستاره‌ی قطبیِ زمین تغییر می‌کند، ده‌هزار سالِ دیگر ابط‌الجوزا و قلب‌العقرب ابرنواختر می‌شوند، صدهزار سالِ دیگر دو تا از قمرهای اورانوس به هم برخورد می‌کنند... 180 میلیون سال بعد روزِ زمین یک ساعت طولانی‌تر می‌شود، 250 میلیون سال بعد قاره‌های زمین دوباره به هم وصل می‌شوند و اَبَرقاره‌ی جدید شکل می‌گیرد، پنج میلیارد سالِ دیگر ادغامِ راه شیری و آندرومدا/امرأةالمسلسله آغاز می‌شود و اتمامِ سوختِ هیدروژنیِ خورشید هم همان حدودها.

گمان کنم ذهنِ همه‌ی علمی‌تخیلی‌بازها با چنین تصویرهایی بهت‌زده بشود. وقتی 250 میلیون سال بعد ابرقاره‌ی جدید شکل بگیرد، انسان کجاست؟ تکامل چه بلایی بر سرِ انسان آورده؟ کجاهای کیهان خواهیم بود؟ حتی فرهنگِ فعلیِ بشر با بیست و پنج سالِ پیش هم زمین تا آسمان فرق کرده، چه برسد به ده میلیون برابرش. اما حتی این بخش از آن مقاله هم آن‌قدرها حیرانم نمی‌کند که ادامه‌اش: وقتی پای میلیاردها میلیارد سالِ آینده وسط می‌آید.

ادامه در پایین 👇

25🤯11👍3
ادامه از بالا 👆

150 میلیارد سال بعد، همه‌ی کهکشان‌ها، بر اثرِ انبساطِ کیهان، از افقِ مشاهده‌پذیرمان خارج می‌شوند. یک تریلیون سالِ بعد، انبساطِ جهان چنان بلایی به سرِ ریزموجِ زمینه‌ی کیهانی می‌آورد که اگر موجودِ هوشمندی در آن برهه به تمدن برسد نمی‌تواند اثبات کند کیهان در حالِ انبساط است. همان حدودها، چگالیِ میانگینِ کیهان به یک اتم در افقِ کیهان‌شناسی می‌رسد. همین‌طور ادامه می‌دهید تا می‌رسید به یک نونیلیون سال بعد (10 به توان 30): تمامِ اجرامِ باقی‌مانده در کهکشان به سیاهچاله‌ی مرکزی سقوط می‌کند. دیگر چیزی در کیهان نیست مگر همین سیاهچاله و اجرامی که در طولِ این سال‌ها از کهکشان‌ها گریخته‌اند. اما باز هم این عددها کوچکند. کم‌کم می‌رسیم به واپاشیِ ذره‌ها. 314 کوئیندِسِلیون سال بعد (3/14 ضربدر ده به توان پنجاه) کوچک‌ترین سیاهچاله‌های فرضی با جرمِ زمین از بین می‌روند. یازده اون‌ویجینتیلیون سال بعد (ده به توان 67) سیاهچاله‌ای به جرمِ خورشید ناپدید می‌شود. بین 15 تا 141 نوُوِم‌ویجینتیلیون سال بعد (ده به توان 91 و 92) سیاهچاله‌های اَبَرپرجرم باید کم‌کم نابود شوند. ده به توان صد و شش تا ده به توان صد و نه سالِ بعد حتی سنگین‌ترین سیاهچاله‌های ابرپرجرم وجود نخواهند داشت. نهایتاً ده به توانِ هزار و پانصد سالِ دیگر، تمامِ ماده‌ی باریونی در بقایای ستاره‌ای و سیاره‌ها و غیره از طریق فلان و بهمان پدیده‌های کوانتومی به آهن-56 تبدیل می‌شوند و روزگارِ آهن‌اخترها آغاز می‌شود.

عددهای بندِ قبلی خیلی بزرگ بودند؛ چنان بزرگ بودند که بعید می‌دانم امثالِ من ذره‌ای بتوانند به درک‌شان نزدیک بشوند. اما از اینجا به بعد در مقاله اتفاقِ عجیبی می‌افتد: عددها را باید این‌طور ذکر کرد که مثلاً «ده به توانِ "ده به توانِ پنجاه"». اولین بار که به اینجای مقاله رسیدم برق از سرم پرید، چون این «عدد» یک پانوشت داشت که ترجمه‌ی کمابیش آزادش این است: «برای حفظِ یکدستی، عددها با واحدِ سال ثبت شده‌اند؛ بااین‌همه، این عددها چنان بزرگند که رقم‌های سازنده‌شان، فارغ از آنکه از کدام واحدهای شمارشِ رایج استفاده کنیم، تغییری نخواهند کرد؛ یعنی تفاوتی نخواهد داشت که واحدِ شمارش‌مان نانوثانیه باشد یا سال یا میانگینِ عمرِ ستارگان.»

پیشنهاد می‌کنم این پانوشت را چند بار بخوانید. معنای صریح‌ترش این است: این عددها چنان بزرگند که «معدود»شان بی‌معناست. فلان‌قدر عددِ بی‌معنای بزرگ از زمان که بگذرد (مثلاً ده به توانِ "ده به توانِ هفتاد و شش" سال یا قرن یا ثانیه‌ی بعد) تمامِ آهن‌اخترها از هم می‌پاشند و به سیاهچاله مبدل می‌شوند و تبخیر می‌شوند و چیزی از کائنات باقی نمی‌مانَد مگر خلأ محض. سپس در «ده به توانِ "ده به توانِ "ده به توانِ 56"" سال یا قرن یا ثانیه»ی بعد بر اثر فلان و بهمان رویدادِ کوانتومیِ کاتوره‌ای مهبانگِ تازه‌ای شاید رخ بدهد و کیهانِ تازه‌ای خلق شود. آن‌وقت اگر همه‌ی این اتفاقات «ده به توانِ "ده به توانِ 115"» بارِ دیگر رخ بدهد احتمال دارد که جهانی عیناً مشابهِ کیهانِ فعلیِ ما پدید بیاید. (توضیحاتِ اینها را در همان مدخل باید ببینید.)

لطفاً به توضیحاتِ تکه‌پاره و نصفه‌نیمه‌ی من بسنده نکنید. حتماً این مدخلِ ویکی را که ترجمه‌ی فارسی هم دارد بخوانید. ترجمه‌ی فارسی‌اش به همان اندازه‌ی متنِ انگلیسی بی‌معنا و زیباست. ممکن است خیال کنید خواندنش تا مدتی حسی شبیه پوچی و ناچیزی به وجودتان تلقین کند. حدسِ پرتی نیست. اما عظمتِ مفاهیمی که پیش می‌کشد آن‌قدر دلچسب است که آن پوچی را به باد می‌دهد. مگر نه اینکه بهترین مطالبِ علمی نادانسته‌هایمان را به رخ‌مان می‌کشند؟

اما این مقاله به‌جز القای حسِ حیرت و کوچکی در برابر کیهان، کارِ دیگری هم شاید بکند. هر وقت می‌نشینم و سرِ صبر این مدخل را می‌خوانم تا مدتی نمی‌توانم علمی‌تخیلی‌هایی را بخوانم که دنیاسازی‌هایشان و مقیاس‌های زمانی‌شان کوچک است. بلافاصله می‌روم سراغِ داستان‌هایی که ادعا می‌کنند با عظمت‌های بی‌اندازه کلنجار می‌روند. دوست دارم سر و کارم با موجوداتی بیفتد که اربابانِ کیهان‌اند، دوست دارم داستان‌هایی بخوانم که میلیون‌ها و میلیاردها سالِ بعد رخ بدهند، دوست دارم چیزی بخوانم که بتواند ذره‌ای از تصورناپذیریِ مطالبِ آن مدخل را در خودش داشته باشد. اما تا جایی که یادم می‌آید هیچ‌وقت هیچ داستانی نتوانسته چنین تأثیری بر من بگذارد. در نهایت، داستان‌ها مجبورند پای شخصیت‌های منفرد را به میان بکشند و در تکه‌ای کوچک از کیهان رخ بدهند. اینجاست که یادِ آن حرفِ کلارک می‌افتم: «حقیقت، همواره، بسیار غریب‌تر از داستان و تخیل خواهد بود.» یا به عبارتی دیگر: «متنِ پشتِ جلدِ رمان‌ها، همواره، باشکوه‌تر از داستان خواهد بود.»

@PersianSFF
31👍15🤯7
دوستان عزیزم، گویا کتاب راز رازها هنوز وارد بازار نشده و به همین دلیل ممکن است احیاناً در آخرین لحظه‌ها تغییراتِ دیگری کند یا مشکلاتِ دیگری برایش پیش بیاید. نوشته‌ی قبلی را پاک کردم تا به محض توزیعِ آن دوباره بگذارم اینجا.

از همه‌ی دوستانی که نوشته را دیدند یا به اشتراک گذاشتند یا نظری برایش نوشتند عذرخواهی می‌کنم.
48👍6
قدیمی‌ترین ترجمه‌های احتمالی از داستان‌های کلارک و آسیموف و چند غولِ دیگر به فارسی
[آموزشِ نوشتنِ تیترهای کوتاه و شاعرانه، فقط در این وبلاگ]

مدتی است به سرم افتاده که کم‌کم یواش‌یواش خردخرد تاریخِ علمی‌تخیلی و فانتزیِ ایران را جمع کنم. می‌دانم سرگذشتِ نحیفی است اما احتمالاً پرهیجان. به‌هرحال شیفته‌ی این جور مسئله‌های بی‌اهمیت هستم و مطمئنم بین خواننده‌های اینجا سه چهار نفر هم‌سلیقه پیدا می‌کنم.

کشفِ علمی‌تخیلی‌بازهای فراموش‌شده‌ی ایرانی هم که احیاناً چیزی نوشته یا ترجمه کرده باشند از زمره‌ی همین مسئله‌ها است. چند روزِ پیش، وسطِ گشت‌وگذارهای پراکنده‌ام به هفته‌نامه‌ی تماشا برخوردم که ارگانِ مطبوعاتیِ سازمانِ رادیو و تلویزیونِ ملیِ ایران بود و از اسفند 1349 تا دی 1357 منتشر می‌شد.

اگر بدانید در این نشریه چه گنجی وجود داشته و ما خبر نداشتیم... تا قبل از این خیال می‌کردم، بعد از ترجمه‌ی عالیجناب پرویز دوایی از 2001: ادیسه‌ی فضایی، البته با اسمِ رازِ کیهان دیگر چیزی از کلارک ترجمه نشد تا رمانِ پایانِ طفولیت در اوایلِ دهه‌ی شصت. در مورد آسیموف هم حدس می‌زدم جستجوهای سعید سیمرغ در این مورد درست باشد و اوایلِ دهه‌ی شصت اولین باری بوده که داستان‌های آسیموف منتشر شدند (اینجا). سوای اینها، خیال می‌کردم مجلاتِ دانشمند و اطلاعات علمی قدیمی‌ترین نشریه‌هایی بودند که کمابیش منظماً داستان‌کوتاهِ علمی‌تخیلی چاپ می‌کرده‌اند. گویا اشتباه می‌کردم و فعلاً هفته‌نامه‌ی تماشا را باید محلِ نفوذِ اولین علمی‌تخیلی‌بازها به یک مجله حساب کرد. [می‌دانم که در نشریه‌ی فضا (1345-1357) هم علمی‌تخیلی‌هایی منتشر می‌شده؛ اما چون مطلقاً به بایگانی‌اش دسترسی ندارم، فعلاً فرض را بر این می‌گذارم که نشریه‌ی فضا اصلاً وجودِ خارجی ندارد.]

در هفته‌نامه‌ی تماشا، جناب منوچهر محجوبی (1315، کرمانشاه-1368، لندن) احتمالاً علمی‌تخیلی‌بازِ نفوذیِ ما بوده. مدخلِ محجوبی در ویکی‌پدیای فارسی کوتاه است (اینجا) و اطلاعاتِ زیادی از او نمی‌دهد ولی اگر در فضای تلگرام و اینترنت جستجو کنید اطلاعاتِ بیشتری از او پیدا می‌کنید که همه‌اش بر فعالیت‌های او در ادبیاتِ طنز و برنامه‌های تلویزیونی و مقداری فعالیت‌های سیاسی متمرکز است. اما گویا محجوبی گاهی ناخنکی هم به علمی‌تخیلیِ عزیزِ ما می‌زده. شاید آشنایی‌اش با داستان‌های طنزِ کلارک باعثِ علاقه‌اش به این ژانر شده. هرچه هست، او و همکارانش از یک شماره‌ای به بعد داستان‌های ع.ت را با عنوانِ «افسانه‌ی علمی» با فواصلی کمابیش منظم منتشر می‌کرده‌اند.
(«افسانه‌ی علمی» احتمالاً اولین برابرِ Science Fiction در فارسی بوده و تا چند سالِ پیش هنوز می‌شد گاهی این‌ور و آن‌ور در نوشته‌های قدیمی‌ترها آن را دید. هنوز تحقیق نکرده‌ام و نمی‌دانم چه‌کسی و چه‌زمانی آن را ساخته. راستش خوشحالم که این برابر رایج نشد و کسانِ دیگری «علمی‌تخیلی» را ساختند. دفاعیه‌ام باشد برای یک وقتِ دیگر.)

خوشبختانه، مجله‌ی تماشا را کسانی اسکن کرده‌اند و مجانی در تلگرام گذاشته‌اند (اینجا). بازوی کهکشان پشت و پناه‌شان و دم‌شان گرم. فهرستِ علمی‌تخیلی‌هایی را که تا الان در این مجله دیده‌ام در ادامه می‌نویسم. امیدوارم کسانی که حوصله‌شان از من بیشتر است نرم‌افزارِ کاملاً رایگانِ PDF 24 Creator را نصب کنند و فایلِ این داستان‌ها را کم‌کم سوا کنند. اگر بشود یک بایگانیِ کوچک از آن داستان‌ها درست کنیم معرکه می‌شود. هم مقادیری داستان‌کوتاه با ترجمه‌های نسبتاً خوب گیرِ خواننده‌ها می‌آید و هم بخشی گمشده از تاریخِ علمی‌تخیلیِ ایران احیا می‌شود. فهرست را روزآمد می‌کنم. اگر فایل‌ها را جدا کردید، بدهید همین‌جا منتشر کنیم یا برسانید به دستِ دوستانِ دیگر (مثل وبلاگ یک پزشک یا فضای استعاره) که منتشر کنند. مطمئنم آقای سیمرغ آسیموف‌هایش را توی وبلاگ آسیموفیا می‌گذارد.

محجوب برای ترجمه‌ی داستان‌های علمی‌تخیلی در تماشا کسانِ دیگری را هم به آن مجله آورد، مثل همایون نوراحمر، هوش‌آذر آذرنوش، پرویز شهریاری، همایون عَبقَری، منصور فراسیون. این چند نفر هر کدام چند داستان ترجمه کرده‌اند. از این جمع، علاقه‌ی پرویز شهریاری (ریاضیدان) به علمی‌تخیلی مشهور بود و در جاهای دیگری هم چیزهایی منتشر کرد. هوش‌آذر آذرنوش (که گویا برادرِ آذرتاش آذرنوش، همان ادیب و عربی‌دانِ بزرگ، باشد) هم چند تایی داستان‌کوتاهِ دیگر منتشر کرده و احتمالاً دورادور علمی‌تخیلی‌باز بوده. به‌هرحال، بد نیست درباره‌ی این جمعِ علمی‌تخیلی‌بازهای قدیمی تحقیقِ جداگانه‌ای انجام بگیرد.

ادامه در پایین 👇
36👍3🤯2
ادامه از بالا 👆
این هم سیاهه‌ی داستان‌کوتاه‌های منتشرشده در تماشا بدون هیچ آداب و ترتیبی. شماره‌ی فایل‌های کانالِ مجله‌ی تماشا همان شماره‌ی مجله است. یکی دو تا از نویسنده‌ها اصلاً مشهور نیستند یا دست‌کم به علمی‌تخیلی‌نویسی مشهور نیستند. مثلاً فلدمن بیشتر کارگزارِ ادبی بوده و سرلینگ فیلمنامه‌نویس؛ یا گوربوفسکیِ روس احتمالاً به لطفِ ترجمه‌ی یک داستانِ کوتاهش به انگلیسی یا فرانسوی داستانش به ایران رسیده.
***
از آیزاک آسیموف: شماره‌ی 2، «چگونه خلوص و صداقت خود را از دست دادم و شروع به نویسندگی برای تلویزیون کردم»؛ ش 97، «شادی‌های آن روزگار»؛ ش 105، «احساس قدرت».

از آرتور سی کلارک: ش 39، «اف علامت فرانکنشتین»؛ ش 50، «بابل را به یاد می‌آورم»؛ ش 115، «بمب مستی‌آور»؛ ش 121 «ثعلب وحشی»؛ ش 116، «جنگ سرد»؛ ش 118، «زیبای خفته»؛ ش 113، «ساکنان آینده‌ی زمین»؛ ش 110، «شکار بزرگ»؛ ش 108، «صداخفه‌کن»؛ ش 111 «ملودی ایده‌آل».

از ری برادبری: ش 165، «آنان سیه‌چرده و چشم‌طلایی بودند»؛ ش 250، «باران به ملایمت خواهد بارید»؛ ش 107، «پسر نامرئی»؛ ش 74، «پیک‌نیک سال یک‌میلیون»؛ ش 45، «تعطیلات»؛ ش 216، «در فصل خوش دریا»؛ ش 28، «رهگذر»؛ ش 166، «رهگذر» [ترجمه‌ی مجدد]؛ ش 68، «ساعت صفر»؛ ش 159، «فریادزن»؛ ش 215، «فضانورد قرون»؛ ش 69، «لبخند»؛ ش 75، «ماشین پرنده»؛ ش 102، «موشک».

از رابرت سیلوربرگ: ش 148، «شریک».

از رابرت شکلی: ش 104، «آخرین سلاح»؛ ش 98، «بازگشت از آستانه‌ی تاریک»؛ ش 307، «پاداش خطر»؛ ش 252، «خدمت مجانی»؛ ش 46، «شرکت سهامی عشق».

از ادوارد ولن (Edward Wellen): ش 381، «انسان‌نماها نمی‌گریند».

از آندره‌یی گوربوفسکی (Andrey Gorbovsky): ش 99، «کوشش بیهوده».

از راد سرلینگ (Rod Serling): ش 204، «تنها»؛ ش 182، «دیگران کجا هستند؟»؛ ش 196، «مسافتی که قدم‌زنان می‌توان پیمود»، ش 242، «هیولای خیابان میپل».

از آرتور فلدمن (Arthur Feldman): ش 100، «ریاضیدان‌ها».

از جک شارکی (Jack Sharkey): ش 44، «گفتگو با یک حشره».

از آرتور مایرر (؟): ش 103، «آزمایش». این مایررِ کذایی احتمالاً “Артур Маурер / Artur Maurer”، نویسنده‌ی لیتوانیاییِ فعال در شوروی باشد که چندان شناخته‌شده نیست. بعداً باید بگردم و مطمئن بشوم.

از ریچارد مَتِسون (Richard Matheson): ش 331، «خون‌آشام».

از رابرت یانگ (Robert F Young): ش 59، «پر مرغ». (درباره‌ی یانگ اینجا کمی نوشته بودم.)

از نورمن اسپینراد (Norman Spinrad): ش 324، «بر بستر مرگش».

از اچ بی هیکی (H.B. Hickey): ش 55، «چون پرنده، چون ماهی». هیکی از نویسنده‌های فراموش‌شده‌ی قدیمی است. صفحه‌ی گودریدزش.

از کن ویلیام پردی (Ken William Purdy): ش 355، «فناناپذیران»؛ ش 43، «همهمه».

از هنری اسلزار (Henry Slesar): ش 253، «بیماری عجیب»؛ ش 231، «تکنوازی»؛ ش 41، «روز امتحان».

از ویلیام فرانسیس نولان (William Francis Nolan): ش 247، «ستاره‌ی مصنوعی»؛ ش 38، «سیاره‌ی بابا»؛ ش 253، «و فرسنگ‌ها راه که قبل از خفتن باید بپیمایم».

از پل فرمن (Paul W. Fairman): ش 60، «برادران ماوراء فضا».

از مارتین گاردنر (Martin Gardner): ش 263، «استاد ناپدید شد».

از ری راسل (Ray Russel): ش 323، «حوا قبل از آدم».

@PersianSFF
45
Tamasha - SF Short Stories.zip
35.5 MB
دوست قدیمی و عزیز، علی نوروزی از مؤسسانِ سایتِ آردا، بی مزد و منّت زحمت کشیده و مطابق با حکمِ «شراکت رفاقت است» تمامِ علمی‌تخیلی‌هایی را که در این فهرست آورده بودم جدا کرده تا بقیه‌مان کمتر به زحمت بیفتیم. بازوی کهکشان پشت و پناهش.
@PersianSFF
58👍10👏1
سانسورهای کتاب راز رازها.docx
15.3 KB
سانسورهای کتاب راز رازها نوشته‌ی #دن_براون

از ته دل از تمامِ خواننده‌ها عذرخواهی می‌کنم. متأسفانه، گویا به علت رقابت فرصتی برای مذاکره و نجاتِ ۵ جمله از کتاب وجود نداشته. امیدوارم عذرخواهی‌ام را بپذیرید. در این فایل، آن ۵ جمله را نوشته‌ام که اگر کسی از خواننده‌های دن براون در اینجا هست، بتواند به کتابش اضافه کند.

وقتی این جمله‌ها را به متن اضافه می‌کنید (خصوصاً دو جمله‌ی آخر را)، مراقب باشید که داستان لو نرود. پیشنهاد می‌کنم به هر صفحه‌ای که رسیدید، جمله را به متن اضافه کنید.
#راز_رازها

@PersianSFF

64👍9