Peyman Academy – Telegram
Peyman Academy
346 subscribers
280 photos
166 videos
82 files
339 links
آی دی ادمین جهت تماس
@jpeyman
کلیه درس ها در کانال یوتیوب قابل دسترسی است:
https://youtube.com/channel/UCvRYEoh0xwDc7PeO7TvTuUg
Download Telegram
🔴یکی مرد جنگی به از صد هزار
به عقربه های سیاه و قرمز چرخان ساعت دیواری سفید روبرو خیره شده بودم. عقربه قرمز که با تیک تاک معنادارش عقربه های سیاه دقیقه و ساعت شمار با سرعت پشت سر میگذاشت و هر دقیقه این سرعتش به رخ اونا میکشید. نزدیک یک ساعت فرصت داشتم تا دو تا فیلم ۵۰-۶۰ مگ قبل از ساعت ۱۲ ظهر روی گوگل درایو و بعدش رو تلگرام برای دانشجوها آپلود کنم. بسته نت تا ساعت ۱۲ فرصت داشت و من صبح شنبه از ۷ بیدار شده بودم تا بتونم بعد از آماده کردن چند تا فیلم، قبل از ظهر و روز اول هفته برای بچه ها ارائه بدم. از فیلم هایی که آماده کرده بودم،اولی نیاز به ویرایش داشت. لب تاب که برای تدریس از خودم دور کرده بودم، آهسته و با احتیاط به طرف خودم کشیدم. صدای ناله لولای شکسته اش بلند شد. لولاش چند سال پیش شکسته بود و کارنامه سپنج محمود دولت آبادی با ۱۱داستان کوتاه داخلش، مثل شخصیت هاش، هنوز سنگ صبور ناله هاش بودن و لب تاب سرپا نگه داشته بود. قبلا، از سه تفنگدار و نبرد من برای اینکار استفاده میکردم. اما قاب سفت، محکم با طراحی جدید سپنج که عمودی هم وایمیساد، خیلی بهتر اینکار انجام میداد. هر بار که میخواستم درس آماده کنم، برای اینکه صفحه قلم نوری جا داشته باشه، مجبور بودم، با احتیاط لب تاب به عقب ببرم و همزمان مواظب جدا شدن کابلش بخاطر نبود باطریش هم باشم. نیمچه لبخند گذرایی که با یادآوری عنوان داستان های کتاب رو صورتم دویده بود، با دیدن expired شدن نرم افزار ezvideo که برای ویرایش فیلم ازش استفاده میکردم، خشک شد. این برنامه اونقدر فوق‌العاده کار میکرد که برای کرکش همه سایت های خارجی حتی روسی و چینی شخم زده بودم. سریع، کم حجم، راحت. دوباره به ساعت نگاه کردم،۱۱:۱۳. به نحسی اعداد هیچ وقت اعتقاد نداشتم. نمیخواستم فیلم بدون ویرایش و عنوان اولیه قرار بدم. رفتم سراغ بقیه نرم افزارها. تقریبا بی نتیجه بود. اولا حجم فیلم چندین برابر میشد و دانشجو سخت می‌تونست دانلودش کنه و دوم اینکه الان برام زمان خیلی مهم بود. حتی به ذهنم رسید تو متلب اینکار کنم ولی سریع منصرف شدم. یک لحظه یادم اومد، قسمت دوم فعلا آپلود کنم، سریع با یک درگ فایل دوم فیلم تو گوگل درایو انداختم. باید قبل از ظهر کار تموم میشد تا بعدازظهر رو مقاله ها متمرکز بشم. رفتم سراغ پوشه سورس برنامه. اتفاقی یکی از فایل های تبلیغاتی سایت دانلود برنامه رو که معمولا تبلیغاتی هستش با یه درگ تو کروم باز کردم. حسابی جا خوردم!!!کرک در پوشه ما گرد گوگل میگردیم،!!دیدم به زبان سلیس فارسی کرکش توضیح داده. درود بر شما جوانان هموطن کاربلد!!!خون توی صورتم دوید و زبانم ناخودآگاه اومد بیرون و مثل یک تخریب چی که بمب خنثی میکنه، دستوراتش یکی یکی با احتیاط خاصی انجام دادم. خیلی عجیب بود و تا حالا اینجور کرکی ندیده بودم. هربار که یه نرم افزار خارجی کرک میکنم، احساس میکنم یکم از حقی که در طول تاریخ، استعمار از ما استثمار کرده رو از حلقومش بیرون میکشم. با دیدن پیغام رجیستر شدن نرم افزار چند صد دلاری که معادل حقوق یک ماهم، گل از گلم شکفت. حتی لذتش از فرستادن انسیس چند میلیون دلاری به فلش یه دانشجو خیلی بیشتر بود. سریع فیلم ویرایش کردم. هلش دادم تو گوگل درایو.ساعت چک کردم.۱۱:۴۳.مثل فاتحان آخر بازی شطرنج از رو صندلی بلند شدم و چند تا حرکت کششی انجام دادم. با اینکه مطمئن بودم، به آپلود روی تلگرام نمی‌رسم از انجام کرکی که ۱۰ روز بود بازی درمی‌آورد، حس خوبی داشتم. فعلا ۱-۱ مساوی.دایره آپلود فایل هم مثل ساعت دیواری داشت پر میشد. البته مثل دقیقه شمار. بهش گفتم از این ثانیه شمار یاد بگیر ببین چقدر سریع!!!ضخامتش ربع تو یعنی نصف نصف تو. تو این فکر بودم که نگاهم روی نظرسنجی دانشجویان برای دیدن فیلم های درس های یکی از اساتید خشک شد. تقریبا ۶۰ درصد کسانی که شرکت کرده بودند، اصلا فیلم ها رو نگاه هم نکرده بودند!!! حس زدن مشت با انگشتهای گره کرده، به هوا رو داشتم. ما خیلی جدی و طاقت فرسا فیلم تهیه کرده بودیم، ولی مخاطبی انگار نخواسته یا نتونسته بود نگاهشون کنه. نفس عمیقی کشیدم، ساعت از ۱۲ رد شده بود و بسته تمام شده بود و هنوز آپلود ناتمام. توانم تحلیل رفته بود و نظرسنجی انگار هد شاتم کرده بود.۱-۳ عقب افتاده بودم. به خودم لج کردم و مثل بورس بازی که ضرر سهامش قبول نمیکنه و احساسش داره به منطقش زور میگه، بسته دیگه ای بدون توجه به هزینه اش خریدم ، سریع آپلود شروع کردم و مجدد از گوگل درایو به تلگرام با گوشی فرستادم. بعد از نیم ساعت چک کردم دیدم ۱۲۰ مگ آپلود من نزدیک ۵۰۰ مگ از بسته رو بلعیده!!!تازه فهمیدم چرا نت خانه هم تموم شده اونم در عرض چند روز.نت خانه ای که در شب خوبش مثل ساعت شمار کار میکنه.۱-۴ داشتم میباختم دیگه, بی رمق روی صندلی ولو شدم. عصبی شده بودم و پام تند تند به کیس سرد فلزی سیستم میچسبوندم.
ادامه داستان👇👇👇
ادامه داستان👆👆👆
شروع به چک کردن ایمیل ها کردم.
انگار قرار نبود این کش و قوص امروز به نفع روح و روان من تموم نشه....یکی از معدود دانشجوها تمرین محاسبات با یک برنامه نویسی حرفه ای که ترم قبل باهاشون کار کرده بودم انجام داده بود. بهتر از چیزی که بهشون یاد داده بودم.خوبه شکست داره کم رنگ میشه ۲-۴. ایمیل بعدی، نتایج کدنویسی یک از دانشجویان فارغ التحصیل منحصر به فردی بود که برای مقاله دوم و سومش حسابی حالم جا آورد. از من بهتر کد مینوشت و جدیدا داشتم ازش برنامه نویسی تو محیط های دیگه رو یاد میگرفتم.۳-۴، داشتم امیدوارتر میشدم.کم کم جهت بردار هیجان ذهنم با حفظ اندازه اش داشت می‌چرخید. ایمیل بعدی، من داخل لینکدین پرتاب کرد. یکی از دانشجویان پرتلاش چند سال پیش دوره لیسانس، برای دکتری تو دانشگاه زوریخ سوئیس پذیرش گرفته بود!!!. از من بهتر،نه خیلی بهتر، نه خیلی خیلی بهتر...۴_۴ مساوی!!! یادم اومد تو پروژه لیسانس بهش توپیده بودم که داری سمبل میکنی؟؟ و با بغض گفته بود، استاد من اهل سمبل نیستم اصلا و خیلی کار کرد تا بهم ثابت کرد که نبود. الان دیگه انگیزه ام دچار دگردیسی شده بود. با خودم گفتم با داشتن همین چند دانشجوی انگشت شمار حتی در عرض ۹ سال و به رغم همه مشکلات شاید بشه بازی برد و خیلی از مشکلات حل کرد. مثلا اینا میتونن،اینا میتونن برنامه هایی برای ما بنویسن که مثل گوگل درایو، فقط با درگ فقط یک درگ، یک کلیک ساده فیلم ها رو با سرعت عقربه ثانیه شمار به دست دانشجو سپرد. کاملا برام مرور شد، وظیفه من معلم تلاش و شرکت در تربیت یکی مثل اون بالایی ها و بهتر از خودم، یکی فقط یکی، یکی مردجنگی... به از صدهزار...
📝پاینده پیمان
📅۱۲ اردیبهشت ۹۹
🔻این داستان براساس مجموعه ای از اتفاقات واقعی نوشته شده است🔺
جلسه ششم محاسبات عددی در کانال مربوطه آپلود شد.
Forwarded from Peyman
جلسه هفتم مقاومت مصالح۲ (آموزش نرم افزار MDSolids قسمت دوم)
Forwarded from Peyman
MiiS7.pdf
522.5 KB
لینک های دانلود از گوگل درایو هم برای دروس استاتیک،مقاومت و محاسبات در کانال های مربوطه آپلود شد.
کلاس های رفع اشکال این هفته محاسبات عددی(سه شنبه ساعت ۸)و مقاومت مصالح (دوشنبه ساعت ۱۶)طبق برنامه هفتگی به صورت آنلاین برگزار می شود. اگر مشکلی دارید، شرکت کنید و سوال خود را مطرح کنید. موفق باشید
لينک کتاب هاي پي دي اف دانشگاه تهران
کلي کتاب هاي تاريخي، اجتماعي، شعر ، ادبيات ، علمي و.... به نظرم يه نگاهي بندازين
خالي از لطف نيست
🔴خرید کرونا
برنامه جواب نمیداد و مستاصل شده بودم.کد متلب سیو کردم و سیستم بردم تو حالت اسلیپ. چندماهی بود درگیر کدنویسی یه مقاله شده بودم. تقریبا همه توابع نوشته بودم و مشغول دیباگینگ بودم. اما فعلا هیچی به هیچی. کار محاسباتی با اعداد خیلی کوچیک دردسر داره و کامپیوترهارو با توانایی های خیلی بزرگ به راحتی به چالش می‌کشه. مثل این ویروس خیلی ریز که تمام دنیا رو با همه عظمتش به سخره گرفته و داشت من بیرون خونه به مبارزه میطلبید. فردا خرید داشتیم. یک هفته ای هم بود که داشتم لیست خرید تو گوشیم تکمیل میکردم، سعی میکردم اجناسی که خریدشون از یه مغازه ممکنه رو کنار هم بزارم. بعدشم با توجه به مسیر رفت و برگشت و یه طرفه بودن خیابون ها، مجدد مرتبشون میکردم. چندبار لیست مرتب و با حوصله خوندم و از مادرم خواستم اگر چیزی میخاد اضافه کنم. موندن تو خونه اونم بعد از چند ماه آثار کلافگی و خستگی تو صورتش هویدا کرده بود.با هر قلمی که میخوندم آثار حسرت تو چهره اش می دوید و سعی می‌کرد نکات لازم برای خرید بهم بگه. خرید قبلا باهم انجام میدادم، ولی دو ماهی میشد که هفتگی خودم تنهایی اینکار میکردم. دوری از بچه ها و نوه ها، ندیدن هم مسجدی ها و دوستانش و از همه مهمتر عدم تحرک کافیش من ترسونده بود. به این نتیجه رسیده بودم که بین خطر کرونا و افسردگی بهینه سازی انجام بدیم و یک مهمانی خیلی جمع و جور اونم فقط با حضور خانواده چهار نفری خواهرم داشته باشیم. این مهمونی جمع و جور نیاز به خرید سریعتر و بیشتر کرده بود. تو این فکرها بودم که خنکی الکل که با فشار از شیشه پاکن به شیشه عطر بلند نازک اسپری میکردم، رو دستم حس کردم. بوی تندش با بوی عطر مخلوط شده بود، و بوی خنکی رو توی فضای خاطراتم پخش میکرد. سعی میکردم ازش چیزی هدر نشه، چون به سختی گیرش آورده بودم. با احتیاط شیشه رو همراه با یه ماسک نظافت ضخیم که اونم با بدبختی از داخل کابینت ها پیدا کرده بودم، داخل جیب کتم گذاشتم. ماسک وقتی رو صورتم گذاشتم و خودم با سلفی گوشی چک کردم، همراه با ریسه رفتن های مادرم، زدم زیر خنده. مثل غازی با نوک سفید شده بودم که یه هویی از خواب بلند میشن و هراسان اینور اونور نگاه میکنند. دستکش هم پیدا نکرده بودم و کیسه های فریزر که به عنوان دستکش، دستم کرده بودم ، نقش بال بازی میکرد و هر مرغ پخته ای به خنده وامیداشت. همراه خنده دبه شیر و دو تا سفره نون از خونه بیرون زدم و همه درها رو تا ماشین علی رقم داشتن دستکش ابداعی سعی میکردم با آستینم و مثل آدم های علیل باز کنم. تو ماشین نشستم و طبق لیست مغازه ها رو تو ذهنم مرور میکردم. پراید ۱۴۱ سخت استارت خورد و با التماس و فشار پام روی کلاج صدای موتور توی حیاط بلند شد و آهسته اومدم تو کوچه. باز و بستن در با حداقل تماس دست انجام میدادم. نمیشد تولباکس بهینه سازی متلب روم نصب بود تا ازش برای حداقل کردن تماس با فضای بیرون استفاده کنم؟ خیابون ها به نسبت خلوت بود و برای من که عاشق خلوتیم باعث کم شدن استرسم شده بود. رانندگی یکم سخت بود و همه چیز از دستم لیز میخورد. از وقتی بیرون اومده بودم، با ترشح آندرنالین تو رگ هام، قشنگ قلبم تندتر میزد و خنده های اول کار خیلی وقت پیش ازم خداحافظی کرده بود. نزدیک لبنیاتی شدم. مثل سارقین بانک ها از دور داخل مغازه رو چک کردم، خوشبختانه کسی نبود، ماسک زدم و با احتیاط رفتم سمت مغازه. فروشنده ها هیچ کدوم ماسک نداشتن و با دیدن من اونم با اون ماسک عجیب کم کم تعجبشون داشت به خنده تبدیل میشد. وضعیت بازار به اندازه کافی خراب شده بود و سعی کردم با لبخند بهشون نشون بدم که راحت باشند و بخندند. دیدم همچنان حالت احتیاط و احترام نسبت بهم دارند. تازه فهمیدم ماسک نذاشته بود پالس بی خیالی من بگیرند و علاوه بر جلوگیری از ورود ویروس، باعث مسدود شدن خروج احساسات من هم شده بود. فروشنده داشت دبه شیر پر میکرد و انگار متوجه نگاه های هراسان من رو دستاش شده بود و سعی می‌کرد کمتر ظرف لمس کنه. با گفتن میجوشونمش سعی کردم به کارش سرعت بدم. صدام داخل ماسک منقاری شکلم می‌پیچید و فهمیدن منظورم سخت میکرد. چند قالب پنیر و نیم کیلو کشک هم برام کشید. نگاهم مثل ۵-۶ سال گذشته همش روی خوراکی های خوشمزه مغازه بازی بازی میکرد. انواع ارده ها، شیره های انگور سفید و قرمز و سیاه، تخم بلدرچین،کبک،...با اینکه قبلا خوردن برام خیلی جذاب بود، ولی چند سالی میشد که فقط برای سیر شدن اینکار میکردم و از اینکه این حلقه وایل داخل یه حلقه فور تا آخر عمرم باید تکرار کنم بیزار بودم. ولی الان باعث شده بود آب دهنم بیشتر قورط بدم و نفسم بیشتر می‌گرفت. بالاخره کارت داخل کارت خوان کشیدم.
ادامه داستان👇👇👇
دکمه ها رو با فندکی که از چسباندن گیره فلزی روی شعله اون درست کرده بودم میزدم. سنگینی نگاه گیج شده فروشنده ها از تجهیزات عجیب غریب من، روی فشار دادن دکمه ها اثر گذاشته بود و کارم سخت کرده بود. این صفر لعنتی و هیچ کاره تکراری کجاست. از دست این ریال و تومن. چهار قلم شد نزدیک ۱۰۰تومن. استرسم اجازه پرسیدن ریز قیمت ها رو ازم گرفت و با زدن فندک و کشتن ویروس های احتمالی رو گیره فلزی با خروج از مغازه، انگار فتیله باروت وحشت و ترس توی جان فروشنده های بیخیال روشن کردم. میوه فروشی دور میدان بود. از دور مغازه میوه فروشی رو بر خلاف بقیه روزها خلوت دیدم. این فروشنده ها نه ماسک داشتن نه دستکش. داشتم کیفیت پرتقال های ۸ و ۱۰ تومنی مقایسه میکردم که یه هویی شنیدن صدای گرفته یک فروشنده دوره گرد من به خودش آورد. آقا ۵ تومن پرتقال از این دم دری ها بده. خواستم بچرخم و کل پلاستیک میوه بهش بدم. اون لحظه ترسیدم که ناراحت بشه ولی بعداً به خودم بخاطر این ترس لعنت فرستادم. دیگه دستم خوب کار نمی‌کرد و لیستی که از رو گوشی به سختی چک کرده بودم از ذهنم گریخته بود. ۶ تا باید میشد الان ۵ تاست. یادم اومد باید حتما موزم می‌گرفتم چون مهمون داشتیم. هنوز داشتم دوره گرد رو که با لباس زرد چرک و کثیف تا کمر تو سطل زباله خم شده بود نگاه میکردم. با صدای فروشنده که پرسید چیز دیگه ای میخواین؟ به خودم اومدم. گفت هر روز کلی ازینا میان اینجا، خودمونم حالمون میگیره. آخه چقدر کمک کنیم؟ ۱۴۰ تومن ۲۰۰ تومن کارت کشیدم و گفتم این دفعه اومد بهش بده هرچی خواست، بنده خدا انگار یه بار سنگین رو دوشش گذاشته بودم گفت فقط برای اون؟ اگه نیومد، گفتم نمی‌دونم هرکی احتیاج داشت بهش بده. ممنون. تو مغازه مرغ فروشی پرنده پر نمیزد. همه تو یخچال کیپ هم ساکت و بال به پهلو نشسته بودند. با سلام من فروشنده خوشحال و مردد گفت بفرمائید. گفتم نزدیک ۲ کیلو ران میخام. با حسرت گفت ران جدا نداریم.ببخشید. الآنم کلی سینه آماده کردیم برای رستوران ها مونده با سختی ردش کردیم. گفتم پس دو تا مرغ بهم بده کامل ممنون. خوشحال گفت الان آماده اش میکنم، انگار خیلی وقت بود منتظر بود مهارت ترشیده در دستاش در پاک کردن مرغ به رخ مشتری بکشه. مردد گفتم نه نه. گفت چرا. ذهنش با پرسیدن مرغ ها مال کجاست منحرف کردم، گفت گیلان و کردستان، جوابش مثل بومرنگ شکاری بهم برگشت.آمار وحشتناک کرونا گیلان تو ذهنم تاب خورد و سریع گفتم از همون سنندج بی زحمت. گفت اینکی کیفیتش بهتره ها. گفتم نه نه همون ممنون. نونوایی دور نبود. از این طرف خیابون نونوایی دید زدم. چقدر شلوغ بود جلوش، نکنه تو مغازه کناری چیزی میدن. دستمال سفره رو برداشتم با کشیدن ماسک رو صورتم با احتیاط خودم رسوندم اون دست خیابون تو پیاده رو. شاطر عصبانی همه مردم ریخته بود بیرون تو پیاده رو و به ترتیب راه میداد و هرکی کارت نداشت بهش نون نمیداد.یکم خیالم آسوده شداز این عصبانیت و جدیتش. چشم چرخوندم. انگار جمعیت مرغ و میوه فروشی منتقل شده بود به نونوایی، با تعجب نفر آخر ده تایی که خوشبختانه دو نفر بیشتر نبودن پیدا کردم و با ترس دورتر از بقیه پشت به دیوار وایسادم. صدای شکستن تخمه سفت سنقوری زیر دندونهای داغون یه مرد دهه شصتی که پوستش تو جوی آب تف میکرد ،خیلی رو اعصابم رفته بود و گذشت زمان کشنده تر میکرد . سبیلاش بالا می‌رفت و مثل پاهای حشره ای که برگشته و تقلا میکنه، پوست تخمه از بینشون به بیرون تف میشد. هربار هم پوستی به سبیلاش میچسبید، سریع با آستین دستش پاک میکرد و با تعارف پلاستیک تخمه به دوستش که مثل آونگ نوسان میکرد ، کشور گشایی هاش با هیجان بیشتر و صدای بلندتری تعریف میکرد، طوری که بتونه توجه حداقل دختر دهه هشتادی که بیخیال تمام دنیا داشت تو گوشیش شنا میکرد و لبخند میزد به خودش جلب کنه. یاد دانشجوهام افتادم که سر کلاس ۸ صبح، چشم تو چشم آدم، با مهارت مثال زدنی اس ام اس بازی شب گذشته رو با چشم های پوف کرده ادامه میدن. بالا رفتن فرکانس نوسان پلاستیک تخمه ها به خاطر کم شدن تدریجی وزنش، خودکار سرعت له شدن نصف و نیمه تخمه ها زیر دندون های زرد و پوسیده مرد بیشتر میکرد. انگار هرچی زودتر تموم میکرد، زودتر نوبتش میشد. یکم اونطرف تر از لای شیشه دودی ماشینی که کمک فنراهای خوابیده اش اون شبیه ماشین های فرمول یک کرده بود، دود غلیظ قلیون با صدای خنده و شوخی های چند تا دختر پسر مثل مار می‌پیچید و بیرون میخزید. با صدای بلندی که آقا مگه ده تایی نیستی به خودم اومدم. سریع پردیم داخل نونوایی، با همون روش قبلی کارت کشیدم‌ که باعث شد حواس شاطر پرت بشه خمیر به دستاش بچسبه. با کلافگی خمیر پرت کرد توی مخزن پشتی و با حیرت من نگاه کرد. پلاستیک فریزرها رو درآوردم و سفره رو سریع پهن کردم و بعد از اسپری الکل به دستام، نون ها رو تند تند داغ داغ جمع میکردم.
ادامه داستان👇👇👇
نگرانی از بابت نزدیک شدن بقیه به نون ها مثل پدال گاز سرعت جمع کردن بیشتر بیشتر میکرد. یه لحظه هول شدم و خواستم ماسکی که نفسم گرفته بود مرتب کنم، کناره اش به داخل چشمم خورد و دردش تا مغزم تیر کشید. چشم چپم بستم و اشکش مثل یه زندانی چسبیده به دیوار، مماس صورتم به بیرون فرار کرد. با هر مصیبتی بود نون جمع کردم و سفره رو مثل نوزادهای خواب آلود بغل کردم از نونوایی با سرعت زدم بیرون. تخمه ها و تعریف مرد تموم شده بود و از اینکه هنوز نوبتش نشده بود با عصبانیت داشت با ۱۱۰۰ ور میرفت. اشک روی چهره معصوم دختر ماسیده بود و تند تند دکمه های گوشیش همزمان با دندونای سفیدش به هم فشار میداد. از کنار ماشین شیشه دودی که الان دیگه بوی قلیونش کل فضا رو برده بود فضا، رد شدم و صدای انفجار خنده هاشون که سعی میکردند اولش جلوش بگیرند مثل خمپاره ۶۰ پشت سرم حس کردم. به ماشین رسیدم و انگار زیر بمباران هستم توش خودم پرت کردم. وقتی به خونه رسیدم احساس برنامه نویسی داشتم که کلی ایف و الس و ایف الس داخل یه حلقه فور چک کرده و مغزم خسته خسته بود. ولی میخواستم کدنویسی مقاله هر طور شده ادامه بدم. حالا همه چیزهایی که خریده بودم یکی یکی باید ضدعفونی میکردم. در اتاق که باز کردم، سلام دادم،حاجی داشت، با شک و ابهام اخبار گوش میکرد. جواب سلام داد و با دقت پرسید چقدر شد حساب ما. ریز اقلام همیشه از مادرم میپرسید و سر این همیشه بحث میکردن. از من جزئیات نمی پرسید چون میدونست یادم نمی‌مونه و خوشمم نمیاد. یک ماهی بود مغازه بسته شده بود و حس فشار مالی تو لحنش میدیدم. گفتم حالا حساب میکنیم، مجدد و محکم‌تر پرسید، با اینکه سن بازنشستگی رد کرده بود هنوزم باید خرج خونه رو خودش پرداخت میکرد و همیشه بهش افتخار میکرد. گفتم۲۰۰ تومن. با تامل گفت دستت درد نکنه. خدا به داد کسایی که ندارن برسه. با دفعات قبل شده۶۵۰ تومن. به برادرت بگو برات بریزه. !رادیو داشت از خالی شدن تخت های آی سیو داخل و کمبود وحشتناک تخت در خارج می‌گفت. انگار جواب همه بی‌خیالی چند ساعت پیش مردم، یه هویی گرفتم. نفس عمیقی کشیدم و با تمرکز رفتم سراغ مقاله. میدونستم اگر کدها به نتیجه نرسه امروز، با رسیدن مهمون ها و درس های مجازی که باید آماده کنم تا آخر هفته تمام کارم تعطیل میشه و کل هفته میپره.ناخود آگاه با زدن اسپیس سیستم بیدار کردم و امیدوار از خرید در کرونا به جای خرید کرونا، دکمه اف ۵ برای ران شدن مجدد برنامه و پیدا کردن باگ هاش فشار دادم. با زدن اف ۵ از دنیای خیالی اخبار بیرون پرت شدم داخل باگ های واقعی کد ها.
📝پاینده پیمان
📅۲۴ اردیبهشت ۹۹
🔻داستان از وقایع واقعی برداشت شده است.🔺
Forwarded from فرارو
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
📹 پیکان سفید آقا معلم تخته سیاه مدرسه شد!

▪️اخیرا تصویری از یک معلم فداکار بستان‌آبادی در فضای مجازی دست به دست می‌شود که در آن یکی از معلمان منطقه تیکمه‌داش در اقدامی جالب خودروی پیکان سفید خود را تابلوی نقاشی آرزوهای کودکان قرار داده است.

fararu.com
@fararunews
فردا کلاس رفع اشکال اختیاری مقاومت مصالح ۲ از ساعت ۱۶ به صورت آنلاین برگزار خواهد شد.