📚انتشار ویژهنامهی ورودی ۹۸
📌 شمارهی ۴۱
📆امروز ظهر در لابی دانشکده، ساعت ۱۲:۳۰
❗️نسخهی دیجیتال مجله به زودی از طریق همین کانال منتشر خواهد شد.
@PoyeshMagazine
📌 شمارهی ۴۱
📆امروز ظهر در لابی دانشکده، ساعت ۱۲:۳۰
❗️نسخهی دیجیتال مجله به زودی از طریق همین کانال منتشر خواهد شد.
@PoyeshMagazine
Pouyesh_41.pdf
1.2 MB
#پویش
✏️ نسخهی دیجیتالی اصلاح شده
📌نشریهی شورای صنفی
🏫دانشکدهی مهندسی کامپیوتر
📚شمارهی ۴۱ - ویژهنامهی ورودی ۹۸
✏️ نسخهی دیجیتالی اصلاح شده
📌نشریهی شورای صنفی
🏫دانشکدهی مهندسی کامپیوتر
📚شمارهی ۴۱ - ویژهنامهی ورودی ۹۸
سلام؛ این فراخوان رسمی پویش برای دریافت متنهای شماست.
در شمارهی آتی پویش بناست از گوناگونی و چند و چون تجربیات دورهی دانشجویی حرف بزنیم. از این که تمرکز با کدام کیفیت بر روی کدام کار، چه نتیجهی احتمالیای خواهد داشت و چگونه میتوان به چیزی رسید بی آن که از چیزی کاست. از این که ممکن است در برهههایی از این بازهی زمانی تصورهای اشتباهی داشته باشیم، در جایی که نباید ناامید شویم، ناخواسته و ناخودآگاه بر روی موجی سوار شویم و توهم حرکت آگاهانه و مفید داشته باشیم. اگر حرفی دارید که دوست داشتید در زمان خودتان کسی آن را به گوشتان میرساند، اگر تجربهای به دست آوردهاید که به زندگی دانشجوییتان شکل داده و اگر قصهای دارید برای روایت کردن، ما سراپا گوشیم.
◼️به دلایل مختلفی مثل هزینهی چاپ و ملاحظات موجود، ما برای چاپ متنها محدودیت داریم. مسلم است که تمام متنها بالاخره به شکلی منتشر خواهد شد اما شاید امکان چاپ برخی نوشتهها در نسخهی اصلی وجود نداشته باشد. از همین حالا عذرخواهیم.
◾️لطف کنید و تا ۱۶ آبان متنهای خود را به ما برسانید. به @Ashkan_mh
▪️شمارهی بعدی پویش ۲۰ آبان منتشر خواهد شد.
@PoyeshMagazine
در شمارهی آتی پویش بناست از گوناگونی و چند و چون تجربیات دورهی دانشجویی حرف بزنیم. از این که تمرکز با کدام کیفیت بر روی کدام کار، چه نتیجهی احتمالیای خواهد داشت و چگونه میتوان به چیزی رسید بی آن که از چیزی کاست. از این که ممکن است در برهههایی از این بازهی زمانی تصورهای اشتباهی داشته باشیم، در جایی که نباید ناامید شویم، ناخواسته و ناخودآگاه بر روی موجی سوار شویم و توهم حرکت آگاهانه و مفید داشته باشیم. اگر حرفی دارید که دوست داشتید در زمان خودتان کسی آن را به گوشتان میرساند، اگر تجربهای به دست آوردهاید که به زندگی دانشجوییتان شکل داده و اگر قصهای دارید برای روایت کردن، ما سراپا گوشیم.
◼️به دلایل مختلفی مثل هزینهی چاپ و ملاحظات موجود، ما برای چاپ متنها محدودیت داریم. مسلم است که تمام متنها بالاخره به شکلی منتشر خواهد شد اما شاید امکان چاپ برخی نوشتهها در نسخهی اصلی وجود نداشته باشد. از همین حالا عذرخواهیم.
◾️لطف کنید و تا ۱۶ آبان متنهای خود را به ما برسانید. به @Ashkan_mh
▪️شمارهی بعدی پویش ۲۰ آبان منتشر خواهد شد.
@PoyeshMagazine
👍1
PoyeshPodcast-Episode1
Poyesh
📣اولین قسمت پادکست پویش
🎙این قسمت پادکست از دو بخش تازههای دانشکده و مناظرهای درمورد موضوع اپلای و مهاجرت میان عرفان عابدی و پرهام الوانی تشکیل شده است
امیدواریم از شنیدن این قسمت لذت ببرید😉
لینک دانلود از سایت بزودی 🔜
@PoyeshMagazine
🎙این قسمت پادکست از دو بخش تازههای دانشکده و مناظرهای درمورد موضوع اپلای و مهاجرت میان عرفان عابدی و پرهام الوانی تشکیل شده است
امیدواریم از شنیدن این قسمت لذت ببرید😉
لینک دانلود از سایت بزودی 🔜
@PoyeshMagazine
👍1
⬛️اما راهحل فلسفهی مدرن برای برونرفت از این بحران، بحرانِ نیهیلیسم، چیست؟ پاسخ روشن و ساده است: خلق ارزشهای جدید! اکنون که خدایان از آسمان به زیر کشیده شده و ارزشهایی چون توشهاندوزی برای حیاتی واپسین، فرمانبرداری از دستورات خدایان و جلب نظر و ترحم آنان، زهد و تقوا و ... دیگر دلایل قانعکنندهای برای هل دادن انسان به سمت زندگی و بقا نیستند، بر انسان است تا برای خود اصولِ عملیِ نو و باید نبایدهای تازهای آفریده و خود را دلیلِ وجودِ خود قرار دهد. (قائم به خود باشد، نه به وجودی متافیزیکی و روحانی ماورای طبیعت و محدودهی درک و شناختِ خود.)
◼️سطرهایی از "فلسفهی مدرن و بحران نهیلیسم"
◾️یادداشت سامان اسکندری در شمارهی بعدی پویش
@PoyeshMagazine
◼️سطرهایی از "فلسفهی مدرن و بحران نهیلیسم"
◾️یادداشت سامان اسکندری در شمارهی بعدی پویش
@PoyeshMagazine
👍1
⬛️ شکی نیست که سینمای فون تریه در یک کلام یک سینمای دینی است. منشا این اتفاق میتواند خیلی ساده باشد: اینکه وی یک کاتولیک معتقد و مذهبگراست. مذهبگرایی در سینما اصولا دو سرنوشت دارد: یا "مل گیبسون"وار است (به معنی تعصب بی حد و حصر نسبت به بدنه و پوستهی دین که در همهی اجزای سینمایش نمود میکند و بعضا به تحریف منجر میشود. جانبداری بیش از حد از مسیحیت و نشان دادن نجاتبخشی بی حد و حصر و رستگاری همیشگی به وسیلهی دین و مظلومنمایی اولیای آن _مشابه آنچه در مصائب مسیح میبینیم_ مانع از این است که فیلمها شستهرفته و بیطرف ساخته شوند و بتوانند ارزشمند باشند. همه چیز یک پروپاگاندا و نظام تبلیغاتی پوچ میشود) یا "اسکورسیزی"وار (که در "آخرین وسوسهی مسیح" بیش از بقیهی آثارش به طور پررنگی این قضیه را مورد بررسی قرار داده است) به نقد مقدسات میپردازد.
◼️ سطرهایی از "مرثیهای برای یک جشن"
◾️ یادداشت یاسمن سادات میرمحمد در شمارهی بعدی پویش
@PoyeshMagazine
◼️ سطرهایی از "مرثیهای برای یک جشن"
◾️ یادداشت یاسمن سادات میرمحمد در شمارهی بعدی پویش
@PoyeshMagazine
👍1
نشریه پویش via @vote
نظرتون در مورد اولین قسمت پادکست پویش چی بود؟
anonymous poll
گوش دادم و مشتاقانه منتظر بعدیشم.😍 – 24
👍👍👍👍👍👍👍 42%
کلا گوش ندادم.😎 – 16
👍👍👍👍👍 28%
گوش دادم و خوشم نیومد.😖 – 11
👍👍👍 19%
- گوش دادم و فقط خوشم اومد. مشتاقانه منتظر بعدیش نیستم.😕 – 3
👍 5%
نصفه گوش دادم و وقت نداشتم. 🥺 – 2
👍 4%
نصفه گوش دادم و حوصله دیگه نداشتم.😩 – 1
▫️ 2%
👥 57 people voted so far.
anonymous poll
گوش دادم و مشتاقانه منتظر بعدیشم.😍 – 24
👍👍👍👍👍👍👍 42%
کلا گوش ندادم.😎 – 16
👍👍👍👍👍 28%
گوش دادم و خوشم نیومد.😖 – 11
👍👍👍 19%
- گوش دادم و فقط خوشم اومد. مشتاقانه منتظر بعدیش نیستم.😕 – 3
👍 5%
نصفه گوش دادم و وقت نداشتم. 🥺 – 2
👍 4%
نصفه گوش دادم و حوصله دیگه نداشتم.😩 – 1
▫️ 2%
👥 57 people voted so far.
📚انتشار نشریهی پویش
📌 شمارهی ۴۲
📆امروز از ساعت ۱۶:۳۰ در لابی دانشکده
❗️نسخهی دیجیتال مجله به زودی از طریق همین کانال منتشر خواهد شد.
@PoyeshMagazine
📌 شمارهی ۴۲
📆امروز از ساعت ۱۶:۳۰ در لابی دانشکده
❗️نسخهی دیجیتال مجله به زودی از طریق همین کانال منتشر خواهد شد.
@PoyeshMagazine
سلام؛ این فراخوان رسمی پویش برای دریافت متنهای شماست.
"لفظ سنت در مورد آن دسته از افسانهها و داستانهایی به کار میرود که دارای اصل و منشا نامعلوم باشند و به علت ارتباط با مکانی خاص، ماندگاری و تداوم پیدا کرده باشند مثل افسانههای مربوط به حکمت امور و پدیدهها و داستانهایی که آرمانهای ملى و يا فضایل و خصایل قومی را نشان میدهند. بنابراین اگر بخواهیم دقیقتر و اختصاصیتر سخن بگوییم سنت تنها يک واقعیت مشهود همچون وجود آداب و رسوم يا انتقال مداوم یک داستان نیست؛ بلکه انديشه و ایدهای است که ارزشی را بيان میکند. ما بعضی از آداب را خوب میشماریم و بعضی ترتیبات را مطلوب نمیدانیم. سنت حفظ و تایید این داوریها است." ماکس رادین
در این شماره میخواهیم از سنتها بگوییم. آنها را ستایش کنیم، نقد کنیم و شاید حتی انکار کنیم. این میتواند نه فقط برای وضعیت سنتهای عصر حاضر باشد. بعضا سرنوشت سنتها و شاید حتی شکلگیری سنتها نیز موارد مهمی هستند. برای ما از رد یا قبول سنت بنویسید.
◼️به دلایل مختلفی مثل هزینهی چاپ و ملاحظات موجود، ما برای چاپ متنها محدودیت داریم. مسلم است که تمام متنها بالاخره به شکلی منتشر خواهد شد، اما شاید امکان چاپ برخی نوشتهها در نسخهی اصلی وجود نداشته باشد. از همین حالا عذرخواهیم.
◾️لطف کنید و تا ۲۷ آذر متنهای خود را به ما برسانید. به @Ashkan_mh
▪️شمارهی بعدی پویش ۱ دی منتشر خواهد شد.
@PoyeshMagazine
"لفظ سنت در مورد آن دسته از افسانهها و داستانهایی به کار میرود که دارای اصل و منشا نامعلوم باشند و به علت ارتباط با مکانی خاص، ماندگاری و تداوم پیدا کرده باشند مثل افسانههای مربوط به حکمت امور و پدیدهها و داستانهایی که آرمانهای ملى و يا فضایل و خصایل قومی را نشان میدهند. بنابراین اگر بخواهیم دقیقتر و اختصاصیتر سخن بگوییم سنت تنها يک واقعیت مشهود همچون وجود آداب و رسوم يا انتقال مداوم یک داستان نیست؛ بلکه انديشه و ایدهای است که ارزشی را بيان میکند. ما بعضی از آداب را خوب میشماریم و بعضی ترتیبات را مطلوب نمیدانیم. سنت حفظ و تایید این داوریها است." ماکس رادین
در این شماره میخواهیم از سنتها بگوییم. آنها را ستایش کنیم، نقد کنیم و شاید حتی انکار کنیم. این میتواند نه فقط برای وضعیت سنتهای عصر حاضر باشد. بعضا سرنوشت سنتها و شاید حتی شکلگیری سنتها نیز موارد مهمی هستند. برای ما از رد یا قبول سنت بنویسید.
◼️به دلایل مختلفی مثل هزینهی چاپ و ملاحظات موجود، ما برای چاپ متنها محدودیت داریم. مسلم است که تمام متنها بالاخره به شکلی منتشر خواهد شد، اما شاید امکان چاپ برخی نوشتهها در نسخهی اصلی وجود نداشته باشد. از همین حالا عذرخواهیم.
◾️لطف کنید و تا ۲۷ آذر متنهای خود را به ما برسانید. به @Ashkan_mh
▪️شمارهی بعدی پویش ۱ دی منتشر خواهد شد.
@PoyeshMagazine
سلام دوستان
ما تصمیم گرفتیم که از فرصت استفاده کنیم و تا وقتی که مهندس احمدپناه ایران هستن یه پادکست در رابطه با مسائلی مثل تحصیل و اپلای و … با ایشون ضبط کنیم. سوالهایی که دوست دارید از ایشون بپرسید رو توی این داک بنویسید تا ما بهتر بتونیم سوالات رو دسته بندی کنیم. پیشنهاد دیگهای هم داشتید بهمون بگید. ممنون 🙏
https://forms.gle/1RwFyGVXzpTH5TTL6
@PoyeshMagazine
ما تصمیم گرفتیم که از فرصت استفاده کنیم و تا وقتی که مهندس احمدپناه ایران هستن یه پادکست در رابطه با مسائلی مثل تحصیل و اپلای و … با ایشون ضبط کنیم. سوالهایی که دوست دارید از ایشون بپرسید رو توی این داک بنویسید تا ما بهتر بتونیم سوالات رو دسته بندی کنیم. پیشنهاد دیگهای هم داشتید بهمون بگید. ممنون 🙏
https://forms.gle/1RwFyGVXzpTH5TTL6
@PoyeshMagazine
👍1
Pouyesh_42.pdf
601 KB
#پویش
✏️ نسخهی دیجیتالی اصلاح شده
📌نشریهی شورای صنفی
🏫دانشکدهی مهندسی کامپیوتر
📚شمارهی ۴۲
بابت تاخیر پیش آمده عذرخواهی میکنیم🙏
✏️ نسخهی دیجیتالی اصلاح شده
📌نشریهی شورای صنفی
🏫دانشکدهی مهندسی کامپیوتر
📚شمارهی ۴۲
بابت تاخیر پیش آمده عذرخواهی میکنیم🙏
👍1
Pouyesh_43.pdf
5.6 MB
#پویش
✏️ نسخهی دیجیتالی
📌نشریهی شورای صنفی
🏫دانشکدهی مهندسی کامپیوتر
📚شمارهی ۴۳
بابت تأخیر پیش آمده عذرخواهی میکنیم🙏
✏️ نسخهی دیجیتالی
📌نشریهی شورای صنفی
🏫دانشکدهی مهندسی کامپیوتر
📚شمارهی ۴۳
بابت تأخیر پیش آمده عذرخواهی میکنیم🙏
👍1
سلام؛ این فراخوان رسمی پویش برای دریافت متنهای شماست.
انسان امروزی به واسطهی تلاشهای چندصدسالهاش، دستیاری برای کارهای گاه روزمره گاه فراتر از آن، طراحی و خلق کرده است. "کامپیوتر". در این شماره میخواهیم از زندگی با کامپیوترها بگوییم. هر نوع کامپیوتر. از اتمیاش گرفته تا همین چیپهای کوچک داخل بوردهای تبلیغاتی سوپریها. اگر روزی از خواب بیدار شوید و دیگر وسیلهی هوشمندی نداشته باشید، ادامهی روز چقدر سخت خواهد بود؟ چه بسا شاید بگویید آسانتر. این دستیار همهفنحریف، زندگی ما را چگونه تغییر دادهاست؟ روابط اجتماعیمان تا چه اندازه تحت تاثیر این فرد سوم قرار گرفته؟ پیشرفت علم چطور؟ برای ما از زندگی با این جزء جدانشدنی زندگیهایمان بنویسید و آن را نقد کنید.
◼️به دلایل مختلفی مثل هزینهی چاپ و ملاحظات موجود، ما برای چاپ متنها محدودیت داریم. مسلم است که تمام متنها بالاخره به شکلی منتشر خواهد شد، اما شاید امکان چاپ برخی نوشتهها در نسخهی اصلی وجود نداشته باشد. از همین حالا عذرخواهیم.
◾️لطف کنید و تا ۲۰ بهمنماه متنهای خود را به ما برسانید. به @Ashkan_mh
▪️شمارهی بعدی پویش ۲۶ بهمن منتشر خواهد شد.
@PoyeshMagazine
انسان امروزی به واسطهی تلاشهای چندصدسالهاش، دستیاری برای کارهای گاه روزمره گاه فراتر از آن، طراحی و خلق کرده است. "کامپیوتر". در این شماره میخواهیم از زندگی با کامپیوترها بگوییم. هر نوع کامپیوتر. از اتمیاش گرفته تا همین چیپهای کوچک داخل بوردهای تبلیغاتی سوپریها. اگر روزی از خواب بیدار شوید و دیگر وسیلهی هوشمندی نداشته باشید، ادامهی روز چقدر سخت خواهد بود؟ چه بسا شاید بگویید آسانتر. این دستیار همهفنحریف، زندگی ما را چگونه تغییر دادهاست؟ روابط اجتماعیمان تا چه اندازه تحت تاثیر این فرد سوم قرار گرفته؟ پیشرفت علم چطور؟ برای ما از زندگی با این جزء جدانشدنی زندگیهایمان بنویسید و آن را نقد کنید.
◼️به دلایل مختلفی مثل هزینهی چاپ و ملاحظات موجود، ما برای چاپ متنها محدودیت داریم. مسلم است که تمام متنها بالاخره به شکلی منتشر خواهد شد، اما شاید امکان چاپ برخی نوشتهها در نسخهی اصلی وجود نداشته باشد. از همین حالا عذرخواهیم.
◾️لطف کنید و تا ۲۰ بهمنماه متنهای خود را به ما برسانید. به @Ashkan_mh
▪️شمارهی بعدی پویش ۲۶ بهمن منتشر خواهد شد.
@PoyeshMagazine
👍1
با عرض پوزش از دوستان عزیزمان شمارهی ۴۴ نشریهی پویش با دو روز تاخیر در تاریخ دوشنبه ۲۸ بهمن منتشر خواهد شد.
@PoyeshMagazine
@PoyeshMagazine
📚انتشار نشریهی پویش
📌 شمارهی ۴۴
📆هم اکنون در لابی دانشکده
❗️نسخهی دیجیتال مجله به زودی از طریق همین کانال منتشر خواهد شد.
@PoyeshMagazine
📌 شمارهی ۴۴
📆هم اکنون در لابی دانشکده
❗️نسخهی دیجیتال مجله به زودی از طریق همین کانال منتشر خواهد شد.
@PoyeshMagazine
👍1
سلام
امیدواریم خوب باشید
قصد داشتیم در این مدت قرنطینگی، کارهایی با هم انجام دهیم تا حس خوبمان کمرنگ نشود.
▫️ اگر کتابی در دست و یا در ذهن دارید، برشی از آن را به صورت ویس یا متن با ما هم شریک شوید تا هر روز از سال نو، کتابی نو برای معرفی داشته باشیم.
▫️ همینطور اگر متن جالبی از خود یا دیگری در نظر دارید، برایمان بفرستید تا منتخبشان را با هم به خواندن بنشینیم.
منتظر شماییم تا سختی این روزها را با هم ملایمتر کنیم.
متن یا صدای خود را برای @koroshroohi ارسال نمایید.
@PoyeshMagazine
امیدواریم خوب باشید
قصد داشتیم در این مدت قرنطینگی، کارهایی با هم انجام دهیم تا حس خوبمان کمرنگ نشود.
▫️ اگر کتابی در دست و یا در ذهن دارید، برشی از آن را به صورت ویس یا متن با ما هم شریک شوید تا هر روز از سال نو، کتابی نو برای معرفی داشته باشیم.
▫️ همینطور اگر متن جالبی از خود یا دیگری در نظر دارید، برایمان بفرستید تا منتخبشان را با هم به خواندن بنشینیم.
منتظر شماییم تا سختی این روزها را با هم ملایمتر کنیم.
متن یا صدای خود را برای @koroshroohi ارسال نمایید.
@PoyeshMagazine
👍1
• برای ارسال فایل با @bhr_kvn در تماس باشید.
• جهت مشاهدهی مجلههای پویش به سایت shora.ceit.aut.ac.ir مراجعه فرمایید.
• جهت مشاهدهی مجلههای پویش به سایت shora.ceit.aut.ac.ir مراجعه فرمایید.
👍2
نیمهی تاریک ماه
من همیشه هلند را دوست داشتهام؛ مخصوصا آمستردام را. پاییزش را. اما دیگر دارد حوصلهام را سر میبرد. دو ماه است اینجام و هر هفته پاهام را روی برگهای زردش میفشارم و با قدمهام ریتم آهنگهای پینک فلوید را میگیرم تا برسم به این کافه. ولی همین روها پاییزش تمام میشود. شاید تا وسطهای ژانویه آب روی رودخانهای که وسط خیابان زوارنن بورکوال است یخ بزند. تا حالا عکسی از زمستانهایش ندیدهام. اما زیبایی پاییزش زود برایم تکراری شد.
از گوشهی چشمم تصویر گارسون را در شیشهی روی میز میبینم. دلم نه عطر قهوه را میخواهد، نه دلنشینی شکلات داغ را. با دست ردش میکنم و نگاهم را از پنجره نمیگیرم. یک دفعه توجهم به صحنهی پیش روم جلب میشود. چانهام را از روی دستم برمیدارم. دستم بیحس شده. یعنی ممکن است چیزی که میبینم درست باشد؟
دوچرخهاش را کنار کافه میگذارد. دستی روی لباسها و شال گردنش میکشد. موهای سفیدش را مرتب میکند و به سمت در کافه میچرخد. چشمهام را میمالم. تنهام را کاملا میچرخانم که درب کافه را ببینم. با صدای جرینگ جرینگ آویز بالای در، دستم را روی قلبم میگذارم. میآید تو. خودش است. نیازی به دقت ندارم که تشخیص دهم. این حالت موها فقط برای اوست. این دستهای لاغری که رگهاشان برجسته شده فقط میتوانند با گیتار او بازی کرده باشند. حتما خودش است. راجر واترز...
با نگاه تا پشت میزش دنبالش میکنم. مینشیند روی یک صندلی روبهروی من. انگار گارسونها برایشان مهم نیست که او واترز است. سفارش میدهد. انگشتهاش را روی میزش بین هم قفل میکند.
چیزی دارد به گلوم چنگ میزند. نفسنفس میزنم و هوا را با ولع میبلعم. یکدفعه متوجه نگاه من میشود. نگاهم را با ترس ازش میگیرم و سرم را در یقهی ژاکتم فرو میبرم. قطرههایی روی ژاکت کرم رنگم میریزند. دستمالی از جیبم در میآورم و اشکهایم را پاک میکنم. زیرچشمی نگاهش میکنم. خیره شده است به جایی. نمیدانم کجا. بعید است اشکهای من را در فضای نیمهتاریک کافه دیده باشد. اگر هم دیده باشد چیز جدیدی برایش وجود ندارد. شنیدهام یک بار اوردوز کرده بوده. در بیمارستانش هرکسی فهمیده واترز بستری شده. خود کشی کرده. اعم از دکتر و پرستار و بیمار. دیگر گریه کردن که برایش چیزی نیست.
تا حالا اینقدر بهش نزدیک نبودهام. گارسون که دارد به سمتش میرود بهش اشاره میکنم. با نگاهی پر از پرسش میایستد. بلند میشوم و با پاهایی لرزان راه میافتم سمت گارسون. سفارش واترز را ازش میگیرم و به سمت میزش میروم. فنجان و بشقاب کیکش را روی میزش میگذارم و سینی به دست آنجا میایستم. کمی سرک میکشد تا میز من را ببیند. آنجا که چیزی نیست. حتما فکر میکند گارسونم. میگوید :«ممنونم خانم جوان.»
میخواهم حرفی بزنم. بگویم چهقدر دوستش دارم. بگویم کارهایش را دیوانهوار گوش میدهم. اما انگار زبانم قفل شده است. فقط میتوانم صدایش کنم :«آقای واترز...»
نگاهم میکند. لبخند نزده اما نگاهش دلگرم کننده است. لبهایش تکان میخورد. اما دقیق نمیفهمم چه میگوید. با دست به صندلی روبهرویش اشاره میکند. خودم را بیشتر جمع میکنم و میگویم :«نه. ممنون.»
چیزی نمیگوید. سرش را به چپ و راست تکان میدهد و با چنگال کوچکش به جان کیکش میافتد. مبهوت ماندهام روبهرویش. واترز چیزی میگوید. میگویم :«متوجه نشدم.»
-«پرسیدم طرفداری؟»
لبخند محوی روی لبهام مینشیند. میگویم :«بله آقا.» و نمیگویم طرفدار کم است. بگو دیوانهای. بگو مریدی.
تکهای از کیک را در دهانش میگذارد و میگوید :«از کجا اومدی؟ به خاطر لهجهت...».
می گویم :«ایران.»
اجزای صورتش را با دقت میکاوم. ابروهایش میرود بالا. تکهی دیگری از کیک را در دهانش میگذارد. میگوید :«شغلت چیه؟»
ضربان قلبم به آرامی دارد حالت عادیش را میگیرد. نفس عمیقی میکشم و میگویم :«معلم موسیقیام.» چشمهاش گرد میشود و به سر تا پام نگاه میکند :«پس چرا مثل دانشآموزا وایسادی؟»
آرام میخندم و سرم را میاندازم پایین. میگویم :«خب...» و با تعلل شانهای بالا میاندازم. دوباره به صندلی روبهروش اشاره میکند. دستم را روی قلبم میگذارم و میگویم :«جسارته.» دوباره سر تکان میدهد. دلم میخواهد عقربهها را نگه دارم تا زمان حرکت نکند. میخواهم تا ابد از همین فاصله نگاهش کنم.
میگوید :«چقدر تو کارت موفقی خانم؟»
من و من میکنم. میگویم :«خب... تقریبا زیاد.»
میگوید :«میدونی پرفروشترین آلبوم پینکفلوید کدوم بود؟»
گردنم را کج میکنم.
-«فکر میکنم The Dark Side of the Moon»
چنگالش را روی میز میگذارد و کیکی که در دهانش بوده را قورت میدهد. دستهایش را روی هم میمالد و میگوید :«ولی بعد از اون آلبوم ما تازه فهمیدیم هیچی نیستیم.»
من همیشه هلند را دوست داشتهام؛ مخصوصا آمستردام را. پاییزش را. اما دیگر دارد حوصلهام را سر میبرد. دو ماه است اینجام و هر هفته پاهام را روی برگهای زردش میفشارم و با قدمهام ریتم آهنگهای پینک فلوید را میگیرم تا برسم به این کافه. ولی همین روها پاییزش تمام میشود. شاید تا وسطهای ژانویه آب روی رودخانهای که وسط خیابان زوارنن بورکوال است یخ بزند. تا حالا عکسی از زمستانهایش ندیدهام. اما زیبایی پاییزش زود برایم تکراری شد.
از گوشهی چشمم تصویر گارسون را در شیشهی روی میز میبینم. دلم نه عطر قهوه را میخواهد، نه دلنشینی شکلات داغ را. با دست ردش میکنم و نگاهم را از پنجره نمیگیرم. یک دفعه توجهم به صحنهی پیش روم جلب میشود. چانهام را از روی دستم برمیدارم. دستم بیحس شده. یعنی ممکن است چیزی که میبینم درست باشد؟
دوچرخهاش را کنار کافه میگذارد. دستی روی لباسها و شال گردنش میکشد. موهای سفیدش را مرتب میکند و به سمت در کافه میچرخد. چشمهام را میمالم. تنهام را کاملا میچرخانم که درب کافه را ببینم. با صدای جرینگ جرینگ آویز بالای در، دستم را روی قلبم میگذارم. میآید تو. خودش است. نیازی به دقت ندارم که تشخیص دهم. این حالت موها فقط برای اوست. این دستهای لاغری که رگهاشان برجسته شده فقط میتوانند با گیتار او بازی کرده باشند. حتما خودش است. راجر واترز...
با نگاه تا پشت میزش دنبالش میکنم. مینشیند روی یک صندلی روبهروی من. انگار گارسونها برایشان مهم نیست که او واترز است. سفارش میدهد. انگشتهاش را روی میزش بین هم قفل میکند.
چیزی دارد به گلوم چنگ میزند. نفسنفس میزنم و هوا را با ولع میبلعم. یکدفعه متوجه نگاه من میشود. نگاهم را با ترس ازش میگیرم و سرم را در یقهی ژاکتم فرو میبرم. قطرههایی روی ژاکت کرم رنگم میریزند. دستمالی از جیبم در میآورم و اشکهایم را پاک میکنم. زیرچشمی نگاهش میکنم. خیره شده است به جایی. نمیدانم کجا. بعید است اشکهای من را در فضای نیمهتاریک کافه دیده باشد. اگر هم دیده باشد چیز جدیدی برایش وجود ندارد. شنیدهام یک بار اوردوز کرده بوده. در بیمارستانش هرکسی فهمیده واترز بستری شده. خود کشی کرده. اعم از دکتر و پرستار و بیمار. دیگر گریه کردن که برایش چیزی نیست.
تا حالا اینقدر بهش نزدیک نبودهام. گارسون که دارد به سمتش میرود بهش اشاره میکنم. با نگاهی پر از پرسش میایستد. بلند میشوم و با پاهایی لرزان راه میافتم سمت گارسون. سفارش واترز را ازش میگیرم و به سمت میزش میروم. فنجان و بشقاب کیکش را روی میزش میگذارم و سینی به دست آنجا میایستم. کمی سرک میکشد تا میز من را ببیند. آنجا که چیزی نیست. حتما فکر میکند گارسونم. میگوید :«ممنونم خانم جوان.»
میخواهم حرفی بزنم. بگویم چهقدر دوستش دارم. بگویم کارهایش را دیوانهوار گوش میدهم. اما انگار زبانم قفل شده است. فقط میتوانم صدایش کنم :«آقای واترز...»
نگاهم میکند. لبخند نزده اما نگاهش دلگرم کننده است. لبهایش تکان میخورد. اما دقیق نمیفهمم چه میگوید. با دست به صندلی روبهرویش اشاره میکند. خودم را بیشتر جمع میکنم و میگویم :«نه. ممنون.»
چیزی نمیگوید. سرش را به چپ و راست تکان میدهد و با چنگال کوچکش به جان کیکش میافتد. مبهوت ماندهام روبهرویش. واترز چیزی میگوید. میگویم :«متوجه نشدم.»
-«پرسیدم طرفداری؟»
لبخند محوی روی لبهام مینشیند. میگویم :«بله آقا.» و نمیگویم طرفدار کم است. بگو دیوانهای. بگو مریدی.
تکهای از کیک را در دهانش میگذارد و میگوید :«از کجا اومدی؟ به خاطر لهجهت...».
می گویم :«ایران.»
اجزای صورتش را با دقت میکاوم. ابروهایش میرود بالا. تکهی دیگری از کیک را در دهانش میگذارد. میگوید :«شغلت چیه؟»
ضربان قلبم به آرامی دارد حالت عادیش را میگیرد. نفس عمیقی میکشم و میگویم :«معلم موسیقیام.» چشمهاش گرد میشود و به سر تا پام نگاه میکند :«پس چرا مثل دانشآموزا وایسادی؟»
آرام میخندم و سرم را میاندازم پایین. میگویم :«خب...» و با تعلل شانهای بالا میاندازم. دوباره به صندلی روبهروش اشاره میکند. دستم را روی قلبم میگذارم و میگویم :«جسارته.» دوباره سر تکان میدهد. دلم میخواهد عقربهها را نگه دارم تا زمان حرکت نکند. میخواهم تا ابد از همین فاصله نگاهش کنم.
میگوید :«چقدر تو کارت موفقی خانم؟»
من و من میکنم. میگویم :«خب... تقریبا زیاد.»
میگوید :«میدونی پرفروشترین آلبوم پینکفلوید کدوم بود؟»
گردنم را کج میکنم.
-«فکر میکنم The Dark Side of the Moon»
چنگالش را روی میز میگذارد و کیکی که در دهانش بوده را قورت میدهد. دستهایش را روی هم میمالد و میگوید :«ولی بعد از اون آلبوم ما تازه فهمیدیم هیچی نیستیم.»
👍2
از حرفش تعجب میکنم. ولی باید جدی باشم. ادامه میدهد :«هیچ وقت خودت رو بهترین ندون. مانع پیشرفتت میشه.»
ساکت میمانم. دارم حرفش را در ذهنم حفظ میکنم. احساس میکنم فایدهای ندارد. خودکاری از جیب ژاکتم در میآورم و کف دستم می نویسمش. شانههاش تکان میخورند. خودکار را در جیبم میگذارم. سینی را از دستم میگیرد و فنجان و بشقابش را روی آن میگذارد.
دستم را روی سینی میگذارم و میگویم :«آقای واترز! قبل از رفتنتون میشه یه حرفی بزنید که... چطور بگم؟»
نفس عمیقی میکشم و ادامه میدهم :«یه چیزی بهم یاد بدین. شما یه اسطورهاید برای من. یه چیزی بگید که همیشه یادم بمونه.»
دستهاش را با دستمالی که در جیبش هست پاک میکند. قهوهاش را نخورده است.
دستمال را دوباره در جیبش میگذارد. طوری که انگار حرفی را از قبل آماده کرده، با اطمینان میگوید :«همیشه اون کاری رو که دوست داری انجام بده. به هر قیمتی که شده.»
لبخندی که روی لبهام است عمیقتر میشود :«من یه بار امتحانش کردم. ده سال پیش. داستانش طولانیه. ولی ...». آن سالها را هرگز یادم نمیرود.
میان حرفم دوباره با دست به صندلی روبهروش اشاره میکند و میگوید :«بشین. وقت هست.»
بالاخره روبهروش مینشینم. خیره میشوم به چشمهاش. چقدر تعریف کردن ماجراها برای او سخت است. هم نمی خواهم وقتش را بگیرم، هم میخواهم بیشتر کنارش باشم.
-«ده سال پیش وضعیت خیلی خوبی نداشتم. تمام داراییم یه ماشین بود.»
میگویم که همان ماشین را هم به زور وام و قرض و نوازندگیهای خیابانی جور کرده بودم. میگویم که چقدر برای داشتنش خوشحال بودم. میگویم که حس میکردم روی پای خودم ایستادهام. همهاش را میگویم و بعد ساکت میشوم.
میگوید :«خب؟ یعنی اون ماشین رو دوست داشتی که به خاطرش حاضر شدی قرض بگیری؟»
سرم را تکان میدهم و با خنده میگویم :«نه. اون ماشین رو فروختم که بتونم بیام کنسرت شما.»
چشم هاش برق میزند. نمیگویم چقدر سرکوفت بابتش خوردم. نمیگویم چقدر دیوانه خطابم کردند. خودش حرفی که در نظر من هست را میگوید :«ولی ما چند ساله که دیگه کنسرت نمیذاریم و نخواهیم گذاشت.»
دانههای اشک روی گونههام میغلتند. سرم را تکان میدهم و میگویم :«دقیقا! اون فرصت نباید از دست میرفت. هیچ وقت تکرار نشد.»
همه بهم گفته بودند دیوانهای. من دیوانهی این مرد و صداش بودم. هستم. حالا افتخار می کنم که بعد از چند سال جلوی مردی نشستهام که برای کنسرتش زندگیم را داده بودم. با لبخند گرمی به چشمهام، به اشکهام نگاه میکند.
نمیدانم چقدر زمان همینطوری میگذرد تا بلند میشود. من هم مثل فنر از جام میپرم. دستش را دراز میکند و میگوید :«از آشناییت خوشبخت شدم. برات آرزوی موفقیت میکنم.»
به دستش نگاه میکنم و آرام دست لرزانم را به سمتش میبرم. دستم را می فشارد و میرود به سمت در کافه. سریع به طرف پنجره میروم و نگاهش میکنم. متوجهم که میشود برایش دست تکان میدهم و او فقط میخندد. سوار دوچرخهاش میشود و میان برگهای زرد کف خیابان، از کافه دور میشود. دور و دورتر. تا جایی که دیگر نمیبینمش.
من همیشه هلند را دوست داشتهام اما زیباییهای پاییزش کمکم داشت حوصلهام را سر میبرد. ولی حالا میخواهم هر روز بیایم اینجا. شاید باز هم او را ببینم.
سروناز سروقد
ورودی ۹۸
@PoyeshMagazine
ساکت میمانم. دارم حرفش را در ذهنم حفظ میکنم. احساس میکنم فایدهای ندارد. خودکاری از جیب ژاکتم در میآورم و کف دستم می نویسمش. شانههاش تکان میخورند. خودکار را در جیبم میگذارم. سینی را از دستم میگیرد و فنجان و بشقابش را روی آن میگذارد.
دستم را روی سینی میگذارم و میگویم :«آقای واترز! قبل از رفتنتون میشه یه حرفی بزنید که... چطور بگم؟»
نفس عمیقی میکشم و ادامه میدهم :«یه چیزی بهم یاد بدین. شما یه اسطورهاید برای من. یه چیزی بگید که همیشه یادم بمونه.»
دستهاش را با دستمالی که در جیبش هست پاک میکند. قهوهاش را نخورده است.
دستمال را دوباره در جیبش میگذارد. طوری که انگار حرفی را از قبل آماده کرده، با اطمینان میگوید :«همیشه اون کاری رو که دوست داری انجام بده. به هر قیمتی که شده.»
لبخندی که روی لبهام است عمیقتر میشود :«من یه بار امتحانش کردم. ده سال پیش. داستانش طولانیه. ولی ...». آن سالها را هرگز یادم نمیرود.
میان حرفم دوباره با دست به صندلی روبهروش اشاره میکند و میگوید :«بشین. وقت هست.»
بالاخره روبهروش مینشینم. خیره میشوم به چشمهاش. چقدر تعریف کردن ماجراها برای او سخت است. هم نمی خواهم وقتش را بگیرم، هم میخواهم بیشتر کنارش باشم.
-«ده سال پیش وضعیت خیلی خوبی نداشتم. تمام داراییم یه ماشین بود.»
میگویم که همان ماشین را هم به زور وام و قرض و نوازندگیهای خیابانی جور کرده بودم. میگویم که چقدر برای داشتنش خوشحال بودم. میگویم که حس میکردم روی پای خودم ایستادهام. همهاش را میگویم و بعد ساکت میشوم.
میگوید :«خب؟ یعنی اون ماشین رو دوست داشتی که به خاطرش حاضر شدی قرض بگیری؟»
سرم را تکان میدهم و با خنده میگویم :«نه. اون ماشین رو فروختم که بتونم بیام کنسرت شما.»
چشم هاش برق میزند. نمیگویم چقدر سرکوفت بابتش خوردم. نمیگویم چقدر دیوانه خطابم کردند. خودش حرفی که در نظر من هست را میگوید :«ولی ما چند ساله که دیگه کنسرت نمیذاریم و نخواهیم گذاشت.»
دانههای اشک روی گونههام میغلتند. سرم را تکان میدهم و میگویم :«دقیقا! اون فرصت نباید از دست میرفت. هیچ وقت تکرار نشد.»
همه بهم گفته بودند دیوانهای. من دیوانهی این مرد و صداش بودم. هستم. حالا افتخار می کنم که بعد از چند سال جلوی مردی نشستهام که برای کنسرتش زندگیم را داده بودم. با لبخند گرمی به چشمهام، به اشکهام نگاه میکند.
نمیدانم چقدر زمان همینطوری میگذرد تا بلند میشود. من هم مثل فنر از جام میپرم. دستش را دراز میکند و میگوید :«از آشناییت خوشبخت شدم. برات آرزوی موفقیت میکنم.»
به دستش نگاه میکنم و آرام دست لرزانم را به سمتش میبرم. دستم را می فشارد و میرود به سمت در کافه. سریع به طرف پنجره میروم و نگاهش میکنم. متوجهم که میشود برایش دست تکان میدهم و او فقط میخندد. سوار دوچرخهاش میشود و میان برگهای زرد کف خیابان، از کافه دور میشود. دور و دورتر. تا جایی که دیگر نمیبینمش.
من همیشه هلند را دوست داشتهام اما زیباییهای پاییزش کمکم داشت حوصلهام را سر میبرد. ولی حالا میخواهم هر روز بیایم اینجا. شاید باز هم او را ببینم.
سروناز سروقد
ورودی ۹۸
@PoyeshMagazine
👍2