سلام؛ این فراخوان رسمی پویش برای دریافت متنهای شماست.
"لفظ سنت در مورد آن دسته از افسانهها و داستانهایی به کار میرود که دارای اصل و منشا نامعلوم باشند و به علت ارتباط با مکانی خاص، ماندگاری و تداوم پیدا کرده باشند مثل افسانههای مربوط به حکمت امور و پدیدهها و داستانهایی که آرمانهای ملى و يا فضایل و خصایل قومی را نشان میدهند. بنابراین اگر بخواهیم دقیقتر و اختصاصیتر سخن بگوییم سنت تنها يک واقعیت مشهود همچون وجود آداب و رسوم يا انتقال مداوم یک داستان نیست؛ بلکه انديشه و ایدهای است که ارزشی را بيان میکند. ما بعضی از آداب را خوب میشماریم و بعضی ترتیبات را مطلوب نمیدانیم. سنت حفظ و تایید این داوریها است." ماکس رادین
در این شماره میخواهیم از سنتها بگوییم. آنها را ستایش کنیم، نقد کنیم و شاید حتی انکار کنیم. این میتواند نه فقط برای وضعیت سنتهای عصر حاضر باشد. بعضا سرنوشت سنتها و شاید حتی شکلگیری سنتها نیز موارد مهمی هستند. برای ما از رد یا قبول سنت بنویسید.
◼️به دلایل مختلفی مثل هزینهی چاپ و ملاحظات موجود، ما برای چاپ متنها محدودیت داریم. مسلم است که تمام متنها بالاخره به شکلی منتشر خواهد شد، اما شاید امکان چاپ برخی نوشتهها در نسخهی اصلی وجود نداشته باشد. از همین حالا عذرخواهیم.
◾️لطف کنید و تا ۲۷ آذر متنهای خود را به ما برسانید. به @Ashkan_mh
▪️شمارهی بعدی پویش ۱ دی منتشر خواهد شد.
@PoyeshMagazine
"لفظ سنت در مورد آن دسته از افسانهها و داستانهایی به کار میرود که دارای اصل و منشا نامعلوم باشند و به علت ارتباط با مکانی خاص، ماندگاری و تداوم پیدا کرده باشند مثل افسانههای مربوط به حکمت امور و پدیدهها و داستانهایی که آرمانهای ملى و يا فضایل و خصایل قومی را نشان میدهند. بنابراین اگر بخواهیم دقیقتر و اختصاصیتر سخن بگوییم سنت تنها يک واقعیت مشهود همچون وجود آداب و رسوم يا انتقال مداوم یک داستان نیست؛ بلکه انديشه و ایدهای است که ارزشی را بيان میکند. ما بعضی از آداب را خوب میشماریم و بعضی ترتیبات را مطلوب نمیدانیم. سنت حفظ و تایید این داوریها است." ماکس رادین
در این شماره میخواهیم از سنتها بگوییم. آنها را ستایش کنیم، نقد کنیم و شاید حتی انکار کنیم. این میتواند نه فقط برای وضعیت سنتهای عصر حاضر باشد. بعضا سرنوشت سنتها و شاید حتی شکلگیری سنتها نیز موارد مهمی هستند. برای ما از رد یا قبول سنت بنویسید.
◼️به دلایل مختلفی مثل هزینهی چاپ و ملاحظات موجود، ما برای چاپ متنها محدودیت داریم. مسلم است که تمام متنها بالاخره به شکلی منتشر خواهد شد، اما شاید امکان چاپ برخی نوشتهها در نسخهی اصلی وجود نداشته باشد. از همین حالا عذرخواهیم.
◾️لطف کنید و تا ۲۷ آذر متنهای خود را به ما برسانید. به @Ashkan_mh
▪️شمارهی بعدی پویش ۱ دی منتشر خواهد شد.
@PoyeshMagazine
سلام دوستان
ما تصمیم گرفتیم که از فرصت استفاده کنیم و تا وقتی که مهندس احمدپناه ایران هستن یه پادکست در رابطه با مسائلی مثل تحصیل و اپلای و … با ایشون ضبط کنیم. سوالهایی که دوست دارید از ایشون بپرسید رو توی این داک بنویسید تا ما بهتر بتونیم سوالات رو دسته بندی کنیم. پیشنهاد دیگهای هم داشتید بهمون بگید. ممنون 🙏
https://forms.gle/1RwFyGVXzpTH5TTL6
@PoyeshMagazine
ما تصمیم گرفتیم که از فرصت استفاده کنیم و تا وقتی که مهندس احمدپناه ایران هستن یه پادکست در رابطه با مسائلی مثل تحصیل و اپلای و … با ایشون ضبط کنیم. سوالهایی که دوست دارید از ایشون بپرسید رو توی این داک بنویسید تا ما بهتر بتونیم سوالات رو دسته بندی کنیم. پیشنهاد دیگهای هم داشتید بهمون بگید. ممنون 🙏
https://forms.gle/1RwFyGVXzpTH5TTL6
@PoyeshMagazine
👍1
Pouyesh_42.pdf
601 KB
#پویش
✏️ نسخهی دیجیتالی اصلاح شده
📌نشریهی شورای صنفی
🏫دانشکدهی مهندسی کامپیوتر
📚شمارهی ۴۲
بابت تاخیر پیش آمده عذرخواهی میکنیم🙏
✏️ نسخهی دیجیتالی اصلاح شده
📌نشریهی شورای صنفی
🏫دانشکدهی مهندسی کامپیوتر
📚شمارهی ۴۲
بابت تاخیر پیش آمده عذرخواهی میکنیم🙏
👍1
Pouyesh_43.pdf
5.6 MB
#پویش
✏️ نسخهی دیجیتالی
📌نشریهی شورای صنفی
🏫دانشکدهی مهندسی کامپیوتر
📚شمارهی ۴۳
بابت تأخیر پیش آمده عذرخواهی میکنیم🙏
✏️ نسخهی دیجیتالی
📌نشریهی شورای صنفی
🏫دانشکدهی مهندسی کامپیوتر
📚شمارهی ۴۳
بابت تأخیر پیش آمده عذرخواهی میکنیم🙏
👍1
سلام؛ این فراخوان رسمی پویش برای دریافت متنهای شماست.
انسان امروزی به واسطهی تلاشهای چندصدسالهاش، دستیاری برای کارهای گاه روزمره گاه فراتر از آن، طراحی و خلق کرده است. "کامپیوتر". در این شماره میخواهیم از زندگی با کامپیوترها بگوییم. هر نوع کامپیوتر. از اتمیاش گرفته تا همین چیپهای کوچک داخل بوردهای تبلیغاتی سوپریها. اگر روزی از خواب بیدار شوید و دیگر وسیلهی هوشمندی نداشته باشید، ادامهی روز چقدر سخت خواهد بود؟ چه بسا شاید بگویید آسانتر. این دستیار همهفنحریف، زندگی ما را چگونه تغییر دادهاست؟ روابط اجتماعیمان تا چه اندازه تحت تاثیر این فرد سوم قرار گرفته؟ پیشرفت علم چطور؟ برای ما از زندگی با این جزء جدانشدنی زندگیهایمان بنویسید و آن را نقد کنید.
◼️به دلایل مختلفی مثل هزینهی چاپ و ملاحظات موجود، ما برای چاپ متنها محدودیت داریم. مسلم است که تمام متنها بالاخره به شکلی منتشر خواهد شد، اما شاید امکان چاپ برخی نوشتهها در نسخهی اصلی وجود نداشته باشد. از همین حالا عذرخواهیم.
◾️لطف کنید و تا ۲۰ بهمنماه متنهای خود را به ما برسانید. به @Ashkan_mh
▪️شمارهی بعدی پویش ۲۶ بهمن منتشر خواهد شد.
@PoyeshMagazine
انسان امروزی به واسطهی تلاشهای چندصدسالهاش، دستیاری برای کارهای گاه روزمره گاه فراتر از آن، طراحی و خلق کرده است. "کامپیوتر". در این شماره میخواهیم از زندگی با کامپیوترها بگوییم. هر نوع کامپیوتر. از اتمیاش گرفته تا همین چیپهای کوچک داخل بوردهای تبلیغاتی سوپریها. اگر روزی از خواب بیدار شوید و دیگر وسیلهی هوشمندی نداشته باشید، ادامهی روز چقدر سخت خواهد بود؟ چه بسا شاید بگویید آسانتر. این دستیار همهفنحریف، زندگی ما را چگونه تغییر دادهاست؟ روابط اجتماعیمان تا چه اندازه تحت تاثیر این فرد سوم قرار گرفته؟ پیشرفت علم چطور؟ برای ما از زندگی با این جزء جدانشدنی زندگیهایمان بنویسید و آن را نقد کنید.
◼️به دلایل مختلفی مثل هزینهی چاپ و ملاحظات موجود، ما برای چاپ متنها محدودیت داریم. مسلم است که تمام متنها بالاخره به شکلی منتشر خواهد شد، اما شاید امکان چاپ برخی نوشتهها در نسخهی اصلی وجود نداشته باشد. از همین حالا عذرخواهیم.
◾️لطف کنید و تا ۲۰ بهمنماه متنهای خود را به ما برسانید. به @Ashkan_mh
▪️شمارهی بعدی پویش ۲۶ بهمن منتشر خواهد شد.
@PoyeshMagazine
👍1
با عرض پوزش از دوستان عزیزمان شمارهی ۴۴ نشریهی پویش با دو روز تاخیر در تاریخ دوشنبه ۲۸ بهمن منتشر خواهد شد.
@PoyeshMagazine
@PoyeshMagazine
📚انتشار نشریهی پویش
📌 شمارهی ۴۴
📆هم اکنون در لابی دانشکده
❗️نسخهی دیجیتال مجله به زودی از طریق همین کانال منتشر خواهد شد.
@PoyeshMagazine
📌 شمارهی ۴۴
📆هم اکنون در لابی دانشکده
❗️نسخهی دیجیتال مجله به زودی از طریق همین کانال منتشر خواهد شد.
@PoyeshMagazine
👍1
سلام
امیدواریم خوب باشید
قصد داشتیم در این مدت قرنطینگی، کارهایی با هم انجام دهیم تا حس خوبمان کمرنگ نشود.
▫️ اگر کتابی در دست و یا در ذهن دارید، برشی از آن را به صورت ویس یا متن با ما هم شریک شوید تا هر روز از سال نو، کتابی نو برای معرفی داشته باشیم.
▫️ همینطور اگر متن جالبی از خود یا دیگری در نظر دارید، برایمان بفرستید تا منتخبشان را با هم به خواندن بنشینیم.
منتظر شماییم تا سختی این روزها را با هم ملایمتر کنیم.
متن یا صدای خود را برای @koroshroohi ارسال نمایید.
@PoyeshMagazine
امیدواریم خوب باشید
قصد داشتیم در این مدت قرنطینگی، کارهایی با هم انجام دهیم تا حس خوبمان کمرنگ نشود.
▫️ اگر کتابی در دست و یا در ذهن دارید، برشی از آن را به صورت ویس یا متن با ما هم شریک شوید تا هر روز از سال نو، کتابی نو برای معرفی داشته باشیم.
▫️ همینطور اگر متن جالبی از خود یا دیگری در نظر دارید، برایمان بفرستید تا منتخبشان را با هم به خواندن بنشینیم.
منتظر شماییم تا سختی این روزها را با هم ملایمتر کنیم.
متن یا صدای خود را برای @koroshroohi ارسال نمایید.
@PoyeshMagazine
👍1
• برای ارسال فایل با @bhr_kvn در تماس باشید.
• جهت مشاهدهی مجلههای پویش به سایت shora.ceit.aut.ac.ir مراجعه فرمایید.
• جهت مشاهدهی مجلههای پویش به سایت shora.ceit.aut.ac.ir مراجعه فرمایید.
👍2
نیمهی تاریک ماه
من همیشه هلند را دوست داشتهام؛ مخصوصا آمستردام را. پاییزش را. اما دیگر دارد حوصلهام را سر میبرد. دو ماه است اینجام و هر هفته پاهام را روی برگهای زردش میفشارم و با قدمهام ریتم آهنگهای پینک فلوید را میگیرم تا برسم به این کافه. ولی همین روها پاییزش تمام میشود. شاید تا وسطهای ژانویه آب روی رودخانهای که وسط خیابان زوارنن بورکوال است یخ بزند. تا حالا عکسی از زمستانهایش ندیدهام. اما زیبایی پاییزش زود برایم تکراری شد.
از گوشهی چشمم تصویر گارسون را در شیشهی روی میز میبینم. دلم نه عطر قهوه را میخواهد، نه دلنشینی شکلات داغ را. با دست ردش میکنم و نگاهم را از پنجره نمیگیرم. یک دفعه توجهم به صحنهی پیش روم جلب میشود. چانهام را از روی دستم برمیدارم. دستم بیحس شده. یعنی ممکن است چیزی که میبینم درست باشد؟
دوچرخهاش را کنار کافه میگذارد. دستی روی لباسها و شال گردنش میکشد. موهای سفیدش را مرتب میکند و به سمت در کافه میچرخد. چشمهام را میمالم. تنهام را کاملا میچرخانم که درب کافه را ببینم. با صدای جرینگ جرینگ آویز بالای در، دستم را روی قلبم میگذارم. میآید تو. خودش است. نیازی به دقت ندارم که تشخیص دهم. این حالت موها فقط برای اوست. این دستهای لاغری که رگهاشان برجسته شده فقط میتوانند با گیتار او بازی کرده باشند. حتما خودش است. راجر واترز...
با نگاه تا پشت میزش دنبالش میکنم. مینشیند روی یک صندلی روبهروی من. انگار گارسونها برایشان مهم نیست که او واترز است. سفارش میدهد. انگشتهاش را روی میزش بین هم قفل میکند.
چیزی دارد به گلوم چنگ میزند. نفسنفس میزنم و هوا را با ولع میبلعم. یکدفعه متوجه نگاه من میشود. نگاهم را با ترس ازش میگیرم و سرم را در یقهی ژاکتم فرو میبرم. قطرههایی روی ژاکت کرم رنگم میریزند. دستمالی از جیبم در میآورم و اشکهایم را پاک میکنم. زیرچشمی نگاهش میکنم. خیره شده است به جایی. نمیدانم کجا. بعید است اشکهای من را در فضای نیمهتاریک کافه دیده باشد. اگر هم دیده باشد چیز جدیدی برایش وجود ندارد. شنیدهام یک بار اوردوز کرده بوده. در بیمارستانش هرکسی فهمیده واترز بستری شده. خود کشی کرده. اعم از دکتر و پرستار و بیمار. دیگر گریه کردن که برایش چیزی نیست.
تا حالا اینقدر بهش نزدیک نبودهام. گارسون که دارد به سمتش میرود بهش اشاره میکنم. با نگاهی پر از پرسش میایستد. بلند میشوم و با پاهایی لرزان راه میافتم سمت گارسون. سفارش واترز را ازش میگیرم و به سمت میزش میروم. فنجان و بشقاب کیکش را روی میزش میگذارم و سینی به دست آنجا میایستم. کمی سرک میکشد تا میز من را ببیند. آنجا که چیزی نیست. حتما فکر میکند گارسونم. میگوید :«ممنونم خانم جوان.»
میخواهم حرفی بزنم. بگویم چهقدر دوستش دارم. بگویم کارهایش را دیوانهوار گوش میدهم. اما انگار زبانم قفل شده است. فقط میتوانم صدایش کنم :«آقای واترز...»
نگاهم میکند. لبخند نزده اما نگاهش دلگرم کننده است. لبهایش تکان میخورد. اما دقیق نمیفهمم چه میگوید. با دست به صندلی روبهرویش اشاره میکند. خودم را بیشتر جمع میکنم و میگویم :«نه. ممنون.»
چیزی نمیگوید. سرش را به چپ و راست تکان میدهد و با چنگال کوچکش به جان کیکش میافتد. مبهوت ماندهام روبهرویش. واترز چیزی میگوید. میگویم :«متوجه نشدم.»
-«پرسیدم طرفداری؟»
لبخند محوی روی لبهام مینشیند. میگویم :«بله آقا.» و نمیگویم طرفدار کم است. بگو دیوانهای. بگو مریدی.
تکهای از کیک را در دهانش میگذارد و میگوید :«از کجا اومدی؟ به خاطر لهجهت...».
می گویم :«ایران.»
اجزای صورتش را با دقت میکاوم. ابروهایش میرود بالا. تکهی دیگری از کیک را در دهانش میگذارد. میگوید :«شغلت چیه؟»
ضربان قلبم به آرامی دارد حالت عادیش را میگیرد. نفس عمیقی میکشم و میگویم :«معلم موسیقیام.» چشمهاش گرد میشود و به سر تا پام نگاه میکند :«پس چرا مثل دانشآموزا وایسادی؟»
آرام میخندم و سرم را میاندازم پایین. میگویم :«خب...» و با تعلل شانهای بالا میاندازم. دوباره به صندلی روبهروش اشاره میکند. دستم را روی قلبم میگذارم و میگویم :«جسارته.» دوباره سر تکان میدهد. دلم میخواهد عقربهها را نگه دارم تا زمان حرکت نکند. میخواهم تا ابد از همین فاصله نگاهش کنم.
میگوید :«چقدر تو کارت موفقی خانم؟»
من و من میکنم. میگویم :«خب... تقریبا زیاد.»
میگوید :«میدونی پرفروشترین آلبوم پینکفلوید کدوم بود؟»
گردنم را کج میکنم.
-«فکر میکنم The Dark Side of the Moon»
چنگالش را روی میز میگذارد و کیکی که در دهانش بوده را قورت میدهد. دستهایش را روی هم میمالد و میگوید :«ولی بعد از اون آلبوم ما تازه فهمیدیم هیچی نیستیم.»
من همیشه هلند را دوست داشتهام؛ مخصوصا آمستردام را. پاییزش را. اما دیگر دارد حوصلهام را سر میبرد. دو ماه است اینجام و هر هفته پاهام را روی برگهای زردش میفشارم و با قدمهام ریتم آهنگهای پینک فلوید را میگیرم تا برسم به این کافه. ولی همین روها پاییزش تمام میشود. شاید تا وسطهای ژانویه آب روی رودخانهای که وسط خیابان زوارنن بورکوال است یخ بزند. تا حالا عکسی از زمستانهایش ندیدهام. اما زیبایی پاییزش زود برایم تکراری شد.
از گوشهی چشمم تصویر گارسون را در شیشهی روی میز میبینم. دلم نه عطر قهوه را میخواهد، نه دلنشینی شکلات داغ را. با دست ردش میکنم و نگاهم را از پنجره نمیگیرم. یک دفعه توجهم به صحنهی پیش روم جلب میشود. چانهام را از روی دستم برمیدارم. دستم بیحس شده. یعنی ممکن است چیزی که میبینم درست باشد؟
دوچرخهاش را کنار کافه میگذارد. دستی روی لباسها و شال گردنش میکشد. موهای سفیدش را مرتب میکند و به سمت در کافه میچرخد. چشمهام را میمالم. تنهام را کاملا میچرخانم که درب کافه را ببینم. با صدای جرینگ جرینگ آویز بالای در، دستم را روی قلبم میگذارم. میآید تو. خودش است. نیازی به دقت ندارم که تشخیص دهم. این حالت موها فقط برای اوست. این دستهای لاغری که رگهاشان برجسته شده فقط میتوانند با گیتار او بازی کرده باشند. حتما خودش است. راجر واترز...
با نگاه تا پشت میزش دنبالش میکنم. مینشیند روی یک صندلی روبهروی من. انگار گارسونها برایشان مهم نیست که او واترز است. سفارش میدهد. انگشتهاش را روی میزش بین هم قفل میکند.
چیزی دارد به گلوم چنگ میزند. نفسنفس میزنم و هوا را با ولع میبلعم. یکدفعه متوجه نگاه من میشود. نگاهم را با ترس ازش میگیرم و سرم را در یقهی ژاکتم فرو میبرم. قطرههایی روی ژاکت کرم رنگم میریزند. دستمالی از جیبم در میآورم و اشکهایم را پاک میکنم. زیرچشمی نگاهش میکنم. خیره شده است به جایی. نمیدانم کجا. بعید است اشکهای من را در فضای نیمهتاریک کافه دیده باشد. اگر هم دیده باشد چیز جدیدی برایش وجود ندارد. شنیدهام یک بار اوردوز کرده بوده. در بیمارستانش هرکسی فهمیده واترز بستری شده. خود کشی کرده. اعم از دکتر و پرستار و بیمار. دیگر گریه کردن که برایش چیزی نیست.
تا حالا اینقدر بهش نزدیک نبودهام. گارسون که دارد به سمتش میرود بهش اشاره میکنم. با نگاهی پر از پرسش میایستد. بلند میشوم و با پاهایی لرزان راه میافتم سمت گارسون. سفارش واترز را ازش میگیرم و به سمت میزش میروم. فنجان و بشقاب کیکش را روی میزش میگذارم و سینی به دست آنجا میایستم. کمی سرک میکشد تا میز من را ببیند. آنجا که چیزی نیست. حتما فکر میکند گارسونم. میگوید :«ممنونم خانم جوان.»
میخواهم حرفی بزنم. بگویم چهقدر دوستش دارم. بگویم کارهایش را دیوانهوار گوش میدهم. اما انگار زبانم قفل شده است. فقط میتوانم صدایش کنم :«آقای واترز...»
نگاهم میکند. لبخند نزده اما نگاهش دلگرم کننده است. لبهایش تکان میخورد. اما دقیق نمیفهمم چه میگوید. با دست به صندلی روبهرویش اشاره میکند. خودم را بیشتر جمع میکنم و میگویم :«نه. ممنون.»
چیزی نمیگوید. سرش را به چپ و راست تکان میدهد و با چنگال کوچکش به جان کیکش میافتد. مبهوت ماندهام روبهرویش. واترز چیزی میگوید. میگویم :«متوجه نشدم.»
-«پرسیدم طرفداری؟»
لبخند محوی روی لبهام مینشیند. میگویم :«بله آقا.» و نمیگویم طرفدار کم است. بگو دیوانهای. بگو مریدی.
تکهای از کیک را در دهانش میگذارد و میگوید :«از کجا اومدی؟ به خاطر لهجهت...».
می گویم :«ایران.»
اجزای صورتش را با دقت میکاوم. ابروهایش میرود بالا. تکهی دیگری از کیک را در دهانش میگذارد. میگوید :«شغلت چیه؟»
ضربان قلبم به آرامی دارد حالت عادیش را میگیرد. نفس عمیقی میکشم و میگویم :«معلم موسیقیام.» چشمهاش گرد میشود و به سر تا پام نگاه میکند :«پس چرا مثل دانشآموزا وایسادی؟»
آرام میخندم و سرم را میاندازم پایین. میگویم :«خب...» و با تعلل شانهای بالا میاندازم. دوباره به صندلی روبهروش اشاره میکند. دستم را روی قلبم میگذارم و میگویم :«جسارته.» دوباره سر تکان میدهد. دلم میخواهد عقربهها را نگه دارم تا زمان حرکت نکند. میخواهم تا ابد از همین فاصله نگاهش کنم.
میگوید :«چقدر تو کارت موفقی خانم؟»
من و من میکنم. میگویم :«خب... تقریبا زیاد.»
میگوید :«میدونی پرفروشترین آلبوم پینکفلوید کدوم بود؟»
گردنم را کج میکنم.
-«فکر میکنم The Dark Side of the Moon»
چنگالش را روی میز میگذارد و کیکی که در دهانش بوده را قورت میدهد. دستهایش را روی هم میمالد و میگوید :«ولی بعد از اون آلبوم ما تازه فهمیدیم هیچی نیستیم.»
👍2
از حرفش تعجب میکنم. ولی باید جدی باشم. ادامه میدهد :«هیچ وقت خودت رو بهترین ندون. مانع پیشرفتت میشه.»
ساکت میمانم. دارم حرفش را در ذهنم حفظ میکنم. احساس میکنم فایدهای ندارد. خودکاری از جیب ژاکتم در میآورم و کف دستم می نویسمش. شانههاش تکان میخورند. خودکار را در جیبم میگذارم. سینی را از دستم میگیرد و فنجان و بشقابش را روی آن میگذارد.
دستم را روی سینی میگذارم و میگویم :«آقای واترز! قبل از رفتنتون میشه یه حرفی بزنید که... چطور بگم؟»
نفس عمیقی میکشم و ادامه میدهم :«یه چیزی بهم یاد بدین. شما یه اسطورهاید برای من. یه چیزی بگید که همیشه یادم بمونه.»
دستهاش را با دستمالی که در جیبش هست پاک میکند. قهوهاش را نخورده است.
دستمال را دوباره در جیبش میگذارد. طوری که انگار حرفی را از قبل آماده کرده، با اطمینان میگوید :«همیشه اون کاری رو که دوست داری انجام بده. به هر قیمتی که شده.»
لبخندی که روی لبهام است عمیقتر میشود :«من یه بار امتحانش کردم. ده سال پیش. داستانش طولانیه. ولی ...». آن سالها را هرگز یادم نمیرود.
میان حرفم دوباره با دست به صندلی روبهروش اشاره میکند و میگوید :«بشین. وقت هست.»
بالاخره روبهروش مینشینم. خیره میشوم به چشمهاش. چقدر تعریف کردن ماجراها برای او سخت است. هم نمی خواهم وقتش را بگیرم، هم میخواهم بیشتر کنارش باشم.
-«ده سال پیش وضعیت خیلی خوبی نداشتم. تمام داراییم یه ماشین بود.»
میگویم که همان ماشین را هم به زور وام و قرض و نوازندگیهای خیابانی جور کرده بودم. میگویم که چقدر برای داشتنش خوشحال بودم. میگویم که حس میکردم روی پای خودم ایستادهام. همهاش را میگویم و بعد ساکت میشوم.
میگوید :«خب؟ یعنی اون ماشین رو دوست داشتی که به خاطرش حاضر شدی قرض بگیری؟»
سرم را تکان میدهم و با خنده میگویم :«نه. اون ماشین رو فروختم که بتونم بیام کنسرت شما.»
چشم هاش برق میزند. نمیگویم چقدر سرکوفت بابتش خوردم. نمیگویم چقدر دیوانه خطابم کردند. خودش حرفی که در نظر من هست را میگوید :«ولی ما چند ساله که دیگه کنسرت نمیذاریم و نخواهیم گذاشت.»
دانههای اشک روی گونههام میغلتند. سرم را تکان میدهم و میگویم :«دقیقا! اون فرصت نباید از دست میرفت. هیچ وقت تکرار نشد.»
همه بهم گفته بودند دیوانهای. من دیوانهی این مرد و صداش بودم. هستم. حالا افتخار می کنم که بعد از چند سال جلوی مردی نشستهام که برای کنسرتش زندگیم را داده بودم. با لبخند گرمی به چشمهام، به اشکهام نگاه میکند.
نمیدانم چقدر زمان همینطوری میگذرد تا بلند میشود. من هم مثل فنر از جام میپرم. دستش را دراز میکند و میگوید :«از آشناییت خوشبخت شدم. برات آرزوی موفقیت میکنم.»
به دستش نگاه میکنم و آرام دست لرزانم را به سمتش میبرم. دستم را می فشارد و میرود به سمت در کافه. سریع به طرف پنجره میروم و نگاهش میکنم. متوجهم که میشود برایش دست تکان میدهم و او فقط میخندد. سوار دوچرخهاش میشود و میان برگهای زرد کف خیابان، از کافه دور میشود. دور و دورتر. تا جایی که دیگر نمیبینمش.
من همیشه هلند را دوست داشتهام اما زیباییهای پاییزش کمکم داشت حوصلهام را سر میبرد. ولی حالا میخواهم هر روز بیایم اینجا. شاید باز هم او را ببینم.
سروناز سروقد
ورودی ۹۸
@PoyeshMagazine
ساکت میمانم. دارم حرفش را در ذهنم حفظ میکنم. احساس میکنم فایدهای ندارد. خودکاری از جیب ژاکتم در میآورم و کف دستم می نویسمش. شانههاش تکان میخورند. خودکار را در جیبم میگذارم. سینی را از دستم میگیرد و فنجان و بشقابش را روی آن میگذارد.
دستم را روی سینی میگذارم و میگویم :«آقای واترز! قبل از رفتنتون میشه یه حرفی بزنید که... چطور بگم؟»
نفس عمیقی میکشم و ادامه میدهم :«یه چیزی بهم یاد بدین. شما یه اسطورهاید برای من. یه چیزی بگید که همیشه یادم بمونه.»
دستهاش را با دستمالی که در جیبش هست پاک میکند. قهوهاش را نخورده است.
دستمال را دوباره در جیبش میگذارد. طوری که انگار حرفی را از قبل آماده کرده، با اطمینان میگوید :«همیشه اون کاری رو که دوست داری انجام بده. به هر قیمتی که شده.»
لبخندی که روی لبهام است عمیقتر میشود :«من یه بار امتحانش کردم. ده سال پیش. داستانش طولانیه. ولی ...». آن سالها را هرگز یادم نمیرود.
میان حرفم دوباره با دست به صندلی روبهروش اشاره میکند و میگوید :«بشین. وقت هست.»
بالاخره روبهروش مینشینم. خیره میشوم به چشمهاش. چقدر تعریف کردن ماجراها برای او سخت است. هم نمی خواهم وقتش را بگیرم، هم میخواهم بیشتر کنارش باشم.
-«ده سال پیش وضعیت خیلی خوبی نداشتم. تمام داراییم یه ماشین بود.»
میگویم که همان ماشین را هم به زور وام و قرض و نوازندگیهای خیابانی جور کرده بودم. میگویم که چقدر برای داشتنش خوشحال بودم. میگویم که حس میکردم روی پای خودم ایستادهام. همهاش را میگویم و بعد ساکت میشوم.
میگوید :«خب؟ یعنی اون ماشین رو دوست داشتی که به خاطرش حاضر شدی قرض بگیری؟»
سرم را تکان میدهم و با خنده میگویم :«نه. اون ماشین رو فروختم که بتونم بیام کنسرت شما.»
چشم هاش برق میزند. نمیگویم چقدر سرکوفت بابتش خوردم. نمیگویم چقدر دیوانه خطابم کردند. خودش حرفی که در نظر من هست را میگوید :«ولی ما چند ساله که دیگه کنسرت نمیذاریم و نخواهیم گذاشت.»
دانههای اشک روی گونههام میغلتند. سرم را تکان میدهم و میگویم :«دقیقا! اون فرصت نباید از دست میرفت. هیچ وقت تکرار نشد.»
همه بهم گفته بودند دیوانهای. من دیوانهی این مرد و صداش بودم. هستم. حالا افتخار می کنم که بعد از چند سال جلوی مردی نشستهام که برای کنسرتش زندگیم را داده بودم. با لبخند گرمی به چشمهام، به اشکهام نگاه میکند.
نمیدانم چقدر زمان همینطوری میگذرد تا بلند میشود. من هم مثل فنر از جام میپرم. دستش را دراز میکند و میگوید :«از آشناییت خوشبخت شدم. برات آرزوی موفقیت میکنم.»
به دستش نگاه میکنم و آرام دست لرزانم را به سمتش میبرم. دستم را می فشارد و میرود به سمت در کافه. سریع به طرف پنجره میروم و نگاهش میکنم. متوجهم که میشود برایش دست تکان میدهم و او فقط میخندد. سوار دوچرخهاش میشود و میان برگهای زرد کف خیابان، از کافه دور میشود. دور و دورتر. تا جایی که دیگر نمیبینمش.
من همیشه هلند را دوست داشتهام اما زیباییهای پاییزش کمکم داشت حوصلهام را سر میبرد. ولی حالا میخواهم هر روز بیایم اینجا. شاید باز هم او را ببینم.
سروناز سروقد
ورودی ۹۸
@PoyeshMagazine
👍2
چند برگ از دفتر خاطرات من
چیزی که بیشتر از همه این روزها ذهنم رو به خودش مشغول کرده، کوتاه بودن زندگیمونه. و این که در طی این مسیر، چقد اتفاقات غیرقابل پیشبینی ممکنه برامون بیفته. کی میدونه کِی و کجا ما هم به آخر خط میرسیم؟ هیچکس. قطعاً اگه میدونستم ۳ اسفند آخرین روزیه که تو سال ۹۸ دوستام رو میبینم، جور دیگهای اون روز رو میگذروندم. شاید سعی میکردم از کسی دلخور نشم. سعی میکردم بیشتر لبخند بزنم، بیشتر در کنار بقیه باشم. اونایی که دلم براشون تنگ میشه رو یه دل سیر ببینم و فرصت خداحافظی ازشون رو داشته باشم. این دقیقاً یه تمثیل کوچیک از زندگیمونه. هیچکس نمیتونه با اطمینان خاطر بگه فردا چه اتفاقی براش میفته. حتی نمیتونه بگه فردایی براش وجود داره یا نه. در همین حد کوتاه...
در این درگَه که گَه گَه کَه کُه و کُه کَه شود ناگَه
به امروزت مَشو غَرّه که از فردا نِهای آگَه
▫️▫️▫️▫️▫️▫️▫️▫️▫️
نیل آرمسترانگ در خاطراتش میگه: «من آدم حساسی نیستم. وقتی خانهی والدینم را ترک کردم گریه نکردم. وقتی در ناسا کار پیدا کردم گریه نکردم و حتی وقتی روی ماه پا گذاشتم گریه نکردم. اما وقتی از روی ماه به زمین نگاه کردم، بغضم گرفت. با تردید با پرچمی که بنا بود روی ماه نصب کنم بازی میکردم. از آن فاصله، رنگ و نژاد و ملیتی نبود. ما بودیم و یک خانهی گرد آبی... با خود گفتم: انسانها برای چه میجنگند؟ شست دستم را به سمت زمین گرفتم؛ تمام داراییام و کره زمین با آن عظمت پشت شستم پنهان شد و من اشک ریختم...»
از کفر و ز اسلام برون صحرائیست
ما را به میان آن فضا سودائیست
عارف چو بدان رسید سر را بنهد
نه کفر و نه اسلام و نه آنجا جائیست
▫️▫️▫️▫️▫️▫️▫️▫️▫️
چیزی که واضحه، اینه که همهی ما فقط یه بار فرصت زندگی کردن داریم. فقط یه بار فرصت داریم انتخاب کنیم و سلسله اتفاقات زندگیمون، اون قسمتیش که تحت کنترل ماست رو بچینیم. شاید بعضی فکر کنن این به این معنیه که باید همیشه بهترین انتخاب رو انجام بدیم. اما من میگم کی میدونه بهترین انتخاب کدومه؟ کی میتونه با قاطعیت بگه من به عنوان جراح مغز و اعصاب موفقترم یا مهندس کامپیوتر؟ حتی خودم هم نمیدونم. یادم میاد دوران دبیرستان که بودم، دلم میخواست کنکور هنر بدم و موسیقی بخونم. سال کنکور که تموم شد، میخواستم ریاضی محض بخونم و در آینده استاد دانشگاه بشم و الان دانشجوی مهندسی کامپیوترم تو دانشگاه امیرکبیر. هنوز هم نمیدونم بهترین انتخاب کدوم بوده. اما یکی از دوستام حرف قشنگی بهم زد: «مهندس کامپیوتری که ریاضی درس میده و موزیسینه هم میتونه چیز جالبی باشه». با این وجود، اصلی که به شدت بهش معتقدم اینه که علاقه، مهمترین عامل در تعیین میزان درستی یک انتخابه.
زندگی، راز بزرگیست که در ما جاریست
زندگی فاصلهی آمدن و رفتن ماست
رود دنیا جاریست
زندگی، آبتنی کردن در این رود است
وقت رفتن به همان عریانی؛ که به هنگام ورود آمدهایم
دست ما در کف این رود به دنبال چه میگردد؟
هیچ!!!
▫️▫️▫️▫️▫️▫️▫️▫️▫️
چند روز پیش داشتم با یکی از دوستانم صحبت میکردم. یه ویژگی داره که خیلی ازش خوشم میاد، اونم اینه که مسیرش رو میشناسه. میگفت تو زندگی دومش ادبیات فارسی دانشگاه تهران میخونه. از موسیقی سر درمیاره و آخر هفتهها هم میره کنسرت یا تئاتر. همینطور که داشتم فکر میکردم من تو زندگی دومم چه کاری قراره بکنم، حس کردم برای اولین بار به جای صدای تو سرم، دارم به صدای دلم گوش میدم. ناخودآگاه داشتم رؤیاهام رو تو زندگی دومم میدیدم، کارهایی که جرئت انجام دادنشون رو نداشتم، مسیرهایی که شجاعت رفتنشون رو نداشتم، حرفهایی که جرئت گفتنشون رو نداشتم. زندگی آرمانیم رو واسه خودم به تصویر کشیدم. با خودم گفتم، یعنی دنیا چه شکلی میشد اگه همه تو زندگی دومشون «زندگی» میکردن؟
شما چطور؟ چه تصوری از زندگی دومتون دارید؟
امیرحسین سرور
ورودی ۹۷
@PoyeshMagazine
چیزی که بیشتر از همه این روزها ذهنم رو به خودش مشغول کرده، کوتاه بودن زندگیمونه. و این که در طی این مسیر، چقد اتفاقات غیرقابل پیشبینی ممکنه برامون بیفته. کی میدونه کِی و کجا ما هم به آخر خط میرسیم؟ هیچکس. قطعاً اگه میدونستم ۳ اسفند آخرین روزیه که تو سال ۹۸ دوستام رو میبینم، جور دیگهای اون روز رو میگذروندم. شاید سعی میکردم از کسی دلخور نشم. سعی میکردم بیشتر لبخند بزنم، بیشتر در کنار بقیه باشم. اونایی که دلم براشون تنگ میشه رو یه دل سیر ببینم و فرصت خداحافظی ازشون رو داشته باشم. این دقیقاً یه تمثیل کوچیک از زندگیمونه. هیچکس نمیتونه با اطمینان خاطر بگه فردا چه اتفاقی براش میفته. حتی نمیتونه بگه فردایی براش وجود داره یا نه. در همین حد کوتاه...
در این درگَه که گَه گَه کَه کُه و کُه کَه شود ناگَه
به امروزت مَشو غَرّه که از فردا نِهای آگَه
▫️▫️▫️▫️▫️▫️▫️▫️▫️
نیل آرمسترانگ در خاطراتش میگه: «من آدم حساسی نیستم. وقتی خانهی والدینم را ترک کردم گریه نکردم. وقتی در ناسا کار پیدا کردم گریه نکردم و حتی وقتی روی ماه پا گذاشتم گریه نکردم. اما وقتی از روی ماه به زمین نگاه کردم، بغضم گرفت. با تردید با پرچمی که بنا بود روی ماه نصب کنم بازی میکردم. از آن فاصله، رنگ و نژاد و ملیتی نبود. ما بودیم و یک خانهی گرد آبی... با خود گفتم: انسانها برای چه میجنگند؟ شست دستم را به سمت زمین گرفتم؛ تمام داراییام و کره زمین با آن عظمت پشت شستم پنهان شد و من اشک ریختم...»
از کفر و ز اسلام برون صحرائیست
ما را به میان آن فضا سودائیست
عارف چو بدان رسید سر را بنهد
نه کفر و نه اسلام و نه آنجا جائیست
▫️▫️▫️▫️▫️▫️▫️▫️▫️
چیزی که واضحه، اینه که همهی ما فقط یه بار فرصت زندگی کردن داریم. فقط یه بار فرصت داریم انتخاب کنیم و سلسله اتفاقات زندگیمون، اون قسمتیش که تحت کنترل ماست رو بچینیم. شاید بعضی فکر کنن این به این معنیه که باید همیشه بهترین انتخاب رو انجام بدیم. اما من میگم کی میدونه بهترین انتخاب کدومه؟ کی میتونه با قاطعیت بگه من به عنوان جراح مغز و اعصاب موفقترم یا مهندس کامپیوتر؟ حتی خودم هم نمیدونم. یادم میاد دوران دبیرستان که بودم، دلم میخواست کنکور هنر بدم و موسیقی بخونم. سال کنکور که تموم شد، میخواستم ریاضی محض بخونم و در آینده استاد دانشگاه بشم و الان دانشجوی مهندسی کامپیوترم تو دانشگاه امیرکبیر. هنوز هم نمیدونم بهترین انتخاب کدوم بوده. اما یکی از دوستام حرف قشنگی بهم زد: «مهندس کامپیوتری که ریاضی درس میده و موزیسینه هم میتونه چیز جالبی باشه». با این وجود، اصلی که به شدت بهش معتقدم اینه که علاقه، مهمترین عامل در تعیین میزان درستی یک انتخابه.
زندگی، راز بزرگیست که در ما جاریست
زندگی فاصلهی آمدن و رفتن ماست
رود دنیا جاریست
زندگی، آبتنی کردن در این رود است
وقت رفتن به همان عریانی؛ که به هنگام ورود آمدهایم
دست ما در کف این رود به دنبال چه میگردد؟
هیچ!!!
▫️▫️▫️▫️▫️▫️▫️▫️▫️
چند روز پیش داشتم با یکی از دوستانم صحبت میکردم. یه ویژگی داره که خیلی ازش خوشم میاد، اونم اینه که مسیرش رو میشناسه. میگفت تو زندگی دومش ادبیات فارسی دانشگاه تهران میخونه. از موسیقی سر درمیاره و آخر هفتهها هم میره کنسرت یا تئاتر. همینطور که داشتم فکر میکردم من تو زندگی دومم چه کاری قراره بکنم، حس کردم برای اولین بار به جای صدای تو سرم، دارم به صدای دلم گوش میدم. ناخودآگاه داشتم رؤیاهام رو تو زندگی دومم میدیدم، کارهایی که جرئت انجام دادنشون رو نداشتم، مسیرهایی که شجاعت رفتنشون رو نداشتم، حرفهایی که جرئت گفتنشون رو نداشتم. زندگی آرمانیم رو واسه خودم به تصویر کشیدم. با خودم گفتم، یعنی دنیا چه شکلی میشد اگه همه تو زندگی دومشون «زندگی» میکردن؟
شما چطور؟ چه تصوری از زندگی دومتون دارید؟
امیرحسین سرور
ورودی ۹۷
@PoyeshMagazine
نوری که نمیبینیم
«شاید تبش دوباره عود کرده. شاید لجنی که در زیرزمین هتل نوشیدند او را مسموم کرده. شاید بدنش در حال تسلیم شدن است. میداند که اگر چیزی نخورد میمیرد. اما وقتی هم که غذا میخورد، احساس میکند خواهد مرد.
آنها را از انبار به دینان میبرند. بیشتر زندانیها پسر هستند یا مردانی میانسال، آخرین بازماندهی واحدهای ارتش. شنلهایشان را با خود حمل میکنند، کولهها و جعبههایشان را، بعضی هم چمدانهایی با رنگهای درخشان به دست دارند که خدا میداند از کجا بدست آوردهاند. در میانشان مردانی هستند که شانه به شانه جنگیدهاند، اما بیشترشان با یکدیگر غریبهاند و همه، چیزهایی دیدهاند که آرزوی فراموش کردنشان را دارند. همیشه این حس وجود دارد که موجی پشت سرشان است که خیز برمیدارد و بزرگ میشود و به آهستگی خشمی انتقامجویانه را با خود حمل میکند.
ورنر در شلوار راهراه عموبزرگ ماری لائور راه میرود و کولهاش هم بر روی شانههایش است. هجده سال دارد و تمام زندگیاش مربیان مدرسه، رادیو و رهبرانش در مورد آینده صحبت کردهاند. اما چه آیندهای باقی مانده است؟ جادهی پیش رو تهی است و خطوط افکارش همه متمایل به درونش هستند. ماری لائور را میبیند که با عصایش در سوی دیگر خیابان، مانند خاکستری که از درون آتش بیرون بزند، ناپدید میشود و احساسی از دلتنگی سینهاش را میکوبد.»
نوری که نمیبینیم – آنتونی دوئر
کتاب روایت جنگ است. داستانی که به هر شکل گفته و نوشته شود نشانههایی از درد و تباهی دارد. ماری لائور، دختربچهی نابینای فرانسوی است که با پدرش که کلیددار موزه طبیعی پاریس است زندگی میکند. ورنر، کودک نابغه و با استعداد آلمانی است. او با خواهرش در مرکز نگهداری کودکان بیسرپرست روزگار میگذراند. به واسطهی این نبوغ، ورنر به جامعهی جوانان هیتلر میپیوندد و تمام سختیهای آموزش در آنجا را میگذراند تا اینکه با سرفرازی آماده اعزام به جنگ میشود. پدر ماری لائور به اسارت گرفته میشود و او مجبور به زندگی با عموی پدرش است. روزگار سختی که به واسطهی نابینایی دارد، وصفناپذیر است. حادثه باعث میشود این دو، که از دو ملیت درگیر جنگ با هم هستند، همدیگر را ملاقات کنند و هر چند کوتاه، مسیرشان روشنایی به خود گیرد.
ارمغان سرور
ورودی ۹۵
@PoyeshMagazine
«شاید تبش دوباره عود کرده. شاید لجنی که در زیرزمین هتل نوشیدند او را مسموم کرده. شاید بدنش در حال تسلیم شدن است. میداند که اگر چیزی نخورد میمیرد. اما وقتی هم که غذا میخورد، احساس میکند خواهد مرد.
آنها را از انبار به دینان میبرند. بیشتر زندانیها پسر هستند یا مردانی میانسال، آخرین بازماندهی واحدهای ارتش. شنلهایشان را با خود حمل میکنند، کولهها و جعبههایشان را، بعضی هم چمدانهایی با رنگهای درخشان به دست دارند که خدا میداند از کجا بدست آوردهاند. در میانشان مردانی هستند که شانه به شانه جنگیدهاند، اما بیشترشان با یکدیگر غریبهاند و همه، چیزهایی دیدهاند که آرزوی فراموش کردنشان را دارند. همیشه این حس وجود دارد که موجی پشت سرشان است که خیز برمیدارد و بزرگ میشود و به آهستگی خشمی انتقامجویانه را با خود حمل میکند.
ورنر در شلوار راهراه عموبزرگ ماری لائور راه میرود و کولهاش هم بر روی شانههایش است. هجده سال دارد و تمام زندگیاش مربیان مدرسه، رادیو و رهبرانش در مورد آینده صحبت کردهاند. اما چه آیندهای باقی مانده است؟ جادهی پیش رو تهی است و خطوط افکارش همه متمایل به درونش هستند. ماری لائور را میبیند که با عصایش در سوی دیگر خیابان، مانند خاکستری که از درون آتش بیرون بزند، ناپدید میشود و احساسی از دلتنگی سینهاش را میکوبد.»
نوری که نمیبینیم – آنتونی دوئر
کتاب روایت جنگ است. داستانی که به هر شکل گفته و نوشته شود نشانههایی از درد و تباهی دارد. ماری لائور، دختربچهی نابینای فرانسوی است که با پدرش که کلیددار موزه طبیعی پاریس است زندگی میکند. ورنر، کودک نابغه و با استعداد آلمانی است. او با خواهرش در مرکز نگهداری کودکان بیسرپرست روزگار میگذراند. به واسطهی این نبوغ، ورنر به جامعهی جوانان هیتلر میپیوندد و تمام سختیهای آموزش در آنجا را میگذراند تا اینکه با سرفرازی آماده اعزام به جنگ میشود. پدر ماری لائور به اسارت گرفته میشود و او مجبور به زندگی با عموی پدرش است. روزگار سختی که به واسطهی نابینایی دارد، وصفناپذیر است. حادثه باعث میشود این دو، که از دو ملیت درگیر جنگ با هم هستند، همدیگر را ملاقات کنند و هر چند کوتاه، مسیرشان روشنایی به خود گیرد.
ارمغان سرور
ورودی ۹۵
@PoyeshMagazine
تحمل تفکر در قرنطینه.pdf
103.6 KB
تحمل تفکر در قرنطینه
خلاصهی متن: «ریشهی تمامی مشکلات انسان، ناتوانیش در تنها نشستن توی یک اتاقِ ساکته»
عرفان عابدی
ورودی ۹۶
@PoyeshMagazine
خلاصهی متن: «ریشهی تمامی مشکلات انسان، ناتوانیش در تنها نشستن توی یک اتاقِ ساکته»
عرفان عابدی
ورودی ۹۶
@PoyeshMagazine
👍1
تکبر ممنوع.pdf
96.3 KB
تکبر ممنوع
خلاصهی متن: "ما فقط ۸ دقیقه است که به دنیا اومدیم. همهی عمر انسانها در برابر عمر تخمینزدهشده برای عالم، میشه ۸ دقیقه در برابر یک سال کبیسه."
بهار کاویانی
ورودی ۹۷
@PoyeshMagazine
خلاصهی متن: "ما فقط ۸ دقیقه است که به دنیا اومدیم. همهی عمر انسانها در برابر عمر تخمینزدهشده برای عالم، میشه ۸ دقیقه در برابر یک سال کبیسه."
بهار کاویانی
ورودی ۹۷
@PoyeshMagazine
👍1
خطای تخفیف مبالغهآمیز.pdf
70.5 KB
خطای تخفیف مبالغهآمیز
خلاصهی متن: «هر روز جوری زندگی کنید، گویی روز آخر زندگیتان است، اما فقط یکشنبهها.»
از کتاب: «هنر شفاف اندیشیدن»
امیرحسین سرور
ورودی ۹۷
@PoyeshMagazine
خلاصهی متن: «هر روز جوری زندگی کنید، گویی روز آخر زندگیتان است، اما فقط یکشنبهها.»
از کتاب: «هنر شفاف اندیشیدن»
امیرحسین سرور
ورودی ۹۷
@PoyeshMagazine
👍1
Audio
👍1
سلام؛ این فراخوان رسمی پویش برای دریافت متنهای شماست.
ارسطو در یکی از کتابهای نیمهمفقودشدهاش به نام "Protrepticus" میگوید: «اگر کسی سعی کند علیه پرداختن به فلسفه دلیل بیاورد، مجبور است به فلسفه بپردازد، و اگر کسی سعی کند برای پرداختن به فلسفه دلیل بیاورد، باز هم باید به فلسفه بپردازد.» چه بخواهیم و چه نه، فلسفه بخش جداناپذیری از سیر انسانبودن است. در حالی که علم مدرن به «چیستی» میپردازد، فلسفه بیشتر به «چرایی» پدیدهها میپردازد. علم -به خاصه، فیزیک- در تلاش است تا ماهیت اجزای تشکیلدهندهی جهان هستی را بیابد و آنها را هرچهبهتر بشناسد، اما علم پاسخگوی این سوال نیست که «چرا به جای هیچچیز، چیزی هست؟» امرهای اینچنینی نشانگر اتصال ابدی انسان به فلسفه هستند.
برای ما از مشکلات فلسفی که به آنها برخوردهاید، جوابها و پیشرفتهایی که در آنها حاصل کردهاید یا حتی خود فلسفهی فلسفیدن بگویید.
◼️ فعلا این شماره تنها به صورت PDF منتشر خواهد شد.
◾️لطف کنید و تا ۲ خرداد متنهای خود را به پویش برسانید.
▪️شمارهی بعدی پویش ۵ خرداد منتشر خواهد شد.
@PoyeshMagazine
ارسطو در یکی از کتابهای نیمهمفقودشدهاش به نام "Protrepticus" میگوید: «اگر کسی سعی کند علیه پرداختن به فلسفه دلیل بیاورد، مجبور است به فلسفه بپردازد، و اگر کسی سعی کند برای پرداختن به فلسفه دلیل بیاورد، باز هم باید به فلسفه بپردازد.» چه بخواهیم و چه نه، فلسفه بخش جداناپذیری از سیر انسانبودن است. در حالی که علم مدرن به «چیستی» میپردازد، فلسفه بیشتر به «چرایی» پدیدهها میپردازد. علم -به خاصه، فیزیک- در تلاش است تا ماهیت اجزای تشکیلدهندهی جهان هستی را بیابد و آنها را هرچهبهتر بشناسد، اما علم پاسخگوی این سوال نیست که «چرا به جای هیچچیز، چیزی هست؟» امرهای اینچنینی نشانگر اتصال ابدی انسان به فلسفه هستند.
برای ما از مشکلات فلسفی که به آنها برخوردهاید، جوابها و پیشرفتهایی که در آنها حاصل کردهاید یا حتی خود فلسفهی فلسفیدن بگویید.
◼️ فعلا این شماره تنها به صورت PDF منتشر خواهد شد.
◾️لطف کنید و تا ۲ خرداد متنهای خود را به پویش برسانید.
▪️شمارهی بعدی پویش ۵ خرداد منتشر خواهد شد.
@PoyeshMagazine
👍1
Pouyesh_45.pdf
1.1 MB
#پویش
📌نشریهی شورای صنفی
🏫دانشکدهی مهندسی کامپیوتر
📚شمارهی ۴۵ - ویژهنامهی فلسفه
✏️این شماره تنها به صورت دیجیتالی منتشر میشود
بابت تأخیر پیش آمده عذرخواهی میکنیم🙏
📌نشریهی شورای صنفی
🏫دانشکدهی مهندسی کامپیوتر
📚شمارهی ۴۵ - ویژهنامهی فلسفه
✏️این شماره تنها به صورت دیجیتالی منتشر میشود
بابت تأخیر پیش آمده عذرخواهی میکنیم🙏