Forwarded from 🎬 مووی کاتیج
خیال نکن زندگی واسه مردا خیلی آسونه! اگه قوی باشی یه سِری مسئولیتِ سنگین رو سَرت آوار میشه. چون ریش داری اگه نوازش بخوای یا گریه کنی همه بهت میخندن.
📚 نامه به کودکی که هرگز زاده نشد - اوریانا فالاچی
📚 نامه به کودکی که هرگز زاده نشد - اوریانا فالاچی
❤1
دیشب داشتم با یکی صحبت میکردم
گفت چرا حرف نمیزنی؟ چرا مشکلاتت رو نمیگی؟
اولا که این غلطه، من میگم
به کسایی میگم که حس کنم میتونن کمکی بکنند یا اینکه گاهی اینقدر اذیت میشم که به رفیق های نزدیکم میگم
معمولا نمیگم چون نمیخوام اطرافیانم رو با مشکلاتی که کاری از دستشون برنمیاد اذیت کنم
به نظرم هرکس اینقدر مشکلات توی زندگیش داره که نیازی نباشه بخواد نگران مشکلات منم باشه.
خصوصا اگر اون فرد رفیقم باشه و کاری از دستش برنیاد و فقط ذهنش درگیر بشه، نگران بشه یا حرص بخوره.
گفت چرا حرف نمیزنی؟ چرا مشکلاتت رو نمیگی؟
اولا که این غلطه، من میگم
به کسایی میگم که حس کنم میتونن کمکی بکنند یا اینکه گاهی اینقدر اذیت میشم که به رفیق های نزدیکم میگم
معمولا نمیگم چون نمیخوام اطرافیانم رو با مشکلاتی که کاری از دستشون برنمیاد اذیت کنم
به نظرم هرکس اینقدر مشکلات توی زندگیش داره که نیازی نباشه بخواد نگران مشکلات منم باشه.
خصوصا اگر اون فرد رفیقم باشه و کاری از دستش برنیاد و فقط ذهنش درگیر بشه، نگران بشه یا حرص بخوره.
به علاوه
اگر به کسی که کاری از دستش برنمیاد بگم، یا احساس ضعفی میکنم
چون انگار فقط میخواستم خودم رو خالی کنم یا ترحم و دلسوزی و توجه بخرم
شاید رفیقم اصلا اینجوری نباشه ولی این حس از درون خودمه
اگر به کسی که کاری از دستش برنمیاد بگم، یا احساس ضعفی میکنم
چون انگار فقط میخواستم خودم رو خالی کنم یا ترحم و دلسوزی و توجه بخرم
شاید رفیقم اصلا اینجوری نباشه ولی این حس از درون خودمه
شاید هم فقط تجربیات تلخی در زمینه ی همدردی دیگران دارم که باعث شده نخوام بقیه همدردی کنند.
👍2
جالب اینه که خودم مشکلی ندارم اگر کسی یه مشکل بی ربط به من رو بهم بگه
واقعا سعی میکنم همدلی کنم و حس میکنم اکثرا موفق بودم.
این رو رفقام باید تایید یا تکذیب کنند.
واقعا سعی میکنم همدلی کنم و حس میکنم اکثرا موفق بودم.
این رو رفقام باید تایید یا تکذیب کنند.
It's so fun when you know and he/she knows you know but everybody pretend that nobody knows
🔴سه باور اشتباه در مورد علاقهی شغلی
❌من فقط یک علاقهی شغلی دارم که باید کشفش کنم
✅من علاقهها دارم و اونها هم صفر و یکی نیستن. یعنی من به خیاطی ۵ از ۱۰ علاقه دارم، به برنامهنویسی ۷ از ۱۰، نه اینکه بهشون علاقه دارم/ندارم.
❌برای یافتن شغل رضایت بخش کافیه بفهمم به چی علاقه دارم
✅ علاقه تنها معیار در طراحی مسیر شغلی نیست، سه معیار مهم دیگه هم هستن:
درآمد، استعداد و رسالت شخصی
❌من به دنبال اینم که ببینم به شغل مهندسی علاقه دارم یا نه
✅هر شغلی مجموعهای از فعالیتها رو داریم و ما فقط باید به دنبال علاقهمون به فعالیتها باشیم، حالا هر شغلی که تعداد بیشتری از فعالیتهاش رو دوست داشتیم، احتمالا بیشتر ما رو راضی میکنه.
منبع
❌من فقط یک علاقهی شغلی دارم که باید کشفش کنم
✅من علاقهها دارم و اونها هم صفر و یکی نیستن. یعنی من به خیاطی ۵ از ۱۰ علاقه دارم، به برنامهنویسی ۷ از ۱۰، نه اینکه بهشون علاقه دارم/ندارم.
❌برای یافتن شغل رضایت بخش کافیه بفهمم به چی علاقه دارم
✅ علاقه تنها معیار در طراحی مسیر شغلی نیست، سه معیار مهم دیگه هم هستن:
درآمد، استعداد و رسالت شخصی
❌من به دنبال اینم که ببینم به شغل مهندسی علاقه دارم یا نه
✅هر شغلی مجموعهای از فعالیتها رو داریم و ما فقط باید به دنبال علاقهمون به فعالیتها باشیم، حالا هر شغلی که تعداد بیشتری از فعالیتهاش رو دوست داشتیم، احتمالا بیشتر ما رو راضی میکنه.
منبع
👍2
Forwarded from ژولیدهایباموهایسیاه
خب خیلیها دارند به رفتن فکر میکنند. آنهایی که لاتاری ثبتنام نکردهاند، دارند مقالههایشان را ترجمه میکنند و مدارکشان را آزاد میکنند تا راهشان بازتر شود. آنهایی هم که این دو کار را نکردهاند، دارند آلمانی یا انگلیسی یا فرانسوی میخوانند که بروند.
راستش؛ رفتن و نفس کشیدن در غربت خیلی بهتر است از ماندن و دق کردن توی خاکِ اجدادی. خندیدن توی غربت خیلی بهتر است از اشک ریختن به زبانِ مادری. قبول نداری؟
حالا هرچقدر هم دلت برای رفقا و جمعهای ایرانیطور تنگ بشود و هرچقدر هم که غذاهای ایرانی لذیذ باشند برایت. گاهی وقتها جوری میشود که حاضری همهشان را ببخشی و فقط بروی. انگاری شدهای شبیه به جذامیان توی شهرِ سالمها. هی زور میزنی خودت را مخفی کنی و دور باشی و دیده نشوی. میخواهی بروی و اصلن برایت مهم نیست که چجوری باید رفت و کجا باید رفت حتی. رفتن فعل خوبی نیست؛ حتی برای پرندهای که روی شاخهی درخت نشسته و چیزی از ادبیات نمیفهم؛
اما بعضی وقتها ادبیات هم برایت بیاهمیت میشود و میخواهی خودت، گذشتهات، همه چیزت را بگذاری و بروی به جایی که غذاهای آمادهی بدمزه بخوری و به لهجهی بیگانه بخندی و دلت برای قورمهسبزی تنگ بشود.
میبینی؟ به جایی میرسی که حاضری اینها را به جان بخری و سوار هواپيما شوی. این را یکجا یادداشت کن: لبخند به زبانِ بیگانه خیلی بهتر است از گریه به زبانِ مادریه...
راستش؛ رفتن و نفس کشیدن در غربت خیلی بهتر است از ماندن و دق کردن توی خاکِ اجدادی. خندیدن توی غربت خیلی بهتر است از اشک ریختن به زبانِ مادری. قبول نداری؟
حالا هرچقدر هم دلت برای رفقا و جمعهای ایرانیطور تنگ بشود و هرچقدر هم که غذاهای ایرانی لذیذ باشند برایت. گاهی وقتها جوری میشود که حاضری همهشان را ببخشی و فقط بروی. انگاری شدهای شبیه به جذامیان توی شهرِ سالمها. هی زور میزنی خودت را مخفی کنی و دور باشی و دیده نشوی. میخواهی بروی و اصلن برایت مهم نیست که چجوری باید رفت و کجا باید رفت حتی. رفتن فعل خوبی نیست؛ حتی برای پرندهای که روی شاخهی درخت نشسته و چیزی از ادبیات نمیفهم؛
اما بعضی وقتها ادبیات هم برایت بیاهمیت میشود و میخواهی خودت، گذشتهات، همه چیزت را بگذاری و بروی به جایی که غذاهای آمادهی بدمزه بخوری و به لهجهی بیگانه بخندی و دلت برای قورمهسبزی تنگ بشود.
میبینی؟ به جایی میرسی که حاضری اینها را به جان بخری و سوار هواپيما شوی. این را یکجا یادداشت کن: لبخند به زبانِ بیگانه خیلی بهتر است از گریه به زبانِ مادریه...
Forwarded from Ramona (S.A Azizi)
ژولیدهایباموهایسیاه
خب خیلیها دارند به رفتن فکر میکنند. آنهایی که لاتاری ثبتنام نکردهاند، دارند مقالههایشان را ترجمه میکنند و مدارکشان را آزاد میکنند تا راهشان بازتر شود. آنهایی هم که این دو کار را نکردهاند، دارند آلمانی یا انگلیسی یا فرانسوی میخوانند که بروند. راستش؛…
”چه غریبانه تو با یاد وطن مینالی
من چه گویم که غریب است دلم در وطنم”
سایه (هوشنگ ابتهاج)
من چه گویم که غریب است دلم در وطنم”
سایه (هوشنگ ابتهاج)
Forwarded from Ramona (S.A Azizi)
Ramona
”چه غریبانه تو با یاد وطن مینالی من چه گویم که غریب است دلم در وطنم” سایه (هوشنگ ابتهاج)
وقتی اکثر رفقات رفتند، جمع های رفاقتیتون همیشه لنگ میزنه، مثل سابق نمیشه، چون یکی یا دوتا از بچه ها کمه
وقتی دست و دل کسی به درست کردن قرمه سبزی نمیره چون هرکس عزیزی رو در خارج از مرز داره که دلش هوس قرمه سبزی کرده
وقتی خودت نمیدونی بری یا بمونی به خاطر خانواده و دوستات ولی همشون با چشم های اشکبار بهت میگن که اگر میتونی بری، برو
وقتی اینقدر بزرگ شدی که فامیلتون که تازه بچه اش به دنیا اومده، یهو وسط صحبت هاش بهت میگه نمیدونم آینده ی این بچه اینجا چی میشه.
همه ی اینها یه تله ی خرس دور قلبته که کم کم بسته میشه
وقتی کامل بسته بشه و قلبت جدا بشه
قلبت رو اینجا جا میذاری و میری
وقتی دست و دل کسی به درست کردن قرمه سبزی نمیره چون هرکس عزیزی رو در خارج از مرز داره که دلش هوس قرمه سبزی کرده
وقتی خودت نمیدونی بری یا بمونی به خاطر خانواده و دوستات ولی همشون با چشم های اشکبار بهت میگن که اگر میتونی بری، برو
وقتی اینقدر بزرگ شدی که فامیلتون که تازه بچه اش به دنیا اومده، یهو وسط صحبت هاش بهت میگه نمیدونم آینده ی این بچه اینجا چی میشه.
همه ی اینها یه تله ی خرس دور قلبته که کم کم بسته میشه
وقتی کامل بسته بشه و قلبت جدا بشه
قلبت رو اینجا جا میذاری و میری
😢3
Forwarded from Ramona (S.A Azizi)
Ramona
وقتی اکثر رفقات رفتند، جمع های رفاقتیتون همیشه لنگ میزنه، مثل سابق نمیشه، چون یکی یا دوتا از بچه ها کمه وقتی دست و دل کسی به درست کردن قرمه سبزی نمیره چون هرکس عزیزی رو در خارج از مرز داره که دلش هوس قرمه سبزی کرده وقتی خودت نمیدونی بری یا بمونی به خاطر…
همه مرغان هم آواز پراکنده شدند
آه از این باد بلاخیز که زد در چمنم
سایه (هوشنگ ابتهاج)
آه از این باد بلاخیز که زد در چمنم
سایه (هوشنگ ابتهاج)
Ramona
همه مرغان هم آواز پراکنده شدند آه از این باد بلاخیز که زد در چمنم سایه (هوشنگ ابتهاج)
نی جدا زان لب و دندان چه نوایی دارد؟
من ز بی همنفسی ناله به دل میشکنم
ه. الف. سایه
من ز بی همنفسی ناله به دل میشکنم
ه. الف. سایه