اینجا جوین نده، نیستم دیگه – Telegram
اینجا جوین نده، نیستم دیگه
183 subscribers
664 photos
30 videos
36 links
‌اینجا دیگه فعالیتی نخواهم داشت،
Pulp.
کانال جدیدم: @Caramelachn
استیکرا: @MyStPacks
Download Telegram
وقتي نيازتون دارن بهتون پيام ميدن؟ مارو نيازم ندارن.
اونكه يبار دلتو شكست بازم ميتونه، صدبارم ميتونه، كافيه ي بار ديگه دلتو دو دستي بدي بهش و فرصتشو بهش تقديم كني تا اين كارو بكنه.
“You could break my heart into
tiny
little
pieces
and i'd still pick them up
and put them back in your hands.”
خب، امتحاناتون تامام شد پس رمانمو براتون ميزارم و اميدوارم ك واقعا خوشتون بياد و بخونين. نظر بدين. و نكات ريزي ك توي متن گنجونده شده رو بفهمين:) و البته پخش كنين رمانو تا كسايي ك ميخان بيان و بخونن
#ناپلوني #الماه (كاش اسمم #الياس بود)
براي بار بيستم سيم پرينتر رو چك ميكنم و روي گزينه پرينت كليك ميكنم. صدايي از پرينتر خسته م خارج ميشه و دوباره سه تا چراغاش رنگ قرمزو ب خودشون ميگيرن. دستامو روي چشمام ميزارم و پاهامو ميكوبم روي زمين. حسابي كفري شدم.
ي مشت ب پرينتر حواله ميكنم و سعي ميكنم ي راهي براي درست كردنش پيدا كنم. ميتونم خيلي راحت زنگ بزنم ب آيدا و ازش مشكل اين كوفتي رو بپرسم اما رو انداختن ب آيدا آخرين چيزيه ك ميخام.
ياد جمله ارغوان ميوفتم «واي سرمه اگه بتوني زمانبندي كلاسارو برام پرينت كني ك خيلي ممنونت ميشم، نميدوني چ لطف بزرگي بهم ميكني.» لطف بزرگ كن ب اون تنها چيزيه ك الان ميخام چون اصولا لطفاي بزرگ (ك لزوما خيلي هم بزرگ نيستن) باعث نزديك شدن آدما ب همديگه ميشه و ارغوان دوست خوبي ب نظر مياد.
تويِ گوشِ حسِ مقاومتم براي زنگ نزدن ب آيدا يدونه كشيده محكم ميزنم و گوشيمو برميدارم. صداش خيلي خندون توي گوشي ميپيچه و باعث ميشه براي هزارمين بار ب اون شادي اي ك هميشه توش در حال غرق شدنه، حسودي كنم: جانم دخترخاله؟
ميگم: سلام! شرط ميبندم صداي راميارو از اونور گوشي ميشنوم ك ميگه: كيه آيدا؟ صداي ناواضح آيدا ميپيچه تو گوشم: سرمه س! (يادم باشه بهش بگم دفعه بعد دستشو درست بگيره جلوي ميكروفون گوشي)
ميگه: سلام! جانم كاري داشتي؟ ميگم: راستش ي فايلي رو ميخام پرينت بگيرم اما... نميزاره حرفم تموم شِ، داد ميزنه: فرزين انقد اون جوجه هارو باد نزن ميسوزه.
ناراحتي مثه ي هيولا از تاريكي پشت در اتاقم ميپره بيرون و خيمه ميزنه روم! همشون رفتن خوشگذروني و منو يادشون رفته.. يادشون نرفته، منو نميخاستن..
دوباره صداش ميپيچه تو گوشي ك ميگه: ببخشيد عزيزم گفتي پرينت نميشه؟ بغضمو قورت ميدم و ميگم: بله. -سيماش وصله؟ +بيشتر از شيش بار چكش كردم! -خاموش روشنش كردي؟ +سه بار! -خب پس مشكل از لپتابته. ببين برو تو كنترل پنل اونجا ي بار ديگه پرينترتو شناسايي كن. +فرقيم ميكنم؟! -عاره ببين من الان كار دارم جايي هستم. تو امتحان كن نشد باز باهام تماس بگير هوم؟ +باشه دستت دردنكنه. -خدافس.. و قبل از زدن اندكال داد زد:مرجان دو دقه خفه شو اومدم..
دست روي رطوبت چشمام ميكشم و از اون كشيده اي ك ب حسم زدم پشيمون ميشم. حتا ب من نگفت ك با بچه ها بيرونه.
حس اضافي بودني ك اين سالها فقط كارش تشر زدن ب من بود اين بارم منو شامل مرهمتش كرد!
عاشق جوجه كباب بودم من! كي ميدونست؟ كي اهميت ميداد؟
#پارت_اول #زندگي_سرمه_اي #الماه
هركي خوند تو ناشناس اعلام كنه و نظراتشو درباره شروع داستان، شخصيت پردازي، فضا سازي و اينا بگه، اگرم خاستين بزارين چانالاتون تا شايد كسي ا ممبراتون خاستن بخونن^-^
ي سريام با گرگ بره ميخورن، با چوپون گريه ميكنن.
ب مامانم ميگم شما برو پايين من اومدم. شالمو سرم ميكنم و ب صداي پاشنه ي كفشاش ك از پله ها يكي يكي ميره پايين گوش ميسپارم. گوشيمو از شارژ ميكشمو ميندازم تو كيفم، جعبه خرمالوها رو از آشپزخونه برميدارم و و ب سمت در ميرم، خرمالوها رو ميزارم روي جاكفشي و كليد رو تو قفل ميچرخونم، حس ميكنم از حياط صداي داد مامانم مياد و البته فقد ب چشم ي حس بهش نگا ميكنم چون ميدونم واقعي نيست. زيپ بوتامو ميكشم بالا و خرمالوها رو برميدارم و از پله ها ميرم پايين. همينطور ك سعي دارم تعادل جعبه خرمالوها رو حفظ كنم و پامم صاف بزارم ب طبقه اول ميرسم، متوجه ميشم ك مامانم داره بلند بلند با يكي دعوا ميكنه، پس حسم درست بوده.. سريع مسير صافيو ك تا پله هاي حياط ميرسه رو طي ميكنم و نگامو ميدوزم ب مردي ك پشتش ب منه و داره با مامانم حرف ميزنه، قدش بلنده و وقتي برميگرده ب مادرم ميگه: بخدا ك ما همو دوس داريم. صداش منو ياد وويسايي ميندازه ك چند سال پيش از ي پسري گرفته بودم ك خيلي دوسش داشتم، اون صدارو فراموش نميكردم ك.. توي دستش ي چيزي هست و همه اين چيزا باعث ميشه من خيلي مشكوك بشم ب همه چي، يهو خاهرم نگام ميكنه و باعث ميشه مرد روبروم برگرده و روشو ب من كنه. وقت چرخيدنش همون موهايي رو ميبينم ك اون پسر چندين سال پيش معتقد بود دير ب دير كوتاشون ميكنه و ي حالت خاصي داشت. كامل برميگرده. همون لباي بزرگش.. همون دوتا خالِ ستش با من.. قدش بلند تر شده بود مسلما. ديگه كاملا ميشناسمش، جعبه خرمالوها با لرزشِ دست و تن و قلبم ميلرزه. نگاهم ميكنه و منم نگاهمو ازش دريغ نميكنم، ميخنده و جعبه تو دستش رو تكون ميده: قول داده بودم با سامسونگ اس8 بيام در خونتون؟ يادته؟ از مد افتاد. واست ي چي ديگه آوردم. جعبه رو پرت ميكنه توي باغچه ي كوچيك حياطمون و با دستش ب قلبش ميكوبه: اينو واست آوردم. دستاشو از هم باز ميكنه و سرشو يكم ميندازه پايين و لب ميزنه: بيا. جعبه خرمالوها رو ول ميكنم و ب له شدنشون اهميتي نميدم، ميدوعم و بالاخره ميرسم بهش. اينجاس ك دغدغه مون برا بغل كردن همديگه با اين تفاوت قد دوباره مشخص ميشه.. خم ميشه. دستاشو دور كمرم حلقه ميكنه. دستامو ميبرم بالا و دور گردنش ميپيچم. سرشو به سمت گردنم ميبره و سر منم رو سينه ش جا خوش ميكنه.. كنار گوشم زمزمه ميكنه: نگفتم عشق يبار مرگ يبار؟ مردِ و قولش. ن؟ حلقه دستامو دور گردنش تنگ تر ميكنم چشمامو ميبندم. صداي مادرمو ميشنوم: الآهه چرا خرمالوها رو ريختي دختر؟ چشمامو باز ميكنم. من روي پله ها وايسادم و زل زدم ب جايي ك تو خيالاتم تو آغوشش بودم. لبخندي ميزنم و دنبال ي بهونه واسه افتادن خرمالوها ميگردم.. مياد يني؟
#المآه #تخيلاتيكخاكميخورند
ميخام بدونم وقتي تو ترافيك تا ميبينين ي لاين خالي ميشه سريع ميپيچين همون لاين، دقيقن چند دقيقه براي غني سازي اورانيوماتون سر راكتورا، وقت ذخيره ميكنين؟
حالِ ما خوب است، ب الفبايِ موضوعِ هم مسلطيم.
Forwarded from جوین نشو.💖
قلب بنفش:)
سوپرایز تولد:)
قربونت بشم منننن:)
تو اولین و خفن‌ترین رفیق مجازی من بودی و هستی و واقعی خواهی شد:)
تو تا ابد توی قلب منی:)
من یادم نمیره اون شبایی که با اشک صبح کردی،
اون شبایی که پشت سر اون پسر سیریشه حرف زدیم،
اون موقعی که داشتی از جلو "پدسگ" اینا رد می‌شدی،
اون موقع که آقامون شدی بودی:)
یا حتی اون پستت که گفتی منو از میگو و زیتون پرورده بیشتر دوست داری!:)
اون وویس نخودمم که تاریخی شد!😂
اینم بدون که من بیشتر از قبل دوستت دارم و تو در قلب و روحِ من جاودانه‌ای :)💜
[بنفش، به رنگِ عشقمون]
دقت كردين هميشه مايع دستشويي اونايي ك ميريم خونشون از مال خودمون خيلي خوشبو تره؟ يني حتا اگه همون صاب خونه اي ك مايعش ا ما خوشبو تره هم بره خونه يكي ديگه مهموني، بازم برا اوني ك مهمونشونه خوشبو تره.
ي چيزي ك ميخاستم بگم اينه ك اگر كسي از رو رو دروايسي تو چنله يا چميدونم اصن چكش نميكنه ميتونه لفت بده و خودشو درگير نكنه، منم اميدوار.
بم ميگن تو خيلي قوي اي.. كي از شكستن بغض ي دختر تو خلوت خودش نصفه شبي خبر داره؟
بزرگ شدن ا وقتي شروع شد ك روبرو شديم با واقعيات.
من مُحالم تو ب مُمكن شدنم فكر نكن..
كاش بفهمين ك انكار كردن چيزي از حقايقي ك وجود داره رو زير سوال نميبره.
دلگيرم از دريايي ك زورش ب آتش نرسيد. #سانچي
#زندگي_سرمه_اي #پارت_دوم
هميشه همينه. كلي تلاش ميكني ي كاريو واسه يكي انجام بدي و جونت سر اون كار در مياد، اما تهش ميخوري ب ي جمله ساده مثه ممنون.. ديگه نميدونم مشكل از منه يا از اونا، از همشون.
نگامو از تصوير تكراري خودم تو آينه دستشويي دانشگاه ميگيرمو شير آبو ميبندم. همينطور ك دستامو با مانتوي زيتونيم خشك ميكنم از دستشويي خارج ميشم. جمعيت دانشجوها تو ذوق ميزنه و صد البته فقد جمعيتشون! ن اينكه همشون با دوستا و اكيپشون دارن حرف ميزنن، ميخندن يا مسخره بازي در ميارن و من، تنهام. تشر ميزنم ب خودم: هوي چته دوباره پررو شدي؟ هميشه همينطور بوده.. مگه غير از اينه؟ مگه تو دبيرستان و راهنمايي غير از اين بود؟ تشري ك ب خودم زدم ظاهرا خيلي محكم بوده چون سريع ب خودم ميام.
سرمو از بي هدف نگاه كردن ملت و تجزيه و تحليل حركاتشون برميگردونم و ب سمت كلاس ميرم. و البته، سعي ميكنم براتون نگم ي پسر از جلوم رد شد ك خيلي قشنگ ميخنديد. ميبينيد؟ الآنم دارم نميگم! به سمت رديف ميزاي وسط كلاس ميرم. اونايي ك بيشتر ب ته نزديكن. گوشه ترينشو انتخاب ميكنمو كيفمو پرت ميكنم روش. ميشينمو شروع ميكنم ب انجام دادن كار مورد علاقم، تجزيه و تحليل حركات بقيه.
دوتا دختر درحالي ك از خنده دستشونو جلوي دهنشون گرفتن با سه تا پسر ك يكيشون در حال خميازه كشيدنه وارد ميشن، ب سمت من ميان و هم رديف من ميشينن، فقد مشكلشون اينه ك رديفا پنج تاييه و وقتي من يكي از صندلي هارو گرفتم در نتيجه چهارتايي شده! يكي از دختراشون ب سمت من مياد و همينجوري ك دستامو گرفته و داره مجبورم ميكنه ك بلند شم ميگه: اوه عازيزم! شنيدم ميخاي بري اونور بشيني؟! همينطور ك روي نازي ك تو صحبت كردنشه تمركز كردم، منو ب اون سمت هل ميده و خودش سر جام ميشينه. پشتشو ميكنه ب من و شروع ميكنه به حرف زدن با پسر بغل دستيش. ميخنده و سرشو پايين ميندازه و باعث ميشه اون موهايي خرماييش ك ب زور رنگ مشكي پر كلاغي شده روي صورتش بريزه. با ناز موهاشو كنار ميده و فشاري ب بازوهاي پسر وارد ميكنه.
دستامو مشت ميكنم و رومو برميگردونم. دستي روي موهام ميكشم و ب اين فكر ميكنم ك چرا هيچ وقت موهامو رنگ نكردم؟ شايد اونموقع بتونم با ناز بخندم و ب بازوهاي ي پسري فشار وارد كنم..!
ب سمت رديفاي كناري ميرم و روي يكي از صندلي ها ميشينم. كم كم كلاس پر از دانشجوهايي ميشه ك خيلي خوشحال و آماده دريافت حجم زيادي اطلاعاتن. البته كل كلاس پر ميشه ب جز كنار من. (فيك اسمايل)
استاد داخل ميشه، مرد ميانساليه با موهاي جوگندمي. ي كيف سامسونت دستشه و خيلي داره سعي ميكنه ك پاهاشو صاف بزاره و اين عادت كج گذاشتن پاهاش ك باعث شده كفشاش ي حالت اشتباهي ب خودشون بگيرن رو ترك كنه. چند نفر بلند ميشن و چن نفر وقتي ك با صداي بلند ميگه: سلام دوستان، ب خودشون ميان. خودشو درسشو معرفي ميكنه و من از اين ته روي حركات لب و دهن و دستاش ك با دكمه هاي سرآستينش بازي ميكنه دقت ميكنم. سال جديد و ورود ما دانشجوها ب دانشگاهو تبريك ميگه و بعدش هم درباره جامعه شناسي صحبت ميكنه.
حدود بيست دقيقه از كلاسش گذشته ك يكي با ريتم ب در ميزنه..
#المآه
ماهيو هروقت از آب بگيري تازه س، ماهيِ ما تو آبِ، مُرده ولي راستش!