ميدونم و ميدوني ك ميدونم
ميدوني و ميدونم ك ميدوني
فقد هي سعي ميكنيم احمقانه ناديدش بگيريم
ميدوني و ميدونم ك ميدوني
فقد هي سعي ميكنيم احمقانه ناديدش بگيريم
منم ي بار سر صحبت رو باز كردم ديدم بو ميده بستمش انداختمش دور ديگه
امروز ك تو مدرسمون برف اومده بود و همه داشتن شادي ميكردن، داشتم ب اين فكر ميكردم ك اونم الان مث من ك دارم فك ميكنم ب چي فك ميكنه، ب اين فك ميكنه ك من دارم ب چي فك ميكنم؟
#زندگي_سرمه_اي #پارت_سوم
حدود بيست دقيقه از كلاسش گذشته ك يكي با ريتم ب در ميزنه. استاد ميگه: بفرماييد و رو ب در ميكنه، در با عجله باز ميشه و ي پسر قدبلند ك كوله شو توي دستاش گرفته وارد ميشه. همينطور ك چشماشو ميماله ميگه: فك كنم شروع نشده گند زدم! چند نفر ميخندن و استاد ميگه:آقاي؟ پسر دستپاچه ميگه:پگاه هستم و ي لبخند مضحك روي لباش -ك حس ميكنم زيادي قرمزه- نقش ميبنده. بچه ها با شنيدن فاميليش و مقايسه تضاد بين هيكل مردونه و فاميلي دخترونه ش ميزنن زير خنده و استاد ب كلاس لبخند ميزنه (ك يني خفه شيد) رو ب پسر ميكنه و ميگه: براي دير كردن يكم زود نيست آقاي پگاه؟ پسر سرشو ميخارونه و ميگه: براي راه ندادن دانشجوها ب خاطر تاخير ك خيلي زوده! ن؟ و ب بچه ها نگاه ميكنه. بابت اعتماد بنفسش تحسينش ميكنم و ب اينكه هنوز نيومده تونسته لبخند ب لباي بچه ها بنشونه حسودي ميكنم.. خنديدن و خندوندن آدمارو ب هم نزديك ميكنه. استاد همونطور ك لبخند ب لب داره ميگه: اميدوارم ديگه تكرار نشه پسرِ بانمك! پسرِ بانمك هم نفس آسوده اي ميكشه و ميگه: مرسي استادِ مهربون!
ب طرف رديف صندليا مياد و وقتي فقط صندلي كنار منو خالي ميبينه ب سمت من مياد. نگاه خيره ي يكي از دخترا روش، از چشمم دور نميمونه و سريع كيفمو از روي صندلي كنارم برميدارم. ب سمتم مياد و با لحن باحالي ميگه: سيلام!! يكي از دخترا ك جلوي منه برميگرده و لبخند كجي تحويل پسر ميده. پسر ميشينه و استاد ادامه ميده. پسر خودكارشو از كيفش در مياره و همينطور ك پاهاشو تكون ميده ي چيزي روي دفترش مينويسه: اصول جامعه شناسي ١ استاد فرهنگ. و جلوي اسم استاد فرهنگ مينويسه: كلاساش دير نشه؛ ب هيچ وجه! و زير ب هيچ وجه ي خط بزرگ و محكم ميكشه. ناخودآگاه حواسم پرت بازوهاش و ب دنبالش دستامو با ي كمربند خيالي ب صندلي ميبندم تا ب اون حس درونيم براي فشار دادن و لمس كردن بازوهاش "نه" گفته باشم. نگاهشو ب سمت كلاس و استاد ميچرخونه و نيمرخ شدنش باعث ميشه تا مژه هاي فرش فرصت بندري رقصيدن جلوي چشماي منو پيدا كنن. سرمو تكون ميدم و حواسمو ب كلاس جمع ميكنم، اما هربار ك ميام حرفاي استادو بفهمم، تكون پاهاش حواسمو پرت ميكنه. رو بهش ميكنم و ميگم: فكر كنم بتونم ازت بخام پاهاتو انقد تكون ندي! درسته؟ برميگرده نگام ميكنه. شونه هاشو بيخيال بالا ميندازه و ميگه: درسته ولي جواب سلامم واجبه! از خودم خجالت ميكشم و شرط ميبندم لپام قرمز ميشه. هيچي نميگم و رومو دوباره ب سمت كلاس برميگردونم. و البته از شما ميخام بريد ي قرآن بياريد تا دستمو بزارم روش و قسم بخورم ك تمركز كردن سر اين كلاس سخت ترين كار دنياس. طوري ك تمركز كردن روي ريتم نفساش، يا مدل خاص پلك زدنش برام راحت تره، و اين چيزيه ك من ترجيح ميدم! سرشو ب سمت دختر كناريش خم ميكنه و ميگه: توعم از حرفاش چيزي نميفهمي يا چي؟ لبهاي دختره طرح لبخندو ب خودشون ميگيرن و همينطور ك لباشو ب گوش پسر نزديك ميكنه ي چيزي بهش ميگه ك من نميفهمم و چقدر بد ك نميفهمم. پسره سرشو جلو ميندازه و ميخنده، بعد همينطور ك دستاشو داخل موهاش ميكنه سرشو مياره بالا. نگامو ميدوزم ب موهاش، رنگ و حالت خاصي دارن و خيلي بهش ميان. ي كمربند ديگه!
#المآه
حدود بيست دقيقه از كلاسش گذشته ك يكي با ريتم ب در ميزنه. استاد ميگه: بفرماييد و رو ب در ميكنه، در با عجله باز ميشه و ي پسر قدبلند ك كوله شو توي دستاش گرفته وارد ميشه. همينطور ك چشماشو ميماله ميگه: فك كنم شروع نشده گند زدم! چند نفر ميخندن و استاد ميگه:آقاي؟ پسر دستپاچه ميگه:پگاه هستم و ي لبخند مضحك روي لباش -ك حس ميكنم زيادي قرمزه- نقش ميبنده. بچه ها با شنيدن فاميليش و مقايسه تضاد بين هيكل مردونه و فاميلي دخترونه ش ميزنن زير خنده و استاد ب كلاس لبخند ميزنه (ك يني خفه شيد) رو ب پسر ميكنه و ميگه: براي دير كردن يكم زود نيست آقاي پگاه؟ پسر سرشو ميخارونه و ميگه: براي راه ندادن دانشجوها ب خاطر تاخير ك خيلي زوده! ن؟ و ب بچه ها نگاه ميكنه. بابت اعتماد بنفسش تحسينش ميكنم و ب اينكه هنوز نيومده تونسته لبخند ب لباي بچه ها بنشونه حسودي ميكنم.. خنديدن و خندوندن آدمارو ب هم نزديك ميكنه. استاد همونطور ك لبخند ب لب داره ميگه: اميدوارم ديگه تكرار نشه پسرِ بانمك! پسرِ بانمك هم نفس آسوده اي ميكشه و ميگه: مرسي استادِ مهربون!
ب طرف رديف صندليا مياد و وقتي فقط صندلي كنار منو خالي ميبينه ب سمت من مياد. نگاه خيره ي يكي از دخترا روش، از چشمم دور نميمونه و سريع كيفمو از روي صندلي كنارم برميدارم. ب سمتم مياد و با لحن باحالي ميگه: سيلام!! يكي از دخترا ك جلوي منه برميگرده و لبخند كجي تحويل پسر ميده. پسر ميشينه و استاد ادامه ميده. پسر خودكارشو از كيفش در مياره و همينطور ك پاهاشو تكون ميده ي چيزي روي دفترش مينويسه: اصول جامعه شناسي ١ استاد فرهنگ. و جلوي اسم استاد فرهنگ مينويسه: كلاساش دير نشه؛ ب هيچ وجه! و زير ب هيچ وجه ي خط بزرگ و محكم ميكشه. ناخودآگاه حواسم پرت بازوهاش و ب دنبالش دستامو با ي كمربند خيالي ب صندلي ميبندم تا ب اون حس درونيم براي فشار دادن و لمس كردن بازوهاش "نه" گفته باشم. نگاهشو ب سمت كلاس و استاد ميچرخونه و نيمرخ شدنش باعث ميشه تا مژه هاي فرش فرصت بندري رقصيدن جلوي چشماي منو پيدا كنن. سرمو تكون ميدم و حواسمو ب كلاس جمع ميكنم، اما هربار ك ميام حرفاي استادو بفهمم، تكون پاهاش حواسمو پرت ميكنه. رو بهش ميكنم و ميگم: فكر كنم بتونم ازت بخام پاهاتو انقد تكون ندي! درسته؟ برميگرده نگام ميكنه. شونه هاشو بيخيال بالا ميندازه و ميگه: درسته ولي جواب سلامم واجبه! از خودم خجالت ميكشم و شرط ميبندم لپام قرمز ميشه. هيچي نميگم و رومو دوباره ب سمت كلاس برميگردونم. و البته از شما ميخام بريد ي قرآن بياريد تا دستمو بزارم روش و قسم بخورم ك تمركز كردن سر اين كلاس سخت ترين كار دنياس. طوري ك تمركز كردن روي ريتم نفساش، يا مدل خاص پلك زدنش برام راحت تره، و اين چيزيه ك من ترجيح ميدم! سرشو ب سمت دختر كناريش خم ميكنه و ميگه: توعم از حرفاش چيزي نميفهمي يا چي؟ لبهاي دختره طرح لبخندو ب خودشون ميگيرن و همينطور ك لباشو ب گوش پسر نزديك ميكنه ي چيزي بهش ميگه ك من نميفهمم و چقدر بد ك نميفهمم. پسره سرشو جلو ميندازه و ميخنده، بعد همينطور ك دستاشو داخل موهاش ميكنه سرشو مياره بالا. نگامو ميدوزم ب موهاش، رنگ و حالت خاصي دارن و خيلي بهش ميان. ي كمربند ديگه!
#المآه
انقد من تورو دوس دارم، ك شك دارم تو گوشم ب جا اذان اسم تورو گفته باشن!
واقعا واقعا واقعا بزرگترين عذاب براي من اينِ ك شخصي ك دوسش دارم كنارم ناناحن باشه و گريه كنه و من نتونم آرومش كنم، حتا نتونم بغلش كنم.
وقتي دلت پر باشه حتا با خراب شدن يكي از سيماي هندزفريتم ميزني زير گريه
ما آدما كلن اين مدلي ايم، قدر آدماي فوق العاده ي توي زندگيمون و لحظه هاي خوبمو نميدونيم و بعدش ك واسه هميشه از دستشون داديم و تبديل شدن ب ي كوله خاطره ك با يادآوريشون لبخند ميزنيم و دوثانيه بعدش بغضمون ميگيره، آرزو ميكنيم كاش فقد ي بار ديگه تو خاب تكرار شن. غافل ازين ك چيزي قرار نيست تكرار شِ.. #المآه
من ب شخصه خودم ي سرد و گرمي رو چشيدم ك اگه بقيه بجام چشيده بودن، الان كلا قوه ي چشاييشونو از دست داده بودن؛
Forwarded from . (Zahraluna🌘)
دقیقا از جایی ک دیگه از کارتون ناراحت نشدم بدونید ب هدفتون رسیدین و دیگه واسم مهم نیستین
Forwarded from جوین نشو.💖
شاعدم ما حوصله سر بَر بودیم که اون شلوغی رو ترجیح میدن...
من ك قرار بود همسفر راهت باشم، چيشد ك تصميم گرفتي تنهايي ادامه مسيرتو بري؟