ماهيو هروقت از آب بگيري تازه س، ماهيِ ما تو آبِ، مُرده ولي راستش!
ي سري چيزاعم ب حرف نيست، يني فقد گفتنش كافي ني، بايد ثابتش كني. و كاش ميفهميدي دوست داشتنم جزو همون چيزاس..
وقتي حقيقتو ميدونم، از اعماق وجودم دلم ميخاد ب دروغايي ك واسم سر هم ميكنين، گوش بدم.
ميدونم و ميدوني ك ميدونم
ميدوني و ميدونم ك ميدوني
فقد هي سعي ميكنيم احمقانه ناديدش بگيريم
ميدوني و ميدونم ك ميدوني
فقد هي سعي ميكنيم احمقانه ناديدش بگيريم
منم ي بار سر صحبت رو باز كردم ديدم بو ميده بستمش انداختمش دور ديگه
امروز ك تو مدرسمون برف اومده بود و همه داشتن شادي ميكردن، داشتم ب اين فكر ميكردم ك اونم الان مث من ك دارم فك ميكنم ب چي فك ميكنه، ب اين فك ميكنه ك من دارم ب چي فك ميكنم؟
#زندگي_سرمه_اي #پارت_سوم
حدود بيست دقيقه از كلاسش گذشته ك يكي با ريتم ب در ميزنه. استاد ميگه: بفرماييد و رو ب در ميكنه، در با عجله باز ميشه و ي پسر قدبلند ك كوله شو توي دستاش گرفته وارد ميشه. همينطور ك چشماشو ميماله ميگه: فك كنم شروع نشده گند زدم! چند نفر ميخندن و استاد ميگه:آقاي؟ پسر دستپاچه ميگه:پگاه هستم و ي لبخند مضحك روي لباش -ك حس ميكنم زيادي قرمزه- نقش ميبنده. بچه ها با شنيدن فاميليش و مقايسه تضاد بين هيكل مردونه و فاميلي دخترونه ش ميزنن زير خنده و استاد ب كلاس لبخند ميزنه (ك يني خفه شيد) رو ب پسر ميكنه و ميگه: براي دير كردن يكم زود نيست آقاي پگاه؟ پسر سرشو ميخارونه و ميگه: براي راه ندادن دانشجوها ب خاطر تاخير ك خيلي زوده! ن؟ و ب بچه ها نگاه ميكنه. بابت اعتماد بنفسش تحسينش ميكنم و ب اينكه هنوز نيومده تونسته لبخند ب لباي بچه ها بنشونه حسودي ميكنم.. خنديدن و خندوندن آدمارو ب هم نزديك ميكنه. استاد همونطور ك لبخند ب لب داره ميگه: اميدوارم ديگه تكرار نشه پسرِ بانمك! پسرِ بانمك هم نفس آسوده اي ميكشه و ميگه: مرسي استادِ مهربون!
ب طرف رديف صندليا مياد و وقتي فقط صندلي كنار منو خالي ميبينه ب سمت من مياد. نگاه خيره ي يكي از دخترا روش، از چشمم دور نميمونه و سريع كيفمو از روي صندلي كنارم برميدارم. ب سمتم مياد و با لحن باحالي ميگه: سيلام!! يكي از دخترا ك جلوي منه برميگرده و لبخند كجي تحويل پسر ميده. پسر ميشينه و استاد ادامه ميده. پسر خودكارشو از كيفش در مياره و همينطور ك پاهاشو تكون ميده ي چيزي روي دفترش مينويسه: اصول جامعه شناسي ١ استاد فرهنگ. و جلوي اسم استاد فرهنگ مينويسه: كلاساش دير نشه؛ ب هيچ وجه! و زير ب هيچ وجه ي خط بزرگ و محكم ميكشه. ناخودآگاه حواسم پرت بازوهاش و ب دنبالش دستامو با ي كمربند خيالي ب صندلي ميبندم تا ب اون حس درونيم براي فشار دادن و لمس كردن بازوهاش "نه" گفته باشم. نگاهشو ب سمت كلاس و استاد ميچرخونه و نيمرخ شدنش باعث ميشه تا مژه هاي فرش فرصت بندري رقصيدن جلوي چشماي منو پيدا كنن. سرمو تكون ميدم و حواسمو ب كلاس جمع ميكنم، اما هربار ك ميام حرفاي استادو بفهمم، تكون پاهاش حواسمو پرت ميكنه. رو بهش ميكنم و ميگم: فكر كنم بتونم ازت بخام پاهاتو انقد تكون ندي! درسته؟ برميگرده نگام ميكنه. شونه هاشو بيخيال بالا ميندازه و ميگه: درسته ولي جواب سلامم واجبه! از خودم خجالت ميكشم و شرط ميبندم لپام قرمز ميشه. هيچي نميگم و رومو دوباره ب سمت كلاس برميگردونم. و البته از شما ميخام بريد ي قرآن بياريد تا دستمو بزارم روش و قسم بخورم ك تمركز كردن سر اين كلاس سخت ترين كار دنياس. طوري ك تمركز كردن روي ريتم نفساش، يا مدل خاص پلك زدنش برام راحت تره، و اين چيزيه ك من ترجيح ميدم! سرشو ب سمت دختر كناريش خم ميكنه و ميگه: توعم از حرفاش چيزي نميفهمي يا چي؟ لبهاي دختره طرح لبخندو ب خودشون ميگيرن و همينطور ك لباشو ب گوش پسر نزديك ميكنه ي چيزي بهش ميگه ك من نميفهمم و چقدر بد ك نميفهمم. پسره سرشو جلو ميندازه و ميخنده، بعد همينطور ك دستاشو داخل موهاش ميكنه سرشو مياره بالا. نگامو ميدوزم ب موهاش، رنگ و حالت خاصي دارن و خيلي بهش ميان. ي كمربند ديگه!
#المآه
حدود بيست دقيقه از كلاسش گذشته ك يكي با ريتم ب در ميزنه. استاد ميگه: بفرماييد و رو ب در ميكنه، در با عجله باز ميشه و ي پسر قدبلند ك كوله شو توي دستاش گرفته وارد ميشه. همينطور ك چشماشو ميماله ميگه: فك كنم شروع نشده گند زدم! چند نفر ميخندن و استاد ميگه:آقاي؟ پسر دستپاچه ميگه:پگاه هستم و ي لبخند مضحك روي لباش -ك حس ميكنم زيادي قرمزه- نقش ميبنده. بچه ها با شنيدن فاميليش و مقايسه تضاد بين هيكل مردونه و فاميلي دخترونه ش ميزنن زير خنده و استاد ب كلاس لبخند ميزنه (ك يني خفه شيد) رو ب پسر ميكنه و ميگه: براي دير كردن يكم زود نيست آقاي پگاه؟ پسر سرشو ميخارونه و ميگه: براي راه ندادن دانشجوها ب خاطر تاخير ك خيلي زوده! ن؟ و ب بچه ها نگاه ميكنه. بابت اعتماد بنفسش تحسينش ميكنم و ب اينكه هنوز نيومده تونسته لبخند ب لباي بچه ها بنشونه حسودي ميكنم.. خنديدن و خندوندن آدمارو ب هم نزديك ميكنه. استاد همونطور ك لبخند ب لب داره ميگه: اميدوارم ديگه تكرار نشه پسرِ بانمك! پسرِ بانمك هم نفس آسوده اي ميكشه و ميگه: مرسي استادِ مهربون!
ب طرف رديف صندليا مياد و وقتي فقط صندلي كنار منو خالي ميبينه ب سمت من مياد. نگاه خيره ي يكي از دخترا روش، از چشمم دور نميمونه و سريع كيفمو از روي صندلي كنارم برميدارم. ب سمتم مياد و با لحن باحالي ميگه: سيلام!! يكي از دخترا ك جلوي منه برميگرده و لبخند كجي تحويل پسر ميده. پسر ميشينه و استاد ادامه ميده. پسر خودكارشو از كيفش در مياره و همينطور ك پاهاشو تكون ميده ي چيزي روي دفترش مينويسه: اصول جامعه شناسي ١ استاد فرهنگ. و جلوي اسم استاد فرهنگ مينويسه: كلاساش دير نشه؛ ب هيچ وجه! و زير ب هيچ وجه ي خط بزرگ و محكم ميكشه. ناخودآگاه حواسم پرت بازوهاش و ب دنبالش دستامو با ي كمربند خيالي ب صندلي ميبندم تا ب اون حس درونيم براي فشار دادن و لمس كردن بازوهاش "نه" گفته باشم. نگاهشو ب سمت كلاس و استاد ميچرخونه و نيمرخ شدنش باعث ميشه تا مژه هاي فرش فرصت بندري رقصيدن جلوي چشماي منو پيدا كنن. سرمو تكون ميدم و حواسمو ب كلاس جمع ميكنم، اما هربار ك ميام حرفاي استادو بفهمم، تكون پاهاش حواسمو پرت ميكنه. رو بهش ميكنم و ميگم: فكر كنم بتونم ازت بخام پاهاتو انقد تكون ندي! درسته؟ برميگرده نگام ميكنه. شونه هاشو بيخيال بالا ميندازه و ميگه: درسته ولي جواب سلامم واجبه! از خودم خجالت ميكشم و شرط ميبندم لپام قرمز ميشه. هيچي نميگم و رومو دوباره ب سمت كلاس برميگردونم. و البته از شما ميخام بريد ي قرآن بياريد تا دستمو بزارم روش و قسم بخورم ك تمركز كردن سر اين كلاس سخت ترين كار دنياس. طوري ك تمركز كردن روي ريتم نفساش، يا مدل خاص پلك زدنش برام راحت تره، و اين چيزيه ك من ترجيح ميدم! سرشو ب سمت دختر كناريش خم ميكنه و ميگه: توعم از حرفاش چيزي نميفهمي يا چي؟ لبهاي دختره طرح لبخندو ب خودشون ميگيرن و همينطور ك لباشو ب گوش پسر نزديك ميكنه ي چيزي بهش ميگه ك من نميفهمم و چقدر بد ك نميفهمم. پسره سرشو جلو ميندازه و ميخنده، بعد همينطور ك دستاشو داخل موهاش ميكنه سرشو مياره بالا. نگامو ميدوزم ب موهاش، رنگ و حالت خاصي دارن و خيلي بهش ميان. ي كمربند ديگه!
#المآه
انقد من تورو دوس دارم، ك شك دارم تو گوشم ب جا اذان اسم تورو گفته باشن!
واقعا واقعا واقعا بزرگترين عذاب براي من اينِ ك شخصي ك دوسش دارم كنارم ناناحن باشه و گريه كنه و من نتونم آرومش كنم، حتا نتونم بغلش كنم.
وقتي دلت پر باشه حتا با خراب شدن يكي از سيماي هندزفريتم ميزني زير گريه