اجازه بدین لابلای این دل دادن و قلوه گرفتناتون من یه موز بردارم و از در پشتی خارج شم.
از وقتی تو آسمون وسط پروازمون دستامو ول کردی، ترس از ارتفاع گرفتم.
وقتی گریت میگیره نفس عمیق بکشی اشکا از چشمات به صورت بخار میرن توی سرت بعد بخاطر اختلاف دما دور مغزت تبدیل ب قطره های آب میشن و کم کم هرچقد گریت بگیره گریه نکنی و نفس عمیق بکشی مغزت غرق میشه.
من معتقدم یه دنیایی وجود داره که درِ تمام خودکارام، تمام پاککنهای کوچیک دبستانم و تمام لنگه جورابهای گمشدهم توش دارن کنار همدیگه زندگی میکنن.