وقتی به گذشته نگاه میکنم میبینم منی که یه روزی از نداشتن آدما و حرف نزدن باهاشون میترسیدم، الآن تنهایی رو ترجیح میدم و سعی میکنم هرچه زودتر مکالماتم با آدما رو تموم کنم تا بتونم بیشتر راجع به هرچیزی فکر کنم.
من اگر شیرینترین علف روی کره زمین هم بودم، بزا پلاستیکخوار میشدن.
تو دراماهای جدیدی رو با آدمهای جدید شروع کردی ولی من هنوز بهت فکر میکنم.
وقتی عوض میشین این حق رو به اطرافیانتون بدین که شخصیت جدیدتون رو دوست نداشته باشن.
هر موقع کفشای منو پوشیدی اون وقت میتونی راجع به راه رفتنم نظر بدی.
حالا من در خانه راه میروم و هوایی که تو جا گذاشتهای را نفس میکشم.
Forwarded from خط سوم
کاش میشد آدمها، موقع خداحافظی، یه تیکه از قلبشون رو به همدیگه بدن، که بعد اون تیکه رو بکاریم و بزرگ بشه و گل بشه. تا هروقت به اون گل نگاه کنیم، از حال دل همدیگه خبردار بشیم.