من یه بار احساس کردم شانس داره در خونهم رو میزنه. بعد یادم افتاد من اصلا خونه ندارم که.
وقتی به گذشته نگاه میکنم میبینم منی که یه روزی از نداشتن آدما و حرف نزدن باهاشون میترسیدم، الآن تنهایی رو ترجیح میدم و سعی میکنم هرچه زودتر مکالماتم با آدما رو تموم کنم تا بتونم بیشتر راجع به هرچیزی فکر کنم.
من اگر شیرینترین علف روی کره زمین هم بودم، بزا پلاستیکخوار میشدن.
تو دراماهای جدیدی رو با آدمهای جدید شروع کردی ولی من هنوز بهت فکر میکنم.
وقتی عوض میشین این حق رو به اطرافیانتون بدین که شخصیت جدیدتون رو دوست نداشته باشن.
هر موقع کفشای منو پوشیدی اون وقت میتونی راجع به راه رفتنم نظر بدی.