بعضی وقتا تعجب میکنم که چیجوری انقدر شخصیت کنار خانوادهم با شخصیت تنهاییام فرق میکنه.
دخترخالهی نازنینم و نامزدش هفتهی دیگه عقد میکنن. قجلنزتثنلنیگنسنلادف.😭✨
آدمیزاد از یه جایی به بعد دیگه حرف نمیزنه.
چایی میخوره.
چایی میخوره.
Forwarded from اینجا جوین نده، نیستم دیگه
هفت بار افتادی، هشت بار پاشو.
برای روز خوبی که امروز بود.✨
توی دفتر نازنینم یه نقاشی از حال خوب و دایرهی امنم کشیدم و نامهای تحت این عنوان که « دست از طلب ندارم/ تا کام من بر آید. » برای خودم نوشتم. سویشرت مشکیام رو با رنگ چشمام ست کردم و بعد از مدتها توی آیینهی اتاقم از خودم عکس انداختم و به خودم گفتم که چقدر ابروهامو دوست دارم. کشوی وسایل شخصیم رو مرتب کردم و برنامهی مطالعاتی فردام رو مرتب کردم. فردا میرم کتابخونه.
توی دفتر نازنینم یه نقاشی از حال خوب و دایرهی امنم کشیدم و نامهای تحت این عنوان که « دست از طلب ندارم/ تا کام من بر آید. » برای خودم نوشتم. سویشرت مشکیام رو با رنگ چشمام ست کردم و بعد از مدتها توی آیینهی اتاقم از خودم عکس انداختم و به خودم گفتم که چقدر ابروهامو دوست دارم. کشوی وسایل شخصیم رو مرتب کردم و برنامهی مطالعاتی فردام رو مرتب کردم. فردا میرم کتابخونه.
از فردا میخوام برنامهی ورزشم که از اول مهر نصفه نیمه اجراش کردم رو دوباره احیا کنم. باید این بدنه رو برگردونم به حالت قبلیش.
لرزش شدید بدنم هنگام ورزشهای سنگین شکم؛ چیزی که دیوانهوار دوستش دارم.
وقتایی که میرم کتابخونه و خوب و طبق برنامهم درسامو میخونم از چشمام قلب و ستاره میریزه.
Sweetness Of A Dream
Daal Band
@Pullp چایم را با عطرت هم بزن.✨☕
چرا ما به آدما اجازه میدیم 60 درصدمون کنن وقتی 90 درصدیم؟
For All Your Dreams
Mary Mehrmand
@Pullp چنین ممبرهای خوشسلیقهای دارم من!💁🏼♀
میتونیم به جای اینکه از آدما ناراحت شیم، سطح توقعمون ازشون رو به صفر برسونیم.
امروز الههی 730 روز پیش رو گوشهی اتاق دیدم که داشت گریه میکرد. گریه نمیکرد. در واقع داشت زجه میزد. نمیدونست از کارای خودش گله کنه، یا کارای اون. چشماش پف کرده و دماغش آویزون بود. من حتی صدای گریهش رو هم میشنیدم.
کاش میتونستم برم پیشش، بغلش کنم و بهش بگم که:
" همه چیز درست میشه. اشکال نداره، همه توی زندگیشون اشتباه میکنن. درسته که اون با رفتنش حفرهای به عمق ناآرامترین اقیانوسها توی وجودت ایجاد میکنه که نمیتونی پرش کنی و از فرداها هر روز بیشتر و بیشتر حسش میکنی، اما تو حالت خوب میشه. تو رشد میکنی و بزرگ میشی. کلی چیز میز یاد میگیری. زمان با گذشتنش بهت قدرتهای جدیدی میده. یه آدم جدید میشی اصلا. میدونم؛ وقتی دستت رو ول کنه میافتی پایین و غرق میشی اما عوضش از سطح میآی به عمق. عمق امنه، عمق قشنگه، عمقو تو میسازیش. عمق برات چالشهایی رو به همراه میآره که تو میتونی همهشون رو با موفقیت پشت سر بذاری. "
کاش میتونستم براش یه نامه بنویسم و لای کتابش بذارم یا لااقل وقتی از فرط گریه گوشهی اتاق خوابش برد، برم روش پتو بندازم.
کاش میتونستم برم پیشش، بغلش کنم و بهش بگم که:
" همه چیز درست میشه. اشکال نداره، همه توی زندگیشون اشتباه میکنن. درسته که اون با رفتنش حفرهای به عمق ناآرامترین اقیانوسها توی وجودت ایجاد میکنه که نمیتونی پرش کنی و از فرداها هر روز بیشتر و بیشتر حسش میکنی، اما تو حالت خوب میشه. تو رشد میکنی و بزرگ میشی. کلی چیز میز یاد میگیری. زمان با گذشتنش بهت قدرتهای جدیدی میده. یه آدم جدید میشی اصلا. میدونم؛ وقتی دستت رو ول کنه میافتی پایین و غرق میشی اما عوضش از سطح میآی به عمق. عمق امنه، عمق قشنگه، عمقو تو میسازیش. عمق برات چالشهایی رو به همراه میآره که تو میتونی همهشون رو با موفقیت پشت سر بذاری. "
کاش میتونستم براش یه نامه بنویسم و لای کتابش بذارم یا لااقل وقتی از فرط گریه گوشهی اتاق خوابش برد، برم روش پتو بندازم.
یعنی شخصیت چند سال دیگهم میخواد برای شخصیت الآنم نامه بنویسه؟
Forwarded from اینجا جوین نده، نیستم دیگه
جانم!
سخنی نیست جز این که اگر اکنون بودی شرایط آسانتر بود. میتوانستم راحتتر نفس بکشم و قوانین خودم را اجرا کنم. اگر هنوز هم دوست داشتنت حس غالب من بود، میتوانستم با ریتم زیباتری راه بروم و بیشتر لبخند بزنم.
حالا نه خودت هستی و نه دوست داشتنت اما میخواهم بگویم که بله؛ من دارم نفس میکشم. من زندهام و بدون تو و دوست داشتنت هم میتوانم تمام این کارها را انجام دهم. من رشد کرده و قوی شدهام. به سختگیری عادت کردهام و یاد گرفتم بدون پشتوانه به راه خودم محکم ادامه دهم. تنها روی قدمهای خودم حساب کنم و اگر زمین خوردم منتظر دستی نمانم. تنها بلند شوم و محکمتر و ضد ضربهتر ادامه دهم.
گاهی فکر میکنم اگر رفتنت نبود، هیچگاه کسی که الآن هستم نمیشدم. در همان دختر وابسته میماندم و جلوی رشدش را میگرفتم و هدفش را به صرفاً «دوست داشته شدن» محدود میکردم. اما اکنون این گونه نیست. اهداف بزرگتری را برای خودم تعریف میکنم. راه طولانیتری را انتخاب میکنم و با دستانی که به رها کردن عادت دارند آن راه را میپیمایم. گویی درِ قلبم را بستم و از خطرات احتمالی جلوگیری کردم.
برعکس چیزی که او میگفت، میخواهم به تو بگویم که زمان همهچیز را عوض کرده و آن حجم خالی و سردی که یک روز به دلیل بیبرگی ترکش کردی، اکنون چمنزاری سبز و پر از پرنده شده است.
جانم؛ رفتنت بود که مرا ساخت و ضد ضربه و نفوذناپذیرم کرد. آه که حال نیستی تا ببینیام!
ملکهی سابق فرمانرواییات - الهه.
سخنی نیست جز این که اگر اکنون بودی شرایط آسانتر بود. میتوانستم راحتتر نفس بکشم و قوانین خودم را اجرا کنم. اگر هنوز هم دوست داشتنت حس غالب من بود، میتوانستم با ریتم زیباتری راه بروم و بیشتر لبخند بزنم.
حالا نه خودت هستی و نه دوست داشتنت اما میخواهم بگویم که بله؛ من دارم نفس میکشم. من زندهام و بدون تو و دوست داشتنت هم میتوانم تمام این کارها را انجام دهم. من رشد کرده و قوی شدهام. به سختگیری عادت کردهام و یاد گرفتم بدون پشتوانه به راه خودم محکم ادامه دهم. تنها روی قدمهای خودم حساب کنم و اگر زمین خوردم منتظر دستی نمانم. تنها بلند شوم و محکمتر و ضد ضربهتر ادامه دهم.
گاهی فکر میکنم اگر رفتنت نبود، هیچگاه کسی که الآن هستم نمیشدم. در همان دختر وابسته میماندم و جلوی رشدش را میگرفتم و هدفش را به صرفاً «دوست داشته شدن» محدود میکردم. اما اکنون این گونه نیست. اهداف بزرگتری را برای خودم تعریف میکنم. راه طولانیتری را انتخاب میکنم و با دستانی که به رها کردن عادت دارند آن راه را میپیمایم. گویی درِ قلبم را بستم و از خطرات احتمالی جلوگیری کردم.
برعکس چیزی که او میگفت، میخواهم به تو بگویم که زمان همهچیز را عوض کرده و آن حجم خالی و سردی که یک روز به دلیل بیبرگی ترکش کردی، اکنون چمنزاری سبز و پر از پرنده شده است.
جانم؛ رفتنت بود که مرا ساخت و ضد ضربه و نفوذناپذیرم کرد. آه که حال نیستی تا ببینیام!
ملکهی سابق فرمانرواییات - الهه.
گاهی حیرت میکرد که چگونه ممکن است این قدر از دریا دور باشد و باز هم احساس کند که دارد غرق میشود.