مگر چه چیزهایی را در تو جا گذاشتهام که اکنون در نبودنت این قدر احساس خالی بودن میکنم؟
Forwarded from اینجا جوین نده، نیستم دیگه
راستش را بخواهید در این شبها ترجیح میدهم تمرکزم را روی ریتم « حسین، حسین » گفتنم بگذارم تا دغدغههای آبکی و زرد دنیای تکنولوژیکالتان.
دلیلی نداره وقتی یکی ابراز پشیمونی کرد باز هی کش بدیم قضیه رو.
بزرگ شدیم نه؟!
بزرگ شدیم نه؟!
از بدِ مردمانی در ملالید که خودتون توی همون دسته از مردمان قرار میگیرید متاسفانه.
کسی ندیده توی دنیا
که با لبای تشنه سقا
بمیره کنار دریا!
-🌊...-
که با لبای تشنه سقا
بمیره کنار دریا!
-🌊...-
"سقای آب و ادب" رو میخونم و چشمام رو میبندم و آرزو میکنم همهی اینا خواب و دروغ بوده باشه. و اون مشک به خیمه و به دستای سکینه رسیده باشه. اما چشمامو که باز میکنم میبینم نه مشکی هست، نه عباسی. و اگر خیلی بادقت نگاه کنم، نه قلبی توی سینهی حسین.
انقدر گریه واست بهم میچسبه و اشکایی که میریزم برام عزیزن که کاش هزارتا چشم داشتم، با هر هزارتاش واست گریه میکردم.
اتفاقاً ما میفهمیم دارید دروغ میگید.
میخوایم از قوهی تخیلتون لذت ببریم.
میخوایم از قوهی تخیلتون لذت ببریم.
بهم بگید برو فلان جا، اونجا از تمامی سیاستها و بحثهای سیاسی و نظامی و اعتراضات و تعریفات و تمجیدات و تمام چیزهایی که مشتقات کلمهی "سیاست" هست در امان میمونی. مثل یه خلأ که بری توش دیگه مطمئنی اون تو هوا نیستش. برم اونجا و مطمئن باشم دیگه سیاست اونجا آنتن نمیده.
ضربهای که ازت خوردم به خاطر دروغایی بود که هی راجع به تو به خودم میگفتم. چشمام میدید و قلبم اصرار که نه اشتباه دیدی! گوشام میشنید و قلبم اصرار که نه غلطه. نبود، غلط نبود. همهشون درستترین و واقعیترین چیزایی بودن که راجع به تو حس میشدن. پس دیگه نگو بهم "بیاحساس". من احساسات دارم، فقط دیگه نمیخوام برای تو استفادهشون کنم. چون یاد گرفتن چیجوری نسبت به تو و کارات گولم بزنن.