🔴 خـ ـطـ قرمز 🔴 – Telegram
🔴 خـ ـطـ قرمز 🔴
117K subscribers
90.2K photos
68.5K videos
20 files
3.25K links
ناگفته‌ها را باما دنبال کنید
✔️ کلیپ و مطالب جنجالی و داغ
✔️ خطوط قرمز جامعه
✔️ بخندین و تأمل کنین
مناسب برای بالای ۱۸سال

تبلیغات👈 @adsredline
.
کانال خط قرمز هیچ مسئولیتی در قبال محتوای تبلیغات انجام شده ندارد
Download Telegram
‏⁧ شیوا امینی⁩ ملی پوش فوتسال بعلت ⁧ بی حجابی ⁩در سفر خارجی شخصی، محروم شد!

Join 🔜 @RedLineTel 🚩
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🎥 یادش بفاک
چه حرفای قشنگ قشنگی 😑
این روزا هم خیلی میشنویم از این حرفا 😔

Join 🔜 @RedLineTel 🚩
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
⚠️ توی ماشینی که اسپری خوشبو کننده زدید و شیشه هاش بالاست فندک روشن نکنید ☝️

🇯‌🇴‌🇮‌🇳 ↯
📍 @JafarAbad 📍
یک هزارم امکانات دهه نودیا رو ما نداشتیم خداوکیلی 😐😐

Join 🔜 @RedLineTel 🚩
الهه حسن روحانی در یونان باستان 😂😂

Join 🔜 @RedLineTel 🚩
آقااااااا 😂😂😂
بخون چی نوشته بعد بخر خووووب 😅
#مترو_تهران

Join 🔜 @RedLineTel 🚩
🔰مراسم ازدواج امید ابراهیمی هافبک ملی‌پوش تیم استقلال و باجناق شدن با خسرو حیدری 👌

Join 🔜 @RedLineTel 🚩
پدر و مادر فهمیده اونایی هستن که...






🔴 @RedLineTel 🚩




خودشون هفته ای یه بار خونه رو خالی کنن !

اینجوری ما هم قول میدیم شبای جمعه زود بخوابیم 😁
😂😂😂
قیافه اقایون فقط امشب 😂😂😂

Join 🔜 @RedLineTel 🚩
وقتی از «کرده» خود پشیمون میشی 😂😂

Join 🔜 @RedLineTel 🚩
ئیرَم تو سازنده ی نرم افزار فیس اَپ!!
از وقتی عکس خودمو زن کردم همش دارم با عکسهای خودم میزنم دیگه کمر نمونده برام 😑😂 تازه فکر کنم عاشق خودم شدم...


🔴 @RedLineTel 🚩
اس ام اس شب جمعه که میگه:

"اومدی یه بسته نوار بهداشتی بخر"


🔴 @RedLineTel 🚩
رو با اس ام اس :
"وازلین داریم تو خونه؟"
جواب بدید !!!!!!!!!!!!!!!
خیییییعلی حال میده😂😂😂
جناب آقای ابراهیم رئیسی به صدا و سیما نامه داده و اعتراض کرده که:






🔴 @RedLineTel 🚩





چرا موقع اذان میگید به لحظات روحانی نزدیک میشیم!😂😂😂
🗣 #Stamatis_Spanoudakis
🎼 "Prosopa" (brides)

لحظه هاتون سرشار از آرامش 😌🤘🏿
#music

#ویس_های_بیشتر 🤙🏿
🆑 @VoiceChi
پیر نشو لعنتی 😔😔

🇯‌🇴‌🇮‌🇳 ↯
📍 @JafarAbad 📍
بابام بهم گفت:برو ببین خونه همسایه چه خبره که اینقد سروصدامیاد؟

من رفتمو و فهمیدم دخترهمسایه با دوست پسرش فرارکرده!

خجالت کشیدم به بابام بگم، گفتم: موتور همسایه رو دزدیدن!

🔴 @RedLineTel 🚩

بابام رفت تا به همسایه دلداری بده:گفت ای مرد برو خدا رو شکر کن که ازدستش خلاص شدی!

دیگه به دردت نمیخورد چند بار اونو با دوستای پسرت دیده بودمش که، چند نفری سوارش بودن.

هر دفعه پیش یکی بود. با خودم میگفتم اصلا دیگه توان راه رفتن داره؟بس که سوارش میشن!!

هر روز میخواستم بهت بگم ولی نمیخواستم توی مسائلت دخالت کنم ولی باور کن راه دوری نمیتونه بره من مطمئنم که پیش یکی از همین لات و لوتهای محله که بعد از اینکه ازش استفاده کرد و خسته شد میاره میندازدش جلوی در خونتون و فرار میکنه.
راستش خودمم یه بار سوارش شدم !!!

🔴 @RedLineTel 🚩

"پدر دختر درحال حاضر در c.c.u میباشد منم از همو موقع خونه نرفتم به نظر شما برم خونه کاریم ندارن؟ 🤔😂😂😂
کسی مم‌ه گرد و سفید گم نکرده؟؟؟
.l




🔴 @RedLineTel 🚩




.
همسایه بالاییمون داره داد میزنه این م‌مه های گرد و سفید مال کیه؟☺️😻😂
احساسات پسرا معمولا یه گوشه از بدنشون قلمبه میشه 😅😅

Join 🔜 @RedLineTel 🚩
تصویر کمتر دیده شده از پرتغالی در حال زایمان 😂😂

Join 🔜 @RedLineTel 🚩
من عاشق خودش بودم و کُل خانواده‌اش؛ لعنتی‌های دوست‌داشتنی، همه‌شان زیبا و خوش‌تیپ و شیک‌پوش. به خانه ما که می‌آمدند، حالم عوض می‌شد. نه که عاشق باشم نه، بچه ده یازده ساله از عشق چه می‌فهمد؟
فقط مثلا یادم هست یک بار مدادرنگی بیست و چهار رنگی را که دوست پدرم از آلمان برای سال تحصیلیم آورده ‌بود نوی نو نگه داشتم تا عید، که آنها آمدند و هدیه کردم به او؛ که جا گذاشت و برگشت به شهر قشنگ خودشان...
یک بار هم کفشهای پدرش را در راه پله پشت‌بام پنهان کردم تا دیرتر بروند و دخترک بتواند کارتون - فکر کنم - نِل را تا انتها ببیند.
این بار اما داستان فرق می‌کرد. دیشب به من - فقط به من - گفته بود برای صبحانه حلیم و نان بربری دوست دارد و بی‌وقت هم آمده بودند، وسط زمستان؛ زمستان برفی اوایل دهه شصت.
من یازده ساله بودم یا کمی بیشتر و کمتر؛ او، دو سال از من کوچک‌تر.
هرکاری که کردم خوابم نبرد، دست آخر چهارصبح بلند شدم و یک قابلمه کوچک برداشتم - قابلمه جان راستی هنوز با ماست ! - و زدم به دل کوچه، به سمت فتح حلیم و بربری
هوا تاریک بود هنوز؛ اما کم نیاوردم. رفتم تا رسیدم به حلیمی، بسته بود. با خودم گفتم حالا تا بروم نان بگیرم باز می‌شود.
بچه یازده دوازده ساله شعورش نمی‌رسید آن وقتها که نانوایی و حلیم دیرتر باز می‌شوند! خلاصه، در صبح برفی با دستهای یخ زده از سرما آنقدر راه رفتم تا ساعت شد هفت! نان و حلیم بالاخره مهیا شد، و برگشتم. وقتی رسیدم خانه، رفته‌بودند. اول صبح رفته‌بودند که زودتر برسند به شهر و دیار خودشان. اصلا نفهمیده‌بودند من نیستم. هیچکس نفهمیده‌بود..
خستگیش به تنم ماند. خیلی سخت است که محبت کنی، سختی بکشی، دستهایت یخ کند، پاهایت از سرما بی حس شود، قابلمه داغ را با خودت تا خانه بیاوری، نان داغ را روی دستانت هی این رو آن رو کنی تا دستت نسوزد... ولی نبیند آن که باید.
وقتی تلاش می‌کنی برای حال خوب کسی و نمی‌بیند، خستگیش به تنت می‌ماند..

Mohsen
@txtchi