ئیرَم تو سازنده ی نرم افزار فیس اَپ!!
از وقتی عکس خودمو زن کردم همش دارم با عکسهای خودم میزنم دیگه کمر نمونده برام 😑😂 تازه فکر کنم عاشق خودم شدم...
🔴 @RedLineTel 🚩
از وقتی عکس خودمو زن کردم همش دارم با عکسهای خودم میزنم دیگه کمر نمونده برام 😑😂 تازه فکر کنم عاشق خودم شدم...
🔴 @RedLineTel 🚩
اس ام اس شب جمعه که میگه:
"اومدی یه بسته نوار بهداشتی بخر"
🔴 @RedLineTel 🚩
رو با اس ام اس :
"وازلین داریم تو خونه؟"
جواب بدید !!!!!!!!!!!!!!!
خیییییعلی حال میده😂😂😂
"اومدی یه بسته نوار بهداشتی بخر"
🔴 @RedLineTel 🚩
رو با اس ام اس :
"وازلین داریم تو خونه؟"
جواب بدید !!!!!!!!!!!!!!!
خیییییعلی حال میده😂😂😂
جناب آقای ابراهیم رئیسی به صدا و سیما نامه داده و اعتراض کرده که:
🔴 @RedLineTel 🚩
چرا موقع اذان میگید به لحظات روحانی نزدیک میشیم!😂😂😂
🔴 @RedLineTel 🚩
چرا موقع اذان میگید به لحظات روحانی نزدیک میشیم!😂😂😂
Forwarded from ✌ وُیسـ🎤ـچی ✌
🗣 #Stamatis_Spanoudakis
🎼 "Prosopa" (brides)
⏳ لحظه هاتون سرشار از آرامش 😌🤘🏿
#music
#ویس_های_بیشتر 🤙🏿
🆑 @VoiceChi
🎼 "Prosopa" (brides)
⏳ لحظه هاتون سرشار از آرامش 😌🤘🏿
#music
#ویس_های_بیشتر 🤙🏿
🆑 @VoiceChi
بابام بهم گفت:برو ببین خونه همسایه چه خبره که اینقد سروصدامیاد؟
من رفتمو و فهمیدم دخترهمسایه با دوست پسرش فرارکرده!
خجالت کشیدم به بابام بگم، گفتم: موتور همسایه رو دزدیدن!
🔴 @RedLineTel 🚩
بابام رفت تا به همسایه دلداری بده:گفت ای مرد برو خدا رو شکر کن که ازدستش خلاص شدی!
دیگه به دردت نمیخورد چند بار اونو با دوستای پسرت دیده بودمش که، چند نفری سوارش بودن.
هر دفعه پیش یکی بود. با خودم میگفتم اصلا دیگه توان راه رفتن داره؟بس که سوارش میشن!!
هر روز میخواستم بهت بگم ولی نمیخواستم توی مسائلت دخالت کنم ولی باور کن راه دوری نمیتونه بره من مطمئنم که پیش یکی از همین لات و لوتهای محله که بعد از اینکه ازش استفاده کرد و خسته شد میاره میندازدش جلوی در خونتون و فرار میکنه.
راستش خودمم یه بار سوارش شدم !!!
🔴 @RedLineTel 🚩
"پدر دختر درحال حاضر در c.c.u میباشد منم از همو موقع خونه نرفتم به نظر شما برم خونه کاریم ندارن؟ 🤔😂😂😂
من رفتمو و فهمیدم دخترهمسایه با دوست پسرش فرارکرده!
خجالت کشیدم به بابام بگم، گفتم: موتور همسایه رو دزدیدن!
🔴 @RedLineTel 🚩
بابام رفت تا به همسایه دلداری بده:گفت ای مرد برو خدا رو شکر کن که ازدستش خلاص شدی!
دیگه به دردت نمیخورد چند بار اونو با دوستای پسرت دیده بودمش که، چند نفری سوارش بودن.
هر دفعه پیش یکی بود. با خودم میگفتم اصلا دیگه توان راه رفتن داره؟بس که سوارش میشن!!
هر روز میخواستم بهت بگم ولی نمیخواستم توی مسائلت دخالت کنم ولی باور کن راه دوری نمیتونه بره من مطمئنم که پیش یکی از همین لات و لوتهای محله که بعد از اینکه ازش استفاده کرد و خسته شد میاره میندازدش جلوی در خونتون و فرار میکنه.
راستش خودمم یه بار سوارش شدم !!!
🔴 @RedLineTel 🚩
"پدر دختر درحال حاضر در c.c.u میباشد منم از همو موقع خونه نرفتم به نظر شما برم خونه کاریم ندارن؟ 🤔😂😂😂
کسی ممه گرد و سفید گم نکرده؟؟؟
.l
🔴 @RedLineTel 🚩
.
همسایه بالاییمون داره داد میزنه این ممه های گرد و سفید مال کیه؟☺️😻😂
.l
🔴 @RedLineTel 🚩
.
همسایه بالاییمون داره داد میزنه این ممه های گرد و سفید مال کیه؟☺️😻😂
Forwarded from ♥️ ੮૪੮८Һɿ 🖤
من عاشق خودش بودم و کُل خانوادهاش؛ لعنتیهای دوستداشتنی، همهشان زیبا و خوشتیپ و شیکپوش. به خانه ما که میآمدند، حالم عوض میشد. نه که عاشق باشم نه، بچه ده یازده ساله از عشق چه میفهمد؟
فقط مثلا یادم هست یک بار مدادرنگی بیست و چهار رنگی را که دوست پدرم از آلمان برای سال تحصیلیم آورده بود نوی نو نگه داشتم تا عید، که آنها آمدند و هدیه کردم به او؛ که جا گذاشت و برگشت به شهر قشنگ خودشان...
یک بار هم کفشهای پدرش را در راه پله پشتبام پنهان کردم تا دیرتر بروند و دخترک بتواند کارتون - فکر کنم - نِل را تا انتها ببیند.
این بار اما داستان فرق میکرد. دیشب به من - فقط به من - گفته بود برای صبحانه حلیم و نان بربری دوست دارد و بیوقت هم آمده بودند، وسط زمستان؛ زمستان برفی اوایل دهه شصت.
من یازده ساله بودم یا کمی بیشتر و کمتر؛ او، دو سال از من کوچکتر.
هرکاری که کردم خوابم نبرد، دست آخر چهارصبح بلند شدم و یک قابلمه کوچک برداشتم - قابلمه جان راستی هنوز با ماست ! - و زدم به دل کوچه، به سمت فتح حلیم و بربری
هوا تاریک بود هنوز؛ اما کم نیاوردم. رفتم تا رسیدم به حلیمی، بسته بود. با خودم گفتم حالا تا بروم نان بگیرم باز میشود.
بچه یازده دوازده ساله شعورش نمیرسید آن وقتها که نانوایی و حلیم دیرتر باز میشوند! خلاصه، در صبح برفی با دستهای یخ زده از سرما آنقدر راه رفتم تا ساعت شد هفت! نان و حلیم بالاخره مهیا شد، و برگشتم. وقتی رسیدم خانه، رفتهبودند. اول صبح رفتهبودند که زودتر برسند به شهر و دیار خودشان. اصلا نفهمیدهبودند من نیستم. هیچکس نفهمیدهبود..
خستگیش به تنم ماند. خیلی سخت است که محبت کنی، سختی بکشی، دستهایت یخ کند، پاهایت از سرما بی حس شود، قابلمه داغ را با خودت تا خانه بیاوری، نان داغ را روی دستانت هی این رو آن رو کنی تا دستت نسوزد... ولی نبیند آن که باید.
وقتی تلاش میکنی برای حال خوب کسی و نمیبیند، خستگیش به تنت میماند..
Mohsen
@txtchi
فقط مثلا یادم هست یک بار مدادرنگی بیست و چهار رنگی را که دوست پدرم از آلمان برای سال تحصیلیم آورده بود نوی نو نگه داشتم تا عید، که آنها آمدند و هدیه کردم به او؛ که جا گذاشت و برگشت به شهر قشنگ خودشان...
یک بار هم کفشهای پدرش را در راه پله پشتبام پنهان کردم تا دیرتر بروند و دخترک بتواند کارتون - فکر کنم - نِل را تا انتها ببیند.
این بار اما داستان فرق میکرد. دیشب به من - فقط به من - گفته بود برای صبحانه حلیم و نان بربری دوست دارد و بیوقت هم آمده بودند، وسط زمستان؛ زمستان برفی اوایل دهه شصت.
من یازده ساله بودم یا کمی بیشتر و کمتر؛ او، دو سال از من کوچکتر.
هرکاری که کردم خوابم نبرد، دست آخر چهارصبح بلند شدم و یک قابلمه کوچک برداشتم - قابلمه جان راستی هنوز با ماست ! - و زدم به دل کوچه، به سمت فتح حلیم و بربری
هوا تاریک بود هنوز؛ اما کم نیاوردم. رفتم تا رسیدم به حلیمی، بسته بود. با خودم گفتم حالا تا بروم نان بگیرم باز میشود.
بچه یازده دوازده ساله شعورش نمیرسید آن وقتها که نانوایی و حلیم دیرتر باز میشوند! خلاصه، در صبح برفی با دستهای یخ زده از سرما آنقدر راه رفتم تا ساعت شد هفت! نان و حلیم بالاخره مهیا شد، و برگشتم. وقتی رسیدم خانه، رفتهبودند. اول صبح رفتهبودند که زودتر برسند به شهر و دیار خودشان. اصلا نفهمیدهبودند من نیستم. هیچکس نفهمیدهبود..
خستگیش به تنم ماند. خیلی سخت است که محبت کنی، سختی بکشی، دستهایت یخ کند، پاهایت از سرما بی حس شود، قابلمه داغ را با خودت تا خانه بیاوری، نان داغ را روی دستانت هی این رو آن رو کنی تا دستت نسوزد... ولی نبیند آن که باید.
وقتی تلاش میکنی برای حال خوب کسی و نمیبیند، خستگیش به تنت میماند..
Mohsen
@txtchi
دریا کـــــنارو یه چتـــــر خیـــــس و
پرســـــه های عاشــــــــــقانه😊💦💦
🔴 @RedLineTel 🚩
میـــــذارم در کونـــــتون خیلے ماهـــــرانه
پرســـــه های عاشــــــــــقانه😊💦💦
🔴 @RedLineTel 🚩
میـــــذارم در کونـــــتون خیلے ماهـــــرانه
موندم چجورے بعضیا عشقو
تو چشماے هم میبینڹ...
من که تا دستم به
🔴 @RedLineTel 🚩
اونـے ڪ تو شرتــــــشه
نرسه
عاشق نمیشم
تو چشماے هم میبینڹ...
من که تا دستم به
🔴 @RedLineTel 🚩
اونـے ڪ تو شرتــــــشه
نرسه
عاشق نمیشم
یه استاد بچه باز داشتیم خیلی تو درس دادن گیر میداد
یه روز بش گفتم استاد اگه ما درس نخونیم مارو بیرون میکنید؟
🔴 @RedLineTel 🚩
گفتش نه بیرون نمیکنمتون، توی همین کلاس میکنمتون 😐😂😂
یه روز بش گفتم استاد اگه ما درس نخونیم مارو بیرون میکنید؟
🔴 @RedLineTel 🚩
گفتش نه بیرون نمیکنمتون، توی همین کلاس میکنمتون 😐😂😂
عڪس تریاڪ خالص و ناب بلوچستان توسط
یڪی از خشخاش ڪاران گرفته شده 😐
اهل دلا تا حالا هر چه ڪشیدید خرما بوده 😄
Join 🔜 @RedLineTel 🚩
یڪی از خشخاش ڪاران گرفته شده 😐
اهل دلا تا حالا هر چه ڪشیدید خرما بوده 😄
Join 🔜 @RedLineTel 🚩
بﭽﻪ ﺗﻮ ﻣﻬﺪ ﮐﻮﺩﮎ ﺑﻪ ﺩﻭﺳﺘﺶ ﻣﯿﮕﻪ ﻣﺎﻣﺎﻥ و ﺑﺎﺑﺎﯼ ﺗﻮﺍﻡ ﺍﺯ
ﮐﺎﺭﺗﻮﻥ ﻣﯿﺘﺮﺳﻦ؟ !
🔴 @RedLineTel 🚩
ﻣﯿﮕﻪ ﻧﻪ ﻣﮕﻪ ﻣﺎﻣﺎﻥ و ﺑﺎﺑﺎﯼ ﺗﻮ ﻣﯿﺘﺮﺳﻦ؟
ﻣﯿﮕﻪ ﺍﺭﻩ ﻫﺮ ﻭﻗﺖ ﻭﺍﺳﻪ ﻣﻦ ﮐﺎﺭﺗﻮﻥ ﻣﯿﺰﺍﺭﻥ ﻣﯿﺮﻥ ﺗﻮ ﺍﺗﺎﻕ
ﺩﺭﻭ ﻣﯿﺒﻨﺪﻥ ﺟﯿﻎ ﻣﯿﮑﺸﻦ .😂🙈
ﮐﺎﺭﺗﻮﻥ ﻣﯿﺘﺮﺳﻦ؟ !
🔴 @RedLineTel 🚩
ﻣﯿﮕﻪ ﻧﻪ ﻣﮕﻪ ﻣﺎﻣﺎﻥ و ﺑﺎﺑﺎﯼ ﺗﻮ ﻣﯿﺘﺮﺳﻦ؟
ﻣﯿﮕﻪ ﺍﺭﻩ ﻫﺮ ﻭﻗﺖ ﻭﺍﺳﻪ ﻣﻦ ﮐﺎﺭﺗﻮﻥ ﻣﯿﺰﺍﺭﻥ ﻣﯿﺮﻥ ﺗﻮ ﺍﺗﺎﻕ
ﺩﺭﻭ ﻣﯿﺒﻨﺪﻥ ﺟﯿﻎ ﻣﯿﮑﺸﻦ .😂🙈
گرگه میره در خونه شنگول منگول در میزنه یدفه مادر شنگول منگول درو باز میکنه میگه
🔴 @RedLineTel 🚩
بیا تو جووون بیا جرم بده بیاااا بیا بچه هارو فرستادم بیرون بیاتوووو
🔴 @RedLineTel 🚩
بیا تو جووون بیا جرم بده بیاااا بیا بچه هارو فرستادم بیرون بیاتوووو
دختره 11 ساله متوجه میشه که اونجاش داره مو در میاره
حسابی میترسه و میره به مامانش میگه...
مامانش بهش میگه: اونجایی که مو در میاره بهش میگن میمون...
از اینکه میمونت داره مو در میاره خوشحال باش
🔴 @RedLineTel 🚩
صبحِ روزه بعد دختره به خواهرش میگه:
ببین میمونِ من داره مو در میاره 😍
خواهره با نیش خند بهش میگه:
کجایِ کاری! مال من مــوز هم میخوره 😎😶😶😂👍🏻
حسابی میترسه و میره به مامانش میگه...
مامانش بهش میگه: اونجایی که مو در میاره بهش میگن میمون...
از اینکه میمونت داره مو در میاره خوشحال باش
🔴 @RedLineTel 🚩
صبحِ روزه بعد دختره به خواهرش میگه:
ببین میمونِ من داره مو در میاره 😍
خواهره با نیش خند بهش میگه:
کجایِ کاری! مال من مــوز هم میخوره 😎😶😶😂👍🏻