قالیباف: سالهاست با خانوادهای آشنا هستم که ۸ فرزند معلول دارند و خرج آنها را مادرشان به سختی تهیه میکند. حق مردم ما این نیست.
خب برادر شما علیالحساب مشکل این خانواده رو حل میکردی که اینهمه سال نه اونا عذاب بکشن، نه خودت، بعد میاومدی مشکل مملکت رو حل کنی.
🔴 @RedLineTel 🚩
کاندیداهای گرامی؛
هنگام سواستفاده از احساسات مردم حواستون باشه ما دیگه سنی ازمون گذشته و خرهای بالغی شدیم🤔🙁
خب برادر شما علیالحساب مشکل این خانواده رو حل میکردی که اینهمه سال نه اونا عذاب بکشن، نه خودت، بعد میاومدی مشکل مملکت رو حل کنی.
🔴 @RedLineTel 🚩
کاندیداهای گرامی؛
هنگام سواستفاده از احساسات مردم حواستون باشه ما دیگه سنی ازمون گذشته و خرهای بالغی شدیم🤔🙁
Forwarded from ♥️ ੮૪੮८Һɿ 🖤
بسیاری از مردم کتاب «شازده کوچولو» اثر آنتوان دو سنت اگزوپری را می شناسند.
اما شاید همه ندانند که او خلبان جنگی بود و با نازی ها جنگید و کشته شد.
قبل از شروع جنگ جهانی دوم سنت اگزوپری در اسپانیا با دیکتاتوری فرانکو می جنگید.
او تجربههای حیرتآور خود را در مجموعه ای به نام لبخند گردآوری کرده است.
در یکی از خاطراتش مینویسد که او را اسیر کردند و به زندان انداختند. او می نویسد:
«مطمئن بودم که مرا اعدام خواهند کرد به همین دلیل به شدت نگران بودم.
جیبهایم را گشتم تا شاید سیگاری پیدا کنم که از زیر دست آن ها که حسابی لباس هایم را گشته بودند در رفته باشد.
یکی پیدا کردم و با دست های لرزان آن را به لب هایم گذاشتم ولی کبریت نداشتم از میان نرده ها به زندانبانم نگاه کردم.
او حتی نگاهی هم به من نینداخت درست مانند یک مجسمه آنجا ایستاده بود.»
فریاد زدم: «هی رفیق کبریت داری؟»
به من نگاه کرد شانه هایش را بالا انداخت و به طرفم آمد. نزدیک تر که آمد و کبریتش را روشن کرد بی اختیار نگاهش به نگاه من دوخته شد.
لبخند زدم و نمیدانم چرا؟
شاید از شدت اضطراب، شاید به خاطر این که خیلی به او نزدیک بودم و نمی توانستم لبخند نزنم.
در هر حال لبخند زدم وانگار نوری فاصلۀ بین دل های ما را پر کرد می دانستم که او به هیچ وجه چنین چیزی را نمی خواهد ولی گرمای لبخند من از میله ها گذشت و به او رسید و روی لب های او هم لبخندی شکفت.
سیگارم را روشن کرد ولی نرفت و همانجا ایستاد مستقیم در چشم هایم نگاه کرد و لبخند زد.
من حالا با علم به اینکه او نه یک نگهبان زندان که یک انسان است به او لبخند زدم.
نگاه او حال و هوای دیگری پیدا کرده بود پرسید: «بچه داری؟»
با دست های لرزان کیف پولم را بیرون آوردم و عکس اعضای خانوادهام را به او نشان دادم و گفتم: «آره ایناهاش».
او هم عکس بچههایش را به من نشان داد و دربارۀ نقشه ها و آرزوهایی که برای آنها داشت برایم صحبت کرد.
اشک به چشم هایم هجوم آورد گفتم که میترسم دیگر هرگز خانوادهام را نبینم.
دیگر نبینم که بچه هایم چطور بزرگ میشوند.
چشم های او هم پر از اشک شدند.
ناگهان بیآنکه که حرفی بزند،
قفل در سلول مرا باز کرد و مرا بیرون برد.
بعد هم مرا به بیرون زندان و جادۀ پشتی آن که به شهر منتهی میشد هدایت کرد.
نزدیک شهر که رسیدیم تنهایم گذاشت و برگشت.
بیآنکه کلمهای حرف بزند!
یک لبخند زندگی مرا نجات داد!
アム尺ムÐノㄎ乇
📝 @txtchi
اما شاید همه ندانند که او خلبان جنگی بود و با نازی ها جنگید و کشته شد.
قبل از شروع جنگ جهانی دوم سنت اگزوپری در اسپانیا با دیکتاتوری فرانکو می جنگید.
او تجربههای حیرتآور خود را در مجموعه ای به نام لبخند گردآوری کرده است.
در یکی از خاطراتش مینویسد که او را اسیر کردند و به زندان انداختند. او می نویسد:
«مطمئن بودم که مرا اعدام خواهند کرد به همین دلیل به شدت نگران بودم.
جیبهایم را گشتم تا شاید سیگاری پیدا کنم که از زیر دست آن ها که حسابی لباس هایم را گشته بودند در رفته باشد.
یکی پیدا کردم و با دست های لرزان آن را به لب هایم گذاشتم ولی کبریت نداشتم از میان نرده ها به زندانبانم نگاه کردم.
او حتی نگاهی هم به من نینداخت درست مانند یک مجسمه آنجا ایستاده بود.»
فریاد زدم: «هی رفیق کبریت داری؟»
به من نگاه کرد شانه هایش را بالا انداخت و به طرفم آمد. نزدیک تر که آمد و کبریتش را روشن کرد بی اختیار نگاهش به نگاه من دوخته شد.
لبخند زدم و نمیدانم چرا؟
شاید از شدت اضطراب، شاید به خاطر این که خیلی به او نزدیک بودم و نمی توانستم لبخند نزنم.
در هر حال لبخند زدم وانگار نوری فاصلۀ بین دل های ما را پر کرد می دانستم که او به هیچ وجه چنین چیزی را نمی خواهد ولی گرمای لبخند من از میله ها گذشت و به او رسید و روی لب های او هم لبخندی شکفت.
سیگارم را روشن کرد ولی نرفت و همانجا ایستاد مستقیم در چشم هایم نگاه کرد و لبخند زد.
من حالا با علم به اینکه او نه یک نگهبان زندان که یک انسان است به او لبخند زدم.
نگاه او حال و هوای دیگری پیدا کرده بود پرسید: «بچه داری؟»
با دست های لرزان کیف پولم را بیرون آوردم و عکس اعضای خانوادهام را به او نشان دادم و گفتم: «آره ایناهاش».
او هم عکس بچههایش را به من نشان داد و دربارۀ نقشه ها و آرزوهایی که برای آنها داشت برایم صحبت کرد.
اشک به چشم هایم هجوم آورد گفتم که میترسم دیگر هرگز خانوادهام را نبینم.
دیگر نبینم که بچه هایم چطور بزرگ میشوند.
چشم های او هم پر از اشک شدند.
ناگهان بیآنکه که حرفی بزند،
قفل در سلول مرا باز کرد و مرا بیرون برد.
بعد هم مرا به بیرون زندان و جادۀ پشتی آن که به شهر منتهی میشد هدایت کرد.
نزدیک شهر که رسیدیم تنهایم گذاشت و برگشت.
بیآنکه کلمهای حرف بزند!
یک لبخند زندگی مرا نجات داد!
アム尺ムÐノㄎ乇
📝 @txtchi
به دوس دخترم میگم میدونی چرا آدم خواب می بینه؟ 🤔
🔴 @RedLineTel 🚩
میگه: خوب معلومه برای اینکه موقع خوابیدن حوصله اش سر نره؟!😐
یکم خنگه ولی م.مه خوبی دارع ...
دوسش دارم.😌😂
🔴 @RedLineTel 🚩
میگه: خوب معلومه برای اینکه موقع خوابیدن حوصله اش سر نره؟!😐
یکم خنگه ولی م.مه خوبی دارع ...
دوسش دارم.😌😂
Forwarded from 😜 جَـفَـرآبـاد 😜
روز معلم را به تو تبریک نمی گویم
تو را به این روز تبریک می گویم
که این روز بی تو، و بی حس “آرمان خواهی”
و “ایمانت به حق طلبی”، وجودی بی معناست ...
تقدیم به تمامی معلم های سرزمینم🌹
📍 @JafarAbad 📍
تو را به این روز تبریک می گویم
که این روز بی تو، و بی حس “آرمان خواهی”
و “ایمانت به حق طلبی”، وجودی بی معناست ...
تقدیم به تمامی معلم های سرزمینم🌹
📍 @JafarAbad 📍
یارو میره میوه فروشی میگه انار چند⁉️
فروشنده میگه انار نگو سینه شکیلا بگو😋😋
🔴 @RedLineTel 🚩
یارو میگه هلو چند⁉️🍑
میگه هلو نگو لب ليلا فروهر بگو😋
یارو دستش رو میزاره روی کیوی ها میپرسه :
خایـه های داریوش چند🤔💦😂
فروشنده میگه انار نگو سینه شکیلا بگو😋😋
🔴 @RedLineTel 🚩
یارو میگه هلو چند⁉️🍑
میگه هلو نگو لب ليلا فروهر بگو😋
یارو دستش رو میزاره روی کیوی ها میپرسه :
خایـه های داریوش چند🤔💦😂
یبارم گشت ارشاد به من گیر داد...🚧🚨
🔴 @RedLineTel 🚩
گفتن ما تا حالا هیچوقت تو رو با دختر ندیدیم!
گِی هستی؟؟ 🤔😶😂
🔴 @RedLineTel 🚩
گفتن ما تا حالا هیچوقت تو رو با دختر ندیدیم!
گِی هستی؟؟ 🤔😶😂
دانشمندان بہ این نتیجه رسیده اند
کہ ختنہ کردن کار اشتباهیہ
چون
🔴 @RedLineTel 🚩
تمام ویتامینش تو پوستشہ مثل خیار😋😍
نخند دیوث پست علمیہ😒😂😂
کہ ختنہ کردن کار اشتباهیہ
چون
🔴 @RedLineTel 🚩
تمام ویتامینش تو پوستشہ مثل خیار😋😍
نخند دیوث پست علمیہ😒😂😂
پروفایل دِپ گذاشتم بابام پی اِم داده نونِتو ندادم یا کونت گذاشتم ؟ 😐
🔴 @RedLineTel 🚩
ینی میخوام بگم آشناهارو بلاک کنین 👌🏼😂😂
🔴 @RedLineTel 🚩
ینی میخوام بگم آشناهارو بلاک کنین 👌🏼😂😂