هورسکوپ و هورمونهای عزیزم یه دو دقیقه منو بیخیال شید بذارید ببینم دارم چه غلطی میکنم، دوباره بهتون برمیگردم!
این مایع لباس شوییه ترکیبش با نرمکننده بوی سه روز موندن تو شمال و سیر خوردن میده ولی انگار فقط من میفهمم. بقیه میگن بوی تمیزیه. الله اکبر.
اشکهای قرمز
از الان تا هروقت یادم بیاد هی با خودم میگم نه واقعا حیف نبود؟
شاید باورش سخت باشه ولی نه واقعا حیف نبود. درست همینی بود که اتفاق افتاد.
اشکهای قرمز
امیدوارم امروز تماس از اون اسمی که میخوام و رو گوشیم ببینم.
شتاب کردم که تماس بیاید. نیامد.
اشکهای قرمز
نذر کردم اگه اکی شد دوباره بشینم succession ببینم.
خب بشینیم ببینیم.
دیروز بهترین روز زندگیم نبود. ولی یقینا یکی از روزای مهم زندگیم بود. روزی که اتفاقای خوب یهوی افتادن. و من باز دلم به حال اون منی که سه ماه پیش غصه میخورد میسوزه. آدمیزاد هیچ وقت از آینده خودش نمیتونه خبر داشته باشه.
Forwarded from 🕊️❄️✨⟨اورکا⟩
یکی از چیزایی که باید بفهمی تا بتونی بهتر زندگی کنی اینه که بفهمی «تو به دنیا نیومدی که بشی همونی که آدما میخوان. تو به دنیا اومدی که بشی همونی که خودت میخوای.»
من به خوب پیش رفتن اعتقادی ندارم. یه یه هفته ای میشه حتی شافل پلیلیستمم خوبه. کدوم سیاره تو باسن کدوم سیاره است که اینجوریه؟ بمون همونجا.
Forwarded from خط سوم (MM Pouya)
امروز سر کلاس صبح، اول کلاس اینو خوندم:
إنّك في مَمرِّ اللیلِ و النهارِ، في آجالٍ مَنقوصة و أعمالٍ مَحفوظة و الموتُ یَأتي بغتةً.
چندتا حقیقت مسلم رو پشتسرهم و کوتاه و مختصر، ردیف میکنه؛ گاهی خوندنش برام تکاندهندهست. «تو در محل رد شدن شب و روز هستی، با فرصتهایی ناتمام و رفتارهایی که میماند. درحالی که مرگ، ناگهان میآید».
إنّك في مَمرِّ اللیلِ و النهارِ، في آجالٍ مَنقوصة و أعمالٍ مَحفوظة و الموتُ یَأتي بغتةً.
چندتا حقیقت مسلم رو پشتسرهم و کوتاه و مختصر، ردیف میکنه؛ گاهی خوندنش برام تکاندهندهست. «تو در محل رد شدن شب و روز هستی، با فرصتهایی ناتمام و رفتارهایی که میماند. درحالی که مرگ، ناگهان میآید».
اولین میزبانی از خانواده به مناسبت تولد مادرم باعث شد کمر و جیبم با هم به فنا بره.