الان لازم دارم یه چیز خاصی که اسم پزشکیشو نمیدونم تو بدنم ترشح شه که به طور طبیعی کمک کنه با هستی درآمیزم و جهان آنچه شود که من گویم و هستم. برای چند دقیقه.
Forwarded from روزمرگیهای یک رواندرمانگر (Danial)
هرچی بیشتر بخوای بقیه تو رو بفهمن، بیشتر از خودت دور میشی. فهمیده شدن خوبه، ولی فهمیدن خودت، اون چیزیه که واقعا بهش نیاز داری.
هورسکوپ و هورمونهای عزیزم یه دو دقیقه منو بیخیال شید بذارید ببینم دارم چه غلطی میکنم، دوباره بهتون برمیگردم!
این مایع لباس شوییه ترکیبش با نرمکننده بوی سه روز موندن تو شمال و سیر خوردن میده ولی انگار فقط من میفهمم. بقیه میگن بوی تمیزیه. الله اکبر.
اشکهای قرمز
از الان تا هروقت یادم بیاد هی با خودم میگم نه واقعا حیف نبود؟
شاید باورش سخت باشه ولی نه واقعا حیف نبود. درست همینی بود که اتفاق افتاد.
اشکهای قرمز
امیدوارم امروز تماس از اون اسمی که میخوام و رو گوشیم ببینم.
شتاب کردم که تماس بیاید. نیامد.
اشکهای قرمز
نذر کردم اگه اکی شد دوباره بشینم succession ببینم.
خب بشینیم ببینیم.
دیروز بهترین روز زندگیم نبود. ولی یقینا یکی از روزای مهم زندگیم بود. روزی که اتفاقای خوب یهوی افتادن. و من باز دلم به حال اون منی که سه ماه پیش غصه میخورد میسوزه. آدمیزاد هیچ وقت از آینده خودش نمیتونه خبر داشته باشه.