دیروز بهترین روز زندگیم نبود. ولی یقینا یکی از روزای مهم زندگیم بود. روزی که اتفاقای خوب یهوی افتادن. و من باز دلم به حال اون منی که سه ماه پیش غصه میخورد میسوزه. آدمیزاد هیچ وقت از آینده خودش نمیتونه خبر داشته باشه.
Forwarded from 🕊️❄️✨⟨اورکا⟩
یکی از چیزایی که باید بفهمی تا بتونی بهتر زندگی کنی اینه که بفهمی «تو به دنیا نیومدی که بشی همونی که آدما میخوان. تو به دنیا اومدی که بشی همونی که خودت میخوای.»
من به خوب پیش رفتن اعتقادی ندارم. یه یه هفته ای میشه حتی شافل پلیلیستمم خوبه. کدوم سیاره تو باسن کدوم سیاره است که اینجوریه؟ بمون همونجا.
Forwarded from خط سوم (MM Pouya)
امروز سر کلاس صبح، اول کلاس اینو خوندم:
إنّك في مَمرِّ اللیلِ و النهارِ، في آجالٍ مَنقوصة و أعمالٍ مَحفوظة و الموتُ یَأتي بغتةً.
چندتا حقیقت مسلم رو پشتسرهم و کوتاه و مختصر، ردیف میکنه؛ گاهی خوندنش برام تکاندهندهست. «تو در محل رد شدن شب و روز هستی، با فرصتهایی ناتمام و رفتارهایی که میماند. درحالی که مرگ، ناگهان میآید».
إنّك في مَمرِّ اللیلِ و النهارِ، في آجالٍ مَنقوصة و أعمالٍ مَحفوظة و الموتُ یَأتي بغتةً.
چندتا حقیقت مسلم رو پشتسرهم و کوتاه و مختصر، ردیف میکنه؛ گاهی خوندنش برام تکاندهندهست. «تو در محل رد شدن شب و روز هستی، با فرصتهایی ناتمام و رفتارهایی که میماند. درحالی که مرگ، ناگهان میآید».
اولین میزبانی از خانواده به مناسبت تولد مادرم باعث شد کمر و جیبم با هم به فنا بره.
نیاز دارم خرید کنم. ببین خیلی خریدااااا. از این حالتایی که به قیمت نگاه نکنم هر چی دوست دارم بردارم ولی متاسفانه نه پولشو دارم نه حتی مایند ست این مدل خرید و چون یه جا میدونم باید بس کنم این رویه رو.
کل روز بیکار نشستم در و دیوار و نگاه میکنم. بعد بهم میگن خیلی شرکت خوبیه که چرا میخوای بری؟
تنپرور نیستم. دلم چالش حل کردن میخواد. اینا حاضرن کل روز بیان بشینن در و دیوار ببینن حقوق بگیرن برن. من نمیتونم.
تنپرور نیستم. دلم چالش حل کردن میخواد. اینا حاضرن کل روز بیان بشینن در و دیوار ببینن حقوق بگیرن برن. من نمیتونم.
وقتی بهش گفتم، لبخند زد و گفت خسته نباشی دختر. بالاخره اون بغلی که میخواستی و پیدا کردی.
میدونی تنها ذوقم چیه از این کار جدید؟ اینکه رو صندلیم چهارزانو بشینم و فضای کارمو خوشگلاسیون کنم. همین! هممممممین!
مشکلی با لکههای قدیمی لباسام ندارم. اینو صبح که داشتم لباس میپوشیدم فهمیدم. اون لکه روی آستین پولیور قدیمی که عمو حمید بهم سوغاتی داد و روش نوشته waves و دوست دارم. حتی یادم نمیاد از کجا اومده ولی اصراری هم به پاک کردنش ندارم. بودنش هم مانع پوشیدنش نمیشه. میدونی، خودمم یه سری لکه دارم که وقتی دیدم آدما منو با دیدن اینا هنوز دوست دارن دیگه تلاشی برای پنهان کردنشون نکردم.
"Did I ever tell you the definition of insanity? It's doing the exact same thing over and over again and expecting different results. That. Is. Crazy."