کل روز بیکار نشستم در و دیوار و نگاه میکنم. بعد بهم میگن خیلی شرکت خوبیه که چرا میخوای بری؟
تنپرور نیستم. دلم چالش حل کردن میخواد. اینا حاضرن کل روز بیان بشینن در و دیوار ببینن حقوق بگیرن برن. من نمیتونم.
تنپرور نیستم. دلم چالش حل کردن میخواد. اینا حاضرن کل روز بیان بشینن در و دیوار ببینن حقوق بگیرن برن. من نمیتونم.
وقتی بهش گفتم، لبخند زد و گفت خسته نباشی دختر. بالاخره اون بغلی که میخواستی و پیدا کردی.
میدونی تنها ذوقم چیه از این کار جدید؟ اینکه رو صندلیم چهارزانو بشینم و فضای کارمو خوشگلاسیون کنم. همین! هممممممین!
مشکلی با لکههای قدیمی لباسام ندارم. اینو صبح که داشتم لباس میپوشیدم فهمیدم. اون لکه روی آستین پولیور قدیمی که عمو حمید بهم سوغاتی داد و روش نوشته waves و دوست دارم. حتی یادم نمیاد از کجا اومده ولی اصراری هم به پاک کردنش ندارم. بودنش هم مانع پوشیدنش نمیشه. میدونی، خودمم یه سری لکه دارم که وقتی دیدم آدما منو با دیدن اینا هنوز دوست دارن دیگه تلاشی برای پنهان کردنشون نکردم.
"Did I ever tell you the definition of insanity? It's doing the exact same thing over and over again and expecting different results. That. Is. Crazy."
شرکت قبلی دعا دعا میکردیم پنج بشه بزنیم بیرون، الان دیدم ساعت پنج و ربعه و من هنوز نشستم. فرق و میبینی؟ الله الله
به اون نقطه ای از موی بلند رسیدم که اگه یه ذره دیگه صبر کنم بلند میشه ولی هر روز فکر میکنم خب الان میرم دوباره کوتاهش میکنم.
امروز اون روزیه که اکبر عبدی میتونه با لهجه ترکی بهم بگه: سه روز دیگه تولدته نه؟؟؟ و من با لحن لوس بهاره رهنما بگم: بله عمو جون...