اشک‌های قرمز – Telegram
اشک‌های قرمز
1.71K subscribers
19 videos
1 link
حقیقتی که در ذهن شما شکل می‌گیرد روزی تبدیل به واقعیت خواهد شد.
پس
این یک داستان واقعی است.
Download Telegram
"بذار برسم خونه برات پادکست میشم میرم تو گوشات."
یه جایی وسط غذا درست کردن یهو فکر کردم اگر دوربین اونور سالن باشه و ازمون فیلم بگیره چی میبینه؟
آدمای قشنگ زندگیم که دورمیز نشستن و دارن حرف می‌زنن و من و پسره که داریم تو آشپزخونه راجع به بهتر کردن غذا با اضافه کردن ادویه درست صحبت میکنیم.
نکته اینجاست که هیچکس دیشب هیچ تولید محتوایی از هیچی نکرد و من از دورهمی تولد سی‌ودو سالگیم به قول آنا حتی یه عکس ندارم یادمون بیاد لااقل اینوقت چی پوشیده بودیم.
اون لحظه ولی خیلی قشنگ بود.
همه دیشب ثبت نشدنی قشنگ بود و من داره از دستم این ماهی‌های خوشبختی سر می خوره دوباره تو رودخونه.
خیلی وقت اینجوری نبود. اصلا فکر کنم هیچوقت اینجوری نبودم. اصلا هیچ وقت هیچ‌چیز اینجوری نبود.
پودر سیر زدیم ولی بازم نیاز به تلاش بیشتر داشت. و با این وجود بازم بهم گفت بهم افتخار میکنه. بخاطر چی؟ ادویه؟ غذا؟ دورهمی تولد؟ سه سال سکوت؟ پاکسازی دو سال سم؟ اون لحظه لب ساحل بوشهر؟ یا اون اتفاق ۱۸ تیر؟
من همه اینا رو اومدم تا تو آشپرخونه خونم خوراک نخود داغ و بهش بدم امتحان کنه و اون بگه یه چیزیش غالبه یه چیزیش کمه و همزمان دستشو بذاره پشتم که غوز نکنم؟ لابد دیگه. لابد.
داشتم پیاده‌روی می‌کردم یهو دیدم خیابون پر مرگ بر شد. خوشم اومد.
من چجوری داشتم این مدت زندگی میکردم واقعا؟
اون ده دقیقه‌ای که قراره همه‌چی عوض شه چرا اتفاق نمی‌افته؟
دلم شیرینی می‌خواد، ولی صبر می‌کنم مناسبتش بشه. یه کوچولو دیگه.
افراد اغلب درک نمی‌کنن که رها کردن یک باور قدیمی، می‌تونه به اندازه‌ی از دست دادن یک آدم دردناک باشه.
این عودی که روشن میکنم بوش بهشته. خستگیم در میره. یادم میره بیرون اصلا کجاست؟ برای دقایقی خونه، خونه میشه.
از اون حالتام که سریال جدید نمی‌خوام 🤏🏼 فاصله دارم تا گریز آناتومی فصل یک یا اتک آن تایتان‌ و پلی کنم.
بهم حس خوبی نمیده ولی صبر می‌کنم. صبر میکنم تا بتونم راجع بهش صحبت کنم و حلش کنم.
فردا می‌تونه روز بهتری باشه. همیشه فردا میتونه بهتر باشه.
از خانم رامش برای نجات امروزم ممنونم
Forwarded from Vannie
پایان‌بندی سال

~فلسفه تنهایی~
بوی همه‌چی می‌دم الا خودم‌و.
یه منو غذا گذاشت جلوم که انتظارشو نداشتم و در آخر سرلاک‌های روی میز و انتخاب کردم. سی‌ودو ساله هستم و دلخوشی‌های زندگی این است.
Don't overthink it girl!
به سکوت خونه که میرسم حس می‌کنم مثل اون مرده تو چهار شگفت‌انگیز انگشتام‌و پاهام کش میان و میتونم ول کنم.
من این حالت be careful what you wish forی و بلد بودم که ممکنه آمادگی داشتن ارزوتو نداشته باشی.
نمیدونستم میشه آمادگی‌شو داشت و ازش لذت هم برد.
به بابام تولدشو تبریک گفتم
برام لینک تعمیر پکیج فرستاد.
خب... کجا بودیم؟
آها ما برای چندمین بار دیگر آدم‌های قبل نیستیم.
اسماعیل دید چه ‌جوان‌هایی؟ اسماعیل کو؟