اشک‌های قرمز – Telegram
اشک‌های قرمز
1.71K subscribers
19 videos
1 link
حقیقتی که در ذهن شما شکل می‌گیرد روزی تبدیل به واقعیت خواهد شد.
پس
این یک داستان واقعی است.
Download Telegram
شانزده/صفرهشت/چهارده‌دوصفر/صفرنه‌چهل

تولدت مبارک!
شانزده/صفرهشت/چهارده‌دوصفر/یازده‌سی‌وچهار

یک ساعت‌ونیم در تخت، به طلوع آفتاب و‌ شروع روز نگاه کردم. دیگر شمارش تعداد روزهایی که دوست ندارم از خواب بیدار شوم از دستم در رفته است.
چرا فکر می‌کنند مرگ از این‌چیزی که هر روز تجربه می‌کنم، بدتر است؟
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
شانزده/صفرهشت/چهارده‌دوصفر/بیست‌صفرهفت

برای خواب معصومانه‌ی عشق...
شانزده/صفرهشت/چهارده‌دوصفر/بیست‌ویک‌بیست‌وپنج

تیک‌های خاکستری آبی نمی‌شوند. این یعنی پیام من نخوانده می‌ماند تا هر وقت که به سراغش بروی. تازگی حرف‌هایم، بیات می‌شوند. انتظار بشر مدرن، دردناک‌تر از زمانیست که نامه‌بری شغلی پر دردسر بود.
هفده/صفرهشت/چهارده‌دوصفر/یازده‌شانزده

"بیا خودت‌و درگیر مشکلات من کن."
هفده/صفرهشت/چهارده‌دوصفر/چهارده‌صفرشش

"خواستم باهات قهر کنم نشد"
بیست‌ویک/صفرهشت/چهارده‌دوصفر/ده‌بیست‌ونه

در نقاشی رنگی هست به اسم آبی دوردست. آبی همراه با خاکستری، که افق‌های دور دریا و کوه را نشان میدهد. در نقاشی‌های تخت دوران رنسانس و بعد از آن. از وقتی شنیدمش، دلم می‌خواهد بدانم آبی دوردست زندگی من دقیقا کجاست؟
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
بیست‌ودو/صفرهشت/چهارده‌دوصفر/سیزده‌سی‌ونه

شاید بیشتر آنچه را احساس می‌کردم بر زبان می‌آوردم...
بیست‌ودو/صفرهشت/چهارده‌دوصفر/بیست‌ویک‌نوزده

قرار ملاقات با گذشته. این رسم من‌وتوست. انگار که تنها چند ساعت از یک روز نامشخص را کنار هم بگذرانیم، بهم یادآوری کنیم همچنان شبیه همان تصویر عاشقانه‌ایم و بعد هر کدام به سوی زندگی خود برویم.
برای من هنوز یادآوری جزییات زیبای گذشته از سوی تو جالب است. اینکه یادت مانده پشت آن میز آن کافه که دیگر هیچ‌کدام نیستند چه کتابی می‌خواندی و چه شعری وقتی من از راه رسیدم. اینکه همچنان با اکراه می‌گویی که دلیل سیگاری شدنم تو نیستی و هنوز هم با هر علیرضا قربانی و نامجویی یاد من می‌افتی.
وقتی موقع خداحافظی نوبهاری نامجو را پلی کردی، غریب بود. با دیدن من، بزرگ شدنم، خودت را صدا می‌زنی. خودی که روزگاری دور به چنگ زندگی گرفتار نشده بود و آزاد بود.
میدانم با دیدنم، روح جوانت را بیدار نگه میداری. حتی اگر در لحظه زندگی‌ات تکرار شوم و حضور نداشته باشم.
تو بزرگ‌ترین حضور مرا برای خودت رقم زدی. تکه‌ای از وجودت را به نام من گذاشتی. تا با هربار صدا زدنش، یاد کسی بیافتی که بخاطر تو سیگاری نشد.
بیست‌وپنج/صفرهشت/چهارده‌دوصفر/دوصفرسی‌‌وپنج

مسخره‌باز می‌دیدم. برای شاید دهمین بار. می‌خواستم‌ صحنه‌ای دوست‌داشتنی از فیلم را ضبط کنم و اینجا بگذارم.
باید تمام فیلم‌ را بگذارم. بس که دانش، شبیه تنهایی‌های ایده‌آل من است.
بیست‌وپنج/صفرهشت/چهارده‌دوصفر/دوصفرچهل‌وهشت

نامه‌ی بیست‌ودوم
-هرگز ارسال نشد-

در جهان دیگر، همزمان با همین جهان، نه آنقدر موازی و نه آنقدر متقاطع. جواب من به آخرین پیامت نمی‌دونم نیست.
من جواب می‌دهم. واضح، دقیق و روشن. من می‌دانم. که چه ساعتی خودم‌را به کجا برسانم و تو را از خانه بکشم بیرون.
در جهان دیگر، همزمان با همین جهان، نه آنقدر بعید و نه آنقدر نزدیک. ما در کافه‌ای که تو‌ انتخاب می‌کنی می‌نشینیم و آب سفارش می‌دهیم.
یا شاید من در ماشین تو نمی‌توانم آهنگی که می‌خواهم را و پلی کنم.
در جهان دیگر، همزمان با همین جهان، نه آنقدر قاعده‌مند و نه آنقدر رها. من از رعایت قوانین خسته‌ام و تو همچنان همان فیلسوف با کوله سربازی که بودی هستی
در جهان دیگر...
درست است، ما احتمالات را در جهان‌ دیگری بررسی می‌کنیم. زیرا تنها نقطه‌ی تلاقی ما همان دیدار اول بود. یک بعید و حالا تمام کارها سراسر درگیر بدیهیات است.
ما فقط دیدارمان معلول یک درصد از هزار درصد بود. حالا ولی هرآنچه اتفاق نمی‌افتد همان یک درصدهاست.
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
بیست‌وپنج/صفرهشت/چهارده‌دوصفر/صفرهفت‌بیست‌ودو

شاید که باد عطر تن او را
از لای در به بستر من ریزد
بیست‌وپنج/صفرهشت/چهارده‌دوصفر/صفرنه‌سی‌ویک

اوفلیا؟ تو میدونی یه کلاغ چقدر عمر می‌کنه؟ هزار سال. این همه عمر کردن یعنی چی اوفلیا؟ هزار سال قار زدن و پریدن یعنی چی؟ مگه یه کلاغ تو هزار سال چی کار می‌کنه، که تو یه روز از عمرش نمی‌تونه بکنه!؟ من از این همه عمر کردن بیزارم. از این‌که هر روز صبح بیدارشم و اون روزو ادامه بدم؛ این من‌و خوشحال نمی‌کنه. غمگینم می‌کنه.
هملت_محمد چرم‌شیر
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
بیست‌وهشت/صفرهشت/چهارده‌دوصفر/نوزده‌پنجاه

این نگاه الی... به گوشی، تجربه‌ی خیلی‌هاست. فردی که طلب مکالمه دارد و مایی که در جایی همزمان، چیزهایی را تجربه می‌کنیم که الویت "پاسخ طلب مکالمه" را به چندین درجه پایین‌تر از واقعیتش سوق می‌دهد.
دقایقی بعد ولی، الی... و ما، از احمد پاسخ چرایی جواب ندادن به زنگ تلفن را می‌گیریم.
چرا که همیشه یک پایان تلخ بهتر از یک تلخی بی‌پایان است. چرا که همیشه پاسخ‌ها در جیب آدم‌های دیگر است. زنی که همسر مرد ایرانی‌ای شده، روزی بعد از شستن دست و صورت و خوردن صبحانه به مرد، جمله‌ای می‌گوید و در این لحظه، همان جمله‌ برای معلم مهدکودک دختر دوست قدیمی مرد ایرانی، پاسخ است.

"آره واقعا" الی...، آره واقعا تمام ماست.
سه/صفرنه/چهارده‌دوصفر/بیست‌ویک‌پنجاه‌ویک

آن‌هنگام که نفس می‌کشی و هنوز عطر تن و بوسه‌اش با توست.
نه/صفرنه/چهارده‌دوصفر/بیست‌وسه‌سی‌ویک

تعجب می‌کنم که مادرم در این سن‌وسال هنوز جان و توان بحث کردن با پدرم را دارد. موضوع کوچک است. زن، چیزی از انباری می‌خواهد و مرد هم توان رفتن به انباری تا سقف پر از گذشته را ندارد هم می‌داند زن هر چه را برده برنگردانده.
پس از تقریبا سی‌وچند سال زندگی مشترک، هنوز به یک سری خصوصیات هم عادت نکرده‌اند. برای درست شدن بسیاری چیزها، حتی زمان هم به آدم کمکی نمی‌کند.
یازده/صفرنه/چهارده‌دوصفر/یازده‌ده

اشک ریختن پدیده ناچیز شمرده شده و غریبی‌ست. اما شاید جز اول پناهگاه‌های آدمی باشد. زیبایی فراموش شده گریه در این است که هرگز کسی از تو نمی‌پرسد برای خودت گریه می‌کنی یا برای دیگری؟ اشک ریختن، گریه کردن، بخشی از تراوشات درونی افراد است که هیچگاه مبدا مشخصی ندارد. آخر سر که خوب چشمانت خسته شد، یادت می‌رود این همه آب برای چه بود؟
انگار که چیزی درون تو جایی ندارد و با اشک از تو بیرون می‌اید. شکلش عوض می‌شود و بعد از گریه انگار می‌فهمی چیست و باید کجا جایش داد.
پانزده/صفرنه/چهارده‌دوصفر/بیست‌ویک‌وچهل‌وهشت

نوشتن از آدم‌های گذشته دیگر دردهای جامانده را دوا نمی‌کند. این مصیبت تازه‌ی من است. برای درمان دردهایم نوشتن دردکش نیست. راه دیگری باید. جز تراوش کلمات از ذهن به کمک دست‌هایم.
نقش دردها را با نگاه بر مناظر زندگی می‌زنم. حالا تمام تصاویر خاکستری‌ترند.
بیست/صفرنه/چهارده‌دوصفر/دوصفرچهل‌ودو

نامه بیست‌وهشتم

باید می‌آمدی. تو و بسیاری قبل از تو. کما اینکه باید بیایند، بسیاری پس از تو. تا من با هر کدام و با درآمیختن با شما و چاشنی زمان، بخشی از خودم را یاد بگیرم. که چقدر هنوز در من توان دوست داشتن هست و چقدر، حتی با همین اعتماد به نفس زمین خورده، هنوز هم می‌توانم دوست داشته شوم.
سال‌ها پیش، وقتی کسی از زندگیم می‌رفت، قلبم ترک می‌خورد و احساس می‌کردم چینی بر پیشانیم اضافه می‌شود. اما حالا فقط کمی قلبم از نبودن، مثل زخم آبله مرغان می‌خارد. نباید بخارانمش چون می‌گویند جایش می‌ماند. پس این خارش نبودن را تحمل می‌کنم تا جایش روی قلبم پر التهابم نماند. تا در زمان دیدار آن فرد درست نوید داده شده- اگر این نوید صحت داشته باشد- تنها یاد محکمی از تو باشد که باعث بهتر شدن من شد. بهتر شدنم برای کسی که تمام تجربه‌های قبلی را معنادار می‌کند.
بعله، این همان باوری‌ست که در این سال‌ها ریشه‌های درخت دوست داشتنم را آبیاری کرد.
اینکه در پس هر آمدنی، دیر یا زود تمام شدنی‌ست. حال به قصد و نیت شخصی، حال تصمیم کائناتی.
چه کسی می‌تواند ادعا کند که مالک چیزی‌ست؟ چه برسد به آنکه ادعا کند مغزی و سری و قلبی و‌مویی و لبخند برای اوست؟
چند وقت دیگر، یک سال دیگر از عمر من می‌گذرد. بزرگ‌تر شدم در عین اینکه هنوز دودستی، ذوق‌زدگی کودکی را نگاه داشتم. دیر شده، اما چیزی کم نشده. مثل آن بیت ابتهاج، هنوز صبر من به قامت بلند آرزوست و هنوز می‌دانم پایان هر چیز آغازی بر شدن‌های دیگر است.
ما تمام می‌شویم و کمترین کاری که می‌توانیم برای هم و در نبود هم کنیم، عدم انکار واقعیت با هم بودنمان است. اینکه در آن تکه کوچک تاریخ نفس کشیدنمان بر این کره، اندک زمانی داشتیم برای نگاه کردن بهم و شاید کمی دوست داشتن.
من، چون بسیاری قبل از تو، تو را منکر نخواهم شد. چرا که تو، غمت و شادی در کنار تو بودن از من، انسان بهتری ساخت در درک دیگری. در دوست داشتن جانی ورای جان خودم.
بخاطر هرآنچه بود و هرانچه نبود از تو ممنونم.
نمیدانم این نامه بدست تو خواهد رسید یا نه. امیدوارم اگر بنا به خواندن چیزی از من باشد، آن را زمانی بخوانی که خواندنی‌ باشد. زمانی که یاد من رو به خاموشی‌ست و اسمم در میان لیست بلند گذشتگان، کمرنگ می‌شود.
هفده/ده/چهارده‌دوصفر/چهارده‌بیست‌وسه

سوار ثانیه‌ها، خیره به منظره‌ای جدید، دلم می‌خواهد زندگی را ورق بزنم. چون ماهی‌گیری می‌توانم بی‌وسیله و با دست خالی در رودخانه سرد و خروشان زندگی، ماهی لیز لذت را مال خود کنم.
در شب سیاه ذهن و درونم این ماهی جذاب را چون ستاره نگاه میدارم.
چرا که ستارگان بسیار پیش‌تر از چشم‌ها میمیرند و بسیار بعد تر از ما نیز خواهند بود.