ده/صفرهشت/چهاردهدوصفر/پانزدهچهلوچهار
راز را راحتتر از آدمها میتوان نگه داشت.
راز را راحتتر از آدمها میتوان نگه داشت.
ده/صفرهشت/چهاردهدوصفر/هفدهصفرچهار
دیدی چه ساده قبل از تولدمان تمام شدیم؟
بطریها را بدون هم باز خواهیم کرد نه؟
دیدی چه ساده قبل از تولدمان تمام شدیم؟
بطریها را بدون هم باز خواهیم کرد نه؟
یازده/صفرهشت/چهاردهدوصفر/دوصفرسیویک
چشمانم از تحمل روز میسوزد. روی تخت با خستگیناشی از تجربه هزار سال در یکروز دراز میکشم. نفسم از سیگارهای بسیار بالا نمیآید و تعجب میکنم که سیگاری که صبح از دکه گرفتم چطور روی میز خانه دوستم تمام شد؟ بیستنخ را کی زندگی کردم؟ حتی یادم نمیاد کدامشان را کجا و چطور کشیدم.
هر ثانیهای از روز از چیزی کنده میشوم. امروز دو موجود را از خودم کندم. سخت دلتنگشان خواهم شد. دلتنگ جزییات زیبای حضور کوتاه مدتشان.
روی تخت دراز کشیدم، بی نفس، با چشمانی که از تحمل روز میسوزد و میدانم قرار است ندادم کی به خواب میروم و ندانم کی بیدار میشوم. دوست داشتم ظرف تلاشم و محتویات تویش هزار برابر بود، تا شاید میتوانستم بعد از کار انسان باشم زندگی کنم. برای خودم و برای دیگران.
فردا روز تازهایست با حوادثی که منتظر افتادند. مثل امروز که حادثهها افتادند.
این تخت روزی قبر من خواهد شد و روزی خواهد رسید که بی دغدغه صبح تا وقتی که نفسم بالا بیاید و چشمانم نسوزد، خواهم خوابید.
دلم برای اتفاقهای تمام شده تنگ میشود. برای لبخندهای زیبایشان و جلای یادآور دوران خوش جوانی.
کاش میشد تا ابدیت خوابید و با بوسهای بیدار شد. بوسهی آدمهایی که در بیداری خداحافظی کردی و در خواب بر تو سلام کردند.
"سلام عزیز دلم"
در این ثانیه روی تخت، ساعتها از عزیز دل تو بودن گذشته است.
چشمانم از تحمل روز میسوزد. روی تخت با خستگیناشی از تجربه هزار سال در یکروز دراز میکشم. نفسم از سیگارهای بسیار بالا نمیآید و تعجب میکنم که سیگاری که صبح از دکه گرفتم چطور روی میز خانه دوستم تمام شد؟ بیستنخ را کی زندگی کردم؟ حتی یادم نمیاد کدامشان را کجا و چطور کشیدم.
هر ثانیهای از روز از چیزی کنده میشوم. امروز دو موجود را از خودم کندم. سخت دلتنگشان خواهم شد. دلتنگ جزییات زیبای حضور کوتاه مدتشان.
روی تخت دراز کشیدم، بی نفس، با چشمانی که از تحمل روز میسوزد و میدانم قرار است ندادم کی به خواب میروم و ندانم کی بیدار میشوم. دوست داشتم ظرف تلاشم و محتویات تویش هزار برابر بود، تا شاید میتوانستم بعد از کار انسان باشم زندگی کنم. برای خودم و برای دیگران.
فردا روز تازهایست با حوادثی که منتظر افتادند. مثل امروز که حادثهها افتادند.
این تخت روزی قبر من خواهد شد و روزی خواهد رسید که بی دغدغه صبح تا وقتی که نفسم بالا بیاید و چشمانم نسوزد، خواهم خوابید.
دلم برای اتفاقهای تمام شده تنگ میشود. برای لبخندهای زیبایشان و جلای یادآور دوران خوش جوانی.
کاش میشد تا ابدیت خوابید و با بوسهای بیدار شد. بوسهی آدمهایی که در بیداری خداحافظی کردی و در خواب بر تو سلام کردند.
"سلام عزیز دلم"
در این ثانیه روی تخت، ساعتها از عزیز دل تو بودن گذشته است.
یازده/صفرهشت/چهاردهدوصفر/بیستوسهیازده
بدشانسی. هرگز عمر خوشحالیهای من بلند نبودند. به ثانیه ذوق من میمیرد. ذوق مرا میکشند. انگار سهم من از این جهان، خوشحالیهای به اضطراب منتهی شده است. ذوقهای کشیده شده به مرگ.
بدشانسی. هرگز عمر خوشحالیهای من بلند نبودند. به ثانیه ذوق من میمیرد. ذوق مرا میکشند. انگار سهم من از این جهان، خوشحالیهای به اضطراب منتهی شده است. ذوقهای کشیده شده به مرگ.
چهارده/صفرهشت/چهاردهدوصفر/نوزدهدوازده
فکر میکنم کسی دوستم ندارد و این آزارم میدهد. بیشتر از واقعیت دوست نداشتنی بودن، این پذیرش است که اذیتم میکند. میخواهم مثل بچهی کوچک وسط مغازه اسباببازی فروشی پا بر زمین بکوبم که الا و بلا همین عروسک زشت با دامن پفی را میخواهم و تا نخرید و در آغوشش نگیرم هیچکس حق تکان خوردن ندارد.
اما من بچه نیستم، دنیا مغازه اسباببازی فروشی نیست، دوست داشتن دیگران عروسک زشت با دامن پفی نیست.
من، پیر میشوم بیاینکه تا بحال برای چیزی پا بر زمین کوبیده باشم. من پیر میشوم بیاینکه دوست داشتن کسی انقدر برایم عمیق و پررنگ شود تا بتوانم با آتشش همیشه خودم را گرم نگهدارم. من پیر میشوم بیاینکه "دوستت دارم"ی شنیده باشم که بیشتر از یک ماه دوام آورد. من پیر میشوم و هرگز در جواب نامههایم حتی کلاغ برایم خبری نمیآورد.
دنیا و آدمهایش، هر روز بیشتر شبیه قبرستان میشود. در قبرستان موعد دوستت دارم گفتنها گذشته است. تویی و فرصتهایی که رفت.
فکر میکنم کسی دوستم ندارد و این آزارم میدهد. بیشتر از واقعیت دوست نداشتنی بودن، این پذیرش است که اذیتم میکند. میخواهم مثل بچهی کوچک وسط مغازه اسباببازی فروشی پا بر زمین بکوبم که الا و بلا همین عروسک زشت با دامن پفی را میخواهم و تا نخرید و در آغوشش نگیرم هیچکس حق تکان خوردن ندارد.
اما من بچه نیستم، دنیا مغازه اسباببازی فروشی نیست، دوست داشتن دیگران عروسک زشت با دامن پفی نیست.
من، پیر میشوم بیاینکه تا بحال برای چیزی پا بر زمین کوبیده باشم. من پیر میشوم بیاینکه دوست داشتن کسی انقدر برایم عمیق و پررنگ شود تا بتوانم با آتشش همیشه خودم را گرم نگهدارم. من پیر میشوم بیاینکه "دوستت دارم"ی شنیده باشم که بیشتر از یک ماه دوام آورد. من پیر میشوم و هرگز در جواب نامههایم حتی کلاغ برایم خبری نمیآورد.
دنیا و آدمهایش، هر روز بیشتر شبیه قبرستان میشود. در قبرستان موعد دوستت دارم گفتنها گذشته است. تویی و فرصتهایی که رفت.
چهارده/صفرهشت/چهاردهدوصفر/بیستهفده
تماشای هیچ. میدانم جمعه هفته دیگر هم میآید و همین. رنگها از بین میروند و عمر هر اتفاق چند ثانیه است. دیگر نمیشود به موسیقی و پاییز دلخوش کرد. پروانههای زنده شده، دوباره به خواب زمستانی رفتند. همهچیز میمیرد، بیآنکه زندگی کرده باشد.
تماشای هیچ. میدانم جمعه هفته دیگر هم میآید و همین. رنگها از بین میروند و عمر هر اتفاق چند ثانیه است. دیگر نمیشود به موسیقی و پاییز دلخوش کرد. پروانههای زنده شده، دوباره به خواب زمستانی رفتند. همهچیز میمیرد، بیآنکه زندگی کرده باشد.
پانزده/صفرهشت/چهاردهدوصفر/یازدهچهلدو
"آشناپنداری" امروز زیاد است. کاش در لحظه مرگ، لبخند بزنم چرا که این حقیقت را از پیش دیده بودم.
"آشناپنداری" امروز زیاد است. کاش در لحظه مرگ، لبخند بزنم چرا که این حقیقت را از پیش دیده بودم.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
پانزده/صفرهشت/چهاردهدوصفر/هفدهبیستوهفت
ما تنها کسی را بخاطر میسپاریم، که خلاف آنچه میخواستیم انجام داده است.
ما تنها کسی را بخاطر میسپاریم، که خلاف آنچه میخواستیم انجام داده است.
شانزده/صفرهشت/چهاردهدوصفر/یازدهسیوچهار
یک ساعتونیم در تخت، به طلوع آفتاب و شروع روز نگاه کردم. دیگر شمارش تعداد روزهایی که دوست ندارم از خواب بیدار شوم از دستم در رفته است.
چرا فکر میکنند مرگ از اینچیزی که هر روز تجربه میکنم، بدتر است؟
یک ساعتونیم در تخت، به طلوع آفتاب و شروع روز نگاه کردم. دیگر شمارش تعداد روزهایی که دوست ندارم از خواب بیدار شوم از دستم در رفته است.
چرا فکر میکنند مرگ از اینچیزی که هر روز تجربه میکنم، بدتر است؟
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
شانزده/صفرهشت/چهاردهدوصفر/بیستصفرهفت
برای خواب معصومانهی عشق...
برای خواب معصومانهی عشق...
شانزده/صفرهشت/چهاردهدوصفر/بیستویکبیستوپنج
تیکهای خاکستری آبی نمیشوند. این یعنی پیام من نخوانده میماند تا هر وقت که به سراغش بروی. تازگی حرفهایم، بیات میشوند. انتظار بشر مدرن، دردناکتر از زمانیست که نامهبری شغلی پر دردسر بود.
تیکهای خاکستری آبی نمیشوند. این یعنی پیام من نخوانده میماند تا هر وقت که به سراغش بروی. تازگی حرفهایم، بیات میشوند. انتظار بشر مدرن، دردناکتر از زمانیست که نامهبری شغلی پر دردسر بود.
بیستویک/صفرهشت/چهاردهدوصفر/دهبیستونه
در نقاشی رنگی هست به اسم آبی دوردست. آبی همراه با خاکستری، که افقهای دور دریا و کوه را نشان میدهد. در نقاشیهای تخت دوران رنسانس و بعد از آن. از وقتی شنیدمش، دلم میخواهد بدانم آبی دوردست زندگی من دقیقا کجاست؟
در نقاشی رنگی هست به اسم آبی دوردست. آبی همراه با خاکستری، که افقهای دور دریا و کوه را نشان میدهد. در نقاشیهای تخت دوران رنسانس و بعد از آن. از وقتی شنیدمش، دلم میخواهد بدانم آبی دوردست زندگی من دقیقا کجاست؟
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
بیستودو/صفرهشت/چهاردهدوصفر/سیزدهسیونه
شاید بیشتر آنچه را احساس میکردم بر زبان میآوردم...
شاید بیشتر آنچه را احساس میکردم بر زبان میآوردم...
بیستودو/صفرهشت/چهاردهدوصفر/بیستویکنوزده
قرار ملاقات با گذشته. این رسم منوتوست. انگار که تنها چند ساعت از یک روز نامشخص را کنار هم بگذرانیم، بهم یادآوری کنیم همچنان شبیه همان تصویر عاشقانهایم و بعد هر کدام به سوی زندگی خود برویم.
برای من هنوز یادآوری جزییات زیبای گذشته از سوی تو جالب است. اینکه یادت مانده پشت آن میز آن کافه که دیگر هیچکدام نیستند چه کتابی میخواندی و چه شعری وقتی من از راه رسیدم. اینکه همچنان با اکراه میگویی که دلیل سیگاری شدنم تو نیستی و هنوز هم با هر علیرضا قربانی و نامجویی یاد من میافتی.
وقتی موقع خداحافظی نوبهاری نامجو را پلی کردی، غریب بود. با دیدن من، بزرگ شدنم، خودت را صدا میزنی. خودی که روزگاری دور به چنگ زندگی گرفتار نشده بود و آزاد بود.
میدانم با دیدنم، روح جوانت را بیدار نگه میداری. حتی اگر در لحظه زندگیات تکرار شوم و حضور نداشته باشم.
تو بزرگترین حضور مرا برای خودت رقم زدی. تکهای از وجودت را به نام من گذاشتی. تا با هربار صدا زدنش، یاد کسی بیافتی که بخاطر تو سیگاری نشد.
قرار ملاقات با گذشته. این رسم منوتوست. انگار که تنها چند ساعت از یک روز نامشخص را کنار هم بگذرانیم، بهم یادآوری کنیم همچنان شبیه همان تصویر عاشقانهایم و بعد هر کدام به سوی زندگی خود برویم.
برای من هنوز یادآوری جزییات زیبای گذشته از سوی تو جالب است. اینکه یادت مانده پشت آن میز آن کافه که دیگر هیچکدام نیستند چه کتابی میخواندی و چه شعری وقتی من از راه رسیدم. اینکه همچنان با اکراه میگویی که دلیل سیگاری شدنم تو نیستی و هنوز هم با هر علیرضا قربانی و نامجویی یاد من میافتی.
وقتی موقع خداحافظی نوبهاری نامجو را پلی کردی، غریب بود. با دیدن من، بزرگ شدنم، خودت را صدا میزنی. خودی که روزگاری دور به چنگ زندگی گرفتار نشده بود و آزاد بود.
میدانم با دیدنم، روح جوانت را بیدار نگه میداری. حتی اگر در لحظه زندگیات تکرار شوم و حضور نداشته باشم.
تو بزرگترین حضور مرا برای خودت رقم زدی. تکهای از وجودت را به نام من گذاشتی. تا با هربار صدا زدنش، یاد کسی بیافتی که بخاطر تو سیگاری نشد.
بیستوپنج/صفرهشت/چهاردهدوصفر/دوصفرسیوپنج
مسخرهباز میدیدم. برای شاید دهمین بار. میخواستم صحنهای دوستداشتنی از فیلم را ضبط کنم و اینجا بگذارم.
باید تمام فیلم را بگذارم. بس که دانش، شبیه تنهاییهای ایدهآل من است.
مسخرهباز میدیدم. برای شاید دهمین بار. میخواستم صحنهای دوستداشتنی از فیلم را ضبط کنم و اینجا بگذارم.
باید تمام فیلم را بگذارم. بس که دانش، شبیه تنهاییهای ایدهآل من است.
بیستوپنج/صفرهشت/چهاردهدوصفر/دوصفرچهلوهشت
نامهی بیستودوم
-هرگز ارسال نشد-
در جهان دیگر، همزمان با همین جهان، نه آنقدر موازی و نه آنقدر متقاطع. جواب من به آخرین پیامت نمیدونم نیست.
من جواب میدهم. واضح، دقیق و روشن. من میدانم. که چه ساعتی خودمرا به کجا برسانم و تو را از خانه بکشم بیرون.
در جهان دیگر، همزمان با همین جهان، نه آنقدر بعید و نه آنقدر نزدیک. ما در کافهای که تو انتخاب میکنی مینشینیم و آب سفارش میدهیم.
یا شاید من در ماشین تو نمیتوانم آهنگی که میخواهم را و پلی کنم.
در جهان دیگر، همزمان با همین جهان، نه آنقدر قاعدهمند و نه آنقدر رها. من از رعایت قوانین خستهام و تو همچنان همان فیلسوف با کوله سربازی که بودی هستی
در جهان دیگر...
درست است، ما احتمالات را در جهان دیگری بررسی میکنیم. زیرا تنها نقطهی تلاقی ما همان دیدار اول بود. یک بعید و حالا تمام کارها سراسر درگیر بدیهیات است.
ما فقط دیدارمان معلول یک درصد از هزار درصد بود. حالا ولی هرآنچه اتفاق نمیافتد همان یک درصدهاست.
نامهی بیستودوم
-هرگز ارسال نشد-
در جهان دیگر، همزمان با همین جهان، نه آنقدر موازی و نه آنقدر متقاطع. جواب من به آخرین پیامت نمیدونم نیست.
من جواب میدهم. واضح، دقیق و روشن. من میدانم. که چه ساعتی خودمرا به کجا برسانم و تو را از خانه بکشم بیرون.
در جهان دیگر، همزمان با همین جهان، نه آنقدر بعید و نه آنقدر نزدیک. ما در کافهای که تو انتخاب میکنی مینشینیم و آب سفارش میدهیم.
یا شاید من در ماشین تو نمیتوانم آهنگی که میخواهم را و پلی کنم.
در جهان دیگر، همزمان با همین جهان، نه آنقدر قاعدهمند و نه آنقدر رها. من از رعایت قوانین خستهام و تو همچنان همان فیلسوف با کوله سربازی که بودی هستی
در جهان دیگر...
درست است، ما احتمالات را در جهان دیگری بررسی میکنیم. زیرا تنها نقطهی تلاقی ما همان دیدار اول بود. یک بعید و حالا تمام کارها سراسر درگیر بدیهیات است.
ما فقط دیدارمان معلول یک درصد از هزار درصد بود. حالا ولی هرآنچه اتفاق نمیافتد همان یک درصدهاست.
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
بیستوپنج/صفرهشت/چهاردهدوصفر/صفرهفتبیستودو
شاید که باد عطر تن او را
از لای در به بستر من ریزد
شاید که باد عطر تن او را
از لای در به بستر من ریزد
بیستوپنج/صفرهشت/چهاردهدوصفر/صفرنهسیویک
اوفلیا؟ تو میدونی یه کلاغ چقدر عمر میکنه؟ هزار سال. این همه عمر کردن یعنی چی اوفلیا؟ هزار سال قار زدن و پریدن یعنی چی؟ مگه یه کلاغ تو هزار سال چی کار میکنه، که تو یه روز از عمرش نمیتونه بکنه!؟ من از این همه عمر کردن بیزارم. از اینکه هر روز صبح بیدارشم و اون روزو ادامه بدم؛ این منو خوشحال نمیکنه. غمگینم میکنه.
هملت_محمد چرمشیر
اوفلیا؟ تو میدونی یه کلاغ چقدر عمر میکنه؟ هزار سال. این همه عمر کردن یعنی چی اوفلیا؟ هزار سال قار زدن و پریدن یعنی چی؟ مگه یه کلاغ تو هزار سال چی کار میکنه، که تو یه روز از عمرش نمیتونه بکنه!؟ من از این همه عمر کردن بیزارم. از اینکه هر روز صبح بیدارشم و اون روزو ادامه بدم؛ این منو خوشحال نمیکنه. غمگینم میکنه.
هملت_محمد چرمشیر