بیستهشت/صفرنه/چهاردهصفردو
میگوید آن تنها بخش زندگیم بود که ننوشتمش. پس باید بنویسمش تا رها شوم.
مگر من نوشتن بلدم؟
میگوید آن تنها بخش زندگیم بود که ننوشتمش. پس باید بنویسمش تا رها شوم.
مگر من نوشتن بلدم؟
هشت/یازده/چهاردهصفردو
هماکنون که مینویسم چیزی در من شبیه قبل نیست. شبیه هیچ یک از قبلیها. یک من کاملا تازه که شکست میخورد. از طلوع، از مسیر، از نفس کشیدن، از آدمها. از همین جمله که شروعش کردم اما نمیدانم حرف اضافه درست از بود یا به..
این شکست خوردن دائمی اولین درس این من جدید بود. هیچ خبری نیست و ما از لحظه تولد باختهایم، تا لحظهای که به زندگی ببازیم.
هماکنون که مینویسم چیزی در من شبیه قبل نیست. شبیه هیچ یک از قبلیها. یک من کاملا تازه که شکست میخورد. از طلوع، از مسیر، از نفس کشیدن، از آدمها. از همین جمله که شروعش کردم اما نمیدانم حرف اضافه درست از بود یا به..
این شکست خوردن دائمی اولین درس این من جدید بود. هیچ خبری نیست و ما از لحظه تولد باختهایم، تا لحظهای که به زندگی ببازیم.
سه/صفرپنج/چهاردهصفرسه
عبور زندگی در جسمم از تمام آن طوفان نوجوانی، حال تبدیل به لحظات کوتاهی شده است. هروقت حس زنده بودن میکنم، عمیقا تعجب میکنم. این چه بود؟ چه قشنگ بود. و حالا دیگر نیست...
عبور زندگی در جسمم از تمام آن طوفان نوجوانی، حال تبدیل به لحظات کوتاهی شده است. هروقت حس زنده بودن میکنم، عمیقا تعجب میکنم. این چه بود؟ چه قشنگ بود. و حالا دیگر نیست...
شش/صفرپنج/چهاردهصفرسه
توگویی اصلا ساعت چهار و نیم صبح نیست. صبح روی مبل آبی زیر اسپیلت از خواب بیدار شدم، در حالی که دختر به پسر میگفت: قربونت برم؟ و ساعت ده بود. و حالا در رختخوابی که برایم انداختند زیر کولر خوابیدم در حالی که از یک دعوای خانوادگی و یک شب پر حرف با دوستان برمیگردم.
بیستوچهار ساعت زندگی گذشت و این شمارش همچنان ادامه دارد.
توگویی اصلا ساعت چهار و نیم صبح نیست. صبح روی مبل آبی زیر اسپیلت از خواب بیدار شدم، در حالی که دختر به پسر میگفت: قربونت برم؟ و ساعت ده بود. و حالا در رختخوابی که برایم انداختند زیر کولر خوابیدم در حالی که از یک دعوای خانوادگی و یک شب پر حرف با دوستان برمیگردم.
بیستوچهار ساعت زندگی گذشت و این شمارش همچنان ادامه دارد.
شش/صفرپنج/چهاردهصفرسه
برای بقا همه کار کردم. به دستبندم نگاه کردم. حواسم به آهنگهای آشنای پلیلیستم بود که پخش میشد. حرف زدم و از حقی که فکر میکنم دارم دفاع کردم. تعریف کردم تا اندکی خال شوم. بغل شدم و مورد افتخار قرار گرفتم. خندیدم. گریه کردم. حمام کردم.
به راستی مگر نه این است که آدمی هر کاری میکند برای بقاست؟ حتی به سقف خیره شدن در میانه دودهای سیگار؟
برای بقا همه کار کردم. به دستبندم نگاه کردم. حواسم به آهنگهای آشنای پلیلیستم بود که پخش میشد. حرف زدم و از حقی که فکر میکنم دارم دفاع کردم. تعریف کردم تا اندکی خال شوم. بغل شدم و مورد افتخار قرار گرفتم. خندیدم. گریه کردم. حمام کردم.
به راستی مگر نه این است که آدمی هر کاری میکند برای بقاست؟ حتی به سقف خیره شدن در میانه دودهای سیگار؟
شش/صفرپنج/چهاردهصفرسه
از چهارشنبه، منتظر امروز بودم. اولین فیش حقوقیام را با جمله: ما رسم داریم شیرینی بگیریم، گرفتم و از همان لحظه انگار یادم آمد تمام مطالب کتاب " هنر خاطره سازی" را که چند شب پیش گرفتم و نخوانده در اسنپ جا گذاشتم و پس نگرفتم را بلد بودم و هنوز چیزی از خلاقیت آن روزهای دور در من مانده.
برای همکاران جدیدم خیلی اتفاقی " فورچن کوکی" خریدم. تا تجربه برایشان شیرین باشد نه دهانشان.
از چهارشنبه ذوق امروز را داشتم تا کیسه شیرینی را جلویشان_جلویش_ بگیرم و بگویم: بفرمایید. بگویند_بگوید: این چیه؟ و من بگویم: برای حقوق اولم و دست بندازد و جملهای بردارد. تا بلکه یادشان_یادش_ بماند دخترک لبخندی به لبشان_لبش_ آورد.
حالا چهار صبح هست و از زندگی فردا مثل هر روز و شب دیگری میترسم. نه حتی از نیافتدن اتفاقهای تصورشده خوش ایندم. از همه آنچه میافتد و من از افتادنشان بیخبرم میترسم.
فردا هر یک از همکاران من خاطره/تجربهای از من خواهند گرفت.
از منی که فقط میخواهد با این چیزها از زندگی کمتر بترسد.
از چهارشنبه، منتظر امروز بودم. اولین فیش حقوقیام را با جمله: ما رسم داریم شیرینی بگیریم، گرفتم و از همان لحظه انگار یادم آمد تمام مطالب کتاب " هنر خاطره سازی" را که چند شب پیش گرفتم و نخوانده در اسنپ جا گذاشتم و پس نگرفتم را بلد بودم و هنوز چیزی از خلاقیت آن روزهای دور در من مانده.
برای همکاران جدیدم خیلی اتفاقی " فورچن کوکی" خریدم. تا تجربه برایشان شیرین باشد نه دهانشان.
از چهارشنبه ذوق امروز را داشتم تا کیسه شیرینی را جلویشان_جلویش_ بگیرم و بگویم: بفرمایید. بگویند_بگوید: این چیه؟ و من بگویم: برای حقوق اولم و دست بندازد و جملهای بردارد. تا بلکه یادشان_یادش_ بماند دخترک لبخندی به لبشان_لبش_ آورد.
حالا چهار صبح هست و از زندگی فردا مثل هر روز و شب دیگری میترسم. نه حتی از نیافتدن اتفاقهای تصورشده خوش ایندم. از همه آنچه میافتد و من از افتادنشان بیخبرم میترسم.
فردا هر یک از همکاران من خاطره/تجربهای از من خواهند گرفت.
از منی که فقط میخواهد با این چیزها از زندگی کمتر بترسد.
شش/صفرپنج/چهاردهصفرسه
راستش فکر یه دونه قرص ویاگرای نخورده از پوکه چهارتایی، یه دست اضافه تو تابلو و یه موضوع مشابهی که یادم نمیاد به علاوه یاداوری اون عقابی که تو ماسال ندیدم، نمیذاره بخوابم.
راستش فکر یه دونه قرص ویاگرای نخورده از پوکه چهارتایی، یه دست اضافه تو تابلو و یه موضوع مشابهی که یادم نمیاد به علاوه یاداوری اون عقابی که تو ماسال ندیدم، نمیذاره بخوابم.
اشکهای قرمز
شش/صفرپنج/چهاردهصفرسه از چهارشنبه، منتظر امروز بودم. اولین فیش حقوقیام را با جمله: ما رسم داریم شیرینی بگیریم، گرفتم و از همان لحظه انگار یادم آمد تمام مطالب کتاب " هنر خاطره سازی" را که چند شب پیش گرفتم و نخوانده در اسنپ جا گذاشتم و پس نگرفتم را بلد بودم…
همچنان امروز...
نزدیک بود کوکیها یادم برود. ولی یادم نرفت.
نزدیک بود کوکیها آب شوند. ولی آب نشد.
نزدیک بود نیایند_نیاید. هنوز نیامندند_نیامده .
نزدیک بود کوکیها یادم برود. ولی یادم نرفت.
نزدیک بود کوکیها آب شوند. ولی آب نشد.
نزدیک بود نیایند_نیاید. هنوز نیامندند_نیامده .
اشکهای قرمز
همچنان امروز... نزدیک بود کوکیها یادم برود. ولی یادم نرفت. نزدیک بود کوکیها آب شوند. ولی آب نشد. نزدیک بود نیایند_نیاید. هنوز نیامندند_نیامده .
همچنان امروز
در نهایت اونجوری که فکر میکنی نمیشه ولی بازم خوشحالی چون انجامش دادی.
در نهایت اونجوری که فکر میکنی نمیشه ولی بازم خوشحالی چون انجامش دادی.
ده/صفرپنج/چهادرهصفرسه
دلم بغل میخواد.
دلم خنده از ته دل میخواد.
دلم توجه میخواد.
دلم بیخیالی میخواد.
اصلا مهم نباشه فردا چی میشه.
لوبیاپلو و سالاد شیرازی و دوغ
پیاده روی بدون مقصد
آیس کارامل ماکیاتو ولی نه اونی که خودم میخرم اونی که برام بخرن
کادو یهویی
سینمای یهویی
زنگ یهویی
خبر خوب یهویی
خبر بد و جمله: با هم ولی از پسش برمیام
بپوش بریم یه وری
سفر
گیلان
دوری
اون دورانی که اینعقد همهچی مسخره نبود.
سکوت
دلخوشی ندارم. دلم دلخوشی میخواد
دلم بغل میخواد.
دلم خنده از ته دل میخواد.
دلم توجه میخواد.
دلم بیخیالی میخواد.
اصلا مهم نباشه فردا چی میشه.
لوبیاپلو و سالاد شیرازی و دوغ
پیاده روی بدون مقصد
آیس کارامل ماکیاتو ولی نه اونی که خودم میخرم اونی که برام بخرن
کادو یهویی
سینمای یهویی
زنگ یهویی
خبر خوب یهویی
خبر بد و جمله: با هم ولی از پسش برمیام
بپوش بریم یه وری
سفر
گیلان
دوری
اون دورانی که اینعقد همهچی مسخره نبود.
سکوت
دلخوشی ندارم. دلم دلخوشی میخواد
دوازده/صفرهشت/چهاردهصفرسه
سلام.
خیلی وقت بودم نبودمو راستشو بخوای اصلا بد هم نگذشت. یعنی فکر نکن نبودن یعنی گریه کردن و غصه خوردن یا ناپدید شدن برای دیده نشدن و .... نبودن خیلی وقتا - یعنی در واقع بیشتر وقتا- اصلا شبیه اون چیزی که تو فکر میکنی نیست. یه بچه تو شیکم مامانش هنوز به دنیا نیومده ولی هست. منم شاید رفته بودم. بزام. رفته بودم یه گوشه اتاق دایره ای فکر کنم به اینکه چی بودم و چی شدم و دلم میخواد کی باشم. میخوام بهت بگم خوش نگذشت ولی بدم نبود. بعد از اون همه شلوغی و ادم و من اینو دوست دارم و تو اون کار و نکن وای تو چقدر تیزی و دوستی بلد نیستی و چرا ارزش ادما رو نمیدونی و کلی اقامه دعوی دیگه. بالاخره فهمیدم جام تو این دنیا درست نبود. نمیتونمم بگم درستش کردم ولی حداقل با تلاش زیاد از تاثیر اتهامات کاستم و برچسباشونو به خودم نچسبوندم. میدونم ممکنه نفهمی دارم چی میگم ولی بابا ما یه زمانی برای خودمون گنده ای بودیم. الان اما مثل یه ادم معمولی بدون هیچی زندگی میکنم. دروغ چرا. حس ستاره هالیوود و دارم که دیگه توی دوران اوجش نیست و الا از دوران بازنشستگی داره لذت میبره. الانم اومدم نوشتم فقط برای اینکه درسته هیچی مثل قبل نیست ولی همه چیز که عوض نشده.
سلام.
خیلی وقت بودم نبودمو راستشو بخوای اصلا بد هم نگذشت. یعنی فکر نکن نبودن یعنی گریه کردن و غصه خوردن یا ناپدید شدن برای دیده نشدن و .... نبودن خیلی وقتا - یعنی در واقع بیشتر وقتا- اصلا شبیه اون چیزی که تو فکر میکنی نیست. یه بچه تو شیکم مامانش هنوز به دنیا نیومده ولی هست. منم شاید رفته بودم. بزام. رفته بودم یه گوشه اتاق دایره ای فکر کنم به اینکه چی بودم و چی شدم و دلم میخواد کی باشم. میخوام بهت بگم خوش نگذشت ولی بدم نبود. بعد از اون همه شلوغی و ادم و من اینو دوست دارم و تو اون کار و نکن وای تو چقدر تیزی و دوستی بلد نیستی و چرا ارزش ادما رو نمیدونی و کلی اقامه دعوی دیگه. بالاخره فهمیدم جام تو این دنیا درست نبود. نمیتونمم بگم درستش کردم ولی حداقل با تلاش زیاد از تاثیر اتهامات کاستم و برچسباشونو به خودم نچسبوندم. میدونم ممکنه نفهمی دارم چی میگم ولی بابا ما یه زمانی برای خودمون گنده ای بودیم. الان اما مثل یه ادم معمولی بدون هیچی زندگی میکنم. دروغ چرا. حس ستاره هالیوود و دارم که دیگه توی دوران اوجش نیست و الا از دوران بازنشستگی داره لذت میبره. الانم اومدم نوشتم فقط برای اینکه درسته هیچی مثل قبل نیست ولی همه چیز که عوض نشده.
من بلد نبودم اینجوری زندگی کنم. روزگار یادم داد اینجوری باشم. هنوزم خودم نمیخوام ولی خب تسلیم شدم.
اشکهای قرمز
من امروز اجدادم سرویس شد. شما چطور؟
واقعیتش چیز خوبی نیست وقتی میای همه اتفاقهای روزتو میکنی پنج تا کلمه و یک جمله. انگار خودت برای خودتم کوچیک کردی اون چیزی که برات اتفاق افتاده رو.
آدم یه وقتایی دلش میخواد وقایع بزرگ و تعریف کردنی باشن. با جزئیات دیوانه کننده.
مثلا اجدادم سرویس شد چون یه جایی از روز بود که ردی دوتا تلفن پنج تا پشت خطی داشتم. چون یه جایی از روز سارا گفت تقصیر تو بود و من انقریب بود واشر سر سیلندر بسوزونمو نسوزوندم. چون کل روز نه داد زدم نه فریاد و فقط سعی کردم با "زبان" کار و پیش ببرم.
یه جایی از دیروز سرمو گرفتم بین دستام و همزمان که داشتم نفس عمیق میکشیدم به این فکر کردم دو سال پیش تو همچین موقعیتی بودم و از هم پاشیدم ولی این دفعه مثل اون دفعه نیست.
دیدی؟ همه اینا رو کرده بودم اون یه جمله.
آدم یه وقتایی دلش میخواد وقایع بزرگ و تعریف کردنی باشن. با جزئیات دیوانه کننده.
مثلا اجدادم سرویس شد چون یه جایی از روز بود که ردی دوتا تلفن پنج تا پشت خطی داشتم. چون یه جایی از روز سارا گفت تقصیر تو بود و من انقریب بود واشر سر سیلندر بسوزونمو نسوزوندم. چون کل روز نه داد زدم نه فریاد و فقط سعی کردم با "زبان" کار و پیش ببرم.
یه جایی از دیروز سرمو گرفتم بین دستام و همزمان که داشتم نفس عمیق میکشیدم به این فکر کردم دو سال پیش تو همچین موقعیتی بودم و از هم پاشیدم ولی این دفعه مثل اون دفعه نیست.
دیدی؟ همه اینا رو کرده بودم اون یه جمله.