اشک‌های قرمز – Telegram
اشک‌های قرمز
1.71K subscribers
19 videos
1 link
حقیقتی که در ذهن شما شکل می‌گیرد روزی تبدیل به واقعیت خواهد شد.
پس
این یک داستان واقعی است.
Download Telegram
هجده/صفرنه/چهارده‌صفردو

سیاوش قمیشی میگه: زندگی ارزش این همه اشکارو نداره.
هجده/صفرنه/چهارده‌صفردو

امروز اولین روز از باقی روزهاییست که قرار است از دروغ "تو حالت بهتره" بیشتر استفاده کنم. قرار است بیشتر به خودم اهمیت بدهم و کمتر به دیگران و دوست داشته شدن توسط‌شان فکر کنم.
قرار است یادم باشد، که گذشته‌‌ها گذشته و آینده هم صرفا محل کنجکاویست. قرار است تکرار کنم که نباید از آینده بترسم و تنها وظیفه‌ام کنجکاوی‌ست.
قرار است تبدیل شوم. به آنچه فکر می‌کردم هرگز تبدیل نخواهم شد.
هجده/صفرنه/چهارده‌صفردو

پسرکی که در سوپری سر کوچه کار می‌کند، اسم مرا نمی‌داند. نمیداند فامیلیم چیست، فرزند چه کسی هستم، شغلم چیست، رنگ مورد علاقه، آسمان یا جنگل، تا بحال عاشق شدم؟، سینما یا تئاتر، هیچ کدام را نمیداند. نمیداند بر من چه گذشته و از کجا به اینجا رسیدم که سیگار را از او بگیرم. او فقط یک چیز میداند.
وینستون نوا نقره‌ای می‌کشم.
بیست‌هشت/صفرنه/چهارده‌صفردو

می‌گوید آن تنها بخش زندگیم بود که ننوشتمش. پس باید بنویسمش تا رها شوم.
مگر من نوشتن بلدم؟
هشت/یازده/چهارده‌صفردو

هم‌اکنون که می‌نویسم چیزی در من شبیه قبل نیست. شبیه هیچ یک از قبلی‌ها. یک من کاملا تازه که شکست می‌خورد. از طلوع، از مسیر، از نفس کشیدن، از آدم‌ها. از همین جمله که شروعش کردم اما نمیدانم حرف اضافه درست از بود یا به..
این شکست خوردن دائمی اولین درس این من جدید بود. هیچ خبری نیست و ما از لحظه تولد باخته‌ایم، تا لحظه‌ای که به زندگی ببازیم.
Stuck Between Two Skies
Route71
سه/صفرپنج/چهارده‌صفرسه

سکوت و تنهایی
سه/صفرپنج/چهارده‌صفرسه

عبور زندگی در جسمم از تمام آن طوفان نوجوانی، حال تبدیل به لحظات کوتاهی شده است. هروقت حس زنده بودن میکنم، عمیقا تعجب می‌کنم. این چه بود؟ چه قشنگ بود. و حالا دیگر نیست...
سه/صفرپنج/چهاردهصفرسه

"میخوای محبت کنی؟ چرا اینقد تیزه؟"
چهار/صفرپنج/چهاردهصفرسه


احساس می‌کنم بیرونم با توم یکی نیست.
شب/داخلی
شش/صفرپنج/چهاردهصفرسه

"دیگه کور کور و میجوره، آب گودال‌و"
شش/صفرپنج/چهاردهصفرسه

توگویی اصلا ساعت چهار و نیم صبح نیست‌. صبح روی مبل آبی زیر اسپیلت از خواب بیدار شدم، در حالی که دختر به پسر میگفت: قربونت برم؟ و ساعت ده بود. و حالا در رخت‌خوابی که برایم انداختند زیر کولر خوابیدم در حالی که از یک دعوای خانوادگی و یک شب پر حرف با دوستان برمی‌گردم.
بیست‌وچهار ساعت زندگی گذشت و این شمارش همچنان ادامه دارد.
شش/صفرپنج/چهاردهصفرسه

برای بقا همه کار کردم. به دستبندم نگاه کردم. حواسم به آهنگهای آشنای پلی‌لیستم بود که پخش می‌شد. حرف زدم و از حقی که فکر میکنم دارم دفاع کردم. تعریف کردم تا اندکی خال شوم. بغل شدم و مورد افتخار قرار گرفتم. خندیدم. گریه کردم. حمام کردم.
به راستی مگر نه این است که آدمی هر کاری میکند برای بقاست؟ حتی به سقف خیره شدن در میانه دودهای سیگار؟
شش/صفرپنج/چهاردهصفرسه

از چهارشنبه، منتظر امروز بودم. اولین فیش حقوقی‌ام را با جمله: ما رسم داریم شیرینی بگیریم، گرفتم و از همان لحظه انگار یادم آمد تمام مطالب کتاب " هنر خاطره سازی" را که چند شب پیش گرفتم و نخوانده در اسنپ جا گذاشتم و پس نگرفتم را بلد بودم و هنوز چیزی از خلاقیت آن روزهای دور در من مانده‌.
برای همکاران جدیدم خیلی اتفاقی " فورچن کوکی" خریدم. تا تجربه برایشان شیرین باشد نه دهانشان‌.
از چهارشنبه ذوق امروز را داشتم تا کیسه شیرینی را جلویشان_جلویش_ بگیرم و بگویم: بفرمایید. بگویند_بگوید: این چیه؟ و من بگویم: برای حقوق اولم و دست بندازد و جمله‌ای بردارد. تا بلکه یادشان_یادش_ بماند دخترک لبخندی به لبشان_لبش_ آورد.
حالا چهار صبح هست و از زندگی فردا مثل هر روز و شب دیگری میترسم. نه حتی از نیافتدن اتفاق‌های تصورشده خوش ایندم. از همه آنچه می‌افتد و من از افتادنشان بی‌خبرم میترسم.
فردا هر یک از همکاران من خاطره/تجربه‌ای از من خواهند گرفت‌.
از منی که فقط میخواهد با این چیزها از زندگی کمتر بترسد.
شش/صفرپنج/چهاردهصفرسه

راستش فکر یه دونه قرص ویاگرای نخورده از پوکه چهارتایی، یه دست اضافه تو تابلو و یه موضوع مشابهی که یادم نمیاد به علاوه یاداوری اون عقابی که تو ماسال ندیدم، نمیذاره بخوابم.
نه/صفرپنج/چهاردهصفرسه

من نمیدونم چمه؟ تو میدونی چمه؟
ده/صفرپنج/چهادرهصفرسه

دلم بغل می‌‌خواد.
دلم خنده از ته دل می‌خواد.
دلم توجه می‌خواد.
دلم بی‌خیالی می‌خواد.
اصلا مهم نباشه فردا چی میشه.
لوبیاپلو و سالاد شیرازی و دوغ
پیاده روی بدون مقصد
آیس کارامل ماکیاتو ولی نه اونی که خودم میخرم اونی که برام بخرن
کادو یهویی
سینمای یهویی
زنگ یهویی
خبر خوب یهویی
خبر بد و جمله: با هم ولی از پسش برمیام
بپوش بریم یه وری
سفر
گیلان
دوری
اون دورانی که اینعقد همه‌چی مسخره نبود.
سکوت
دلخوشی ندارم. دلم دلخوشی میخواد
دوازده/صفرهشت/چهارده‌صفرسه

سلام.
خیلی وقت بودم نبودمو راستشو بخوای اصلا بد هم نگذشت. یعنی فکر نکن نبودن یعنی گریه کردن و غصه خوردن یا ناپدید شدن برای دیده نشدن و .... نبودن خیلی وقتا - یعنی در واقع بیشتر وقتا- اصلا شبیه اون چیزی که تو فکر میکنی نیست. یه بچه تو شیکم مامانش هنوز به دنیا نیومده ولی هست. منم شاید رفته بودم. بزام. رفته بودم یه گوشه اتاق دایره ای فکر کنم به اینکه چی بودم و چی شدم و دلم میخواد کی باشم. میخوام بهت بگم خوش نگذشت ولی بدم نبود. بعد از اون همه شلوغی و ادم و من اینو دوست دارم و تو اون کار و نکن وای تو چقدر تیزی و دوستی بلد نیستی و چرا ارزش ادما رو نمیدونی و کلی اقامه دعوی دیگه. بالاخره فهمیدم جام تو این دنیا درست نبود. نمیتونمم بگم درستش کردم ولی حداقل با تلاش زیاد از تاثیر اتهامات کاستم و برچسباشونو به خودم نچسبوندم. میدونم ممکنه نفهمی دارم چی میگم ولی بابا ما یه زمانی برای خودمون گنده ای بودیم. الان اما مثل یه ادم معمولی بدون هیچی زندگی میکنم. دروغ چرا. حس ستاره هالیوود و دارم که دیگه توی دوران اوجش نیست و الا از دوران بازنشستگی داره لذت میبره. الانم اومدم نوشتم فقط برای اینکه درسته هیچی مثل قبل نیست ولی همه چیز که عوض نشده.
و هیچ چیز به اندازه خبر کنسل شدن قرار خوشحالم نمیکنه
من بلد نبودم اینجوری زندگی کنم. روزگار یادم داد اینجوری باشم. هنوزم خودم نمیخوام ولی خب تسلیم شدم.