دوازده/صفرهشت/چهاردهصفرسه
سلام.
خیلی وقت بودم نبودمو راستشو بخوای اصلا بد هم نگذشت. یعنی فکر نکن نبودن یعنی گریه کردن و غصه خوردن یا ناپدید شدن برای دیده نشدن و .... نبودن خیلی وقتا - یعنی در واقع بیشتر وقتا- اصلا شبیه اون چیزی که تو فکر میکنی نیست. یه بچه تو شیکم مامانش هنوز به دنیا نیومده ولی هست. منم شاید رفته بودم. بزام. رفته بودم یه گوشه اتاق دایره ای فکر کنم به اینکه چی بودم و چی شدم و دلم میخواد کی باشم. میخوام بهت بگم خوش نگذشت ولی بدم نبود. بعد از اون همه شلوغی و ادم و من اینو دوست دارم و تو اون کار و نکن وای تو چقدر تیزی و دوستی بلد نیستی و چرا ارزش ادما رو نمیدونی و کلی اقامه دعوی دیگه. بالاخره فهمیدم جام تو این دنیا درست نبود. نمیتونمم بگم درستش کردم ولی حداقل با تلاش زیاد از تاثیر اتهامات کاستم و برچسباشونو به خودم نچسبوندم. میدونم ممکنه نفهمی دارم چی میگم ولی بابا ما یه زمانی برای خودمون گنده ای بودیم. الان اما مثل یه ادم معمولی بدون هیچی زندگی میکنم. دروغ چرا. حس ستاره هالیوود و دارم که دیگه توی دوران اوجش نیست و الا از دوران بازنشستگی داره لذت میبره. الانم اومدم نوشتم فقط برای اینکه درسته هیچی مثل قبل نیست ولی همه چیز که عوض نشده.
سلام.
خیلی وقت بودم نبودمو راستشو بخوای اصلا بد هم نگذشت. یعنی فکر نکن نبودن یعنی گریه کردن و غصه خوردن یا ناپدید شدن برای دیده نشدن و .... نبودن خیلی وقتا - یعنی در واقع بیشتر وقتا- اصلا شبیه اون چیزی که تو فکر میکنی نیست. یه بچه تو شیکم مامانش هنوز به دنیا نیومده ولی هست. منم شاید رفته بودم. بزام. رفته بودم یه گوشه اتاق دایره ای فکر کنم به اینکه چی بودم و چی شدم و دلم میخواد کی باشم. میخوام بهت بگم خوش نگذشت ولی بدم نبود. بعد از اون همه شلوغی و ادم و من اینو دوست دارم و تو اون کار و نکن وای تو چقدر تیزی و دوستی بلد نیستی و چرا ارزش ادما رو نمیدونی و کلی اقامه دعوی دیگه. بالاخره فهمیدم جام تو این دنیا درست نبود. نمیتونمم بگم درستش کردم ولی حداقل با تلاش زیاد از تاثیر اتهامات کاستم و برچسباشونو به خودم نچسبوندم. میدونم ممکنه نفهمی دارم چی میگم ولی بابا ما یه زمانی برای خودمون گنده ای بودیم. الان اما مثل یه ادم معمولی بدون هیچی زندگی میکنم. دروغ چرا. حس ستاره هالیوود و دارم که دیگه توی دوران اوجش نیست و الا از دوران بازنشستگی داره لذت میبره. الانم اومدم نوشتم فقط برای اینکه درسته هیچی مثل قبل نیست ولی همه چیز که عوض نشده.
من بلد نبودم اینجوری زندگی کنم. روزگار یادم داد اینجوری باشم. هنوزم خودم نمیخوام ولی خب تسلیم شدم.
اشکهای قرمز
من امروز اجدادم سرویس شد. شما چطور؟
واقعیتش چیز خوبی نیست وقتی میای همه اتفاقهای روزتو میکنی پنج تا کلمه و یک جمله. انگار خودت برای خودتم کوچیک کردی اون چیزی که برات اتفاق افتاده رو.
آدم یه وقتایی دلش میخواد وقایع بزرگ و تعریف کردنی باشن. با جزئیات دیوانه کننده.
مثلا اجدادم سرویس شد چون یه جایی از روز بود که ردی دوتا تلفن پنج تا پشت خطی داشتم. چون یه جایی از روز سارا گفت تقصیر تو بود و من انقریب بود واشر سر سیلندر بسوزونمو نسوزوندم. چون کل روز نه داد زدم نه فریاد و فقط سعی کردم با "زبان" کار و پیش ببرم.
یه جایی از دیروز سرمو گرفتم بین دستام و همزمان که داشتم نفس عمیق میکشیدم به این فکر کردم دو سال پیش تو همچین موقعیتی بودم و از هم پاشیدم ولی این دفعه مثل اون دفعه نیست.
دیدی؟ همه اینا رو کرده بودم اون یه جمله.
آدم یه وقتایی دلش میخواد وقایع بزرگ و تعریف کردنی باشن. با جزئیات دیوانه کننده.
مثلا اجدادم سرویس شد چون یه جایی از روز بود که ردی دوتا تلفن پنج تا پشت خطی داشتم. چون یه جایی از روز سارا گفت تقصیر تو بود و من انقریب بود واشر سر سیلندر بسوزونمو نسوزوندم. چون کل روز نه داد زدم نه فریاد و فقط سعی کردم با "زبان" کار و پیش ببرم.
یه جایی از دیروز سرمو گرفتم بین دستام و همزمان که داشتم نفس عمیق میکشیدم به این فکر کردم دو سال پیش تو همچین موقعیتی بودم و از هم پاشیدم ولی این دفعه مثل اون دفعه نیست.
دیدی؟ همه اینا رو کرده بودم اون یه جمله.
ببین رسما از آدمای سه ماه پیش زندگیم خبر ندارم. واقعا دیگه خبر داشتن از آدمای سه سال پیش و بریز دور.
من سه روز رفتم سفر و تنها انسانی بودم که یه لحظه گوشی دستش نگرفت. نه اینستا. نه تماس. نه تلگرام نه زهرمار. ببین عشق کردم. عشق. فقطم یه عکس دارم. همین.
اشکهای قرمز
<unknown> – قورباغه
سلام بچه ها، من ارغوانم. قبلا یه کانال داشتم به اسم vannie که سالها توش نوشته بودم و خیلیا منو به جواب دادن به ناشناس ها با ویس و شاید هزارتا چیز دیگه میشناختن. یه روز بعد از کلی فشار و درد و افسردگی و دروغ و سانسور و .... فهمیدم نمیخوام دیگه تو کانالم بنویسم. این اشتباهه که میگن مثل بچه اته. نه واقعا بچه ام نبود. یه بخشی از خودم بود که دیگه دوسش نداشتم و خب مدتها طول کشید تا بفهمم چی بودم؟ کی بودم؟ چی کار داشتم میکردم و اصلا ایا نوشتن روزانه زندگی کاریه که کمک بکنه یا باز قراره زهرمار باشه جای درمان؟؟ اینجاییم که میخونید از خیلی وقت پیش بود. ولی خب من هیچوقت نتونستم اونجوری که به عنوان وانی مینوشتم و بودم اینجام باشم. فقط همیشه خوشحال بودم که اینجا فامیل و دوست و اشنا ننشسته و خب هرچی بنویسم 4 دقیقه بعدش کسی به خودش نمیگیره. من نمیدونم شمایی که اینجایید وانی و میخوندین و میشناختین یا نه. امروز، فردای تولد سی و یک سالگیمه و با خودم تا همین موقع قرار گذاشته بودم. شاید این دهه و جدید و باید اینجا و اینجوری شروع کرد.....
قبلا و زیاد یادم نیست. انگار یه سکانس از زندگی و داشتن نشون میدادن، یهو کات میشه و بدون هیچ توضیحی میافتیم تو یه داستان دیگه. و همش این شکلیم که خب این وسط چی شد؟؟ چه اتفاقی افتاد؟؟؟ ما داشتیم پرواز میکردیم، چرا یهو رو زمین چشامونو باز کردیم؟
و خب متاسفانه هیچکس هم توضیحی نمیده چون فقط خودت میدونی چی شده و تازه بیچارگیت اونجاست که خودتم یادت نمیاد چی شده.
و خب متاسفانه هیچکس هم توضیحی نمیده چون فقط خودت میدونی چی شده و تازه بیچارگیت اونجاست که خودتم یادت نمیاد چی شده.
ولی خودمونیم من یه زمانی فکر میکردم اگه اون من و دوست نداشته باشه و نخواد هیچ کس دیگه نمیخواد. اشتباه میکردم. خیلی اشتباه میکردم.
اونجایی که میفهمی مثل اطرافیانت زندگی نمیکنی و اشتباهات خودت و میکنی و مسئولیت خودت و خودت میپذیری، ببین اینقد خفن و قشنگه. انگار بالای یه قله ایستادی تماشا میکنی کجا وایسادی و عشششق میکنی. ببین. عشششششق میکنی.
باگ هستیه که یه آدمیزاد نمیتونه به آدمیزاد بغل دستیش بگه بابا این موقعیتی که توشی و منم بودم. و وقتی میخوام کمکت کنم لج نکن. دست منو بگیر. یه دو دقیقه خودت و بسپر. بهتر میشی. ولی نه. ما کله شقیم و باید هفتاد بار خودمون زمین بخوریم و دست هیچ کسی که بهتر از ما بلده رو نگیریم تا خودمون تجربه کنیم. به خدا همین دست دراز کردن و کمک رسوندن دیگران وقتی خودت حال نگه داشتن خودت و نداریه که زندگی اسون میکنه.
همیشه متهم شدم به مرفه بی درد بودن ولی خب دردای خودمو داشتم. درد من از دست دادن عزیز و بیماری نزدیکان و عشق سفر کرده و پا و دست نداشته و بی خونه بودن و اینا نبوده. ولی خب درد من که بود. فکر میکنید اخرش که برسه یکی نمیاد ازتون بپرسه خب شما که هشتاد سال زندگی کردی، تونستی درد و بفهمی؟؟ و خب زندگی همین همه ی چیزاییه که تجربه میکنی. من مادرم مریض نبود که درگیر بیماریش باشم ولی مادرم یه زن مدیر مدبر کله گنده بود که درگیر عقایدش بودم. من پدرم دست بزن نداشت ولی تو جوونی یه اشتباهی کرد و تا همین الان خودش و همه ما تاوان اشتباهشو داریم میدیم. من زمین زیر پام نلرزید و همه خانوادمو ازم نگرفت ولی 5 شهریور 81 تو انباری خونه مادرجون پاهام شده بود منارجمبون و دستام یخ زده بود و میلرزیدم و با خودم میگفتم من الان میمیرم. من نمیفهمم آدما کجای مختصات زندگیشون به این نتیجه میرسن که دنیا یه دایره کوچیک دور خودشونه.