من سه روز رفتم سفر و تنها انسانی بودم که یه لحظه گوشی دستش نگرفت. نه اینستا. نه تماس. نه تلگرام نه زهرمار. ببین عشق کردم. عشق. فقطم یه عکس دارم. همین.
اشکهای قرمز
<unknown> – قورباغه
سلام بچه ها، من ارغوانم. قبلا یه کانال داشتم به اسم vannie که سالها توش نوشته بودم و خیلیا منو به جواب دادن به ناشناس ها با ویس و شاید هزارتا چیز دیگه میشناختن. یه روز بعد از کلی فشار و درد و افسردگی و دروغ و سانسور و .... فهمیدم نمیخوام دیگه تو کانالم بنویسم. این اشتباهه که میگن مثل بچه اته. نه واقعا بچه ام نبود. یه بخشی از خودم بود که دیگه دوسش نداشتم و خب مدتها طول کشید تا بفهمم چی بودم؟ کی بودم؟ چی کار داشتم میکردم و اصلا ایا نوشتن روزانه زندگی کاریه که کمک بکنه یا باز قراره زهرمار باشه جای درمان؟؟ اینجاییم که میخونید از خیلی وقت پیش بود. ولی خب من هیچوقت نتونستم اونجوری که به عنوان وانی مینوشتم و بودم اینجام باشم. فقط همیشه خوشحال بودم که اینجا فامیل و دوست و اشنا ننشسته و خب هرچی بنویسم 4 دقیقه بعدش کسی به خودش نمیگیره. من نمیدونم شمایی که اینجایید وانی و میخوندین و میشناختین یا نه. امروز، فردای تولد سی و یک سالگیمه و با خودم تا همین موقع قرار گذاشته بودم. شاید این دهه و جدید و باید اینجا و اینجوری شروع کرد.....
قبلا و زیاد یادم نیست. انگار یه سکانس از زندگی و داشتن نشون میدادن، یهو کات میشه و بدون هیچ توضیحی میافتیم تو یه داستان دیگه. و همش این شکلیم که خب این وسط چی شد؟؟ چه اتفاقی افتاد؟؟؟ ما داشتیم پرواز میکردیم، چرا یهو رو زمین چشامونو باز کردیم؟
و خب متاسفانه هیچکس هم توضیحی نمیده چون فقط خودت میدونی چی شده و تازه بیچارگیت اونجاست که خودتم یادت نمیاد چی شده.
و خب متاسفانه هیچکس هم توضیحی نمیده چون فقط خودت میدونی چی شده و تازه بیچارگیت اونجاست که خودتم یادت نمیاد چی شده.
ولی خودمونیم من یه زمانی فکر میکردم اگه اون من و دوست نداشته باشه و نخواد هیچ کس دیگه نمیخواد. اشتباه میکردم. خیلی اشتباه میکردم.
اونجایی که میفهمی مثل اطرافیانت زندگی نمیکنی و اشتباهات خودت و میکنی و مسئولیت خودت و خودت میپذیری، ببین اینقد خفن و قشنگه. انگار بالای یه قله ایستادی تماشا میکنی کجا وایسادی و عشششق میکنی. ببین. عشششششق میکنی.
باگ هستیه که یه آدمیزاد نمیتونه به آدمیزاد بغل دستیش بگه بابا این موقعیتی که توشی و منم بودم. و وقتی میخوام کمکت کنم لج نکن. دست منو بگیر. یه دو دقیقه خودت و بسپر. بهتر میشی. ولی نه. ما کله شقیم و باید هفتاد بار خودمون زمین بخوریم و دست هیچ کسی که بهتر از ما بلده رو نگیریم تا خودمون تجربه کنیم. به خدا همین دست دراز کردن و کمک رسوندن دیگران وقتی خودت حال نگه داشتن خودت و نداریه که زندگی اسون میکنه.
همیشه متهم شدم به مرفه بی درد بودن ولی خب دردای خودمو داشتم. درد من از دست دادن عزیز و بیماری نزدیکان و عشق سفر کرده و پا و دست نداشته و بی خونه بودن و اینا نبوده. ولی خب درد من که بود. فکر میکنید اخرش که برسه یکی نمیاد ازتون بپرسه خب شما که هشتاد سال زندگی کردی، تونستی درد و بفهمی؟؟ و خب زندگی همین همه ی چیزاییه که تجربه میکنی. من مادرم مریض نبود که درگیر بیماریش باشم ولی مادرم یه زن مدیر مدبر کله گنده بود که درگیر عقایدش بودم. من پدرم دست بزن نداشت ولی تو جوونی یه اشتباهی کرد و تا همین الان خودش و همه ما تاوان اشتباهشو داریم میدیم. من زمین زیر پام نلرزید و همه خانوادمو ازم نگرفت ولی 5 شهریور 81 تو انباری خونه مادرجون پاهام شده بود منارجمبون و دستام یخ زده بود و میلرزیدم و با خودم میگفتم من الان میمیرم. من نمیفهمم آدما کجای مختصات زندگیشون به این نتیجه میرسن که دنیا یه دایره کوچیک دور خودشونه.
انتی بیوتیک و با قهوه خوردم و الان معدم داره با تعجب بهم نگاه میکنه و آهنگ یک خنده کن ای گل پخش میکنه.