اشک‌های قرمز – Telegram
اشک‌های قرمز
1.7K subscribers
19 videos
2 links
حقیقتی که در ذهن شما شکل می‌گیرد روزی تبدیل به واقعیت خواهد شد.
پس
این یک داستان واقعی است.
Download Telegram
Channel name was changed to «اشک‌های قرمز»
قورباغه
<unknown>
اپیزود یک~آفریقا

رفتن
به مانند آمدن
آهسته رفتن برای درست رسیدن
بیست‌وپنج/صفرشش/چهارده‌دوصفر/ده/سه‌صفرشش

صداهای زندگی رو برام پخش می‌کنه. دقایق بعضا طولانی بودن در مکانی و حرف زدن با کسی در زمانی. گذشته‌ای نه آنقدر دور که نتوان دید و نه آنقدر نزدیک که گُذشته باشد.
حرف‌زدن‌های معمولی را ضبط کرده. نه برای استفاده بر علیه دیگری در دادگاه. اوه، حال می‌فهمیم نیت در ثبت مهم تلقی بشود. که برای بازگوش دادنش در اوقات فراغت از زندگی.
لحظه‌های زندگی که ارزش ثبت ندارند، زیاد هم عجین با روزمرگیمان نیستند و انگار در لگوچینی لحظه‌ها برای وصل کردن دو نقطه دیگر بهم استفاده می‌شوند. -پیچیده شد، در برنامه بعدی از دکتر استرنج برای توضیح مفهوم دعوت می‌کنیم-
بیست‌وهفت/صفرشش/چهارده‌دوصفر/ده‌پنج‌پنج

سفر، توی دل شهر. از نقطه‌ای به نقطه‌ی دیگر. از اتفاقی، به اتفاق بعدی. بی‌حسی. سردرد. سردرد طولانی. تاثیر چهل‌وپنج دقیقه کار هرگز نکردن. ناامید شدن. از کسی که هنوز شروع نشده بود.
بیست‌وهشت/صفرشش/چهارده‌دوصفر/هیجده‌بیست‌وهفت

گودوی هنرهای زیبا
بیست‌وهشت/صفرشش/چهارده‌دوصفر/صفرنه‌هیجده

طرف امسال تو آب می‌گوزه، سال دیگه قلش درمیاد.
بیست‌وهشت/صفرشش/چهارده‌دوصفر/چهارده‌سیزده

الویت با کلنگی‌ترین خانه در وسط‌ترین حالت سهروردی شمالی است. چهاردیوار بهم وصل شده و سقف تا بشود شب‌ها سکوت کرد و روزها پیاده به محل کار رفت. نیاز دارم در این پیاده‌روی همچنان سکوت جهانم بهم نریزد و آنقدر احساس امنیت کنم که بدانم هرگز با کشیدن یک سیگار در خیابان چهاردهم دیر نمی‌شود.
بیست‌وهشت/صفرشش/چهارده‌دوصفر/هفده‌وبیست‌ونه

می‌تونم اذیت نشم. می‌تونم از سوژه فاصله بگیرم و اصلا و ابدا اذیت نشم. من می‌تونم کیلومترها دور تر از اتفاق افتاده بیایستم و خم به ابرو نیارم اما تمام دل‌ورودم از چرخش احساسات بهم بخوره. همه خم ابرو رو می‌بینن، ولی دل‌‌و روده رو نه. کاش دل‌و‌روده آدم‌ها در‌ چهره‌ها بود.
بیست‌وهشت/صفرشش/چهارده‌دوصفر/هیجده‌صفریک

جایی که لزومی نداره، کاری می‌کنم که لزومی نداره.
بیست‌وهشت/صفرشش/چهارده‌دوصفر/بیست‌ویک‌بیست‌ونه

نباید تنهایش می‌گذاشتم. اصولا نباید کسی را تنها گذاشت. من اصولاها را بلدم. فرصت، توان، اجازه و در این مورد بخصوص شرایط لازم را نداشتم.
بیست‌ونه/صفرشش/چهارده‌دوصفر/صفرهشت‌صفرسه

پشت این غبار غم، نگاهش هنوزم تیزترین چیزیه که توی قلبم فرو میره. از این همه مهم بودن نگاهش در جهان چشم‌های بلاتکلیف زندگیم خستم. خوشحالی ناشی از دیدار رو با گذشت این همه وقت معاشرت توی صورتش می‌تونم حس کنم. این فاصله ژله‌ای بین‌مون فقط یه شجاعت و جسارت لحظه‌ای میخواد تا فرو بریزه. تا رسیدن لحظه شجاعت یکی از طرفین بدون سلام، بدون خداحافظ فقط با نگاه ادامه میدیم.
بیست‌ونه/صفرشش/چهارده‌دوصفر/سیزده‌بیست‌وهشت

آفرین، مانی حقیقی و ترانه علیدوستی یه پذیرایی ساده. آفرین.
بیست‌ونه/صفرشش/چهارده‌دوصفر/چهارده‌ده

دستم خورد. چایی ریخت. جای قدم‌هام موند روی زمین. زمین کثیف و سفید. چند دقیقه طول کشید تا بفهمم برای جلوگیری از ریختن چایی روی میز، به نظرم اومده که بهترین وسیله دستمه. دستم سوخت. یادم رفت داد بزنم. حواسم به کثیفی کف زمین بود. به نشکستن لیوان. به خیس نشدن کاغذا. حواسم به دستم نبود. دستم مهم نبود.
سی/صفرشش/چهارده‌دوصفر/ده‌چهارده

به من بخند عزیزم.
سی/صفرشش/چهارده‌دوصفر/سیزده‌هجده

او از من مهربان‌تر است. او از من شریف‌تر است. او از من زیباتر زندگی را می‌بیند. از من به مراتب بهتر شاید. او از من بهتر بلد است جوجه‌تیغی باشد. آدم‌ها تکلیفشان با او مشخص است و این منم که در عین خواستن نمی‌خواهم، در اوج نخواستن از خواستن، می‌سوزم.
سی/صفرشش/چهارده‌دوصفر/پانزده‌بیست‌وهشت

در اتاقم را با خجالت باز می‌کند و می‌گوید امروز با دختر‌ش آمده اشکالی ندارد؟ گفتم نه. اما اشکال داشت. "لیانا" کل روز سروصدا کرد. از دیوار راست دفتر بالا رفت و مدام از مادرش می‌خواست که با او برقصد. از من خجالت می‌کشیدند وگرنه مشخصا در خانه‌ چون آب خوردن، رقص هم بدیهی‌ست.
در پی کشف به دفتر من آمد. با کسی پشت تلفن حرف می‌زدم. مثل یک مهمان روی مبل نشست و گفت: اومدم ببینم رییس مامانم کیه؟ ولی تو که از مامانمم کوچیک‌تری.
بی‌تفاوت به من‌و گوینده پشت تلفن برای خودش حرف زد و در دفتر راه رفت. انگار اتاق خودش است و فقط اسباب‌بازی‌هایمان فرق دارد.
موقع خداحافظی گفت: تو مامانم و اذیت می‌کنی یا مامانم تو رو؟ جواب دادم: هر دو.
با شیطنت گفت: بخوای تو خونه خودم حساب‌شو میرسم. چشمکی زد و رفت تا جا و آدم‌های دیگری را کشف کند.
چه روز سختی. لیانا کودک درون رییس مادرش را خوب اذیت کرد.
سی/صفرشش/چهارده‌صفر/بیست‌چهل‌وهشت

همچنان در سکوت زندگی می‌کنیم. نمی‌دانم مرا برای پنهان‌کاری تنبیه می‌کند یا برای بالاخره نشان دادن اشتیاقم. در هر صورت وی علیرغم سخنرانی‌های قصارش، همیشه درون خود مخالف تغییر بود. خصوصا اگر آن تغییر خودخواسته و برای نزدیکانش باشد.
می‌خواهم بگذارم در این سکوت درد بکشد. وقتش است در پیری کمی بزرگ شود. برایش خوب است. برای همه، همیشه، بزرگ شدن خوب است. آدمی باید مثل گوش باشد. تا آخر عمر امکان رشد داشته باشد. حتی به درد. حتی به این شکل عقیم نصفه‌ونیمه و لجبازانه.
The End
بیرون اتاق پاییز است. پنجره‌های بلند خانه، خاکستری سرد به داخل تعارف می‌کنند. دختر میان اتاق روی مبل راحتی زرشکی رنگی نشسته و به سقف نگاه می‌کند. پسر به آهستگی در اتاق را باز می‌کند. دختر خیره به سقف از حضور پسر آگاه است.
پسر سیاه پوشیده. مردی جاافتاده به نظر میرسد. هیکلی نسبتا ورزشکار با آستین‌هایی که به بالا مرتب تا زده.
دختر سیاه پوشیده. زنی سرد و غمگین به نظر می‌رسد. کفش‌هایش کمی پاشنه دارد. این باعث می‌شود وقتی راه می‌رود صدای قدم‌هایش هم سرد و غمگین باشند.
پسر می‌گوید:
-اینا دلشون می‌خواد بدونن چرا اومدی؟
دختر، همچنان خیره به سقف پاسخ می‌دهد:
+تو دلت نمی‌خواد بدونی؟
پسر دست‌هایش را در جیب شلوار رسمی‌اش فرو می‌کند، به کفش‌هایش نگاه می‌کند و می‌گوید:
-چه فرقی می‌کنه من به چی فکر‌ می‌کنم؟
نگاه دختر از سقف کنده، به پسر خیره می‌شود و می‌گوید:
-موزیک-
اشک‌های قرمز
بیرون اتاق پاییز است. پنجره‌های بلند خانه، خاکستری سرد به داخل تعارف می‌کنند. دختر میان اتاق روی مبل راحتی زرشکی رنگی نشسته و به سقف نگاه می‌کند. پسر به آهستگی در اتاق را باز می‌کند. دختر خیره به سقف از حضور پسر آگاه است. پسر سیاه پوشیده. مردی جاافتاده به… – The End
بی‌تاریخ، بی‌زمان، بامکان، باافراد

"دلم می‌خواد فکر کنم که تو مثل همه آدم‌های این خونه فکر نمی‌کنی. دلم نمی‌خواد. مطمئنم تو مثل آدم‌های این خونه فکر نمی‌کنی. من برای گرفتن ارث پدرشون، که برای مدتی در واقعیت و بسیار زمان در کابوس‌ها پدربزرگم بوده اینجا نیومدم. اومدم ببینم سر این خونه، این اتاق، اون درخت سرو ته باغ، لونه‌ی قاسم، کتابخونه ملوک، تلفن پروین و تو چی اومده. اومدم ببینم هم‌بازی دوران بچگیم هنوزم اونقدر دویدنش خوب هست که تا ته باغ و‌ بدوعه؟ -آه می‌کشه- من اومدم تا به کابوس‌هام ثابت کنم زندگی کردن‌شون از دیدن مدام‌شون ترسناک‌تر نیست. این وسط تنها شیرینی این ملاقات سیاه با گذشته، تویی. تویی که عین همه اون جسم‌هایی که بخاطرشون برگشتم، عوض نشدی. اینجا آدم‌ها عوضی می‌شن ولی تو هنوز... -نگاه می‌کنه- ته نگاهت همونی هستی که بود."

مونولوگ در سه‌دقیقه‌وپنجاه‌وسه ثانیه گفته شود.