اشک‌های قرمز – Telegram
اشک‌های قرمز
1.7K subscribers
19 videos
2 links
حقیقتی که در ذهن شما شکل می‌گیرد روزی تبدیل به واقعیت خواهد شد.
پس
این یک داستان واقعی است.
Download Telegram
بیست‌وهشت/صفرشش/چهارده‌دوصفر/بیست‌ویک‌بیست‌ونه

نباید تنهایش می‌گذاشتم. اصولا نباید کسی را تنها گذاشت. من اصولاها را بلدم. فرصت، توان، اجازه و در این مورد بخصوص شرایط لازم را نداشتم.
بیست‌ونه/صفرشش/چهارده‌دوصفر/صفرهشت‌صفرسه

پشت این غبار غم، نگاهش هنوزم تیزترین چیزیه که توی قلبم فرو میره. از این همه مهم بودن نگاهش در جهان چشم‌های بلاتکلیف زندگیم خستم. خوشحالی ناشی از دیدار رو با گذشت این همه وقت معاشرت توی صورتش می‌تونم حس کنم. این فاصله ژله‌ای بین‌مون فقط یه شجاعت و جسارت لحظه‌ای میخواد تا فرو بریزه. تا رسیدن لحظه شجاعت یکی از طرفین بدون سلام، بدون خداحافظ فقط با نگاه ادامه میدیم.
بیست‌ونه/صفرشش/چهارده‌دوصفر/سیزده‌بیست‌وهشت

آفرین، مانی حقیقی و ترانه علیدوستی یه پذیرایی ساده. آفرین.
بیست‌ونه/صفرشش/چهارده‌دوصفر/چهارده‌ده

دستم خورد. چایی ریخت. جای قدم‌هام موند روی زمین. زمین کثیف و سفید. چند دقیقه طول کشید تا بفهمم برای جلوگیری از ریختن چایی روی میز، به نظرم اومده که بهترین وسیله دستمه. دستم سوخت. یادم رفت داد بزنم. حواسم به کثیفی کف زمین بود. به نشکستن لیوان. به خیس نشدن کاغذا. حواسم به دستم نبود. دستم مهم نبود.
سی/صفرشش/چهارده‌دوصفر/ده‌چهارده

به من بخند عزیزم.
سی/صفرشش/چهارده‌دوصفر/سیزده‌هجده

او از من مهربان‌تر است. او از من شریف‌تر است. او از من زیباتر زندگی را می‌بیند. از من به مراتب بهتر شاید. او از من بهتر بلد است جوجه‌تیغی باشد. آدم‌ها تکلیفشان با او مشخص است و این منم که در عین خواستن نمی‌خواهم، در اوج نخواستن از خواستن، می‌سوزم.
سی/صفرشش/چهارده‌دوصفر/پانزده‌بیست‌وهشت

در اتاقم را با خجالت باز می‌کند و می‌گوید امروز با دختر‌ش آمده اشکالی ندارد؟ گفتم نه. اما اشکال داشت. "لیانا" کل روز سروصدا کرد. از دیوار راست دفتر بالا رفت و مدام از مادرش می‌خواست که با او برقصد. از من خجالت می‌کشیدند وگرنه مشخصا در خانه‌ چون آب خوردن، رقص هم بدیهی‌ست.
در پی کشف به دفتر من آمد. با کسی پشت تلفن حرف می‌زدم. مثل یک مهمان روی مبل نشست و گفت: اومدم ببینم رییس مامانم کیه؟ ولی تو که از مامانمم کوچیک‌تری.
بی‌تفاوت به من‌و گوینده پشت تلفن برای خودش حرف زد و در دفتر راه رفت. انگار اتاق خودش است و فقط اسباب‌بازی‌هایمان فرق دارد.
موقع خداحافظی گفت: تو مامانم و اذیت می‌کنی یا مامانم تو رو؟ جواب دادم: هر دو.
با شیطنت گفت: بخوای تو خونه خودم حساب‌شو میرسم. چشمکی زد و رفت تا جا و آدم‌های دیگری را کشف کند.
چه روز سختی. لیانا کودک درون رییس مادرش را خوب اذیت کرد.
سی/صفرشش/چهارده‌صفر/بیست‌چهل‌وهشت

همچنان در سکوت زندگی می‌کنیم. نمی‌دانم مرا برای پنهان‌کاری تنبیه می‌کند یا برای بالاخره نشان دادن اشتیاقم. در هر صورت وی علیرغم سخنرانی‌های قصارش، همیشه درون خود مخالف تغییر بود. خصوصا اگر آن تغییر خودخواسته و برای نزدیکانش باشد.
می‌خواهم بگذارم در این سکوت درد بکشد. وقتش است در پیری کمی بزرگ شود. برایش خوب است. برای همه، همیشه، بزرگ شدن خوب است. آدمی باید مثل گوش باشد. تا آخر عمر امکان رشد داشته باشد. حتی به درد. حتی به این شکل عقیم نصفه‌ونیمه و لجبازانه.
The End
بیرون اتاق پاییز است. پنجره‌های بلند خانه، خاکستری سرد به داخل تعارف می‌کنند. دختر میان اتاق روی مبل راحتی زرشکی رنگی نشسته و به سقف نگاه می‌کند. پسر به آهستگی در اتاق را باز می‌کند. دختر خیره به سقف از حضور پسر آگاه است.
پسر سیاه پوشیده. مردی جاافتاده به نظر میرسد. هیکلی نسبتا ورزشکار با آستین‌هایی که به بالا مرتب تا زده.
دختر سیاه پوشیده. زنی سرد و غمگین به نظر می‌رسد. کفش‌هایش کمی پاشنه دارد. این باعث می‌شود وقتی راه می‌رود صدای قدم‌هایش هم سرد و غمگین باشند.
پسر می‌گوید:
-اینا دلشون می‌خواد بدونن چرا اومدی؟
دختر، همچنان خیره به سقف پاسخ می‌دهد:
+تو دلت نمی‌خواد بدونی؟
پسر دست‌هایش را در جیب شلوار رسمی‌اش فرو می‌کند، به کفش‌هایش نگاه می‌کند و می‌گوید:
-چه فرقی می‌کنه من به چی فکر‌ می‌کنم؟
نگاه دختر از سقف کنده، به پسر خیره می‌شود و می‌گوید:
-موزیک-
اشک‌های قرمز
بیرون اتاق پاییز است. پنجره‌های بلند خانه، خاکستری سرد به داخل تعارف می‌کنند. دختر میان اتاق روی مبل راحتی زرشکی رنگی نشسته و به سقف نگاه می‌کند. پسر به آهستگی در اتاق را باز می‌کند. دختر خیره به سقف از حضور پسر آگاه است. پسر سیاه پوشیده. مردی جاافتاده به… – The End
بی‌تاریخ، بی‌زمان، بامکان، باافراد

"دلم می‌خواد فکر کنم که تو مثل همه آدم‌های این خونه فکر نمی‌کنی. دلم نمی‌خواد. مطمئنم تو مثل آدم‌های این خونه فکر نمی‌کنی. من برای گرفتن ارث پدرشون، که برای مدتی در واقعیت و بسیار زمان در کابوس‌ها پدربزرگم بوده اینجا نیومدم. اومدم ببینم سر این خونه، این اتاق، اون درخت سرو ته باغ، لونه‌ی قاسم، کتابخونه ملوک، تلفن پروین و تو چی اومده. اومدم ببینم هم‌بازی دوران بچگیم هنوزم اونقدر دویدنش خوب هست که تا ته باغ و‌ بدوعه؟ -آه می‌کشه- من اومدم تا به کابوس‌هام ثابت کنم زندگی کردن‌شون از دیدن مدام‌شون ترسناک‌تر نیست. این وسط تنها شیرینی این ملاقات سیاه با گذشته، تویی. تویی که عین همه اون جسم‌هایی که بخاطرشون برگشتم، عوض نشدی. اینجا آدم‌ها عوضی می‌شن ولی تو هنوز... -نگاه می‌کنه- ته نگاهت همونی هستی که بود."

مونولوگ در سه‌دقیقه‌وپنجاه‌وسه ثانیه گفته شود.
سی/صفرشش/چهارده‌دوصفر/بیست‌ودوچهل

کادوی تولدش را سفارش دادم. فکر نمی‌کردم پیدایش کنم. قیمتش هم بد نبود. بلافاصله سفارش دادم و حتی نصف مبلغ را هم پرداخت کردم. همان لحظه بود که فکر کردم، اگر من نباشم یا او نباشد چه؟ با کادویی که بی‌مناسبت می‌شود باید چه کار کرد؟ با هدیه‌ای که باز نکرده نه پس فرستاده می‌شود نه دست اسکاچ؟ ترسیدم. از این خیال لجن تمام شدن چیزی. چیزی نمانده تا روزش برسد. اما چه کسی خبر دارد دو‌ لحظه دیگر چه اتفاقی در انتظار ماست؟
این خیال در همین نقطه تمام می‌شود. دوست ندارم نبودن را از بودن بهتر بلد باشم.
سی‌ویک/صفرشش/چهارده‌دوصفر/سیزده‌‌صفرسه

یک ساعت عقب‌تر رفتیم. ما جنبه دوباره زندگی کردن گذشته را نداریم.
صفریک/صفرهفت/چهارده‌دوصفر/بیست‌ودو‌وصفریک

این شش‌ها دیگر طاقت سیگار ندارند. افیون تازه لازم است.
صفردو/صفرهفت/چهارده‌دوصفر/صفرسه‌صفرهشت

"زبانت و کلماتت آنقدر زیبا است که نمی‌دانم چگونه باید پاسخ بدهم..
جملاتت باعث می‌شود سکوت را ترجیح بدهم...بار ها می‌نویسم و دوباره پاک می‌کنم، به هرچیز فکر می‌کنم توانایی ایستایی در کنار جملات تو را پیدا نمیکنم.
تو خوب می‌دانی چه کلماتی را انتخاب کنی تا سحر کنی، تا با آن‌ها عمیق‌ترین احساساتت را بیان کنی..
این توانایی عجیبی است.. هم از آن خوشحالم هم ناراحت..
خوشحالم چرا که وقتی که خواندم لبخند زدم و سرشار از ذوق شدم.. ناراحتم چرا که زمان زیادی است که فکر می‌کنم چه کلماتی را باید انتخاب کنم..
در نهایت به ساده ترین زبان بگویم .. تا زمانی که بخواهی بمانی، قلبم را با تو به اشتراک خواهم گذاشت تا همه پروانه‌ها را زنده کنیم... و دستانم را خواهم گشود که نه شاخه بر زمین بیافتد و حیوانی بتواند نزدیک شود..
آسوده به خواب زمستانی ادامه بده.."
صفردو/صفرهفت/چهارده‌دوصفر/هفده‌هجده

خوابیدن برای بیدار نبودن. بیدار نبودن برای زندگی نکردن. زندگی نکردن برای انگیزه نداشتن. انگیزه نداشتن برای ...
صفرسه/صفرهفت/چهارده‌دوصفر/دوصفرنوزده

غیبت صغری میل به کبری دارد. اینگونه است که در سکوت دوست داشتنی‌تر می‌شوی.
صفرسه/صفرهفت/چهارده‌دو‌صفر/دوصفرچهل

"ژیل دلوز در ستایش دوستیش با میشل فوکو یه تعبیر قشنگی داره که من امشب با تمام وجودم در قبال تک تک شما حسش کردم، دلوز می‌گه؛

"آدم های کمی در جهان وجود دارند که می توان با آن‌ها از چیزهای بی‌اهمیت سخن گفت. سپری کردن دو ساعت با یک نفر بی آن که حتی یک کلمه حرف بزنی نقطهء اوج دوستی است. تنها با دوستانِ بسیار خوب می‌توانی از اموری مهمل سخن بگویی. فوکو نه تنها مرا به ستایش وا می‌داشت، بلکه مرا می‌خنداند. ما اغلب با یکدیگر سخن نمی‌گفتیم. بی‌هیچ اندوهی حس می‌کردم که دست آخر من به او نیاز داشتم و او به من نیاز نداشت."

خطابه‌ای از سمت همسر دعای توسل بخوان مجلس که ساکت نشسته بود و به خجالت کشیدن‌های من می‌خندید.
اشک‌های قرمز
صفرسه/صفرهفت/چهارده‌دو‌صفر/دوصفرچهل "ژیل دلوز در ستایش دوستیش با میشل فوکو یه تعبیر قشنگی داره که من امشب با تمام وجودم در قبال تک تک شما حسش کردم، دلوز می‌گه؛ ‍ "آدم های کمی در جهان وجود دارند که می توان با آن‌ها از چیزهای بی‌اهمیت سخن گفت. سپری کردن دو…
صفرسه/صفرهفت/چهارده‌دوصفر/صفرنه‌چهل‌وشش

پشت میز کارم، به این رسمی بودن روزانه فکر می‌کنم و اتفاقات دیشب. دلم راضی نمی‌شود که ما دکتر و مهندس و حسابدار و استاد دانشگاه‌های امروز، همان کثافت‌کارهای دیشبیم که شعرهای ایرج‌میرزا از حفظ می‌خواندیم و می‌خندیدیم. همان جماعت مست که نمی‌شود احدی را درش راه داد. خنده‌های بلندی که به ثانیه تمام می‌شوند و صبح فردا حتی فراموش.
میان خنده‌های بلند دیشبم، به خنده‌هایشان نگاه می‌کردم. این جماعت بهترین دوستان من هستند. کسانی که در کنارشان بیشتر از آنکه بخواهم حرف بزنم رها هستم.
من، برای داشتن چنین دوستان خوبی خرسندم. این جفت‌های ناهمگون و ماه دوم پاییز بهترین‌های منند. انجمنی که من در میان آنها بی‌رحمانه خودمم.
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
شونزده/صفریک/سیزده‌چهل‌وهشت/ نیمه‌شب
صفرسه/صفرهفت/چهارده‌دوصفر/دوازده‌چهل

این بازی کثیف میان من‌و تو هرگز تمام نمی‌شود. ما هر دو در تکرار خود و خاطره شدن استاد بودیم. تو خودت را برای من در خیابان‌ها و کوچه‌ها تکرار کردی، من خودم را در کلمات و دیالوگ‌ها.
امروز فهمیدم این نخ نامرئی هرگز بریده نمی‌شود مگر به مرگ. اگر من تو را در هزار نقطه جوری پنهان کردم که روزی خودم سرنخ‌ها را جمع کنم و دوباره به تو برسم، تو هم اینکار را کرده‌ای. هرکدام به یک شکل. هر کدام به یک رنگ. من نمی‌توانم به تو پایان دهم. تو پایان ندادنی‌ترین موجود زندگی من هستی. و این ظاهرا خاصیت دوست داشتن‌هایی‌ست که حتی با چاشنی نفرت، هرگز انکارکردنی یا پشیمان شدنی نیستند.