جز یک نفر در این هستی، هیچکس منو تو زندگی عادی vannie صدا نمیکرد. خیلی عجیبه ولی که خیلیا منو به این اسم میشناسن و من خودمو با این اسم گم کردم.
کجا بودم و چی کار میکردم؟
_ از پیش ثمین رفتم خونه خودم. فقط و فقط خودم. همونی که قرار بود مبلش سبز باشه ولی کرمه. همون که قرار بود پنجرههاش رو به خیابون و درختا باز بشه ولی رو به هیچی باز نمیشه جز ساختمون رو به رو با زندگیهای عجیبشون. من رفتم تو خونهای که همیشه میخواستم و هنوز خوشحال نبودم. نه بخاطر وسایل خونه که به طرز عجیبی کنار هم قرار گرفته بودن، نه بخاطر بوی عودی که یاداور هزارتا خاطره جز اون خونه بود. خوشحال نبودم چون هنوزم یه چیزایی بهم وصل بود. مثل vannie. برای من چیز بزرگی بود. هفت سال از زندگیم که نوشته بودمش و همزمان هفت سال از زندگیم که لای اون کلمهها و جملهها و ویسها قایمش کرده بودم. به قول هامون "خود اونجوریمو دوست نداشتم" و کم کم داشتم میدیدم که با زندگیم چی کار کرد و باهاش چی کار کردم.
چیز بزرگی نیست و بازم تاکید میکنم برای من چیز بزرگی بود. مثل خیلی چیزای دیگه زندگیم. مثل اتاقم که دیگه نیست. مثل خودم که دیگه اون خود قبلی نیست و خیلی طول کشید تا باورش کنم. که اون تموم شد و حالا یه جای دیگه یه چیز دیگهایم.
مهاجرت کردم بدون ویزا و با عواقب شدید بدون اینکه بیشتر از ۵۰ کیلومتر جا به جا بشم.
یه دوره زیادی فقط رفتم سر کار، اومدم خونه، تد لسو دیدم. رفتم سر کار، اومدم خونه، گیلمور گرلز دیدم، رفتم سر کار اومدم خونه، اتک ان تایتان دیدم. این وسط فهمیدم میتونم هر کاری که دلم میخواد بکنم. میتونم ظرفارو نشورم. بیرون نرم. حرف نزنم و به طور کل هیچ کاری نکنم. این یعنی همون مینای فیلم کنعان که اگه میرفت کسی منتظرش نبود برگرده و از خواب که پا میشد کسی نبود باهاش حرف بزنه. نبسته کس به من دل و نبستهام به کس دل چو تخته پاره و فلان و بهمان و رها.
من ولی هنوز تو سرم با صدهزار نفر زندگی میکردم و این اذیتم میکرد. سادهترین راه؟ منفجر کردن مغز. سختترین راه؟ مواجه شدن.
به حرف ریلزهای پادکستی روانشناسی اینستا و برداشت خودم از نصف اپیزودهای رختکن بازنده ها اعتماد کردم و یک مرحله دیگه بیشتر فرو رفتم. به طور کامل خودمو از همهجا حذف کردم. تا دیگه هیچکس منو نبینه.
چند روز پیش بود که فهمیدم من این کار و میکنم چون فکر میکنم برای دیگران بهتره. که دیگران با نبودنم کاری میکنن. چون من از بچگی به خودم یاد دادم از نبودنها باید چیزی بسازم. از نبودن پدرومادرم، از نبودن همبازی، از شبیه بقیه نبودن، از شبیه فلانی زندگی نکردن و خیلی چیزای دیگه. من، آگاهانه به خودم یاد داده بودم در نبودن دیگران فضیلتی است همونطور که اگه من نباشم زندگی برای دیگران هم جای بهتریه.
عجب فکری و چه راه رستگاریه بدون منظور سختی.
بعد چند ماه و با سپری کردن روزهای زیادی خیره شدن به سقف و دور شدن از هر چیزی و کسی، تازه چند روز پیش بود که برای بار چندم رو یکی از مسئلههای زندگیم خط کشیدم و نوشتم "این راهش نیست"._
نبودم و نبودن و نیستن و نیستی و من داشتم فعلها رو صرف میکردم.
_ از پیش ثمین رفتم خونه خودم. فقط و فقط خودم. همونی که قرار بود مبلش سبز باشه ولی کرمه. همون که قرار بود پنجرههاش رو به خیابون و درختا باز بشه ولی رو به هیچی باز نمیشه جز ساختمون رو به رو با زندگیهای عجیبشون. من رفتم تو خونهای که همیشه میخواستم و هنوز خوشحال نبودم. نه بخاطر وسایل خونه که به طرز عجیبی کنار هم قرار گرفته بودن، نه بخاطر بوی عودی که یاداور هزارتا خاطره جز اون خونه بود. خوشحال نبودم چون هنوزم یه چیزایی بهم وصل بود. مثل vannie. برای من چیز بزرگی بود. هفت سال از زندگیم که نوشته بودمش و همزمان هفت سال از زندگیم که لای اون کلمهها و جملهها و ویسها قایمش کرده بودم. به قول هامون "خود اونجوریمو دوست نداشتم" و کم کم داشتم میدیدم که با زندگیم چی کار کرد و باهاش چی کار کردم.
چیز بزرگی نیست و بازم تاکید میکنم برای من چیز بزرگی بود. مثل خیلی چیزای دیگه زندگیم. مثل اتاقم که دیگه نیست. مثل خودم که دیگه اون خود قبلی نیست و خیلی طول کشید تا باورش کنم. که اون تموم شد و حالا یه جای دیگه یه چیز دیگهایم.
مهاجرت کردم بدون ویزا و با عواقب شدید بدون اینکه بیشتر از ۵۰ کیلومتر جا به جا بشم.
یه دوره زیادی فقط رفتم سر کار، اومدم خونه، تد لسو دیدم. رفتم سر کار، اومدم خونه، گیلمور گرلز دیدم، رفتم سر کار اومدم خونه، اتک ان تایتان دیدم. این وسط فهمیدم میتونم هر کاری که دلم میخواد بکنم. میتونم ظرفارو نشورم. بیرون نرم. حرف نزنم و به طور کل هیچ کاری نکنم. این یعنی همون مینای فیلم کنعان که اگه میرفت کسی منتظرش نبود برگرده و از خواب که پا میشد کسی نبود باهاش حرف بزنه. نبسته کس به من دل و نبستهام به کس دل چو تخته پاره و فلان و بهمان و رها.
من ولی هنوز تو سرم با صدهزار نفر زندگی میکردم و این اذیتم میکرد. سادهترین راه؟ منفجر کردن مغز. سختترین راه؟ مواجه شدن.
به حرف ریلزهای پادکستی روانشناسی اینستا و برداشت خودم از نصف اپیزودهای رختکن بازنده ها اعتماد کردم و یک مرحله دیگه بیشتر فرو رفتم. به طور کامل خودمو از همهجا حذف کردم. تا دیگه هیچکس منو نبینه.
چند روز پیش بود که فهمیدم من این کار و میکنم چون فکر میکنم برای دیگران بهتره. که دیگران با نبودنم کاری میکنن. چون من از بچگی به خودم یاد دادم از نبودنها باید چیزی بسازم. از نبودن پدرومادرم، از نبودن همبازی، از شبیه بقیه نبودن، از شبیه فلانی زندگی نکردن و خیلی چیزای دیگه. من، آگاهانه به خودم یاد داده بودم در نبودن دیگران فضیلتی است همونطور که اگه من نباشم زندگی برای دیگران هم جای بهتریه.
عجب فکری و چه راه رستگاریه بدون منظور سختی.
بعد چند ماه و با سپری کردن روزهای زیادی خیره شدن به سقف و دور شدن از هر چیزی و کسی، تازه چند روز پیش بود که برای بار چندم رو یکی از مسئلههای زندگیم خط کشیدم و نوشتم "این راهش نیست"._
نبودم و نبودن و نیستن و نیستی و من داشتم فعلها رو صرف میکردم.
اشکهای قرمز
کجا بودم و چی کار میکردم؟ _ از پیش ثمین رفتم خونه خودم. فقط و فقط خودم. همونی که قرار بود مبلش سبز باشه ولی کرمه. همون که قرار بود پنجرههاش رو به خیابون و درختا باز بشه ولی رو به هیچی باز نمیشه جز ساختمون رو به رو با زندگیهای عجیبشون. من رفتم تو خونهای…
یه وقتایی خودم از نوشتنم تعجب میکنم.
به طرز عجیبی تیکه این دختره که میگه: الان میخوام "پابشم" برم پیش بیبی.. افتاده تو سرم. هی میخوام "پابشم".
من همش قلبم تند میزنه چون حس میکنم میخواد یه اتفاقی بیافته ولی هیچ اتفاقی نمیافته. طبیعیه؟
Forwarded from رفرش
نخست بايد بدانى همه چيز بيهوده است و سپس به آن بيهوده چنان بپردازى كه انگار نمیدانستی.
یه وقتایی از حجم بزرگسالی که توشم تعجب میکنم. مغزم توقع داره یه جایی توی بیستوخوردهای سالگی باشیم. که ته اتوبوس دانشگاه میشستم و عشق میکردم با موزیکهایی که گوش میدادم و از دنیا فارغ بودم و منتظر بودم برسم دانشگاه و شیر کاکائو داغ بخورم. تازه جالبیش میدونی چیه؟ فکر میکردم خیلی بزرگ شدم. عی ننه.
ببین، امشب میدونم حوصله ام قراره خیلی سر بره. باید یه سرگرمی که به دیدن آدما ربط نداشته باشه پیدا کنم. چون متاسفانه ظاهرا من خیلی خوب میتونم آدمها رو از دیدارم منصرف کنم.
واقعا بابت اصرار به ادامه یه سری روابط باید از خودم معذرت بخوام.
Vannie ~ 2Feb 2022
Vannie ~ 2Feb 2022
توجه به جزییات و شنیدن همه چیزم حدی داره. ادم باید آگاهانه یه سری چیزا رو نبینه و نشنوه.
هر کسی یه جای دنیا داره خونه تکونی میکنه. حالا فارغ از اینکه من نمیدونم چرا باید از 14 بهمن خونه تکونی و شروع کرد؟ و امسال اولین سالیه که خودمم باید خونه خودمو خونه تکونی کنم. بگذریم. از صبح توی هر گروه خانوادگی که عضوم عکس های قدیمی که پیدا میکنن و میفرستن و همه با هم دور هم خاطره ها رو مرور میکنیم. خیلی عکسا رو اصلا یادمون نمیاد کی و کجا گرفتیم و با هم بحث میکنیم که نه عروسی فلانی بود تو پارکینگ بهمانی، نه بابا نامزدی بیساری بود خونه اصغری و ... میدونستم یه جایی این ماجرا خرمو میگیره. میدونستم یه جای یهو یه عکسی میفرستن که دیگه نمیتونم تحمل کنم. از اینکه گذشته. از اینکه دیگه اون روزا نیست. اون ادما نیستن. سعی کردم با شوخی و خنده بگذرونم ولی میدونستم. همه ی خودمو جمع کردم که نذارم عکس ها دوباره تسخیرم کنن. تا اینکه خالم عکس فرستاد. از عمهها ومامانجون. جاتون خالی پشت سیستم وقتی تا گردن تو سایت اداره دامپزشکی در حال بارگذاری مدارک بودم تو سکوت وسط شرکت گریه کردم. خوشبختانه چند وقتیه فخ و فوخ دماغ دارم بعد مریضی و کسی، حتی سارا که بغل دستم رسما میشینه از اشکام هیچی نفهمیدن. ببین پاره شدم. از مامانجون که نیست. از عمه دومی که دیگه شبیه این عکسش جوون نیست و شاید حتی یادش نیاد این عکس مال کی و کجاست. از عمه کوچیکه. وواااای از عمه کوچیکه که حالا، ده دوازده پونزده سال بعد از این عکس تصویر غیر قابل انکار شباهت مامانجونه. ببین، الانم که دارم اینا رو مینویسمم گریه میکنم. دست خودم نیست. برای این حجم از دست دادن و گذر زمان اینقد ناتوانم که فقط میتونم گریه کنم. پشت میز و سیستمم ته دفتر کنار سارا که داره ویس میده و غر میزنه به یکی تو دبی که چقدر خنکه و آوا که الان داره کار میکنه ولی میدونم این متن و میخونه توی طبقه 6 ساختمان شیرین اقا بزرگی. من فقط گریه میکنم.