به طرز عجیبی تیکه این دختره که میگه: الان میخوام "پابشم" برم پیش بیبی.. افتاده تو سرم. هی میخوام "پابشم".
من همش قلبم تند میزنه چون حس میکنم میخواد یه اتفاقی بیافته ولی هیچ اتفاقی نمیافته. طبیعیه؟
Forwarded from رفرش
نخست بايد بدانى همه چيز بيهوده است و سپس به آن بيهوده چنان بپردازى كه انگار نمیدانستی.
یه وقتایی از حجم بزرگسالی که توشم تعجب میکنم. مغزم توقع داره یه جایی توی بیستوخوردهای سالگی باشیم. که ته اتوبوس دانشگاه میشستم و عشق میکردم با موزیکهایی که گوش میدادم و از دنیا فارغ بودم و منتظر بودم برسم دانشگاه و شیر کاکائو داغ بخورم. تازه جالبیش میدونی چیه؟ فکر میکردم خیلی بزرگ شدم. عی ننه.
ببین، امشب میدونم حوصله ام قراره خیلی سر بره. باید یه سرگرمی که به دیدن آدما ربط نداشته باشه پیدا کنم. چون متاسفانه ظاهرا من خیلی خوب میتونم آدمها رو از دیدارم منصرف کنم.
واقعا بابت اصرار به ادامه یه سری روابط باید از خودم معذرت بخوام.
Vannie ~ 2Feb 2022
Vannie ~ 2Feb 2022
توجه به جزییات و شنیدن همه چیزم حدی داره. ادم باید آگاهانه یه سری چیزا رو نبینه و نشنوه.
هر کسی یه جای دنیا داره خونه تکونی میکنه. حالا فارغ از اینکه من نمیدونم چرا باید از 14 بهمن خونه تکونی و شروع کرد؟ و امسال اولین سالیه که خودمم باید خونه خودمو خونه تکونی کنم. بگذریم. از صبح توی هر گروه خانوادگی که عضوم عکس های قدیمی که پیدا میکنن و میفرستن و همه با هم دور هم خاطره ها رو مرور میکنیم. خیلی عکسا رو اصلا یادمون نمیاد کی و کجا گرفتیم و با هم بحث میکنیم که نه عروسی فلانی بود تو پارکینگ بهمانی، نه بابا نامزدی بیساری بود خونه اصغری و ... میدونستم یه جایی این ماجرا خرمو میگیره. میدونستم یه جای یهو یه عکسی میفرستن که دیگه نمیتونم تحمل کنم. از اینکه گذشته. از اینکه دیگه اون روزا نیست. اون ادما نیستن. سعی کردم با شوخی و خنده بگذرونم ولی میدونستم. همه ی خودمو جمع کردم که نذارم عکس ها دوباره تسخیرم کنن. تا اینکه خالم عکس فرستاد. از عمهها ومامانجون. جاتون خالی پشت سیستم وقتی تا گردن تو سایت اداره دامپزشکی در حال بارگذاری مدارک بودم تو سکوت وسط شرکت گریه کردم. خوشبختانه چند وقتیه فخ و فوخ دماغ دارم بعد مریضی و کسی، حتی سارا که بغل دستم رسما میشینه از اشکام هیچی نفهمیدن. ببین پاره شدم. از مامانجون که نیست. از عمه دومی که دیگه شبیه این عکسش جوون نیست و شاید حتی یادش نیاد این عکس مال کی و کجاست. از عمه کوچیکه. وواااای از عمه کوچیکه که حالا، ده دوازده پونزده سال بعد از این عکس تصویر غیر قابل انکار شباهت مامانجونه. ببین، الانم که دارم اینا رو مینویسمم گریه میکنم. دست خودم نیست. برای این حجم از دست دادن و گذر زمان اینقد ناتوانم که فقط میتونم گریه کنم. پشت میز و سیستمم ته دفتر کنار سارا که داره ویس میده و غر میزنه به یکی تو دبی که چقدر خنکه و آوا که الان داره کار میکنه ولی میدونم این متن و میخونه توی طبقه 6 ساختمان شیرین اقا بزرگی. من فقط گریه میکنم.
یهویی چرا زندگی اینقد شلوغ شد؟
اینو ساعت شش صبح دارم میگم. تو خود بخوان حدیث مفصل...
اینو ساعت شش صبح دارم میگم. تو خود بخوان حدیث مفصل...
من هنوزم از تعجب پسرا در مورد یه سری چیزایی که میگم تعجب میکنم. مثلا امشب بهش گفتم من دبیرستان که بودم فوتبال بازی میکردم و بعد مدرسه میرفتم زمین فوتبال نزدیک خونمون و با پسرا بازی میکردم. زیر مانتوم پیرهن انگلیس لمپارد تنم میکردم.
ببین پسره دو و دقیقه با چشای گرد منو نگاه میکرد. بهش گفتم چیه؟
گفت من بازیکن مورد علاقهام لمپارده.
یادمه اون موقع که دیت زیاد میرفتم یکی دیگشونم وقتی گفتم یک روز زندگیم مثل جک باور سریال بیستوچهاره همینجوری نگام کرد.
ببین پسره دو و دقیقه با چشای گرد منو نگاه میکرد. بهش گفتم چیه؟
گفت من بازیکن مورد علاقهام لمپارده.
یادمه اون موقع که دیت زیاد میرفتم یکی دیگشونم وقتی گفتم یک روز زندگیم مثل جک باور سریال بیستوچهاره همینجوری نگام کرد.
واقعا نیاز دارم یکی بهم بفهمونه برای تمیز بودن خودت نیازی به تمیز بودن خونه نیست. بدون اینکه خونه تمیز باشه میتونی خودت تمیز باشی، برو حموم!
متاسفانه ادما چوب کبریت تو کون تورو میبینن
ولی تیر سیمانی تو کون خودشون رو نه
~درگون دنسر
ولی تیر سیمانی تو کون خودشون رو نه
~درگون دنسر
_۲۷،حدس،۲۶،حدستر، ۲۵
+ببین خیلی خوشحالم داری میای پایینا.
_با تعجب، یعنی باید برم بالاتر؟
+اررره بابا
+ببین خیلی خوشحالم داری میای پایینا.
_با تعجب، یعنی باید برم بالاتر؟
+اررره بابا