اشک‌های قرمز – Telegram
اشک‌های قرمز
1.69K subscribers
19 videos
2 links
حقیقتی که در ذهن شما شکل می‌گیرد روزی تبدیل به واقعیت خواهد شد.
پس
این یک داستان واقعی است.
Download Telegram
تو خونه فقط قهوه دارم و شیر و نوشابه و آب کاکتوس و یه چیپس سرکه نمکی و دوتا هویج. این در حالیه که صبحونه پن‌کیک درست کردم خوردم‌. نه، تو فهمیدی ولی چی میگم!
عزیز من باید از جزئیات بگریزی و دور بمانی، چرا که هرچه نزدیک‌تر شوی و با دقت‌تر بنگری، رنج بیشتری می‌کشی.
به خدا اگر میدونستید چقدر برام سخته وقتی توم یه اژدها میخواد پاره کنه همه رو و بیرونم یه آدم عادی و نرماله.
اینقد سخته با خودم حرف بزنم که زن، این پی‌ام‌اسه و اخر دنیا نیست و اون ملچ‌ملوچ مدیر حسابداری قبلا هم بود الان رفته رو مخت و فلانی همه زندگیش گردن نگیر بود نه فقط امروز و .... امروز هیچ علاقه‌ای به نایس بودن و خانوم بودن و مراعاتی بودن ندارم و شدیدا مستعد دریدن آدم‌هام. خودمو دارم کنترل میکنم تا وقتی که یکی از جونش سیر شده باشه.
خانم رحمانی عزیز، شما اصلا روز خوبی و برای درگیر شدن با من انتخاب نکردی. تازه خدای من شاهده اونجوری که باید صدای پارچه در حال پاره شدن که مد نظرم بود و ازش نشنیدم.
راستش، صبح شد و خیر نیست.
خدا رو شکر.
تو به من بگو کوه و جا به جا کن. میکنم. اصلا هم مثل داریوش بعدش منت عاشقانه نمیذارم. ولی ازم کارای کوچیک کوچیک نخواه.
کاملا به این نتیجه رسیدم روزایی که رژ قرمز میزنم کارا زودتر راه می افتن. حتی از پشت تلفن.
من از دنیای سیاست یه جوری دورم که وقتی دوستام اظهارات سیاسی میکنن فکر میکنم دارن چینی حرف میزنن یا من و دست انداختن.
بازم کسی یهویی بهم زنگ نمیزنه حالمو بپرسه.
خردسال خرس جثه ترکیب مورد علاقه امروزم شد. اینو به اون نره خرایی میگن که ادعای سنشون اسمون و میدره ولی اندازه یه طفل صغیر رفتار اجتماعی بلدن.
یکشنبه به اسپانیایی میشه domingo
آقا بذار از دیروز برات بگم. من دیروز عملا با یه نفر تو خونم زندگی کردم. از لحظه ای که کلید و انداختم تو خونه و مثل هر روز که از سر کار برمیگردم و یه سلام پرت میکنم تو خونه با یکی زندگی کردم تا شب که خوابیدم. روزمو تعریف کردم و اونم سوال میپرسید و براش مهم بود بدونه من چرا از دست مدیر مالیمون حرص خوردم، یا مثل من با شوخی بچه ها تو ماشین خندید. چند دقیقه فکر کردیم با هم چه سریالی بینیم موقع شام و تا وقتی شام حاضر بشه کلی با هم از در و دیوار و گذشته و آینده و همه چی حرف زدیم و حتی یه قسمت اون پادکست جدیده رو گوش کردیم و خندیدیم و با خودمون فکر کردیم ما بعد کدوم قرارهامون و چرا دیگه به طرف زنگ نزدیم. غذا خوشمزه شده بود. پازل درست کردیم. گفتم یادم بنداز فردا نون بگیرم و اینکه تراپیم ساعت 19/30عه. اونم گفت پس فردا دیرتر میاد خونه. صبح که بیدار شدم یادم اومد بچه ام که بودم همین جوری بود. خودم تنهایی بهتر بازی میکردم تا با یکی دیگه.
افسردگیم واقعا بخاطر زمستونه. و البته کار کردنم. باید دنبال یه جا باشم بهاری و پاییزی و کاری که نخوام صبح زود پاشم برای یکی دیگه.
من یه جوری افتادم رو این پادکسته که گفتنی نیست. واقعا عجیبه. مقوله " روایت".
اجازه بدید یه اعتراف عجیب کنیم. احساس می‌کنم در این برهه از زندگیم اینکه چه روایتی از موضوع‌ها دارم دغدغه اصلیمه. و اصلا بعید نیست اگه تتوش کنم.
بهم گفت سلام بانو.
تولد شونزده سالگی یه دختر نباید اینجوری باشه که کنار یه مشت غریبه‌ای که نمیشناسه جشن بگیره.
استراحتی در کار نیست.
یکی و میخوام باهاش با آهنگ " یار که بودی" عارف برقصم.
من میتونم. انجامش میدم. ولی باید بفهمم همه نمیتونن مثل من انجامش بدن. پس همون کیفیت و از دیگران نمیخوام. همونقدری که میتونن و انجام میدن و میپذیرم.
" به ماه گفتم تو
روحم از عشقت،
به عمق شب‌ها رفت
چرا نتابیدی
به من که تاریکم،
حیف از شب عشق
شبی که از ما رفت"