وسطای راه برگشت به خونه بود که سمت چپ زبونم که مدتهای زیادی سر بود و دیگه بهش عادت کرده بودم یه درد عجیبی گرفت. سره ولی درد میکنه خیلی عجیبه.
تو خونه رو مبل ولو شده بودم یادم اومد وسط آبدوغ خیار خوردن ناهار شرکت_ واقعا منوی غذاهامون عجیبه_ زبونمو گاز گرفتم و این درد اونه.
ببین، یعنی میخوام بهت بگم به یه جایی میرسی درد و نمیفهمی.
تو خونه رو مبل ولو شده بودم یادم اومد وسط آبدوغ خیار خوردن ناهار شرکت_ واقعا منوی غذاهامون عجیبه_ زبونمو گاز گرفتم و این درد اونه.
ببین، یعنی میخوام بهت بگم به یه جایی میرسی درد و نمیفهمی.
داشتم تو کار غرق میشدم. یهو تو پلی لیستم موزیک سریال دارک اومد. یه قطره اشک ریختم و برای سه دقیقه رفتم. پسر ما واقعا اون صحنه رو تو جنگل دیدیم. من واقعا سه ماه پشت سر هم این اهنگ تو هوای پاییزی پارک ساعی گوش کردم و اینقد قدرتمند هست که منو از پشت سیستمم بلند کنه و ببره اونجایی که عرب نی انداخت. سگ تو این موزیک واقعا.
خانومه جلو چشمم فندکی که از یکی دیگه زده بودم و گذاشت تو کیفش. گرفتاری شدیم.
رییسم گفت امروز یه سکته ام دادی. با صدای بچه گفتم: ببخشیدم. رییسم متولد 73عه... ببین با صدای بچه گفتم ببخشیدم. میفهمی یعنی چی؟؟؟؟
صبح اول وقت جوری من و خندوند اصلا روزم تازه شد. واقعا دوست مورنینگ پرسن نعمته.
من از اولین رییسم بابت اون کارای کثافتی که باهام کرد هیچ وقت نگذشتم. اینکه من داشتم مثل خر کار میکردم و یه روز یکی از دوستام تصادفی آگهی استخدام پوزیشن منو دید و وقتی بهشون گفتم بازم نیرو میخواین استخدام کنید و گفتن نه ولی بجاش منو اخراج کردن. اینکه من هیچ کاری نکرده بودم ولی منو جریمه کردن تا درس عبرت بشم. واقعا من از آقای معروفی که همه مشناسنش هیچ وقت نگذشتم بخاطر استرسی که با هر رفتار هر کی الان توی این سن میگیرم. تاوانشم دادا. آبروش رفت بعدها ولی نه بخاطر خود من. بخاطر آه من. بخاطر ترسی که به جونم انداخت. من از اون رییسم که فقط خوشگل بود و هیچی نداشت هیچ وقت نگذشتم که بخاطر هیچی جلوی بانک سامان شهید بهشتی داد کشید سرم. نمیدونم کجاست و چی کار میکنه ولی میدونم امروز که رییسم سرم داد کشید تا ته اخراج شدن و جریمه شدن و هر بدبختی ای که بگی ذهنم رفت. تا ته اینکه شنبه میان بهم میگن دیگه نیا و من میمونم و حوضم و قسطام و بدبختیام و مامانم که منتظره من برینم تا بگه دیدی دیدی؟ یعنی میخوام بهت بگم من واقعا یه وقتایی میخوام بزنم زیر گریه. ولی گریم نمیاد. نمیتونمم بزنم زیر گریه. میخواما. وقتشو ندارم.
چه حس عجیبیه بیای باشگاه بازی خواهر کوچیک تو ببینی اونم بعد از اینکه صبحش نشسته بود و همه عکسای قدیمی هارد و دیده و از نوزادیش برات عکس فرستاده.
سفر در زمان تویی؟
سفر در زمان تویی؟
هر چی میگذره دستم از پدرو پاسکال کوتاهتر میشه و این درست و عادلانه نیست اصلا.
دیشب قصد کردم زود بخوابم. زود یعنی مثلا نه و نیم. تا تقریبا یازده دوازده شب داشتم به صدای دعوای دیوار پشت سرم گوش میدادم. زنی که شاکیه. مردی که داد میزنه. خیلی سعی کردم خودمو بخوابونم با اینکه خسته بودم. سعی کردم به چیزای خوب فکر کنم. به چیزایی که میخوام. ولی نمیشد. هی: تو خفه شو مگه من ازت چه چیزی بیشتری میخوام؟؟؟ هی: خاک بر سرت راجع به مادر من اینجوری حرف نزن هی: تقصیر منه که فکر میکردم تو آدمی... حتی نمیتونستم با خودم بگم وااای خوش بحال من که این دردسرارو ندارم. تا قبل از اینکه خوابم ببره با خودم فکر میکردم که این مدل بیان نیاز و احساس کردن آدما، هیچ فرقی با گریه های بچه نداره. به گوش ما بچه گریه میکنه ولی مادره که میفهمه کدوم گریه گریه شیره، کدوم مال پوشکه، کدوم باد تو دلش پیچیده، کدوم حوصله سر رفتنه، کدوم حتی گریه مسخره اخلاق های تازه نمایان شده خانواده پدریشه مثل عمه هاش. ما بزرگ که میشیم یادمون میره اونی که گریه هامونو بلده. یا شاید اصلا از یه جایی به بعد خودمون باید بلد خودمون شیم. نمیدونم. ولی من میدونم زندگی ای که همش دیگران و مقصر بدونی و خوشحالیت و دست دیگران بدی. زندگی نیست.
میگفت یه ویدیو دیده که آدما با زخماشون همدیگه رو جذب میکنن. یهو وسط حرفاش گفت: تو حتما زخم نداری که کسی و جذب نمیکنی.
یه جوری نیست؟ یه جوری جملهاش.
یه جوری نیست؟ یه جوری جملهاش.
"آقا من یه وقتایی کم میارم از اینکه کسی نیست که کنارش گه باشم و این گه و دوست داشته باشه"
"ولی بعضی وقتا از تنهاییم بغض میکنم. مخصوصا وقتی کسی ازم میپرسه: یعنی واقعا هیچکس نیست؟"