اجازه بده بگم که ثانیه ثانیه فاصله گرفتن از اشکورات و حس کردم. لعنتی اون تونلی که سبزها بعدش تموم میشن کابوس جادهای منه.
ولی بذارید اعتراف کنم. منم خیلی فکر کردم واقعا چه شکلی میتونه باشه اگه اونجا زندگی کنم؟ همه فکر میکنن برگشت به خاطراته. ولی از اونجایی که من تو سفرم حتما جلسه تراپی و دارم، فهمیدم من برمیگردم به خودم.
از وقتی یادم میاد میخواستم زندگی خودمو داشته باشم و همینجوری که الان هست تصورش میکردم. حالا که این همه راه اومدم یه چیزی ندارم. اونم تعلق داشتنه.
باید برگردم دنبال اینکه چه وقتایی most amazing self ام بودم با اینکه مدتهاست گمش کردم و من هر بار به اشکورات میرسم. یه روستا وسط کوه و جنگل با بلندترین صدای اذان ممکن و غازهای لات.
دلم همون قدری برای اونجا تنگ میشه وقتایی که تو تهران گیر کردم، که برای خودم.
اونجا قفل باز میشه. اونجا منو بغل میکنه. من اونجا بین درختا آدمترم. خودمو بهتر بلدم.
رویای جدید من برگشتن به "خونه" است.
از وقتی یادم میاد میخواستم زندگی خودمو داشته باشم و همینجوری که الان هست تصورش میکردم. حالا که این همه راه اومدم یه چیزی ندارم. اونم تعلق داشتنه.
باید برگردم دنبال اینکه چه وقتایی most amazing self ام بودم با اینکه مدتهاست گمش کردم و من هر بار به اشکورات میرسم. یه روستا وسط کوه و جنگل با بلندترین صدای اذان ممکن و غازهای لات.
دلم همون قدری برای اونجا تنگ میشه وقتایی که تو تهران گیر کردم، که برای خودم.
اونجا قفل باز میشه. اونجا منو بغل میکنه. من اونجا بین درختا آدمترم. خودمو بهتر بلدم.
رویای جدید من برگشتن به "خونه" است.
انگار تو مغزم داره بدون اجاره زندگی میکنه. بهترین واحدم دستشه. نمیتونمم بهش بگم بفرما برو بیرون.
هر روز بیست دقیقه توی تخت فقط دراز میکشم و به راه های بیدار نشدن فکر میکنم.
اینقد تحملش کردم که الان حتی حاضر نیستم ویساشو باز کنم و صداشو بشنوم. اینقد هی هرچی گفت هیچی نگفتم و سعی کردم منطقی باشم که الان سلام میکنه میخوام پارش کنم. این بده... به این نقطه سعی کنید نرسید جوونا. من واقعا با پاره کردنش بعد از سه سال، یه پخ فاصله دارم.
یه مرگیمه نمیتونم درست نفس بکشم. بعد جالبه به سیگار کشیدنمم ادامه میدم. مگه چند تا ریه داری دختر؟
"انگار تو یه سالن تاترم و یه عدهای از نزدیکام فقط میخوان اسپات لایت روی خودشون باشه و دیگران توی تاریکی باشن. بعد من دارم میگم آقا من تو خیابون میخوام وایسم ولی تو نمایش تک نفره تو بلعیده نشم. این اینقدر منو عصبی میکنه که میتونم در چند ثانیه همهچی و با خاک یکسان کنم. من بلعیده شدن توسط خواستهها و نیازهای آدمها واقعا بدم میاد."
درماتیک ماجرا میدونی چیه؟ اون ساختمون چهارراه جهان کودک خاطره بود. خاطرمو زدن و من هیچوقت این صحنه یادم نمیره. انگار یه تیکه از دفترچه خاطراتمو یکی از حرص خطخطی کنه.
من سه روز رو حالت بقا بودم که برسم به خانوادم بعد وقتی امروز زنگ زدم که بابا بیا دنبالم اسنپ نیست دیدم مامان از پشت داد میزنه بهش بگو دیگه نیاد اینجا.
یعنی میخوام بهت بگم خیلیامون حتی تو خونه خودمونم غریبیم و بیچاره لفظ بدی نیست. خیلیامون واقعا به معنی واقعی کلمه "بی چاره" ایم.
یعنی میخوام بهت بگم خیلیامون حتی تو خونه خودمونم غریبیم و بیچاره لفظ بدی نیست. خیلیامون واقعا به معنی واقعی کلمه "بی چاره" ایم.
من میرم تو اینستا تناقض پارم میکنه. وقتی میبینم اون مامان اینفوئنسر پلسینوانیا که بخاطر شوهرش فالوش کردم امروز پست گذاشته از سفر موناکوشون و من دارم عکس چهار سالگیم با مایو تو ساحل و از روی یخچال برمیدارم که مثل ریحان جعفری زاد بچگیم یادم نره؛ تناقض باعث گسستم میشه.
تازه تراپیم تموم شد. من هیچی نمیشنوم. هیچی. خونه من فقط صدای موتور و ماشین و پرنده ها میاد. حتی پنجره خونم دید به بیرون هم نداره که دود ببینم یا چی.
نمیدونم این خوبه یا نه. نمیدونم اینکه من نمیبینم و نمیشنوم دلیلی داره یا نه. نمیدونم اینکه ترجیح میدم تو خونم باشم با یه شیشه خیارشور و یه نوشابه و یه بسته بیسکوییت و خرما خوبه یا نه. نمیدونم اینکه رو مبل خونم دراز کشیدم و آتش بدون دود و برای دومین بار میخونم خوبه یا نه. اصلا نمیدونم همه چیز باید خوب باشه یا نه. من هیچی نمیدونم. هیچی. قبلا هم پیش اومده بود که نمیدونم باشم. یه نمیدونم بزرگ. ولی بازم میدونستم قرار نیست همیشه اینجوری باشه. به تتوی روی دستم فکر میکنم. به جمله "nothing lasts forever" که به زبان الفی روی دستم نوشتم. به معنی دو پهلویی که داره. من نمیدونم این روزا تموم میشن یا نه. نمیدونم اینی که میبینیم از چیزایی که قراره ببینیم بدتره یا نه.
نمیدونم این خوبه یا نه. نمیدونم اینکه من نمیبینم و نمیشنوم دلیلی داره یا نه. نمیدونم اینکه ترجیح میدم تو خونم باشم با یه شیشه خیارشور و یه نوشابه و یه بسته بیسکوییت و خرما خوبه یا نه. نمیدونم اینکه رو مبل خونم دراز کشیدم و آتش بدون دود و برای دومین بار میخونم خوبه یا نه. اصلا نمیدونم همه چیز باید خوب باشه یا نه. من هیچی نمیدونم. هیچی. قبلا هم پیش اومده بود که نمیدونم باشم. یه نمیدونم بزرگ. ولی بازم میدونستم قرار نیست همیشه اینجوری باشه. به تتوی روی دستم فکر میکنم. به جمله "nothing lasts forever" که به زبان الفی روی دستم نوشتم. به معنی دو پهلویی که داره. من نمیدونم این روزا تموم میشن یا نه. نمیدونم اینی که میبینیم از چیزایی که قراره ببینیم بدتره یا نه.