وقتی داشتم تاریخ نامههای بانک و به روز میکردم به ذهنم رسید به جای تاریخ امروز که تموم شد تاریخ فردا رو بزنم. چون نامهها فردا میرسن به بانک نه امروز و وقتی تاریخ و کردم ۴/۱۸ یادم افتاد فردا روز مهمیه.
این مهم بودن صبح اول وقت امروز، وقتی هنوز نرسیده رو تاریخ امروز تقویم خط کشیدم یادم نیومد. وقتی نوشتمش یادم اومد. هجده تیر هزاروچهارصدوچهار.
تو دقیقا کی هستی؟ یه خاطره از چیزی که بودی؟ یا یه ورژن صاف و سوف و سمباده کشیده شده از چیزی که هستی و میخوای باشی؟
دو سال بعده الان. دو سال بعد از اون پنج دقیقه دست زدن وسط شهید ثانی. دو سال بعد. دو تا سیصدوشصتوپنج روز.
بچه تو حتی یادتم نبود. تقصیره بانکه. تقصیر اون محمودوند لعنتی بانک شهر با اون صدای همیشه خواب آلودش که ندیدیش و پشت تلفن باهات لاس میزنه و باهاش لاس میزنی.
اون اگه نمیگفت تاریخ نامه ها رو به روز کن.... نه زر میزنی بازم یادت میاومد فردا چه روزیه.
این مهم بودن صبح اول وقت امروز، وقتی هنوز نرسیده رو تاریخ امروز تقویم خط کشیدم یادم نیومد. وقتی نوشتمش یادم اومد. هجده تیر هزاروچهارصدوچهار.
تو دقیقا کی هستی؟ یه خاطره از چیزی که بودی؟ یا یه ورژن صاف و سوف و سمباده کشیده شده از چیزی که هستی و میخوای باشی؟
دو سال بعده الان. دو سال بعد از اون پنج دقیقه دست زدن وسط شهید ثانی. دو سال بعد. دو تا سیصدوشصتوپنج روز.
بچه تو حتی یادتم نبود. تقصیره بانکه. تقصیر اون محمودوند لعنتی بانک شهر با اون صدای همیشه خواب آلودش که ندیدیش و پشت تلفن باهات لاس میزنه و باهاش لاس میزنی.
اون اگه نمیگفت تاریخ نامه ها رو به روز کن.... نه زر میزنی بازم یادت میاومد فردا چه روزیه.
Forwarded from Vannie
چرا پنج دقیقه برام توی کوچه دست زدی؟
چون حس وقتیو داشتم بهت که دیکاپریو بعد اون همه نزدیک شدن و نرسیدن بالاخره رسید. you dicaprio it!
چون حس وقتیو داشتم بهت که دیکاپریو بعد اون همه نزدیک شدن و نرسیدن بالاخره رسید. you dicaprio it!
اشکهای قرمز
وقتی داشتم تاریخ نامههای بانک و به روز میکردم به ذهنم رسید به جای تاریخ امروز که تموم شد تاریخ فردا رو بزنم. چون نامهها فردا میرسن به بانک نه امروز و وقتی تاریخ و کردم ۴/۱۸ یادم افتاد فردا روز مهمیه. این مهم بودن صبح اول وقت امروز، وقتی هنوز نرسیده رو…
حالا این روز و بیشتر یادمه چون فهمیدم امروز تولد تام هنکس بوده. به به
لعنتی. انداختم تو دجله. حالا نیکی و نه لزوما... ولی واقعا ایزد در بیابانم داد. حالا باز و نه لزوما...
دخترک کوچک درونم دیشب خوشحال شد. واقعیتشو بخوای خیلی بیشتر از خوشحال. من فیلم دختر ایرونی و از دهن یکی دیگم شنیدم و وقتی حتی با گفتن یه خاطره مربوط و دیالوگ فیلم خواستم تستش کنم که چقدر دختر ایرونی و بلده و همینجوری نپرونده و دیدم فهمید و بلند و زیاد خندید، چیزی بیشتر از خوشحال بودم.
درسته فقط سه دقیقه از فیلم و دیدیم ولی من قد سه دقیقه در پوست خودم نمیگنجیدم.
درسته فقط سه دقیقه از فیلم و دیدیم ولی من قد سه دقیقه در پوست خودم نمیگنجیدم.
تمام مسیر برگشت فکر میکردم من این مسیر و خیلی برگشتم. اونقدری که دلم برای اون خونه خرابه سر خیابون نزدیک چهارراه که چشمی بلدم تنگ شده بود و امروز که دیدمش گفتم اااا سلام خونه داغون و اونم از دیدنم که سریع از جلوش رد شدم خوشحال شد و لبخند زد.
وقتی از شرق میام سمت غرب تو گویی تو اتوبان از یه خودی به یه خود دیگه برمیگردم.
وقتی از شرق میام سمت غرب تو گویی تو اتوبان از یه خودی به یه خود دیگه برمیگردم.
من چجوری میتونم از همسایهایم که یه وقتایی پیانو میزنه تشکر کنم؟ یکی از قشنگیای خونم عصرا، صدای پرندههاست و پیانو زدن ایشون.
الان رو مبل دراز کشیدم تو درد و گوریده تو هم و اون داره یه ملودی قدیمی ایرانی میزنه.
الان رو مبل دراز کشیدم تو درد و گوریده تو هم و اون داره یه ملودی قدیمی ایرانی میزنه.
حبیب واقعا کم لطفی شده بهش تو دنیای موسیقی. هنوزم ترکهای خفن جدید ازش میشنوم.
یه جوریه ولی با من باش..
ببین اون سکانس تاسیان بود که صابر ابر تولدشه، یه چیزی کشف میکنه تو آرشیو، بغلیشو در میاره میگه: سلامتیِ ... یه مکث نمکی میکنه میگه: خودم...
همونم!
ببین اون سکانس تاسیان بود که صابر ابر تولدشه، یه چیزی کشف میکنه تو آرشیو، بغلیشو در میاره میگه: سلامتیِ ... یه مکث نمکی میکنه میگه: خودم...
همونم!
و بله من عصبانیم. از خودم بیشتر از همه چون این منم که درماندگی آموخته شده دارم، نه بقیه.
کاش همین الان طیالارض میکردم میرفتم رو یه درختی تو یه جنگلی میشستم تا فردا...
چقدر عجیب که الان "بمب یک عاشقانه" دلم خواست ببینم. چچچچچقدر عجیب. من اصلا این فیلمو دوست نداشتم.
باید از روزم به یکی بگم. ببین. یکی باید مجبورم کنه بشینم حتی کوچکترین چیزا رو با اشتیاق تعریف کنم.
نه جدی خداوند متعال تو که بزرگی مثل اون لحظه که بارون میزنه، امروز منو ندیدی؟ خداوکیلی اگه قراره همش همین باشه که بگو یه کاری کنم برای خودم.
خیلی وقتا از تفاوت نیست از شباهته. از اینکه یک ترس دارید ولی دو رفتار متفاوت انجام میدید. بعد یه مدت هر کدوم رفتار اون یکی و یاد میگیرید ولی ترس همونه.
صبح بیدار شدم و مریض تر از سه روز گذشته بودم. متاسفانه آدمیزاد خودش خود به خود خوب نمیشه و من هر بار این فکت و یادم میره. سر کار نرفتم و حدس بزن چی کار کردم؟
تو همون حال مریضی نردبون گذاشتم پرده های اتاق و باز کردم و شستم و دوباره اویزون کردم. البته من که نشستم ماشین لباس شویی عزیزم شست ولی بازم.
خلاصه که مامان درونم و کشف کردم_ دیدی دکتر بهشون میگه استراحت کن چیز سنگین بلند نکن بدتر میکنن؟_ منتظرم پدر درونمم بیدار بشه و نصف شبا کولر و خاموش کنم.
تو همون حال مریضی نردبون گذاشتم پرده های اتاق و باز کردم و شستم و دوباره اویزون کردم. البته من که نشستم ماشین لباس شویی عزیزم شست ولی بازم.
خلاصه که مامان درونم و کشف کردم_ دیدی دکتر بهشون میگه استراحت کن چیز سنگین بلند نکن بدتر میکنن؟_ منتظرم پدر درونمم بیدار بشه و نصف شبا کولر و خاموش کنم.