صبح بیدار شدم و مریض تر از سه روز گذشته بودم. متاسفانه آدمیزاد خودش خود به خود خوب نمیشه و من هر بار این فکت و یادم میره. سر کار نرفتم و حدس بزن چی کار کردم؟
تو همون حال مریضی نردبون گذاشتم پرده های اتاق و باز کردم و شستم و دوباره اویزون کردم. البته من که نشستم ماشین لباس شویی عزیزم شست ولی بازم.
خلاصه که مامان درونم و کشف کردم_ دیدی دکتر بهشون میگه استراحت کن چیز سنگین بلند نکن بدتر میکنن؟_ منتظرم پدر درونمم بیدار بشه و نصف شبا کولر و خاموش کنم.
تو همون حال مریضی نردبون گذاشتم پرده های اتاق و باز کردم و شستم و دوباره اویزون کردم. البته من که نشستم ماشین لباس شویی عزیزم شست ولی بازم.
خلاصه که مامان درونم و کشف کردم_ دیدی دکتر بهشون میگه استراحت کن چیز سنگین بلند نکن بدتر میکنن؟_ منتظرم پدر درونمم بیدار بشه و نصف شبا کولر و خاموش کنم.
برای تیشرت رنگ و رو رفته عزیزم،
احتمالا نباید یادم میبود که من و تو کجا بهم رسیدیم ولی در کمال ناباوری یادمه. با الهام از شرکت میرفتیم سمت شرق. یه پول تپلی از شرکت بهمون رسیده بود و میخواستیم برینیم توش. رفتیم یه مغازه سر چهارراهی که میپیچی میرسی به میدون هفت حوض. درست سر چهارراه دم ایستگاه مترو. من تو رو از رگال لباسای گشاد برداشتم. دلم تی شرت لش میخواست و تو لشترین لشترین تیشرتها بودی. لباسایی که از اون مغازه گرفتم بعدا خیلی پوشیدم حتی وقتی پاره شدن ولی تو در دل من جای خودت را داری.
من تورو خیلی پوشیدم. تقریبا هر جایی که احساس راحتی میکردم. شمال، جنوب ایران؛ شرق و غرب تهران.
یادمه تو تنم بودی وقتی از پنجره به دریا نگاه میکردم. یادمه تو تنم بودی وقتی امید از اصفهان اومد و سورپرایزم کرد و من هیچوقت نفهمیدم فیلم اون سورپرایز چی شد؟ ولی یادمه برای اولین بار اونجا بود که یکی بهم گفت: کاش این تیشرت تنت نبود.
شبیه اون دیالوگ فیلم که مرده به زنه میگه دیگه این تیشرت و نپوش چون روزی که با هم آشنا شدیمم تنت بود.
بیشتر وقتای همخونگی با ثمین هم با تو گذشت. تو تنم بودی وقتی با ثمین رامی بازی میکردیم و حرف میزدیم. تو تنم بودی وقتی الهام میشست جلومونو گریه میگرد. تو تنم بودی وقتی هفت شبانه روز رو مبل دراز کشیده بودم و کمدی رمانتیک آمریکایی دهه نود میدیدم.
تو تنم بودی وقتی اون شب رفتم تو اتاق و چهل پنجدقیقه بعد اونقدر با خودم کنار اومده بودم که بفهمم دیگه زندگیم شبیه قبل نمیشه.
امشب که بالاخره خودمو مجبور کردم برم حموم و تمیز و عزیز شم و موی سیاه ناخن بلند واه و واه واه نباشم، وقتی تو کشو دنبال لباس تمیز بودم که بپوشم، اول اون شلوارک آبی سمن افتاد تو دستم_ که اونم داستان داره_ بعد بلافاصله دنبال تو گشتم. شما دوتا با هم دوست بودین. اونم تو خیلی از خاطرات تو بود.
از ته کشو کشیدمت بیرون. ببین چقدر عقب رفته بودی. عین همه اون روزا. وقتی پوشیدمت انگار بغلت کنن قلنجت بشکنه. انگار بری حموم ترکی. انگار یه عالمه حرکات کششی انجام بدی. انگار تازه جا بیافتی از یه وضعیت سفتی به یه حالت ازادی.
دلم برات تنگ شده بود واقعیت ولی کرم یاداوریتم نداشتم. میدونستم تو کشویی، سالم و رنگ و رو رفتهای. میدونستم ازم گله داری که خیلی وقته سراغت نیومدم. میدونستم عصبانیای چون بالاخره سنی ازت گذشته و دیگه صبر و تحمل سابق و نداری. میدونستم اولش یه ذره چروکی. بالاخره تو هم قلنجهای خودتو داری.
میخواستم ولی بهت بگم من هنوزم حس با تو بودن و یادمه و احتمالا تا ابد یادم بمونه. مامان، عاشق نگه داشتن لباسای قدیمیشه. یه روسری داره، عمرا دیگه سرش نمیکنه ولی دارتش. همیشه. تو هم مثل اونی. مثل سوییشرت زرشکیه. مثل شلوارک سمن. منم دلم میخواد دوباره اونقدر احساس راحتی کنم که ببرمت با خودم به ماجراجویی. ولی فعلا هر دومون تو یه خونهایم و فقط همدیگه رو میبینیم.
همه اینا رو گفتم که بگم، من خیلی خوشحالم که دارمت. حتی اگه یاداور چیزایی باشی که دیگه ندارم.
احتمالا نباید یادم میبود که من و تو کجا بهم رسیدیم ولی در کمال ناباوری یادمه. با الهام از شرکت میرفتیم سمت شرق. یه پول تپلی از شرکت بهمون رسیده بود و میخواستیم برینیم توش. رفتیم یه مغازه سر چهارراهی که میپیچی میرسی به میدون هفت حوض. درست سر چهارراه دم ایستگاه مترو. من تو رو از رگال لباسای گشاد برداشتم. دلم تی شرت لش میخواست و تو لشترین لشترین تیشرتها بودی. لباسایی که از اون مغازه گرفتم بعدا خیلی پوشیدم حتی وقتی پاره شدن ولی تو در دل من جای خودت را داری.
من تورو خیلی پوشیدم. تقریبا هر جایی که احساس راحتی میکردم. شمال، جنوب ایران؛ شرق و غرب تهران.
یادمه تو تنم بودی وقتی از پنجره به دریا نگاه میکردم. یادمه تو تنم بودی وقتی امید از اصفهان اومد و سورپرایزم کرد و من هیچوقت نفهمیدم فیلم اون سورپرایز چی شد؟ ولی یادمه برای اولین بار اونجا بود که یکی بهم گفت: کاش این تیشرت تنت نبود.
شبیه اون دیالوگ فیلم که مرده به زنه میگه دیگه این تیشرت و نپوش چون روزی که با هم آشنا شدیمم تنت بود.
بیشتر وقتای همخونگی با ثمین هم با تو گذشت. تو تنم بودی وقتی با ثمین رامی بازی میکردیم و حرف میزدیم. تو تنم بودی وقتی الهام میشست جلومونو گریه میگرد. تو تنم بودی وقتی هفت شبانه روز رو مبل دراز کشیده بودم و کمدی رمانتیک آمریکایی دهه نود میدیدم.
تو تنم بودی وقتی اون شب رفتم تو اتاق و چهل پنجدقیقه بعد اونقدر با خودم کنار اومده بودم که بفهمم دیگه زندگیم شبیه قبل نمیشه.
امشب که بالاخره خودمو مجبور کردم برم حموم و تمیز و عزیز شم و موی سیاه ناخن بلند واه و واه واه نباشم، وقتی تو کشو دنبال لباس تمیز بودم که بپوشم، اول اون شلوارک آبی سمن افتاد تو دستم_ که اونم داستان داره_ بعد بلافاصله دنبال تو گشتم. شما دوتا با هم دوست بودین. اونم تو خیلی از خاطرات تو بود.
از ته کشو کشیدمت بیرون. ببین چقدر عقب رفته بودی. عین همه اون روزا. وقتی پوشیدمت انگار بغلت کنن قلنجت بشکنه. انگار بری حموم ترکی. انگار یه عالمه حرکات کششی انجام بدی. انگار تازه جا بیافتی از یه وضعیت سفتی به یه حالت ازادی.
دلم برات تنگ شده بود واقعیت ولی کرم یاداوریتم نداشتم. میدونستم تو کشویی، سالم و رنگ و رو رفتهای. میدونستم ازم گله داری که خیلی وقته سراغت نیومدم. میدونستم عصبانیای چون بالاخره سنی ازت گذشته و دیگه صبر و تحمل سابق و نداری. میدونستم اولش یه ذره چروکی. بالاخره تو هم قلنجهای خودتو داری.
میخواستم ولی بهت بگم من هنوزم حس با تو بودن و یادمه و احتمالا تا ابد یادم بمونه. مامان، عاشق نگه داشتن لباسای قدیمیشه. یه روسری داره، عمرا دیگه سرش نمیکنه ولی دارتش. همیشه. تو هم مثل اونی. مثل سوییشرت زرشکیه. مثل شلوارک سمن. منم دلم میخواد دوباره اونقدر احساس راحتی کنم که ببرمت با خودم به ماجراجویی. ولی فعلا هر دومون تو یه خونهایم و فقط همدیگه رو میبینیم.
همه اینا رو گفتم که بگم، من خیلی خوشحالم که دارمت. حتی اگه یاداور چیزایی باشی که دیگه ندارم.
تو هر اسنپی نشستم ازشون خواهش کردم صدای موزیک و بلند کنن. به به!
قبلی ابی بود، این یکی هایده...
قبلی ابی بود، این یکی هایده...
×چهارسال پیش بود چجوری میشد که اینقدر الان برات عجیبه؟
+اونچه حسمه رو بگم دیگه؟ چون خب شاید از بیرون اینجوری نباشه.
×تو همونجوری که من باید بفهمم جواب بده.
فکر میکند، چون با فکر کردن به جواب بهتری میرسید.
+چهار سال، یا حتی پنج شش سال پیش، احتمالا خیلی عصبانی میشدم و حرص میخوردم و فکر میکردم طرف دوستم نداره و کل روز با خودم حرف میزدم که خاک بر سرت اینقد بدبختی، چقدر احمقی، دیدی باز یه نفر اینجوری کرد باهات؟ و کلی حالم بد میشد و هیچی از حال بدیم نمیگفتم و دوباره که میومد مثل روز اول باهاش برخورد میکردم و انگار نه انگار که با همین حرکت کوچیک دل من پودر و خاکشیر میشد.
فکر میکند، چون همیشه جوابهای عمیق شما را به فکر فرو میبرد.
×الان چی؟
+الان، زندگی خودمو میکنم. "منتظر" نیستم. چشام گرد و قلمبه نیست برای پیدا کردن سناریوهای مطلوب و رمانتیک کردنشون. دیگه فکر نمیکنم اگه این نشد یعنی دوستم نداره اگه این بود یعنی دوستم داشت. همه چیز هست، همونجوری که هست. نه بیشتر، نه کمتر. نه توقعی هست یا خواهشی. نه بخاطر منی.. نه بخاطر تویی.... من مسئول احساسات خودمم. اینکه باهاشون چی کار میکنم؟ چقدرشو به کی بدم؟ آیا در ازاش چیز برابری بخوام، یا اصلا چیزی بخوام؟
فکر میکند، چون همزمان دارد حس هم میکند و شاید اصلا اول حس میکند.
+تونستی بفهمی چرا برات عجیبه؟
×آره!
+اونچه حسمه رو بگم دیگه؟ چون خب شاید از بیرون اینجوری نباشه.
×تو همونجوری که من باید بفهمم جواب بده.
فکر میکند، چون با فکر کردن به جواب بهتری میرسید.
+چهار سال، یا حتی پنج شش سال پیش، احتمالا خیلی عصبانی میشدم و حرص میخوردم و فکر میکردم طرف دوستم نداره و کل روز با خودم حرف میزدم که خاک بر سرت اینقد بدبختی، چقدر احمقی، دیدی باز یه نفر اینجوری کرد باهات؟ و کلی حالم بد میشد و هیچی از حال بدیم نمیگفتم و دوباره که میومد مثل روز اول باهاش برخورد میکردم و انگار نه انگار که با همین حرکت کوچیک دل من پودر و خاکشیر میشد.
فکر میکند، چون همیشه جوابهای عمیق شما را به فکر فرو میبرد.
×الان چی؟
+الان، زندگی خودمو میکنم. "منتظر" نیستم. چشام گرد و قلمبه نیست برای پیدا کردن سناریوهای مطلوب و رمانتیک کردنشون. دیگه فکر نمیکنم اگه این نشد یعنی دوستم نداره اگه این بود یعنی دوستم داشت. همه چیز هست، همونجوری که هست. نه بیشتر، نه کمتر. نه توقعی هست یا خواهشی. نه بخاطر منی.. نه بخاطر تویی.... من مسئول احساسات خودمم. اینکه باهاشون چی کار میکنم؟ چقدرشو به کی بدم؟ آیا در ازاش چیز برابری بخوام، یا اصلا چیزی بخوام؟
فکر میکند، چون همزمان دارد حس هم میکند و شاید اصلا اول حس میکند.
+تونستی بفهمی چرا برات عجیبه؟
×آره!
اینکه باعث شدم هر کس هر منظرهای میبینه یاد من بیافته واقعا عامل خوشبختیمه.
با وعده اینکه اگه بخوابی فردا میتونی ادای پرنسسها رو برای خودت در بیاری، خودمو کودک درونمو میخوابونم.
این ماجرای کنسرت کلدپلی واقعا سرگرمم میکنه. هربار ویدیو رو میبینم یه بعد جدید ماجرا برام باز میشه. واقعا عجیبه. واقعا. چطور یه کنسرت، یه ایده ساده، یه لحظه یه دوربین میتونه زندگی تو رو عوض کنه.
یه ژانری میخوام بنویسم که:
اون تیکه نوتبوک که وایرال شده. رایان گاسلینگ میگه:
What do you want?
و دختره میگه:
Its not that simple.
تصور کن اگه واقعا آسون بود و دختره میگفتش مثلا:
اون تیکه نوتبوک که وایرال شده. رایان گاسلینگ میگه:
What do you want?
و دختره میگه:
Its not that simple.
تصور کن اگه واقعا آسون بود و دختره میگفتش مثلا:
What do you want?
واقعیتش من الان دلم میخواست میتونستم راحت باشم ولی هنوز نیستم و بخاطر همین یه جوریمه.
واقعیتش من الان دلم میخواست میتونستم راحت باشم ولی هنوز نیستم و بخاطر همین یه جوریمه.
What do you want?
دلم میخواست این سریال جدیده رو تنها نبینم. واقعا خیلی وقته با کسی سریال ندیدم.
دلم میخواست این سریال جدیده رو تنها نبینم. واقعا خیلی وقته با کسی سریال ندیدم.
اشکهای قرمز
خب خواب بودی دخترم. چرا بیدار شدی که الان نتونی بخوابی؟
و این اتفاق امشب هم افتاد...
بخواب زن. تو خونآشام و زامبی نیستی. تو میتونی بیشتر از دو ساعت بخوابی. یعنی منطقا باید بیشتر از دو ساعت بخوابی.
بخواب زن. تو خونآشام و زامبی نیستی. تو میتونی بیشتر از دو ساعت بخوابی. یعنی منطقا باید بیشتر از دو ساعت بخوابی.
خیلی زوده به خودم بگم: دیدی؟ دیدی؟ دیدی؟ و بعد مچ خودمو بگیرم که بشین سر جات خودت کردی؛ یا نه؟
..... و تازه یکشنبه ساعت هفتوسیونه دقیقه صبح وسط اتوبان بود که یهو به خودش گفت: دختر کجا بودی؟
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
بیستونه/صفرچهار/چهاردهصفرچهار _ نیمه شب