Forwarded from ناپیرو
خیلی وقتها فکر میکردم بدتر میشه بهتر شد و خیلی وقتها فکر میکردم بهتر میشه بدتر شد. فکر کردن به اینکه بعدش چی میشه و تهش چی میشه هم از اون کارهای مسخره و بیخودیه که آدم میکنه.
دیروز دیر رسیدم. هر دفعه مدیر منابع انسانیمون میاد دیر میرسم. هیچوقتم نمیگه کی میاد ولی همه میدونن وقتی میاد که من دیر میرسم. تا وارد شدم به همکار بغل دستیم که یه دختر متولد 77 عه گفتم ببین حرف نمیزنی امروزا.. هیچی. صداتو نشنوم. چرا؟؟ چون آدمیه که واقعیت براش ملموس تر از احساساته. مثلا یه بچه گریه کنه از ول شدن نخ بادکنکش، میگه وا؟ گریه نداره بچه نباش و من دیروز اصلا به صراحت کلامش با ادویه واقعیت احتیاج نداشتم. به مسئول دفترمون گفتم هر کی سمت من اومد بیرحمانه از خودم میرونمش. بهم گفت امروز ناهار لوبیا پلو نداریم. چجوری حالت و خوب کنم؟ انبه بگیرم؟ گفتم انبه هم حالمو خوب نمیکنه. اگه میتونی به همه بگو دهنشونو ببندن. گفت باشه و واقعا تا آخرین ساعت کاری هیچکس با من حرف نزد. منم با هیچکس حرف نزدم و هی دندونامو بهم فشار دادم. تا ساعت 5 که تایم کاری تموم بشه یا خوابیدم. یا تو اینستا چرخیدم. یا خودمو فحش دادم. یا بختم و عین کاغذ رنگی تیکه تیکه کردم. یا با خدا و چه میدونم اون انرژی برتر هستی دعوا کردم که مردتیکه یا زنیکه یا هر تیکه پدددسگ خب چرا من؟؟؟ تا کی من هی برم تمرین کنم بیام دوباره با ترس و لرز تو رینگ تو ماتحت من و ندری؟ تا کی این یه چسه شمع امید و نگه دارم و نذارم تو خاموشش کنی؟ چرا بقیه همه چی براشون راحت و روون پیش میره؟ من که یه بار بهت گفتم نمیخوام. یه بار بهت گفتم از دور رقابت ها حذف میشم دیگه مسابقات و شرکت نمیکنم. من که بهت گفتم تا همین جا هر چی جمع کردم خدا رو شکر تو دیگه با مرحله جدید اذیتم نکن. چرا؟؟؟ 5 ماشین گرفتم کرایه خون پدر عزیزم. کل راه تو ترافیک خواب بودم. طرف هیچ موزیکیم نذاشت. خونه که رسیدم 6/30 بود. یک نخ سیگار کشیدم یه لیوان شیر قهوه خوردم یه نصف آلپرازولام. خوابیدم تا هفت صبح امروز. خواب نبود. کما بود. اینقد خوشم میاد وقتی نیستم. وقتی حتی تلفنم یک بار زنگ نخورد. وقتی کسی کاری باهام نداشت. وقتی کسی نگرانم نشد. البته که اینا خاویاریه که میخورم. آدمیزاد دلش میخواد در خونش و رو به گرمی و سلام عزیزم خسته نباشید باز کنه. دلش میخواد شام شو با امروز چطور بود و حتما که با جزییات برام تعریف کن بخوره. آدمیزاد دلش میخواد یکی باشه که اگه ظرف شیشه ای از دستش افتاد بگه نه نه تو برو من جمعش میکنم. آدمیزاد یکی و میخواد که خودش و برای خودش بخواد حتی اون روزایی که خودشم حوصله خودش و نداره. آدمیزاد دوست داره دوست داشته بشه. دوست داره اگه همه دنیا دروغ میگن مطمئن باشه اون یه نفر راستشو میگه. آدمیزاد میخواد ..... آدمیزاد خیلی چیزا میخواد و بهش میرسه. من متاسفانه هنوز باور نکردم حیوونم و حیوون خونگی یه خانم دکتر که پاسپورت کانادا داره هم نیستم. این سگای کنار عوارضیم. - میدونم دو روز دیگه اینقد دراماتیک نیستم و یادم میره-
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
بیستوهشت/صفرپنج/چهاردهصفرچهار
Forwarded from ufo
چقدر دلم میخواد درخواستی کنم و در جواب بشنوم «تو جون بخواه.»
Forwarded from رفرش
درختی نيست كه از بادها نلرزد و آدمی نيست كه در زندگی شكست نخورده باشد. اما تنها ريشهدارها میمانند.
اشکهای قرمز
میدونی الان دلم چی میخواد؟ محمد ولی زادگان شیطان وجود ندارد. مرسی اه
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
بیستونه/صفرپنج/چهاردهصفرچهار
جالبیش اینکه من تو هر دورهای از زندگیم شبیه عنوانای کارای هومن سیدی بودم. یه مدتی اپیزود اشکهای قرمز، حالا هم وحشی.
ایشالله فصل بعدی زندگیم جنگجهانی سوم.
ایشالله فصل بعدی زندگیم جنگجهانی سوم.
بالاخره باشگاه سوارکاری همسایه بالایی و باشگاه مشتزنی و میخکوبی و فریاد همسایه بغلی و آهنگی که از دیشب افتادم روشو صدای یخچال و یخدون و آسانسور و کلاس پیانو یکی از واحدای اطراف و موتوری و ماشینی که تو خیابون بغل رد میشه و قلنج شیکوندنای خونه؛ خفه شدن با خودم فکر کردم:
یکسال شد. آره دیگه. پارسال همین وقتا بود که اومدم اینجارو چیدم. دقیقا همین شکلی که الان هست. فقط الان جزئیاتش بیشتر و به درودیوارش تابلو و خاطره چسبیده. اون موقع شبیه هیچی نبود و الان هرکسی که اومده ماگی و جای نشستن و مدل خودشو پیدا کرده. پارسال این موقع هم شب اول خونه همینقدر آروم بود.
به خودم میام میبینم موقع فکر کردن به فکرام اینقدر دندونامو بهم فشار دادم که فکم درد گرفته.
میدونی چیه؟ هنوزم عجیبه. هنوزم یه وقتایی تعجب میکنم. از این زندگیای که مال منه. از این چیزی که الان دارم. از مبل که تو تصوراتم سبز بود و کرم شد تا پرژکتوری که ندارم و تلویزیونی که ندارم و هیچوقتم جایی تو تصوراتم نداشت. تو تصوراتم تو این خونه با سیاوش خیلی حرف میزدم. اصلا بچه اتاق داشت. اینجا ولی اتاق هست و بچه نیست.
واقعا لاندن گرمر درست گفته که:
All that you want, all that you need
They are diffrent things.
دوباره فکم درد گرفت.
یکسال شد. آره دیگه. پارسال همین وقتا بود که اومدم اینجارو چیدم. دقیقا همین شکلی که الان هست. فقط الان جزئیاتش بیشتر و به درودیوارش تابلو و خاطره چسبیده. اون موقع شبیه هیچی نبود و الان هرکسی که اومده ماگی و جای نشستن و مدل خودشو پیدا کرده. پارسال این موقع هم شب اول خونه همینقدر آروم بود.
به خودم میام میبینم موقع فکر کردن به فکرام اینقدر دندونامو بهم فشار دادم که فکم درد گرفته.
میدونی چیه؟ هنوزم عجیبه. هنوزم یه وقتایی تعجب میکنم. از این زندگیای که مال منه. از این چیزی که الان دارم. از مبل که تو تصوراتم سبز بود و کرم شد تا پرژکتوری که ندارم و تلویزیونی که ندارم و هیچوقتم جایی تو تصوراتم نداشت. تو تصوراتم تو این خونه با سیاوش خیلی حرف میزدم. اصلا بچه اتاق داشت. اینجا ولی اتاق هست و بچه نیست.
واقعا لاندن گرمر درست گفته که:
All that you want, all that you need
They are diffrent things.
دوباره فکم درد گرفت.
اشکهای قرمز
پشت دست و کجا داغ میکنن؟
حالا یکی بگه چجوری به دل یکی میشه داغ گذاشت؟
قشنگ تو خواب حوصلهام سر میره، بیدار میشم. بیدار میشم حوصلهام سر میره میخوابم.
Forwarded from آذر
زندگی. مجموعهای از نشدنهای مکرر که اکثرا هم تقصیر تو نیست.