Forwarded from ufo
چقدر دلم میخواد درخواستی کنم و در جواب بشنوم «تو جون بخواه.»
Forwarded from رفرش
درختی نيست كه از بادها نلرزد و آدمی نيست كه در زندگی شكست نخورده باشد. اما تنها ريشهدارها میمانند.
اشکهای قرمز
میدونی الان دلم چی میخواد؟ محمد ولی زادگان شیطان وجود ندارد. مرسی اه
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
بیستونه/صفرپنج/چهاردهصفرچهار
جالبیش اینکه من تو هر دورهای از زندگیم شبیه عنوانای کارای هومن سیدی بودم. یه مدتی اپیزود اشکهای قرمز، حالا هم وحشی.
ایشالله فصل بعدی زندگیم جنگجهانی سوم.
ایشالله فصل بعدی زندگیم جنگجهانی سوم.
بالاخره باشگاه سوارکاری همسایه بالایی و باشگاه مشتزنی و میخکوبی و فریاد همسایه بغلی و آهنگی که از دیشب افتادم روشو صدای یخچال و یخدون و آسانسور و کلاس پیانو یکی از واحدای اطراف و موتوری و ماشینی که تو خیابون بغل رد میشه و قلنج شیکوندنای خونه؛ خفه شدن با خودم فکر کردم:
یکسال شد. آره دیگه. پارسال همین وقتا بود که اومدم اینجارو چیدم. دقیقا همین شکلی که الان هست. فقط الان جزئیاتش بیشتر و به درودیوارش تابلو و خاطره چسبیده. اون موقع شبیه هیچی نبود و الان هرکسی که اومده ماگی و جای نشستن و مدل خودشو پیدا کرده. پارسال این موقع هم شب اول خونه همینقدر آروم بود.
به خودم میام میبینم موقع فکر کردن به فکرام اینقدر دندونامو بهم فشار دادم که فکم درد گرفته.
میدونی چیه؟ هنوزم عجیبه. هنوزم یه وقتایی تعجب میکنم. از این زندگیای که مال منه. از این چیزی که الان دارم. از مبل که تو تصوراتم سبز بود و کرم شد تا پرژکتوری که ندارم و تلویزیونی که ندارم و هیچوقتم جایی تو تصوراتم نداشت. تو تصوراتم تو این خونه با سیاوش خیلی حرف میزدم. اصلا بچه اتاق داشت. اینجا ولی اتاق هست و بچه نیست.
واقعا لاندن گرمر درست گفته که:
All that you want, all that you need
They are diffrent things.
دوباره فکم درد گرفت.
یکسال شد. آره دیگه. پارسال همین وقتا بود که اومدم اینجارو چیدم. دقیقا همین شکلی که الان هست. فقط الان جزئیاتش بیشتر و به درودیوارش تابلو و خاطره چسبیده. اون موقع شبیه هیچی نبود و الان هرکسی که اومده ماگی و جای نشستن و مدل خودشو پیدا کرده. پارسال این موقع هم شب اول خونه همینقدر آروم بود.
به خودم میام میبینم موقع فکر کردن به فکرام اینقدر دندونامو بهم فشار دادم که فکم درد گرفته.
میدونی چیه؟ هنوزم عجیبه. هنوزم یه وقتایی تعجب میکنم. از این زندگیای که مال منه. از این چیزی که الان دارم. از مبل که تو تصوراتم سبز بود و کرم شد تا پرژکتوری که ندارم و تلویزیونی که ندارم و هیچوقتم جایی تو تصوراتم نداشت. تو تصوراتم تو این خونه با سیاوش خیلی حرف میزدم. اصلا بچه اتاق داشت. اینجا ولی اتاق هست و بچه نیست.
واقعا لاندن گرمر درست گفته که:
All that you want, all that you need
They are diffrent things.
دوباره فکم درد گرفت.
اشکهای قرمز
پشت دست و کجا داغ میکنن؟
حالا یکی بگه چجوری به دل یکی میشه داغ گذاشت؟
قشنگ تو خواب حوصلهام سر میره، بیدار میشم. بیدار میشم حوصلهام سر میره میخوابم.
Forwarded from آذر
زندگی. مجموعهای از نشدنهای مکرر که اکثرا هم تقصیر تو نیست.
اینکه آدم به فکر "چی بخورم؟" خودش نباشه یه لاکژری محسوب میشه. مثلا واقعا میون همه کارا چرا من باید به فکر این باشم که تو معدم چی بریزم؟ خونه مادرم بودم حداقل به این فکر نمیکردم.
اشکهای قرمز
Voice message
بعضی وقتا خودم پادکست خودم میشم.
ظهر پنجشنبه بوده، الانم ظهر پنجشنبه است.
ظهر پنجشنبه بوده، الانم ظهر پنجشنبه است.
قطعا که تو کانال vannie خیلی پادکستای بیشتری تولید کرده بودم ولی شاید جالب باشه براتون: نمیتونم به اونا گوش کنم. به اون ارغوان و حرفایی که میزنه نمیتونم گوش کنم.
بعضی نشدنا اولش که نمیشه خیلی مسخره است. قشنگ میدونی واسش کاری نداشت انجام دادنشا ولی نشد. همینقدر بدیهی و مسخره. بعدا که ازش میگذره یا حسرت میخوری که ای بابا اگه میشد چی میشد؟ _گوگوش_ یا میگی چه خوب شد که نشد حاجی.
فاصله بین این دوتا میتونیه یه صبح تا عصر باشه، یه ماه یا چند ماه، یه سال یا چند سال، یا تا آخر عمر.
من همیشه بین نشدنای بدیهی و رسیدن به دوراهی حسرت یا تشکر بودم.
فاصله بین این دوتا میتونیه یه صبح تا عصر باشه، یه ماه یا چند ماه، یه سال یا چند سال، یا تا آخر عمر.
من همیشه بین نشدنای بدیهی و رسیدن به دوراهی حسرت یا تشکر بودم.
دیشب خوابم نمیبرد، به خودم وعده پنکیک و انبه و خامه صورتی دادم. الوعده وفا و ببین، مزه مکالمه دوتایی تو جنگل و میده پدددددسگ.
من هیچ برداشتی نمیکنم
من هیچ برداشتی نمیکنم
من هیچ برداشتی نمیکنم
من هیچ برداشتی نمیکنم
من هیچ برداشتی نمیکنم
من هیچ برداشتی نمیکنم
من هیچ برداشتی نمیکنم