اشک‌های قرمز – Telegram
اشک‌های قرمز
1.71K subscribers
19 videos
1 link
حقیقتی که در ذهن شما شکل می‌گیرد روزی تبدیل به واقعیت خواهد شد.
پس
این یک داستان واقعی است.
Download Telegram
عی بابا کراشم لاشی از آب دراومد. دختر!
Forwarded from Vannie
مگه نمیخواستین من بفهمم؟ خب حالا فهمیدم.
Forwarded from ناپیرو
که خب یادم نیومد.

تماس فیزیکیم با پسرها در شش ماه گذشته محدود بوده به بغل کردن گربه‌م و البته این‌که دو ماه پیش یه پسری یه چیزی رو خیلی خوب بهم توضیح داد و من زدم روی شونه‌ش گفتم آفرین همین رو می‌خواستم. چرا این رو تعریف کردم؟ هان. چون الان داشتم سعی می‌کردم یادم بیاد چه حسی داره یه مرد انگشت‌هاش رو بکشه روی گردنم.
Forwarded from Vannie
آدم باید بدونه پشیمون چه چیزایی باشه.
Forwarded from رفرش
و هیچ کس دیگر به عشق نیندیشید
و هیچ کس دیگر به فتح نیندیشید
و هیچ کس دیگر به هیچ چیز نیندیشید.
هر روز خودمو از لبه سیاهی میکشم کنار. هر روز با هر چیز کوچیکی. حتی همین که صبحا بیدار میشمم به نظرم کار بزرگی میاد. مزه قهوه. آفرین گفتنام به شیرین وقتی دیشب از پسر مورد نظر صحبت میکرد. خندیدنم به اون قسمت ترانه سیاوش قمیشی که بلند خوندیم. زنگ زدن های علی صبحای زود. موزیک های جدید خواننده های مورد علاقه ام که میاد. آرام. خنده های آرام. ویس های آرام. سر به سر آرام گذاشتن. شیرینی قایقی. لوبیا پلو. غذا درست کردن و در کمال ناباوری خوشمزه بودنش. ولی میدونی چی؟ هیچ کدوم من و از لبه دور نمیکنه. فقط نمیذاره توش بیافتم.
Forwarded from Stuff
I just need a hug.
A long hug.
Forwarded from The Seed
امروز واقعا بغل لازمم. طولانی و محکم.
کاش چشمای ال پاچینو تو گاد فادر و داشتم.
از میزهایی که میچینم و غذاهایی که درست میکنم عکس نمیگیرم. کلا عکس نمیگیرم. حیف.
قبلا هم درگیر این "ننوشتن" شدم. اینکه ازت هیچی درنمیاد انگار. ولی یه وقتاییم هست قهوه خوردنت نوشتنیه حتی.
اصلا این دوران و دوست ندارم و بلدم نیستم ازش دربیام. قبلا میتونستم بنویسم. بگم. تعریف کنم. الان حتی برای خودمم قابل پیش‌بینی‌و غیرجالبم.
ایرج طهماسب می‌گفت آدم هر کاری و داره برای یکی میکنه؟ تو ننوشتنم. یکی هم ندارم.
من کاری نمیکنم. کارایی که میخوام بکنم و تصور میکنم و فکر میکنم انجامشون دادم.
مثلا من تصور میکنم تو یه ایونتم و دارم با یه غریبه جالب حرف میزنم. و از این تصور همونقدر ارضا می‌شم که اگر اتفاق می‌افتاد واقعا. ولی خب من کاری نمیکنم. من تصور می‌کنم.
ببین، با تصوراتمم اصلا خوشحال نیستما! دلم میخواست واقعا باسن مبارکم‌و از روی مبل بلند میکردم و یه ایونتی پیدا میکردم خودمو مینداختم توش و با یه آدم جالب حرف میزدم. ولی نمیکنم. نمیتونم. نمیخوام.
ثمین اینش خوب بود. من‌و از روی مبل بلند می‌کرد می‌برد تو آدما. نمیذاشت تو انیمه و سریال و داستانای بقیه غرق شم. یه کاری میکرد که من تعریف کردنی داشته باشم. از خودم. از اون. از همه.
ولی ببین. من کاری نمیکنم.
واقعا Gost in the Shell _ 1995 زیبا بود.
حوصله‌ام یه وقتایی سر میره فقط. همین!
این مدت خیلی اسمش اومد و خیلی یادش افتادم و خب... نه واقعا. از جلو چشام برو اونور..
اشک‌های قرمز
عی بابا کراشم لاشی از آب دراومد. دختر!
و متوجه شدیم تایپمم "نرد لاشی"ه.
از اینا که از دور داد میزنه شریف یا علم و صنعت خوندن و مخشون ریاضیه و آپسشن قطار و ستاره و تمبر و توضیح در مورد نحوه کار خازن در کنار مطالعات روان‌شناسی دارن.
و حواسشون هست پیراهن مردونشون اتو داشته باشه و بله صورتی با سالمونی فرق داره و وقتی میخوان خیلی اهل اکوسیستم به نظر برسن اکانت لینکدین‌تو میپرسن جای اینستاگرام و قطعا امیرحسینی، علیرضایی چیزیه اسمشون.
ایناش و خوب بلدم بگم ولی اون بخش لاشی بودن‌شونو فقط باید مواجه شی تا بفهمی چی میگم.
من هنوز خیلی وقتا بلد نیستم واسه زندگیم کاری کنم.
مراسم قبل خواب و انجام دادم، چراغ اتاق و خاموش کردم و همزمان که قدم برداشتم و داشتم دراز میکشیدم رو تخت به این فکر کردم که تی‌شرت سفیدی که الان تنمه رو برای فردا صبح هم بپوشم که چشم خورد به سقف اتاق، بالای تختم و در کمال ناباوری یهو گفتم: ااا چرا ستاره نداره؟
و یادم افتاد خونه مامان اینا سقف اتاقم ستاره داشت و من سه ساله که رو سقف اتاقم ستاره نیست و الان فهمیدم.
یه جوریم یادم اومد انگار چه عجیب که ندارم. یه جایی تو مغزم فیریز شده بود. اینقد دلم ستاره خواست. اندازه شیرینی قایقی نان سحر که عصر خریدم و همشو بی عذاب وجدان خوردم.
خب من الان ستاره رو سقف اتاقم‌و از کدوم اسنپ‌ستاره‌ای سفارش بدم؟
قبلا خیلی بیشتر اتفاق‌های یهویی تو زندگی آدم نمی‌افتاد؟