خب عزیزم پاستای گوجه مزه گوجه میده دیگه. گوجه دوست نداری خب. پاستاشم دوست نداری تو. گرفتی داستانو؟
یه سری چیزام تو زندگی مثل کف زدنای جشنواره ونیزه. سیزده دقیقه دست میزنن مثلا، بعد فیلمو میبینی با خودت میگی: به علی ارزش این همه کف زدن و نداشت.
من دیگه واقعا نمیدونم با این بی بغلی باید چی کار کنم. واقعا دوره زمونه بدی شده. یه بغل نداریم. یه بغل.
Forwarded from ناپیرو
که خب یادم نیومد.
تماس فیزیکیم با پسرها در شش ماه گذشته محدود بوده به بغل کردن گربهم و البته اینکه دو ماه پیش یه پسری یه چیزی رو خیلی خوب بهم توضیح داد و من زدم روی شونهش گفتم آفرین همین رو میخواستم. چرا این رو تعریف کردم؟ هان. چون الان داشتم سعی میکردم یادم بیاد چه حسی داره یه مرد انگشتهاش رو بکشه روی گردنم.
تماس فیزیکیم با پسرها در شش ماه گذشته محدود بوده به بغل کردن گربهم و البته اینکه دو ماه پیش یه پسری یه چیزی رو خیلی خوب بهم توضیح داد و من زدم روی شونهش گفتم آفرین همین رو میخواستم. چرا این رو تعریف کردم؟ هان. چون الان داشتم سعی میکردم یادم بیاد چه حسی داره یه مرد انگشتهاش رو بکشه روی گردنم.
Forwarded from رفرش
و هیچ کس دیگر به عشق نیندیشید
و هیچ کس دیگر به فتح نیندیشید
و هیچ کس دیگر به هیچ چیز نیندیشید.
و هیچ کس دیگر به فتح نیندیشید
و هیچ کس دیگر به هیچ چیز نیندیشید.
هر روز خودمو از لبه سیاهی میکشم کنار. هر روز با هر چیز کوچیکی. حتی همین که صبحا بیدار میشمم به نظرم کار بزرگی میاد. مزه قهوه. آفرین گفتنام به شیرین وقتی دیشب از پسر مورد نظر صحبت میکرد. خندیدنم به اون قسمت ترانه سیاوش قمیشی که بلند خوندیم. زنگ زدن های علی صبحای زود. موزیک های جدید خواننده های مورد علاقه ام که میاد. آرام. خنده های آرام. ویس های آرام. سر به سر آرام گذاشتن. شیرینی قایقی. لوبیا پلو. غذا درست کردن و در کمال ناباوری خوشمزه بودنش. ولی میدونی چی؟ هیچ کدوم من و از لبه دور نمیکنه. فقط نمیذاره توش بیافتم.
از میزهایی که میچینم و غذاهایی که درست میکنم عکس نمیگیرم. کلا عکس نمیگیرم. حیف.
قبلا هم درگیر این "ننوشتن" شدم. اینکه ازت هیچی درنمیاد انگار. ولی یه وقتاییم هست قهوه خوردنت نوشتنیه حتی.
اصلا این دوران و دوست ندارم و بلدم نیستم ازش دربیام. قبلا میتونستم بنویسم. بگم. تعریف کنم. الان حتی برای خودمم قابل پیشبینیو غیرجالبم.
ایرج طهماسب میگفت آدم هر کاری و داره برای یکی میکنه؟ تو ننوشتنم. یکی هم ندارم.
اصلا این دوران و دوست ندارم و بلدم نیستم ازش دربیام. قبلا میتونستم بنویسم. بگم. تعریف کنم. الان حتی برای خودمم قابل پیشبینیو غیرجالبم.
ایرج طهماسب میگفت آدم هر کاری و داره برای یکی میکنه؟ تو ننوشتنم. یکی هم ندارم.
من کاری نمیکنم. کارایی که میخوام بکنم و تصور میکنم و فکر میکنم انجامشون دادم.
مثلا من تصور میکنم تو یه ایونتم و دارم با یه غریبه جالب حرف میزنم. و از این تصور همونقدر ارضا میشم که اگر اتفاق میافتاد واقعا. ولی خب من کاری نمیکنم. من تصور میکنم.
ببین، با تصوراتمم اصلا خوشحال نیستما! دلم میخواست واقعا باسن مبارکمو از روی مبل بلند میکردم و یه ایونتی پیدا میکردم خودمو مینداختم توش و با یه آدم جالب حرف میزدم. ولی نمیکنم. نمیتونم. نمیخوام.
ثمین اینش خوب بود. منو از روی مبل بلند میکرد میبرد تو آدما. نمیذاشت تو انیمه و سریال و داستانای بقیه غرق شم. یه کاری میکرد که من تعریف کردنی داشته باشم. از خودم. از اون. از همه.
ولی ببین. من کاری نمیکنم.
مثلا من تصور میکنم تو یه ایونتم و دارم با یه غریبه جالب حرف میزنم. و از این تصور همونقدر ارضا میشم که اگر اتفاق میافتاد واقعا. ولی خب من کاری نمیکنم. من تصور میکنم.
ببین، با تصوراتمم اصلا خوشحال نیستما! دلم میخواست واقعا باسن مبارکمو از روی مبل بلند میکردم و یه ایونتی پیدا میکردم خودمو مینداختم توش و با یه آدم جالب حرف میزدم. ولی نمیکنم. نمیتونم. نمیخوام.
ثمین اینش خوب بود. منو از روی مبل بلند میکرد میبرد تو آدما. نمیذاشت تو انیمه و سریال و داستانای بقیه غرق شم. یه کاری میکرد که من تعریف کردنی داشته باشم. از خودم. از اون. از همه.
ولی ببین. من کاری نمیکنم.
این مدت خیلی اسمش اومد و خیلی یادش افتادم و خب... نه واقعا. از جلو چشام برو اونور..