هروقت تو زندگی دلت گرفت به یاد بیستونه تا جسد زیر خونه جان وین گیسی بیافت تو سال ۱۹۷۹ که بعضیاشون با گذشت این همه سال هنوز هویتشون مشخص نشده. اون پنج نفر تنهان. خیلی تنها.
واقعا دلم نمیخواد برم سر کار.
این جملهایه که میتونم هر روز صبح بنویسمش مثل اون کاناله که هر روز مینوشت امروز امام زمان ظهور نکرد.
این جملهایه که میتونم هر روز صبح بنویسمش مثل اون کاناله که هر روز مینوشت امروز امام زمان ظهور نکرد.
فرض کن تا گردن تو بدهیام. به همت. هزار میلیارد تومن. بعد میام بهت میگم تو میگی نفس عمیق بکش توکل کن حل میشه.
خب خونت حلال نیست؟ نزنم نصفت کنم؟ من که دیگه ته داستانم بیا تورو هم بکشم راحت راحت.
خب خونت حلال نیست؟ نزنم نصفت کنم؟ من که دیگه ته داستانم بیا تورو هم بکشم راحت راحت.
Forwarded from Vannie
امروز وقتی آبان و بغل کردم و گفت آخیش تونستم اون نازکترین نرون عصبی در اومده از شاخههای اعصاب متصل به نخاعامو حس کنم. تو گویی اون لحظهای که ارن تبدیل به تایتان میشه و اون لحظه که دکتر استرنج چهارزانو نشسته و داره همه احتمالها رو در تمام جهانها و زمانها بررسی میکنه؛همزمان.
موهام بلند شده و لطفا منو دیدید بگید چقد خوبه که بلندیش و به جون بخرم و کوتاهش نکنم.
اونجایی میفهمی اوضاع خوب نیست که مستند جناییایی که دیدی بهم ربط پیدا میکنن و تو میگی اااا ااررره جریان این پرونده رو میدونم. خب زن خودت زندگی نداری؟
سرای ایرانی خیلی قوی پروژه اذیت شدن منو به دستان پلتفرم شیدا داد تا با فونت درشت تر بهم یاداوری کنه خدابیامرز چه اسم قشنگی داشت.
یکی از سوالهایی که هرگز نتونستم به جوابی براش برسم_ حقیقتا هم سوالات همیشه بیشتر از جوابهان در پهنهی هستی_ اینکه همونقدری که من یادشون میافتم اونام یاد من میافتن؟ و همیشه با جمله درامتیکی که تا من هستم اونام هستن خودمو آروم کردم که شاید نه در کمیت ولی یقینا در کیفیت میزانی از یادآوری هست حتی اگر ابزار و احساس و شجاعت ابرازش نباشه.
اصلا این پاییز تا اینجای کار لیاقت هیچ شعر و ترانهای و نداره و حقیقتا فقط باید گفت: آی میدونی دل آدم و چه نمیشکونی؟
امروز رو مود غرم و در گنجه بازه، پیرهنه درازه، دختر پیرزنه گرمافون میزنه، عطر همکار مردم بو آبنبات خرسی میده، اصلا چرا من باید هفت صبح پاشم بیام سر کار، موهام کثیفه، لباسم گرمه، چرا هوا سرد نمیشه پس و فاک تو این زندگی و متعلقاتش...
هر چی بیشتر مستند میبینم بیشتر به این نتیجه میرسم که آمریکای کثافت، آمریکای کثافت...
بعضیوقتا که سیگار میکشیم_ که زیادم پیش میاد سیگار بکشیم_ تو سکوت وقتی تو فکریم و اون عموما میدونه دارم به چیا فکر میکنم یهو میگه: بذار سیگارمو رو دستت خاموش کنم ببینم چه صدایی میدی؟ و من همیشه با تعجب میگم: وا؟ یعنی چی؟
یه بار دیگم گیر داده بود بذار بندازمت از این طبقه پایین ببینم چه صدایی میدی.
دیشب تو بالکن، دوباره گفت. " بذار دستت و بسوزنم ببینم چه صدایی میدی؟" و ادامه مکالمه مجموعهای از اینساید جکهای رابطمون بود.
گذشت.
تو ماشین نشسته بودیم اونجای مدرس که هوا خوبه. شیشهها پایین و موزیک خوب. سیگار میکشیدیم. اون صندلی شاگرد جلو. من عقب.
چشامو بستم به موزیک گوش دادم گفتم خب الان وقتشه یه اتفاق بدی بیافته.
یه خروجی و اشتباهی رد کردیم و تو اتوبان مسیر و ادامه دادیم.
چشامو دوباره بستم به موزیک گوش دادم گفتم خب الان وقتشه یه اتفاق بدی بیافته.
اون سیگارشو ول داد تو اتوبان، سیگار خورد به شیشه عقب، خورد به دست من و افتاد یه جایی بین صندلی و در. تو این فاصله با تقریبا جیغ ملویی اسمشو صدا زدم.
تا ماشین و نگهدارن و من ته سیگار و بندازم بیرون، خروجی بعدی و هم رد کردیم.
گذشت.
نزدیکای خونه داشتم دست سوختمو میمالوندم که زدم زیر خنده.
گفتم: حالا دیدی چه صدایی میدم؟ و بعد چند دقیقه منظورمو گرفت و مثل آخر ا کیلینگ جک بتمن و جوکر خندیدیم.
و تا همین الان هر بار به دستم نگاه میکنم میخندم.
هر بارم تو سکوت کنار هم سیگار کشیدیم یهو بهم نگاه کردیم و خندیدیم.
حالا فقط صدای پرت شدن از ارتفاعام میمونه.
یه بار دیگم گیر داده بود بذار بندازمت از این طبقه پایین ببینم چه صدایی میدی.
دیشب تو بالکن، دوباره گفت. " بذار دستت و بسوزنم ببینم چه صدایی میدی؟" و ادامه مکالمه مجموعهای از اینساید جکهای رابطمون بود.
گذشت.
تو ماشین نشسته بودیم اونجای مدرس که هوا خوبه. شیشهها پایین و موزیک خوب. سیگار میکشیدیم. اون صندلی شاگرد جلو. من عقب.
چشامو بستم به موزیک گوش دادم گفتم خب الان وقتشه یه اتفاق بدی بیافته.
یه خروجی و اشتباهی رد کردیم و تو اتوبان مسیر و ادامه دادیم.
چشامو دوباره بستم به موزیک گوش دادم گفتم خب الان وقتشه یه اتفاق بدی بیافته.
اون سیگارشو ول داد تو اتوبان، سیگار خورد به شیشه عقب، خورد به دست من و افتاد یه جایی بین صندلی و در. تو این فاصله با تقریبا جیغ ملویی اسمشو صدا زدم.
تا ماشین و نگهدارن و من ته سیگار و بندازم بیرون، خروجی بعدی و هم رد کردیم.
گذشت.
نزدیکای خونه داشتم دست سوختمو میمالوندم که زدم زیر خنده.
گفتم: حالا دیدی چه صدایی میدم؟ و بعد چند دقیقه منظورمو گرفت و مثل آخر ا کیلینگ جک بتمن و جوکر خندیدیم.
و تا همین الان هر بار به دستم نگاه میکنم میخندم.
هر بارم تو سکوت کنار هم سیگار کشیدیم یهو بهم نگاه کردیم و خندیدیم.
حالا فقط صدای پرت شدن از ارتفاعام میمونه.
من و قهوه و سیگار و صبح خلوت بهترین دوستای همیم و هیچ وقت با هم کات نمیکنیم مگر اینکه معده بینمون و بهم بزنه.
رابطه من با مامانم مثل رابطه دوتا آدمه تو اتوبوس که یکی بلند شده صندلیشو داده به اون یکی. همین.
وقتی این دخترایی که با مامانشون خیلی صمیمیان و میبینم انگار دارم یه فیلم چینی میبینم بدون زیرنویس.
وقتی این دخترایی که با مامانشون خیلی صمیمیان و میبینم انگار دارم یه فیلم چینی میبینم بدون زیرنویس.
اتفاق باید بیافته که من از پسش بربیام؟ یا باید از پسش بربیام که اتفاقی بیافته؟