اصلا این پاییز تا اینجای کار لیاقت هیچ شعر و ترانهای و نداره و حقیقتا فقط باید گفت: آی میدونی دل آدم و چه نمیشکونی؟
امروز رو مود غرم و در گنجه بازه، پیرهنه درازه، دختر پیرزنه گرمافون میزنه، عطر همکار مردم بو آبنبات خرسی میده، اصلا چرا من باید هفت صبح پاشم بیام سر کار، موهام کثیفه، لباسم گرمه، چرا هوا سرد نمیشه پس و فاک تو این زندگی و متعلقاتش...
هر چی بیشتر مستند میبینم بیشتر به این نتیجه میرسم که آمریکای کثافت، آمریکای کثافت...
بعضیوقتا که سیگار میکشیم_ که زیادم پیش میاد سیگار بکشیم_ تو سکوت وقتی تو فکریم و اون عموما میدونه دارم به چیا فکر میکنم یهو میگه: بذار سیگارمو رو دستت خاموش کنم ببینم چه صدایی میدی؟ و من همیشه با تعجب میگم: وا؟ یعنی چی؟
یه بار دیگم گیر داده بود بذار بندازمت از این طبقه پایین ببینم چه صدایی میدی.
دیشب تو بالکن، دوباره گفت. " بذار دستت و بسوزنم ببینم چه صدایی میدی؟" و ادامه مکالمه مجموعهای از اینساید جکهای رابطمون بود.
گذشت.
تو ماشین نشسته بودیم اونجای مدرس که هوا خوبه. شیشهها پایین و موزیک خوب. سیگار میکشیدیم. اون صندلی شاگرد جلو. من عقب.
چشامو بستم به موزیک گوش دادم گفتم خب الان وقتشه یه اتفاق بدی بیافته.
یه خروجی و اشتباهی رد کردیم و تو اتوبان مسیر و ادامه دادیم.
چشامو دوباره بستم به موزیک گوش دادم گفتم خب الان وقتشه یه اتفاق بدی بیافته.
اون سیگارشو ول داد تو اتوبان، سیگار خورد به شیشه عقب، خورد به دست من و افتاد یه جایی بین صندلی و در. تو این فاصله با تقریبا جیغ ملویی اسمشو صدا زدم.
تا ماشین و نگهدارن و من ته سیگار و بندازم بیرون، خروجی بعدی و هم رد کردیم.
گذشت.
نزدیکای خونه داشتم دست سوختمو میمالوندم که زدم زیر خنده.
گفتم: حالا دیدی چه صدایی میدم؟ و بعد چند دقیقه منظورمو گرفت و مثل آخر ا کیلینگ جک بتمن و جوکر خندیدیم.
و تا همین الان هر بار به دستم نگاه میکنم میخندم.
هر بارم تو سکوت کنار هم سیگار کشیدیم یهو بهم نگاه کردیم و خندیدیم.
حالا فقط صدای پرت شدن از ارتفاعام میمونه.
یه بار دیگم گیر داده بود بذار بندازمت از این طبقه پایین ببینم چه صدایی میدی.
دیشب تو بالکن، دوباره گفت. " بذار دستت و بسوزنم ببینم چه صدایی میدی؟" و ادامه مکالمه مجموعهای از اینساید جکهای رابطمون بود.
گذشت.
تو ماشین نشسته بودیم اونجای مدرس که هوا خوبه. شیشهها پایین و موزیک خوب. سیگار میکشیدیم. اون صندلی شاگرد جلو. من عقب.
چشامو بستم به موزیک گوش دادم گفتم خب الان وقتشه یه اتفاق بدی بیافته.
یه خروجی و اشتباهی رد کردیم و تو اتوبان مسیر و ادامه دادیم.
چشامو دوباره بستم به موزیک گوش دادم گفتم خب الان وقتشه یه اتفاق بدی بیافته.
اون سیگارشو ول داد تو اتوبان، سیگار خورد به شیشه عقب، خورد به دست من و افتاد یه جایی بین صندلی و در. تو این فاصله با تقریبا جیغ ملویی اسمشو صدا زدم.
تا ماشین و نگهدارن و من ته سیگار و بندازم بیرون، خروجی بعدی و هم رد کردیم.
گذشت.
نزدیکای خونه داشتم دست سوختمو میمالوندم که زدم زیر خنده.
گفتم: حالا دیدی چه صدایی میدم؟ و بعد چند دقیقه منظورمو گرفت و مثل آخر ا کیلینگ جک بتمن و جوکر خندیدیم.
و تا همین الان هر بار به دستم نگاه میکنم میخندم.
هر بارم تو سکوت کنار هم سیگار کشیدیم یهو بهم نگاه کردیم و خندیدیم.
حالا فقط صدای پرت شدن از ارتفاعام میمونه.
من و قهوه و سیگار و صبح خلوت بهترین دوستای همیم و هیچ وقت با هم کات نمیکنیم مگر اینکه معده بینمون و بهم بزنه.
رابطه من با مامانم مثل رابطه دوتا آدمه تو اتوبوس که یکی بلند شده صندلیشو داده به اون یکی. همین.
وقتی این دخترایی که با مامانشون خیلی صمیمیان و میبینم انگار دارم یه فیلم چینی میبینم بدون زیرنویس.
وقتی این دخترایی که با مامانشون خیلی صمیمیان و میبینم انگار دارم یه فیلم چینی میبینم بدون زیرنویس.
اتفاق باید بیافته که من از پسش بربیام؟ یا باید از پسش بربیام که اتفاقی بیافته؟
Forwarded from روزمرگیهای یک رواندرمانگر (Danial)
آرامش واقعی، شاید اینه که بفهمی لازم نیست همهچیز حل بشه، همهچیز معنی داشته باشه یا همهچیز درست باشه؛ بعضی چیزها فقط هستن که تجربه شن. نه معنایی دارن و نه درست یا غلط هستن.
قبلا آلارم گوشیم اریک ساته بود. هر روز صبح با یه حالت در انتظار گودویی از خواب بیدار میشدم و استوارت تو سرم میگفت: ما خوشحالیم. ما خوشحالیم و استراگون میگفت: حالا که خوشحالیم چی کار کنیم؟ و این بدترین نوع بیدار شدن صبح بود. الان آلارم گوشیم آهنگ اول مری پاپینزه. یه شهر از تاریکی و خوابآلودگی در میاد و یه روز تازه رو شروع میکنه. بعدشم خب یه قاشق پر شکر کمک میکنه دارو پایین بره.
"امروز بیشتر از یک هفته است که حموم نرفتم و هنوز بو ندادم. فقط موهام خیلی بد شد که دیشب شونه کردم و حالا بیشتر چرب به نظر میاد. حقیقتا نمیدونم چرا اینقدر حموم رفتن برام سخته. شاید مثل همون حرفیه که پسر چشم پزشک زد که اینکه چیزی اهمیت نداره نشونه افسردگیه. و خب واقعا از یه چشم پزشک که وقتی بهش گفتم یه عکس قشنگ چشم بهم نشون بده و عمل آب مروارید نشون داد به منی که تا پارسال قکر میکردم ژلوفن میفهمه باید کجا رو خوب کنه؛ نباید توقع داشته باشم تشخیص درستی رو وضعیتم بذاره. بماند که وقتی بهش گفتم یک هفته است حموم نرفتم باور نکرد و فکر کرد دارم دروغ میگم برای اینکه باهاش نخوابم. در نهایت هم اتفاقی نیافتاد و من خوابیدم و صبح که بیدار شدم نبود و الان سه روز گذشته و هنوز حموم نرفتم و هنوزم هیچی دیگه اهمیت نداره و کاش برم حموم.
واقعیتش حس میکنم نمیصرفه. یعنی خب خونه کثیفه. اول باید خونه رو تمیز کنم. چرا؟ نمیدونم. بعد چون خیلی وقته خونه رو تمیز نکردم باید دیپ کیلین کنم و اونم وقت میبره و من وقت ندارم و اصلا نیستم خونه که بتونم تمیزش کنم و خودمم در نتیجه تمیز نمیکنم چون نمیصرفه. منطق؟ عزیزم چی و به کی میخوام ثابت کنم؟ آدمیزاد در اذیته کلا. همه زندگی اذیتای اینجوریه اصلا."
واقعیتش حس میکنم نمیصرفه. یعنی خب خونه کثیفه. اول باید خونه رو تمیز کنم. چرا؟ نمیدونم. بعد چون خیلی وقته خونه رو تمیز نکردم باید دیپ کیلین کنم و اونم وقت میبره و من وقت ندارم و اصلا نیستم خونه که بتونم تمیزش کنم و خودمم در نتیجه تمیز نمیکنم چون نمیصرفه. منطق؟ عزیزم چی و به کی میخوام ثابت کنم؟ آدمیزاد در اذیته کلا. همه زندگی اذیتای اینجوریه اصلا."
خیلی وقتا به خودم یاداوری میکنم "اتفاق" همونقدری که برای تو افتاده، "تو" هم برای اتفاق میافتی. پس سرت بالا باشه.
اشکهای قرمز
یادم رفت بهش بگم فیلم پنجم لیست ساعتها بود.
و یادمم رفت که نباید به هوسم اهمیت بدم و ببینمش. چون به محض اینکه مونولوگ اولشو شنیدم و اون موسیقی لعنتی و اشک تو چشام جمع شد و فحش دادم به پاییز. چون افسرده بودن تو یه روز آفتابی به مراتب بی ربط تر و سخت تره.
به کد مورس نوشته بود:
آیا اندوهت پایان یافت؟
به زبان الفیش نوشته بودم:
هیچ چیز پایدار نیست.
آیا اندوهت پایان یافت؟
به زبان الفیش نوشته بودم:
هیچ چیز پایدار نیست.